Afrikaans
Akan
Albanian
Amharic
Arabic
Armenian
Azerbaijani
Basque
Belarusian
Bemba
Bengali
Bihari
Bosnian
Breton
Bulgarian
Cambodian
Catalan
Cebuano
Cherokee
Chichewa
Chinese (Simplified)
Chinese (Traditional)
Corsican
Croatian
Czech
Danish
Dutch
English
Esperanto
Estonian
Ewe
Faroese
Filipino
Finnish
French
Frisian
Ga
Galician
Georgian
German
Greek
Guarani
Gujarati
Haitian Creole
Hausa
Hawaiian
Hebrew
Hindi
Hmong
Hungarian
Icelandic
Igbo
Indonesian
Interlingua
Irish
Italian
Japanese
Javanese
Kannada
Kazakh
Kinyarwanda
Kirundi
Kongo
Korean
Krio (Sierra Leone)
Kurdish
Kurdish (Soranî)
Kyrgyz
Laothian
Latin
Latvian
Lingala
Lithuanian
Lozi
Luganda
Luo
Luxembourgish
Macedonian
Malagasy
Malay
Malayalam
Maltese
Maori
Marathi
Mauritian Creole
Moldavian
Mongolian
Myanmar (Burmese)
Montenegrin
Nepali
Nigerian Pidgin
Northern Sotho
Norwegian
Norwegian (Nynorsk)
Occitan
Oriya
Oromo
Pashto
Persian
Polish
Portuguese (Brazil)
Portuguese (Portugal)
Punjabi
Quechua
Romanian
Romansh
Runyakitara
Russian
Samoan
Scots Gaelic
Serbian
Serbo-Croatian
Sesotho
Setswana
Seychellois Creole
Shona
Sindhi
Sinhalese
Slovak
Slovenian
Somali
Spanish
Sundanese
Swahili
Swedish
Tajik
Tamil
Tatar
Telugu
Thai
Tigrinya
Tonga
Tshiluba
Tumbuka
Turkish
Turkmen
Twi
Uighur
Ukrainian
Urdu
Uzbek
Vietnamese
Welsh
Wolof
Xhosa
Yiddish
Yoruba
Zulu
فقط میخوام یه توضیح کوچولو بدم
دربارهی اینکه من کیام، اگه نمیشناسید.
من تو ۱۶ سالگی فهمیدم دیابت نوع ۱ دارم.
همین باعث شد برم تو کار تناسب اندام.
عاشق بدنسازی شدم.
تو بدنسازی جوونا خیلی موفق بودم
و یه بیزینس مربیگری شخصی فوقالعاده ساختم
از اطلاعاتی که تو دانشگاه یاد گرفتم.
بعدش علاقهم به تغذیه رو بردم جلو
و توانایی مدیریت دیابت و کل تجربهم رو
و اولین دایرهالمعارف دنیا رو دربارهی دیابت و عضلهسازی نوشتم.
الان بزرگترین بیزینس تناسب اندام دنیا رو دارم، مسترمایند
که به متخصصای تناسب اندام آموزش میده.
بیشتر از ۵۰٪ از مشتریهامون بیزینسهای چند صد هزار دلاری دارن
و میشه گفت ما یه چیزایی دربارهی کمک به مشتریهامون برای پول درآوردن میدونیم.
خلاصه، من اینجوری بزرگ نشدم که بهم بگن بیزینس داشتن موفقه.
بهم گفتن بیزینس داشتن ریسکه.
بهم گفتن تیم ساختن سخته، استرسزاست
و بیزینس داشتن اصلا فکر خوبی نیست.
و خب، در واقع، من برعکسش رو انجام دادم.
بوم!
خانمها و آقایون، لطفا بشینید.
خب، مثل تونی رابینز تو حوزهی تناسب اندامه؟
اسم من فیل گراهامه. تو صنعت تناسب اندام کار میکنم.
من مسئول کمک به متخصصای تناسب اندام، متخصصای سلامت و تندرستی هستم
که بیزینسشون رو رشد بدن، بهشون کمک میکنم مشتریای بیشتری جذب کنن، فروش بیشتری داشته باشن
و خدمات درجه یک ارائه بدن.
فیل گراهام، تو صنعت تناسب اندام، به عنوان یه تاجر شناخته میشه
و به مربیای شخصی زیادی تو کل دنیای تناسب اندام آموزش میده و کمک میکنه
که چطور یه بیزینس بسازن تا بتونن ارزش بیشتری به مشتریهاشون بدن.
تو ایرلند شمالی، هر کسی که
مربی شخصی یا صاحب باشگاه بوده
احتمال زیادی هست که فیل گراهام توش نقش داشته.
تو صنعت تناسب اندام، آدمای زیادی هستن
که واقعا به ورزششون و تمرینشون علاقه دارن
ولی دانش و درک کافی از دیدگاه بیزینسی ندارن
که بتونن اون رو به چیزی تبدیل کنن که واقعا براشون پول دربیاره
تا یه زندگی عالی داشته باشن و به هرچی میخوان برسن.
قدم بعدی برای فیل این بود که بفهمه چیزی که خیلیها به عنوان معلولیت میشناسن
یعنی دیابت
حالا یه تواناییه.
- درد داره؟ - نه.
و چیزی رو خلق کرده که به مردم امید میده.
من و فیل خیلی وقت پیش با هم آشنا شدیم. هر دومون کارمون رو تو کار ایبوک شروع کردیم.
دوران وحشی بازاریابی آنلاین
قبل از اینکه شبکههای اجتماعی وجود داشته باشن.
اون یه کوچ بیزینس خیلی باهوشه.
اون همچنین یه بدنساز خیلی موفقه.
اون نوع نظم، سیستم و استراتژیهایی که
برای موفقیت و رسیدن به اوج نیاز داری
به عنوان یه بدنساز، حالا تو بیزینس هم به کار میبره.
اون یه متفکر خیلی سطح بالاست، که به نظر من
تو این فضا واقعا لازمه و نیست.
چیزی که من از همه بیشتر دربارهی فیل دوست دارم، سطح استاندارداشه
نه فقط برای خودش، بلکه برای بیزینسش و بقیه هم.
اگه ازش سوال بپرسی، جوابتو میده.
اینکه از اون جواب خوشت بیاد یا نه، یه بحث دیگهست.
بهش اعتماد دارن چون خودش موفق بوده.
یعنی، اون کاملا میدونه داره چی میگه.
مجلهی عضله و تناسب اندام، من یه جایی تو این هستم.
ایناشه.
شخصا؟ آره، اون فقط...
وقتی پای غذا و تجربه میاد وسط، اون یه سطح دیگهست.
دولچه ویتا، با اینکه ایتالیایی نیست
فکر کنم، اون اینو نشون میده، مثل زندگی خوب.
و خب، میدونی، خیلی خوبه که بتونی
باهاش غذا بخوری و یه لیوان شراب با هم بخورید، فقط برای اینکه ببینی
چقدر از این کار لذت میبره، واقعا فوقالعادهست.
اون آدمی هست که عاشق اینه که برای بقیه تجربه بسازه.
عاشق اینه که تجربهها رو پرورش بده
و عکسالعملها رو روی صورت مردم ببینه، در نتیجهی چیزی که خودش خلق کرده.
اون از خوشحال کردن بقیه لذت میبره
و دیدن شگفتی تو صورتشون.
به سلامتی!
یه بار تو تعطیلات تو موریس بودم
و یه بدنساز با وزن زیاد بودم.
تو اوج دوران حجمگیری بودم، و رفتیم یه سفر دلفینی.
یه چیزی مثل غواصی بود و شما ماسک و فینها رو داشتید.
من فینها رو نپوشیدم
و با اون وزن زیاد پریدم تو آب.
من مدت زیادی بود که شنا نکرده بودم
و مقدار زیادی آب دریا از طریق لوله تنفسی وارد ریهم شد.
نفسم خیلی دورتر از قایق تموم شد
و مثل یه سنگ سنگین شده بودم. داشتم غرق میشدم.
و نمیتونستم نفس بکشم چون سیستم قلبی عروقیم رو نابود کرده بودم.
اگه مرگ رو بررسی کنی و بهش نگاه کنی
یه لحظهای هست که تسلیم همه چیز میشی.
و یادمه با خودم گفتم...
..."بیخیال."
و تسلیم شدم.
این عینکها رو داشتم، و یادمه که داشتم زیر آب رو نگاه میکردم
به هزاران دلفین
و توسط...
...یکی از اون، ملوانای قایق نجات پیدا کردم.
اون، منو کشید تو.
من به هر اتفاق آشفتهای تو زندگیم نگاه کردم
که فکر میکردم قراره منو غرق کنه.
تو اون لحظات آشفتگی، اشک، ترس، ویرانی
از اینا دیگه نمیشه ریکاوری کرد.
من، من میدونم اون لحظات چه حسی دارن
و خیلی سختن.
ولی اگه الان از یه دیدگاه بالاتر بهشون نگاه کنم
از یه دیدگاه پیشرفتهتر، هنوز زندهام. هنوز اینجام.
و اگه اون لحظهها نبودن، من الان اینی که هستم نبودم.
دووم نمیآوردم. نمیتونستم ادامه بدم.
من اینو فهمیدم که یه جریان از پیش تعیین شدهای تو زندگیم هست.
برای همه کسایی که دارن اینو میبینن، اگه شما به
آشوبزدهترین اتفاقای زندگیتون از جایی که الان هستید نگاه کنید
هنوز زندهاید، هنوز اینجایید
و بدون اونها، شما جایی که میخواید باشید، نمیبودید.
شما به خودتون نگاه میکردید، جایی که الان هستید
و به یه اتفاق آشفته تو زندگی قبلیتون نگاه میکردید
چی میگفتید اگه میتونستید اون آدم رو تو اون لحظه ملاقات کنید؟
شما یه چیزی مثل این میگفتید: «دوستت دارم، بهت اعتماد دارم.
میدونم میتونی از پسش بربیای.»
و اگه از اون ورژن دیگه بگید
یعنی، آدم جوونتر به اون آدم
تهش یه چیزی مثل این میگید: «تو همون آدمی هستی
که من همیشه میخواستم باشم.»
یه دوست قدیمی منو دید، و خب
یه کم با طعنه شوخی کرد، و گفت
میدونی، «هی، تو عوض شدی.» و من گفتم، «هی، تو عوض نشدی.»
وقتی مدرسه میرفتم، خیلی باهوش نبودم
من، من یه دانشآموز معمولی بودم، تو سطح متوسط بودم.
ولی همیشه کارآفرین بودم.
حتی، میدونی، وقتی برمیگردم به عقب
وقتی بچه بودم، یادمه که میفروختم
میدونی، شیرینی و این چیزا.
همیشه یه چیزی میفروختم.
و بعدش، یه بیزینس مواد منفجره تو مدرسه.
ما اینجا بهشون میگیم جیغزن، ولی مثل موشکای کوچیکی هستن که...
...پوف، درسته؟
و ما بستههاشون رو میخریدیم
بالای جاده، نزدیک مدرسه
و روشون قیمت میذاشتیم و میفروختیم
و تو کیفها، دور و بر مدرسه قایمشون میکردیم.
و وقتی تو یه مدرسهی پسرونه هستی
انداختن ترقهها تو سطل آشغال یه ایدهی عالی برای تفریحه.
من حدود ۱۵ دقیقه از بلفاست بزرگ شدم
تو جایی به اسم لیسبورن.
این مدرسهایه که من سالهای زیادی رفتم.
و اونجا بود که بیزینس مواد منفجره رو راه انداختیم.
پس، اگه دارن اینو دوباره میبینن، من همون...
بچهای بودم که پشت همهی اون مواد منفجرهها بود که تو سطلها منفجر میشدن.
هر روز میرفتم مدرسه، ساعت ۸:۴۵، و از کنار این رد میشدم، و...
این یکی از هتلهاییه که تو دوران ناآرامیها تو اروپا، بیشتر از همه بمبگذاری شده.
همیشه بیرونش بمبگذاری میشد. بارها منفجر شده.
ناآرامیها...
مطمئنا وقتی من بزرگ شدم و جایی که بزرگ شدم، اونجا...
خیلی روی شبهنظامیها تمرکز داشت.
تو خیابون که راه میرفتی، ارتش اونجا بود
و بهت آبنبات میدادن تا اطلاعات بگیری.
هنوزم زمانایی هست که اوضاع یه جوریه، تنشها بالاست
مخصوصا بسته به اینکه کجای ایرلند شمالی باشی
ولی قطعا تو بلفاست و اطراف جایی که فیل هست
قطعا خطرات زیادی وجود داره.
این دیوار صلحه و پر از امضاست
و پیامهای کوچیک، از همهی ادیان.
میتونید آدمایی از سراسر دنیا رو ببینید.
میتونید نشانههایی از فلسطین، اسرائیل ببینید.
و این دیوار در واقع برای جدا کردن کاتولیکها از پروتستانها بود
چون مردم میاومدن
و، میدونی، بیرون خونهی یکی بمبگذاری میکردن یا به خونهی یکی بمب آتشزا میزدن
و برعکسش هم تو هر دو طرف اتفاق میافتاد.
پس تلفات زیادی داشت.
پیامدهای زیادی داشت.
مردم قطعا میتونستن رد بشن
ولی، در نهایت
میدونی، این طرف کاتولیکها بودن، این طرف پروتستانها.
پس، اون قدیما که، میدونی، اوضاع آشفته بود
تقریبا انگار داشتی میرفتی پشت خطوط دشمن
و آدمایی بودن که دو طرف دیوار مینشستن
و نگاه میکردن ببینن کی داره رد میشه و کی داره برمیگرده.
و، میدونی، فکر خوبی نبود.
و همونطور که میبینید، آدمایی از سراسر دنیا
اومدن که از این دیوار دیدن کنن. الان، این نمادینه.
و روش پیامهایی از امید و صلح و از این جور چیزا نوشتن.
ولی مردمی که تو اون کشور بودن، کسایی بودن که
همهی اون آشفتگیها و درگیریها رو تجربه کردن.
و، میدونی، آدمای زیادی تو هر دو طرف از دست رفتن.
میدونی، یکی از اولین چیزایی که دربارهی یکی میفهمیدی
این بود که، آیا کاتولیکه یا پروتستان؟
میدونی، معمولا این یکی از اولین چیزایی بود که علیه یکی استفاده میکردی
یا یکی از اولین چیزایی بود که برای حمایت از یکی استفاده میکردی.
بزرگ شدن تو یه خونهای که پدر و مادر توش
بمبگذاریهای زیاد، آدمرباییهای زیاد، تیراندازیهای زیاد، مرگهای زیاد رو تجربه کردن
یه جورایی تو فرهنگ و دیدگاهت ریشه میکنه.
و اون باورها فقط از طرف پدر و مادر نبود.
اونا، میدونی، تو اکثر آدمایی که
من باهاشون مدرسه میرفتم، تو محلهم زندگی میکردن
که، میدونی، من اساسا هر روز باهاشون بودم.
ناآرامیها واقعا به اوج خودش رسید، وقتی پدر و مادرم جوون بودن.
ایرلند شمالی، ما یه وضعیتی داریم مثل ایالتهای جنوبی آمریکا
که توش آزادیهای اساسی دموکراتیک مثل آزادی تجمع وجود نداره.
اونا بمبگذاریهای بنزینی، بمبگذاریهای ماشینی، آدمرباییها رو دیدن.
اونا قتلها رو دیدن.
فرار کنید!
پناه بگیرید! فرار میکنیم!
هیچ شکی توش نیست.
پدر و مادر من، پدر و مادرشون
همشون از ناآرامیها ضربه خورده بودن.
به نظر من، اگه بخوان منفجرت کنن
فقط میخوان منفجرت کنن.
هر روز هفته تو اخبار بود.
- دیشب چی شد؟ - خب، نمیدونیم.
بیرون درمون یه انفجار شد
و مغازهمون داغون شد.
اکثر این بمبا میرسن
تو جعبه و بستهها.
یه شب ساعت ۱۱:۳۰، یه بستهی کاغذی قهوهای زیر یه صندلی پیدا کردم
و یه مدت طولانی دورش چرخیدم و آخر سر بازش کردم.
توش دو تا کیک خامهای بود، ولی...
اوم، اون مال چند ماه پیش بود، و فکر کنم الان فکر نکنم بازش میکردم.
بخوابید!
بخوابید! بخوابید! بخوابید! بخوابید!
بخوابید! بخوابید!
اونایی که دور قبر بودن
همونطور که گفته شده بود، رو زمین دراز کشیدن.
بقیه تلاش میکردن ببینن چه خبره.
خیلی از جمعیت دنبال اون مرد دویدن
که ایستاد، برگشت و یه نارنجک دیگه پرت کرد.
به کاتولیکها و پروتستانها یاد داده بودن که از هم متنفر باشن.
مردم اعضای خونوادهشون زخمی یا کشته میشدن.
و بعدش اون تنفری هست
که به خاطر اون، نسلها تو اون خانواده ادامه پیدا میکنه.
واضحه که، مردم تو دنیا ایرلند شمالی رو
به عنوان جایی میبینن که درگیریهای زیادی توش بوده
و دعواهای زیادی توش اتفاق افتاده.
منم تو اون دوران توش بودم؟
آره.
من تو بلفاست بزرگ شدم
پس، احتمالا چیزایی رو دیدم که بقیه ندیدن.
اوم، خیلی نمیخوام واردش بشم.
یه، اوم...
آره.
اوضاع داره عوض میشه.
آدمای همسن و سال من خیلی
به کاتولیکها و پروتستانها اهمیت نمیدن.
اکثر آدمای نسل من
فقط میخوان پیشرفت کنن و یه جای بهتر برای زندگی داشته باشن.
تاریکترین روزای بچگیم...
میتونم بگم لحظاتی بود که مدرسه میرفتم
و هیچ هدفی نداشتم.
محبوب نبودم.
هیچ حس انگیزهای، هیچ حس جاهطلبیای نداشتم.
و اون دورهها یه جورایی پوچ بودن.
وقتی ۱۵، ۱۶ سالم بود
رژیم غذاییم افتضاح بود، ورزش نمیکردم.
من از یه خونوادهای اومدم که عاشق غذا بودن
و هر شب شامهای فوقالعادهای داشتیم.
و هر روز صبح، میرفتیم مدرسه.
میرفتیم یه کافیشاپ
بیرون ایستگاه اتوبوس که اسمش صدف بود.
و یه صبحانهی مخصوص ایرلند شمالی میخوردیم.
و اون صبحانه یه ترکیبی از تخممرغ سرخشدهست
سوسیس، نون سودا، پودینگ سیاه
گوجهفرنگی سرخشده، لوبیا پخته، فقط خوشمزگی.
بعدش، میرفتیم مرکز محلی
و من شکلاتهای تافی وام میخوردم
و همهش رو با یه بطری نوشیدنی کلاب اورنج میخوردم.
پس، احتمالا داریم دربارهی حداقل دو هزار و پونصد کالری قبل از ساعت ۸:۴۵ صحبت میکنیم.
یادمه یه روز داشتم میرفتم مدرسه
و تو اتوبوس بودم، و
متوجه شدم که پلاک ماشینها
جلوی اتوبوس، کنار اتوبوس یه کم تار بود.
به خودم گفتم، «چشمام مشکل داره.»
و تو طول روز، به طرز محسوسی تشنهتر شدم و زیاد میرفتم دستشویی.
ولی این بدتر و بدتر و بدتر و بدتر شد.
خلاصه بگم، رفتم پیش دکتر و معاینه شدم
و تو چند ثانیه، بهم گفتن که دیابت نوع ۱ دارم.
اون خاطره اینه که مامانم زد زیر گریه
و مامانم یه متخصص مراقبتهای بهداشتی بود.
اون یه گفتاردرمانگر بود.
و، اوم، وقتی شروع کرد به گریه کردن
اولین چیزی که به خودم گفتم، «اوه،
یه خبراییه، یه مشکلی هست.»
وقتی سلامتیت ازت گرفته میشه و دیگه نمیتونی برش گردونی
اون موقع شروع میکنی به دیدن زندگی از یه زاویهی خیلی متفاوت.
چجوری میخوام تو موقعیتهای اجتماعی رفتار کنم؟
چجوری میخوام یه زندگی، یه زندگی آروم داشته باشم؟
آیا، آیا قراره کور بشم؟
آیا عوارض ثانویهی سلامتی خواهم داشت؟
آیا نارسایی کلیه، نارسایی عضو خواهم داشت؟
میدونی، آیا بیماری قلبی، حملهی قلبی خواهم داشت؟
میدونی، اینا همه چیزایی هستن که به ذهن آدم میان.
و، میدونی، تقریبا مثل یه اثر دومینوئه
که دیابت میتونه منجر به عوارض دیگه بشه.
و اون عوارض میتونن منجر به عوارض دیگه بشن.
پس، منم گفتم، «خب، من کجا باید این خط رو بکشم؟»
هر روز، قند خونم رو چک میکنم تا ببینم چطوره
و یه محدودهی سالم هست و بعد یه محدودهی ناسالم
یا یه محدودهی «در معرض خطر».
و این تحت تاثیر چیزی که میخورم، سطح استرس
سطح خواب، ورزش، دارو...
هرچیزی که فکرشو کنی، رو سطح گلوکز خونت تاثیر داره.
و سطح گلوکز خونت رو انرژیت و رو روحیهت تاثیر داره.
پس، میخوایم سطح گلوکز خونم رو چک کنیم.
الان، یه کم بیشتر از حد نرمال حس میکنم.
محدودهی نرمال تقریبا بین چهار تا هفت هست.
دلیل اینکه یه کم بالا حس میکنم
چون یه چیزی خوردم یه کم پیش.
یه کم استرس داشتم
و حس میکنم شاید یه کم انسولین بیشتر لازم داشته باشم.
پس این بالاست.
پس من بالاتر از محدودهی نرمالم.
خب، حالا که تستش کردیم، و از محدودهمون خارجیم
باید یه کم انسولین سریعالاثر بزنیم، نووراپید.
اگه دیابتی باشی میدونی که این زود اثر میکنه.
من حدود هفت واحد میزنم.
پس میذاریمش رو هفت
یه نمونه کوچولو، و بوم!
در اصل، کاری که دارم میکنم اینه که دارم تکرار میکنم
کاری که پانکراسم به طور طبیعی انجام میده.
بعد از اینکه از رو صندلی اومدم پایین و تست شدم
فرستادنم تو این اتاق انتظار، و مامانم گریه میکرد و میگفت
«چی کار کنیم؟ چطوری میخوایم اینو مدیریت کنیم؟»
و من واقعا نمیدونستم چه خبره.
اون موقعها واقعا گوشی موبایل نداشتیم
که بتونی بری و دیابت رو گوگل کنی.
چیزی که داشتم، پوسترایی بود که رو دیوار بود
و اینا دربارهی نوروپاتی دیابتی، نارسایی کلیه بود
اوم، قطع عضو، از دست دادن بینایی.
پس، من تو این راهرو نشسته بودم و داشتم یه بطری کلاب اورنج میخوردم
که نسخهی ایرلند شمالی فانتاست.
و، اوم، آره، شروع کردم به فهمیدن، «خب، یه، یه
میدونی، مشکل احتمالی اینجاست.»
پس یادمه که منو بردن تو این راهرو
و یه در زیتونی تیره بود.
و یادمه که رفتم تو در و فقط این بود
یه دفتر خیلی استریل و بالینی.
و یه مربی دیابت اونجا بود.
و یادمه وقتی باهام حرف میزد
زبونی که برای ارتباط با من استفاده میکرد
دربارهی این بیماری این بود، «شاید»، «احتمالا»
«میتونی»، «شانسی هست.»
پس «میتونی» جایی بود که من امید رو پیدا کردم.
و این اولین قدم به عنوان یه حلکنندهی مشکل بود
به عنوان یه کارآفرین که رفتم
«خیله خب، باشه، یه راهی هست.
یه خروجی اینجاست.»
اون شب
یه... یه کلید تو ذهنم زده شد.
و من از یه آدم ناسالم، بیخیال دنیا
با بدنم، با سلامتیم، با تغذیهم، با هر چیزی
به یه آدم علاقهمند به این اطلاعات تبدیل شدم
و این موضوعاتی که قرار بود نجاتم بده.
چند تا اصل کلیدی هست وقتی میخوای یه کارآفرین موفق باشی.
اولیش اینه که دقیقا بدونی میخوای قهرمان کی باشی.
به هات سیت ماهانه خوش اومدین.
هات سیتها راهی هستن برای نشون دادن مشتریهای فوقالعادهمون
و اینکه چطور به موفقیتهای باورنکردنی تو کسبوکارشون رسیدن.
- یه چیزی که من به اشتراک میذارم... - غذا همیشه یه جای امن بود.
پس هر وقت ناراحت میشدم یا، میدونی، هر اتفاق سختی برام میافتاد
همیشه میرفتم سراغ غذا.
بزرگترین شوک زندگیم تا به امروز از دست دادن خواهرم بود.
اون موقع ۱۷ سالم بود. اون ۱۹ سالش بود.
فقط یه سال و نیم با هم فاصله داشتیم، پس خیلی خیلی به هم نزدیک بودیم
و این باعث شد که کل دنیای خونوادهمون زیر و رو بشه.
باعث شد که وزنم از حدود ۲۲۰ پوند بره به ۳۳۰ پوند
تو سن ۱۸، ۱۹ سالگی.
و اون لحظه، لحظهی تغییر بود.
اگه اون موقع که ۳۳۰ پوند بودم بهم میگفتی که یه مربی کاهش وزن موفق میشم
جوری نگات میکردم انگار دو تا سر داری.
تو یه بازهی زمانی خیلی خیلی کوتاه
من مقدار زیادی وزن کم کردم.
سی پوند تو یه ماه.
صورتم خیلی لاغر شده بود.
همش تشنه بودم، هیچ انرژی نداشتم.
رفتم پیش دکتر عمومی، آزمایش خون دادم
و چند روز بعد، زنگ زد بهم، گفت
«ایون، تو دیابت نوع ۱ داری.»
من تو یه نقش سازمانی کار میکردم
و همزمان داشتم سعی میکردم کسبوکار مربیگری شخصیم رو هم راهاندازی کنم
که این یعنی روزای خیلی طولانی.
من این رویا رو داشتم که از کار سازمانیم استعفا بدم
و تمام وقت رئیس خودم باشم
ولی فکر کنم، یه جورایی، اون موقع شاید میترسیدم.
پس وقتی با فیل تماس گرفتم و گفتم
«هی، شرایط من اینه که من یه پدر مجردم، ۱۶ ساعت در روز کار میکنم.
من دقیقا در آستانهی فروپاشیام.
میدونم که پتانسیلش رو دارم، احتمالا
که رئیس تمام وقت خودم بشم.
آیا این چیزیه که میتونی، میتونی توش کمک کنی؟»
و اون گفت، «باشه، اگه بتونم تضمین کنم که پولت رو برمیگردونی
و بیشتر از اون تو شش هفتهی اول، پایهای؟»
و من گفتم، «آره، البته.» و ثبتنام کردم.
ما پول رو برگردوندیم و بیشتر هم شد. و بقیهش هم که تاریخ شد.
وقتی شروع کردم به مربیگری، بزرگترین چیز برای من این بود
میخوام مربیای باشم که به آدمایی که تو موقعیت من بودن کمک کنه
چون دوست داشتم یه مربی مثل خودم داشته باشم وقتی که داشتم سفرم رو شروع میکردم.
که بتونه بهشون کمک کنه کارای درست رو انجام بدن.
واقعا میخواستم اون معلم باشم و اون پیامرسان باشم
تا به مردم کمک کنم درک کنن
تاثیر واقعی داشتن یه زندگی سالم رو.
در اصل، من یه مربی برای دیابتیهای نوع ۱ هستم.
ایدهی کسبوکار، خیلی وقتا، میتونه یه کم بیگانه باشه
چون اگه یه مربی عالی باشی، معمولا، فقط به مردم اهمیت میدی.
ولی اگه ندونی چطور یه کسبوکار رو اداره کنی، یه کسبوکار رو مدیریت کنی
خیلی سخته که واقعا چیزی که از کسبوکارت میخوای رو به دست بیاری.
تام، چه خبر؟
چی شده؟ همه چیو بگو.
آره. خب ببین رفیق، من فقط...
یه کم نگرانم که هوش مصنوعی چطوری قراره
با کسبوکارم تعامل داشته باشه و شاید هم تداخل پیدا کنه.
اوم، من کاملا میدونم که آدما الان میتونن برن تو چت، چت جیپیتی
و فقط بگن، میدونی، «من واقعا با عملکرد ذهنیم مشکل دارم.
- میتونی یه برنامه بهم بدی؟» و یه جورایی... - آره.
هست ولی نیست، مخصوص خودشون نیست.
چیزی نیست که نیاز دارن، ولی، اوم...
- آره. - در دسترسشونه.
- و اینکه چطوری با کسبوکارم تداخل پیدا میکنه، واقعا. - درسته.
و تا حالا شده که مشتریهات این کارو بکنن، یا... چی--
آره. من داشتم، چند تا از مشتریهام باهاش ور میرفتن.
هنوز کامل نیست، ولی تقریبا داره آماده میشه.
و میتونی حس کنی که آدما وسوسه میشن، وسوسه میشن که برن.
درسته. و، خب، کسی به خاطرش رفته؟
- دارن دربارهش حرف میزنن و-- - آدما دارن دربارهش حرف میزنن، آره.
درسته. پس، دارن دربارهش تو جامعهی شما حرف میزنن
و تو نگران اینی که بقیه اینو ببینن و بگن
«خب، ما میتونیم از این ارزش بگیریم. دیگه نیازی نیست به تو پول بدیم.»
- میخوان بزنن زیرش. - دقیقا درسته.
باشه.
خب، ببین، من اینجوری به این قضیه نگاه میکنم.
و من واقعا تشویقت میکنم که یه جور دیگه به این فکر کنی.
یه کسبوکار که از هوش مصنوعی استفاده میکنه، بهت دردسر میده.
خود هوش مصنوعی قرار نیست بهت دردسر بده
چون تو خیلی بیشتر از اینا ارزش ارائه میدی.
من تو رویدادات بودم. دیدم که آدما دارن دست میدن.
دیدم که همدیگه رو بغل میکنن. دیدم که دارن همدیگه رو به چالش میکشن.
این اتفاق قرار نیست تو چت جیپیتی بیفته، فعلا که نه.
ما به خیلی از کسبوکارها، باشگاهها، متخصصای تناسب اندام مشاوره میدیم
متخصصای سلامت و تندرستی، مربیای ذهنیت و عملکرد
روانشناسا، هرچی که فکرشو کنی.
و این یه تهدیده برای همه.
پس ما قراره یه جلسهی تیمی دربارهی این داشته باشیم
و امروز بعدا دنبال یه راهحل براش میگردیم.
پس، ما پیگیری میکنیم.
کسبوکار فقط یه چیزه پشت سر هم.
فکر میکنی یه چیزی رو حل کردی، بعدش یه مشکل دیگه پیش میاد.
و بعدش، یه کم استراحت میکنی، یه کم آرامش
و بعد، بوم، دفعهی بعدی یه چیزی تو صورتت منفجر میشه.
بازار همیشه در حال تغییره.
و، اوم، ببین، فکر کنم راهش اینه که اگه
تو در حال پیشرفت نباشی، خودتو وفق ندی، با نیازهای در حال تغییر مشتری کار نکنی
تغییرات تو تکنولوژی، تغییرات تو بازاریابی
تغییرات تو همهی این چیزا، اون وقت عقب میافتی.
فکر میکنی هوش مصنوعی واقعا به کسبوکار مربیگریت آسیب میزنه؟
یعنی، چرا باید کسی یه مربی آنلاین رو استخدام کنه
وقتی چت جیپیتی میتونه یه برنامهی تناسب اندام برات درست کنه؟
این روزا یه موضوع داغه. داری هوش مصنوعی، هوش مصنوعی، هوش مصنوعی میبینی
که داره این شغلا رو میگیره، هرچیزی رو داره میگیره. اوم...
قطعا روی مربیگری آنلاین و کلا مربیگری تاثیر میذاره.
میزان این تاثیر هنوز مشخص نیست.
الان بخشی از دنیاست.
پس، قراره شغلها رو بگیره؟ معلومه که آره.
هوش مصنوعی، اوم، این... میتونه یه موضوع ناراحتکننده باشه.
این یه جنبهایه که من واقعا نمیبینم وقتی صحبت از فشار میشه.
بله، من دیدمش که یه کم تحت فشار بوده.
فکر میکنم فشار باعث میشه که با موقعیت کنار بیاد
بهترش کنه و بره جلو.
وقتی من شروع کردم، یکی از بزرگترین چالشها
این بود که کنترل رو رها کنم تا، راستش رو بخوای، یه تیم بسازم.
یکی از هنرهای کسبوکار تفویض اختیاره، استخدام آدمای درجه یک
حقوق درجه یک بدی، ولی به خدا، انتظار نتایج درجه یک داشته باشی.
باید به آدما اعتماد کنی، چون ما همهچیز رو نمیدونیم.
پس تو افراد رو میاری تا زندگیت رو آسونتر کنن از طریق کاری که توش خوبن.
فقط فیل نیست. اون یه تیم متخصص داره.
اونا آدمایی هستن که تجربهی واقعی از صنعت تناسب اندام دارن.
همون اول کار، وقتی من شروع کردم برای فیل کار کردن
کلر، شریک فیل، بهت میگفت، مثلا
فیل بیشتر با من حرف میزد تا با اون.
من ساعت ۲ صبح از فیل پیام میگرفتم.
مدام، مثلا، بین ساعت ۳ تا ۴ صبح، پیام با ایدهها
و دوباره ساعت ۷ صبح.
من میگم که فیل کسیه که همیشه
یه کم جلوتر از بقیه است.
اوم، بیشتر آدما نمیتونن منحنی رو ببینن.
اون تقریبا همیشه جلوتر از بقیه است.
چیزای ما خیلی، خیلی، خیلی سریع تغییر میکنن
تقریبا بر اساس، وضعیت فعلی چیزا تو دنیا.
ما با یه اشاره تغییر میدیم فقط برای اینکه اوضاع بهتر بشه.
این احتمالا یکی از بهترین چیزا دربارهی تیمه، اینه که
چقدر سریع میتونیم یه شبه تصمیم بگیریم فقط برای اینکه اوضاع برای مشتریها خوب پیش بره.
خب، بچهها. یه مشکلی پیش اومده.
من خیلی وقته دارم دربارهی این چیزای هوش مصنوعی میشنوم.
یه کم بهش توجه کردم، ولی نه زیاد.
خلاصه بگم، یکی از مشتریهای مشتریهامون
بهش یه پیام خصوصی فرستاد و گفت، «هی، من تونستم
دقیقا همون جوابایی رو از چت جیپیتی بگیرم که تو به من میدادی.»
چت جیپیتی قرار نیست تو رو ببره باشگاه.
نکتهی خیلی خوبیه. نکتهی خیلی خوبیه.
قرار نیست تو رو ببره باشگاه.
قرار نیست بهت اجازه بده هشت ساعت در شب استراحت کنی.
قرار نیست غذایی که میخوری رو کنترل کنه.
ببین، ما باید اینو در نظر داشته باشیم
که مشتریها قراره شروع کنن به سوال پرسیدن و زیر سوال بردن این قضیه.
فکر میکنم نگرانی بزرگ اینه که اونا یه مشتری داشتن
که شروع کرد به استفاده ازش و تو جامعهشون پستش کرد
و گفت، «هی، ببینید از چت جیپیتی چی گرفتم.»
و، معلومه، مربی الان نگران اینه که
خب، این شبیه کاراییه که من میکنم؟
و اگه از اون گستردگی، میدونی،
- پایگاه اینترنتی از اطلاعات... - آره.
احتمالا یه چیزای مشترکی وجود داره.
ولی کیفیت خروجی از چت جیپیتی
فقط به کیفیت سوال بستگی داره.
و بیشتر آدما نمیدونن چطوری سوالای خوب بپرسن.
پس، فعلا این یه مزیت محسوب میشه.
ولی ما باید یه چیزی بسازیم.
باید هوش مصنوعی رو وارد کسبوکارمون کنیم.
بررسیش کردیم، دربارهش حرف زدیم.
نظر شما چیه؟
چطوری از این روند استفاده کنیم و ازش بهره ببریم
و اینو بسازیم تا به مشتریهامون کمک کنیم سریعتر برنده بشن؟ به همین سادگی.
فرصتی که من میبینم، اساسا،
ما تمام اطلاعاتی که تو هفت سال گذشته داشتیم رو میگیریم
همهی ویدئوها، همهی پادکستها، همهی اسناد
و ما واقعا میتونیم مدل هوش مصنوعی خودمون رو آموزش بدیم.
چت جیپیتی بر اساس اطلاعات عمومی آموزش دیده
پس قراره توصیههای عمومی بده.
ولی اگه ما بتونیم مدل خودمون رو بر اساس اطلاعات خودمون، آیپی خودمون آموزش بدیم
اوم، قراره پاسخهای خیلی بهتری بده.
پس اینجوریه که من فکر میکنم.
آره، و آدما همیشه دنبال ارتباط شخصی با تو هستن.
من نمیبینم که خیلی از آدما از هوش مصنوعی استقبال کنن
ولی بعدش، بالاخره میبینم که به نقطهی اول برمیگرده
جایی که آدما میگن، این بدون هوش مصنوعیه
میدونی، ۱۰۰٪ توسط یه انسان نوشته شده
یا ۱۰۰٪ تحت نظارت یه انسانه، هرچی که هست.
پس ببین، قطعا یه موضوع داغه که باید پیگیرش باشیم.
مثل هر چیز دیگهای، کسبوکار همش مربوط به مرتبط بودنه
و ما باید اینو بسازیم
باید اینو به بازار نشون بدیم.
و باید مشتریها رو به برنده شدن برسونیم. خب، دیو، تو چی فکر میکنی
دربارهی اون زمان انجام کار، فکر میکنی چقدر طول میکشه تا ساخته بشه؟
پس من قطعا باید برم، یه کم تحقیق کنم
و فقط دربارهی اولین قدمها و همهی چیزایی که لازمه، مطمئن بشم.
چون، در نهایت، الان، من دارم خیلی تحقیق میکنم
پشت صحنه، از نظر اینکه چطوری کار میکنه
چطوری میتونیم اطلاعات خودمون رو وارد کنیم، چطوری میتونیم تنظیمش کنیم.
ولی طبیعتا چالشهایی وجود خواهد داشت
که ما پیشبینیشون نمیکنیم.
هر وقت با چیزایی مثل این مواجه میشی، خیلی مهمه
که وقت کافی داشته باشی تا باهاش کنار بیای.
و ما خیلی خوششانسیم که تو تقویمهامون، هر هفته
یه فضای خالی میذاریم تا بتونیم چیزایی مثل اینو مدیریت کنیم.
پس، ما یه جلسهی تیمی دیگه دربارهی این موضوع، تو ۴۸ ساعت آینده خواهیم داشت
و ببینیم تو تصمیمگیریها به کجا رسیدیم و چی باید بسازیم.
من جداگانه با دیو صحبت میکنم و میبینم که نظرش چیه
و، اوم، ببینم چی پیشنهاد داده.
من قبلا تو شهر زندگی کردم، و تو حومه هم زندگی کردم
و حومه همیشه بهتره.
بریم سراغ ماهیگیریم. ماهیگیری یه چیز خیلی بزرگه برای من.
یه فرصت برای من که دست از کارام تو کسبوکار بکشم.
شارژ شم. دوباره تنظیم شم.
آره، من از وقتی بچه بودم این کارو میکردم.
مهم نیست تو هفتهم چی میگذره، مهم نیست چقدر تو کسبوکار سرم شلوغه
مهم نیست چه چالشهایی داشتم
یه کم آب، درختا، هوای تازه
برای ذهن عالیه.
اگه به سر چوب نگاه کنی، میبینی که یه کم داره تکون میخوره.
پس ما واقعا-- درسته، میبینی؟
آه! این یه کپور از دریاچهی ارنه.
ماهی قشنگی، مبارزهی باورنکردنی. واقعا خیرهکنندهست.
و، اوم، من مطمئن میشم که دوباره برش میگردونیم.
داشت به پایان مدرسهم میرسید. میدونی، مدرسه سخت بود.
تلاش برای تمرکز و نوسانات قند خون
و شروع کردم به تزریق انسولین و تلاش برای مدیریت دستی قند خونم.
من، اوم، تصمیم گرفتم برم و تو دانشگاه تغذیه بخونم.
بهش علاقه داشتم و غرقش شده بودم.
خیلی زود تونستم اوضاعم رو کنترل کنم.
و وقتی داشتم میرفتم دانشگاه، عاشق ورزش شدم.
اون موقع، تناسب اندام تو ایرلند شمالی
ما اون انفجاری که الان حتی تو کل بریتانیا داشتیم رو نداشتیم
و هنوز یه صحنهی زیرزمینی بود.
باشگاه رفتن چیزی نبود که هر کسی انجام بده یا هر خونهای انجام بده.
یه گروه خاص یا یه نوع آدم خاص بود.
من مستقیم رفتم تو عمق.
من رفتم به خفنترین باشگاه بدنسازی
که تا حالا فکرشو میکردی.
و یادمه اون روز وارد باشگاه شدم
و صدای نالههای بلند و این مردای عضلانی بزرگ رو میشنیدم که داشتن دمبلها رو میکوبیدن.
و مشخص بود که تستوسترون تو هوا پخش شده. میتونستی بوشو حس کنی.
تو محافل بهش میگفتن «باشگاه گوشتی»، اگه بخوای.
من رفتم رو دوچرخهی ثابت.
آره، فقط رکاب میزدم و تماشا میکردم.
من نمیتونستم درک کنم که این آدما چطوری تونستن اینقدر قدرت و توانایی بسازن.
و دیدن تمرین کردنشون خیلی متفاوت بود.
اگه اولین باری که وارد یه باشگاه بدنسازی شدی رو یادت باشه
و صدای نالهی کسی رو شنیدی...
یه جورایی متفاوته. مثلا، نمیدونی بخندی
یا اینکه... «میخوان چیکار کنن؟»
میدونی، آیا اونا، میدونی، میخوان اینجا رو خراب کنن؟
اعتماد به نفسم بعد از هر بار که دوباره میرفتم باشگاه، بیشتر میشد
تا جایی که بعدش وارد سالن وزنهبرداری شدم.
شروع کردم به وزنهزدن و معتاد شدم.
و این ورود به دنیای بدنسازی بود.
اول صبح. اوم، ما داریم یه جلسهی تمرینی برگزار میکنیم
قبل از اینکه کارمو تو روز شروع کنم.
من این کارو هر روز هفته انجام میدم.
من مطمئن میشم که هر روز صبح، حدود ۲۰ تا ۲۵ دقیقه ورزش کنم.
هر روز صبح.
تمرینهام خیلی کوتاهه.
دیگه مثل اون موقعها نیست که
تو دوران بدنسازیم، روزی دو ساعت تمرین میکردم.
ارزشهام، اولویتهام عوض شده.
ولی من بیشتر تمرین میکنم که سالم بمونم
قوی بمونم، تحرک داشته باشم
و فقط سیستم گردش خونم رو برای کل روز فعال میکنم.
من یه جوون بودم که اضافه وزن داشت
تازه دیابت نوع ۱ گرفته بود
کل زندگیم در خطر بود، اعتماد به نفسم در خطر بود
و من به ته خط رسیده بودم.
خب، چون من با آرنولد، ترمیناتور بزرگ شدم
یه بخشی از من جذب این قضیه شده بود
چون وقتی ضعیف و ناسالم و نامتناسب بودم، اینو نداشتم.
ولی در عین حال، بدنسازی یه نظم و انضباط بود.
یه انضباط بود. و حول محور درست غذا خوردن میچرخید.
حول محور درست تمرین کردن میچرخید.
حول محور یه سبک زندگی باکیفیت میچرخید.
و اینا همشون عوامل کلیدی تو مدیریت دیابت بودن.
پس یه ترکیبی وجود داشت که دقیقا با هم قفل میشدن.
بریم جلو. تو باید له کنی، له کنی، له کنی.
انجامش بده.
له کن، له کن، له کن. دختر خوب.
من یه دختر کوچولو دارم. الان یه سالشه، یه سال و نیمشه.
و مهمترین و بزرگترین چیز برای من اینه که
اون خودش رو دوست داشته باشه و نیازی نداشته باشه که به نظرات
یا تایید دیگران تکیه کنه تا خودش رو دوست داشته باشه و قبول کنه.
و اگه بدونه که خودش رو دوست داره و میتونه به خودش اعتماد کنه
که تو زندگی تصمیم بگیره و از شکست نترسه
از اینکه متفاوت باشه یا منحصر به فرد باشه یا متمایز باشه نترسه
از اینکه اصیل باشه نترسه
و اصیل بودن یعنی سرکش بودن.
داری چیکار میکنی؟
نه!
من کلر گراهام هستم، و همسر فیل هستم.
ما سال ۲۰۰۷ همدیگه رو دیدیم.
فیل اون موقع تو یه کلاب شبانه نگهبان در بود
که من با دوستام و پسرعموهام رفته بودم بیرون.
اون موقع خیلی شیطون بود. همیشه مست بود.
و فیل نوشابه رژیمی میخورد چون همیشه تمرین میکرد
و همیشه به اندامش اهمیت میداد.
خب، یکی خیلی مست شد و بیرونش کردن، و--
نه، من نبودم. نه، نه، نه، من نبودم.
و اون موقع بود که من فیل رو دیدم.
هر دومون ۱۹ سالموم بود، پس از قیافهش خوشم اومد.
میدونی، من فقط، فقط از قیافهش خوشم اومد. و گفتم، «اوم. خوشتیپه.»
و شوهر خواهرم هم اونجا کار میکرد.
پس من یه کم تحقیق کردم تا بفهمم کیه.
و یه جورایی با هم قرار گذاشتیم.
من در واقع قبل از کلر باهاش آشنا شدم. پس من خیلی وقته میشناسمش.
اون موقع چطوری بود؟
اوم، پول نداشت.
یادمه کلر مجبور شد پول بده تا بره سینما.
یادم نمیاد چی دیدیم.
میدونی، ما رفتیم سینما و یه کم خوراکی خریدیم
یه کم، فکر کنم مالتزرز بود.
و فیل تازه داشت رژیم میگرفت
برای یه مسابقهی بدنسازی اون موقع
پس اون چیزایی مثل اینو نمیخورد.
پس سالها بعد فهمیدم، وقتی من بهش مالتزرز تعارف میکردم
اونا رو از روی شونهش پرت میکرد...
و تظاهر میکرد که داره میخوره، فقط داشت نقش آدم خوبه رو بازی میکرد.
من فیل رو از تمرین میشناسم.
من تو همون باشگاه تمرین میکردم، از کنار هم رد میشدیم
چند کلمه با هم حرف میزدیم.
میدونی، تو میری باشگاه که تمرین کنی.
واقعا وقت نداشتی که بایستی و حرف بزنی.
فیل اون موقع پاورلیفتر بود.
وقتی فیل وارد میشد، متوجهش میشدی.
اون با بقیه فرق داشت.
یه جفت چکمه و شلوار گشاد میپوشید.
و یه بار اومد سمتم
و، اوم، فقط یه سوال کلی ازم پرسید.
چطوری میتونست بدنساز بشه؟
و جواب من این بود، «تو میتونی هر چیزی بشی
اگه سخت کار کنی و بهش متعهد باشی.»
و اون رفت برای اولین مسابقهش.
و این بخشی از زندگی بود
که شاید براش جواب نداد.
این اولین مسابقهم بود، و اولین مسابقهای بود که من، دوم شدم.
من به یه پسری به اسم پیتر برمنر باختم، که الان یه دوست خیلی صمیمیه.
فیل اون موقع تو بدنسازی جدی بود؟
آره. فیل عاشق بدنسازی بود. آره.
-تو بدنسازی شکستش دادی؟ -آره.
فیل یه جورایی چیزای زیادی میدونست.
و این قطعا به خاطر دیابتش بود.
روش نگاه من به تغذیه، روش نگاه من به تمرین
خیلی، خیلی با روش بقیه فرق داشت.
من باید دستی از انسولین استفاده میکردم تا تمام مواد مغذی رو وارد سلولها کنم
و اگه این کارو نمیکردم، وارد فاز کاتابولیک میشدم، قند خونم بالا و بالاتر میرفت
و اگه به اندازهی کافی نمیخوردم، دچار افت قند خون میشدم.
و بعدش باید غذا میخوردم تا دوباره بالا بیاد، که کل هدف چربیسوزی رو از بین میبرد.
و بعدش، میدونی، اگه، اوم، قند خونم میافتاد
و مجبور میشدم یه بسته خوراکی میوهای یا آدامس بخورم
و بعدش باید میرفتم و اونارو میسوزوندم.
من زودتر از موعد به اوج رسیدم. من رفتم رو استیج
کموزن، باد خالی، فقط...
اصلا شبیه چیزی که شش هفته قبلش بودم نبودم.
دیابت احتمالا کاتابولیکترین چیزیه که میتونی داشته باشی، وقتی بحث بدنسازی باشه.
و اگه کنترلش نکنی،
هر اونس و گرم از بافت عضلانیت رو از بین میبره.
همچنین، اگه مراقبش نباشی، چربی بدنت رو هم زیاد میکنه
و سریع این اتفاق میافته.
این مهمترین جایزهس، چون این، اوم،
میدونی، این باعث شد که من واقعا دنبالش برم.
و بعدش بود که فیل اومد پیشم و ازم پرسید
آیا وقت میذارم و یه سال بهش کمک میکنم
و باهاش تمرین کنم تا برای مسابقهی بعدی آماده بشه؟
این تنها باشگاهیه که من بیش از ۱۵ سال توش تمرین کردم.
قبلا اسمش راک پیت فیتنس بود.
همونطور که میبینید، جاشو یه نانوایی گرفته.
متاسفانه، باشگاه تعطیل شد.
باز هست.
فکر کنم همهی این وسایلا هنوز همونطورین.
و بعدش بریم پشت.
فیل هیچوقت سروقت نیست.
خب، با این کرکره که تو پسزمینه میبینید
یه نیمکت برای پرس سینه داشتید
و نیمکت رو آماده میکردن، آمادهی تمرین.
چون من میدونستم، یک، چی بلند میکنه
و میدونستم، دو، دیر میکنه.
پس من همیشه سروقت میاومدم، همه چیو آماده میکردم.
و بعدش وقتی اون میاومد، باید با ساکش کلنجار میرفت
همهچیزش رو مرتب میکرد. آهنگش رو میذاشت...
و تا اون موقع، من وقت داشتم برم خونه.
شما آهنگ مورد علاقهتون رو میذاشتید.
ولی وقتی فیل میاومد باشگاه
باید آهنگهای فیل پخش میشد.
من سیدیهای زیادی رو دیدم که پرت میشدن.
مهم نبود سیدی کی بود، کی داشت پخشش میکرد
بیرون، آهنگ خودش پخش میشد، و تمام.
آره. همیشه یه کم شخصیت تو کار بود.
تمرین فرق داشت. شش روز در هفته. تمرین سخت.
بعضی روزا دو بار در روز پاشو تمرین میداد.
شدت، سنگین.
باشگاه میدونست که دو تا پسر گوشه دارن سخت تمرین میکنن.
و ما زیاد حرف نمیزدیم، ولی همیشه میدونستیم باید چیکار کنیم.
و این هر روز بود. و اون کل سال، سخت بود.
من با یه بیماری تهدیدکنندهی زندگی مواجه شدم که، راستش، بهم میگفت
تو قرار نیست بدنساز بشی، نمیتونی این کارو کنی. پزشکای عمومی، دکترا
همشون بهم میگفتن، «تو هیچوقت نمیتونی، میدونی
کربوهیدراتهاتو حذف کنی یا هیچوقت نمیتونی اینهمه پروتئین بخوری.
تو هیچوقت نمیتونی بری رو استیج و اونقدر خشک بشی.»
خب...
نزدیکای مسابقه، ما باید خیلی مراقب میبودیم
و مطمئن میشدیم که همهچیز سر جاشه.
چون ما کل سال خیلی سخت کار کرده بودیم.
ما نمیخواستیم اینبار همون اتفاقی بیفته که دفعهی قبل افتاد
من اون روز رو هیچوقت فراموش نمیکنم.
من فیل رو بردم و با ماشین رسوندمش به مسابقه.
و فیل آدم استرسیای نبود.
ولی استرس داشت.
پس بدون هیچ مقدمهای
بیاید به کلاس اولمون خوشآمد بگیم.
خانمها و آقایان، کلاس جوانان NABBA ایرلند شمالی.
اینکه دیدم رفت رو استیج و برنامهش رو اجرا کرد
و اینکه چقدر تو این یه سال پیشرفت کرده بود
باورنکردنی بود.
من میتونستم صدای مردم رو بشنوم که در مورد سال قبلش و امسالش حرف میزدن.
اندامش، و دقیقا چقدر حجم گرفته بود.
تو فقط با گوش دادن به حرفای بقیه میفهمیدی دقیقا چی در انتظارته.
فیل یه لحظه ازم یه سوال پرسید. «فکر میکنی تونستم؟»
و من میدونستم که تونسته. من فقط میدونستم که تونسته.
من همیشه یادمه که اون موقع که بدنسازی میکرد
اون موقع، معلوم بود که، مثلا، خیلی هیکل داشت، حجیم بود، خشک بود.
ولی من همیشه یادمه که، مثلا، تو آینه نگاه میکردم
و بعد به اون نگاه میکردم و میگفتم، «این واقعی نیست.»
بزرگترین چیز در مورد بدنسازی برای من این بود که شخصیتساز بود
به این معنی که، وقتی من پشت یه ددلیفت ۳۰۰ کیلویی میرفتم
و تکرار میزدم. وزنههای سنگین.
آیا میتونی خودت رو به این حد برسونی که بتونی اینو بلند کنی؟
فیل قوی بود، تو اوجش؟
آره، آره. فیل قوی بود. من یادمه.
اون با ددلیفت ۳۰۰ کیلو یا یه همچین چیزی بازی میکرد.
الان به نظرم سبک میاد، انصافا، ولی... اینطور نیست.
تو باشگاه که تمرین میکردم، فرم بدنم، قدرتم داشت تغییر میکرد
و مردم اینو میدیدن.
و به جایی رسید که من، من حرص
آدمایی رو درآوردم که سالها تمرین میکردن
از نظر ظاهر، از نظر قدرت
و اونا شروع کردن به سوال پرسیدن.
شروع کردن به سوال پرسیدن.
و بعد وقتی شنیدن که من دارم تغذیه میخونم
و دیدن که من دارم به حرفام عمل میکنم
خواستن از من یاد بگیرن.
یه شب از تمرین پا برگشتم خونه
و از یه پسری به اسم استیوی یه پیامک اومد
«برای یه برنامهی غذایی و تمرینی چقدر میگیری؟»
و من واقعا نمیدونستم چطوری بفروشم.
من نمیدونستم چطوری خودم رو بازاریابی کنم.
من واقعا نمیدونستم چطوری در مورد پول حرف بزنم
و من جواب دادم، با یه پیامک طولانی ۲۰۰۰ کلمهای
که قراره رو چی تمرکز کنیم، چطوری قراره برنامه رو بسازیم.
۵۰ پوند.
و اون بهم پیام داد و گفت، «تبریک میگم
تو یه مشتری جدید پیدا کردی.»
و اون موقع بود که فهمیدم من
احتمالا دارم یه کسبوکار راه میندازم.
یادمه با رئیس رشتهم تو دانشگاه صحبت میکردم
و گفتم، واقعا رویام اینه که متخصص تغذیه بشم
و با آدمایی که دیابت دارن کار کنم، چون من واقعا از غذا خوردن لذت میبرم
من واقعا از تغذیه لذت میبرم، واقعا از صحبت کردن در مورد بدن انسان لذت میبرم.
ولی فهمیدم که عاشق وزنهزدنم
و عاشق اینم که به آدما کمک کنم عضله بسازن.
و در واقع دارم به این فکر میکنم که یه مربی شخصی بشم.
و اون یه جوری بهم نگاه کرد و گفت، «چی؟»
و من گفتم، «مربی شخصی.»
و اون بهم گفت، «خب
این نوع شغلیه که
اگه تو دانشگاه شکست بخوری و بخوای بری تو یه مرکز تفریحی بشماری که چند بار یه حرکت رو انجام میدن.»
مردم بهش به چشم یه شغل برای بازندهها نگاه میکردن، ولی من این کارو ادامه دادم.
و یادمه یه هفته، من بیشتر از
یه متخصص تغذیه تو خدمات بهداشتی پول درآوردم.
و من شروع کردم به فهمیدن که این پتانسیل اینو داره که یه کسبوکار بشه.
و یادمه اون شب رفتم خونه و به مامانم گفتم
«من دیگه نمیخوام متخصص تغذیه باشم.
من نمیخوام این رشته رو ادامه بدم.
من میدونم که میتونم از این پول دربیارم. توش خوبم، عاشقشم.»
و ما توافق کردیم که من درسمو تموم کنم
چون اساسا به من یه مدرک میداد
یه درک آکادمیک و یه سطح از اعتبار.
پس من اون رو تموم کردم، ولی دنبال یه شغل تو زمینه تغذیه نرفتم.
من کسبوکار خودم رو راهاندازی کردم و اسمش شد کلیر کات هلث اند فیتنس.
همهش تو یه باشگاه بدنسازی محلی تو ایرلند شمالی بود
و یه جاهایی بود که وقتی وارد باشگاه میشدی
و تقریبا، ۸۰٪ باشگاه این برگه های چاپ شدهی بزرگ رو داشتن
که لوگوی من تهش خورده بود
کلیر کات هلث اند فیتنس.
و من تا جایی که میشد تو اون برنامهها گذاشتم.
در واقع، زیادهروی بود.
مثل یه کتاب کوچیک بود. مثل یه دورهی کوچیک بود.
و اون موقع، من واقعا این طرز فکر رو پیدا کردم
که به آدما چیزی رو بدم که نیاز دارن
بهشون بگم که باید چی بشنون، و برم سر اصل مطلب.
من میدونستم که تو بدنسازی رقابتی
و اون یه اسم آشنا تو ایرلند بود، خیلی معروف بود، باانگیزه.
اون یکی از اولین کسایی بود که مربیگری آنلاین رو به بریتانیا و ایرلند آورد.
اون موقع، مربیگری آنلاین وجود نداشت. هیچکس واقعا این کارو نمیکرد.
و بعدش شروع کردم به دریافت ایمیل
و مردم بهم پیام میدادن و میگفتن، «میتونی یه برنامه غذایی و تمرینی برام بنویسی؟»
و اینا آدمایی بودن که تو انگلیس زندگی میکردن، آدمایی که تو آمریکا زندگی میکردن
آدمایی که یه جوری، یه شکلی، یا حتی از طریق معرفی، منو پیدا کرده بودن.
و من کسبوکار مربیگری آنلاینم رو شروع کردم
و برنامههای تغذیه و تمرینی رو میفروختم
که با مایکروسافت ورد و مایکروسافت اکسل نوشته میشدن
و از طریق اینترنت براشون میفرستادم.
من این مهارتها رو توسعه دادم و شروع کردم به فروختن به آدمای بیشتر و بیشتر و بیشتر
و صندوق ورودیم شروع کرد به پر شدن و پر شدن و پر شدن.
پیام دارید.
و به جایی رسید که دیگه نمیتونستم آدمای بیشتری رو قبول کنم.
من دیگه نمیتونستم برنامهی غذایی بیشتری درست کنم
و شروع کردم به خوندن در مورد عرضه و تقاضا.
و اون موقع بود که فهمیدم، «خب، آدمای بیشتری
خدمات منو میخوان تا اینکه من واقعا بتونم ارائه بدم.
وقتشه که قیمتمو ببرم بالا.»
و من مراحل زیادی رو پشت سر گذاشتم
تا اینکه در نهایت ۱۰۰۰ پوند
برای یه برنامهی تغییر رژیم غذایی و تمرینی میگرفتم.
و مردم حاضر بودن این پول رو بدن، و مردم دوباره برمیگشتن
و دوستاشونو معرفی میکردن.
یادمه از اون پول استفاده کردم
تا اولین طراح گرافیکم رو استخدام کنم، اولین طراح وبم رو
ازش استفاده کردم تا یه وبسایت جدید بسازم.
ما شروع کردیم به دریافت درخواست از سراسر جهان.
مردم تماس اسکایپ میگرفتن، برنامهها رو آنلاین میخریدن.
خب، یه زمانی رسید که من از نشستن پشت کامپیوتر خسته شدم
و تو باشگاهی که من بودم، هیچ مربی شخصیای نبود.
و یادمه با صاحب باشگاه تمرین میکردم
و یه جوری بحثش پیش اومد که من دارم به مردم مربیگری و تمرین شخصی میدم
و اون بهم اجازه داد که تو باشگاه تمرین شخصی بدم.
من به عنوان یه فرد با ارادهی قوی پیش فیل رفتم
و تو ذهنم خیلی مصمم بودم که چی میخوام
و همونطور که احتمالا میتونید حدس بزنید، دوست نداشتم بهم بگن چیکار کنم یا چطوری یه کاری رو انجام بدم.
من باید درک کنم که چرا دارم یه کاری رو به یه روش خاص انجام میدم.
بنابراین، با مربیگری فیل، یه آموزش هم برای من شروع شد.
بین ستها، هر وقت قرار بود استراحت کنم
من یه بدنساز حرفهای داشتم که اون موقع بالای سرم میایستاد
و در مورد گرمهای پروتئین، کربوهیدراتها باهام حرف میزد
اینکه بدنت چطوری غذاهای مختلف رو متابولیزه میکنه.
فیل تو قضاوت کردن روحیهی من، سطح انرژیم خیلی خوب بود
حتی خلق و خوی من، و اینکه من
چیزی که الان میدونم اون موقع، اون از گرم کردن استفاده میکرد
تا بفهمه که من قراره چه نوع تمرینی رو انجام بدم.
روزایی بود که من از نظر ذهنی به این فکر میکردم که نمیتونم
وزنه سنگین بلند کنم یا نمیتونم هر کاری که باید رو انجام بدم.
و بعضی از اون جلسهها بهترین جلساتم بودن، چون
اون یه چیزی رو تو من تو گرم کردن دیده بود
شاید اون روز روز بدی داشتم، و من عصبانیت یا پرخاشگری داشتم
که، میدونی، من میخواستم خالیش کنم.
یا شاید خیلی خوب خوابیده بودم
و کلی انرژی داشتم و آماده بودم.
این یه فرصت بود که من آزمایش کنم، تست کنم
محتوا تولید کنم، روابط بسازم.
و همچنین، من همیشه در معرض فضای باشگاه بودم، بنابراین مردم پیشم میاومدن.
این یه راه عالی بود که من بتونم برای همهی برنامههای غذایی و تمرینی سرنخ جمع کنم.
و این فقط به سطحی رسید که من هرگز فکرش رو هم نمیکردم.
عالی بود. کار سختی بود
ولی من پول میگرفتم که همون کاری رو انجام بدم
که من همهچیزمو گذاشتم تا خودمو نجات بدم.
گرم کردن. گرم کردن.
اون سالمه.
مردم همیشه میگفتن، «من یه مدتی از باشگاه دور بودم.
چطوری دوباره شروع کنم؟ واقعا، واقعا سخته.»
و من هیچوقت نمیتونستم درک کنم که چه حسی داره، چون همیشه توش بودم.
و الان که تو پنج سال گذشته یه مرخصی گرفتم
میدونم منظورشون چیه.
دوباره شروع کردنش، سخته.
وقتی بدنسازی میکردم، کسبوکارم خیلی، خیلی خوب پیش میرفت.
ولی در عین حال، منم نمیتونستم همهچیزمو بذارم
چون بدنسازی اینقدر زمان میبرد، اینقدر انرژی میبرد.
و من باید زمان رو بین بدنسازی و کسبوکار تقسیم میکردم.
کسبوکار غالب شد و اون اینقدر زمان تو کسبوکارش میگذروند
که دیگه اونقدر وقت نداشت که تمرین کنه.
تمرین کردنش فقط یه جورایی آروم و آرومتر شد
در حالی که داشت کسبوکارش رو میساخت.
مسئلهی بدنسازی اینه که خیلی، خیلی سخت بود
که واقعا حضور داشته باشی و به هیکلت نگاه کنی و تحسینش کنی.
یه طرز فکر «هیچوقت کافی نیست» بود.
میدونی، اون یه بخش اولیه از زندگی من بود
که من نمیدونستم چطوری اون چیزو رام کنم.
من یه سال بعد از اینکه از مسابقات جوانان
وارد مسابقات بزرگسالان شدم... و فهمیدم
آیا من میخوام بقیهی زندگیمو وقف این کنم که دنبال یه جام برم
که تو یه هتل توسط آدمایی بهم توپیده بشه
که واقعا رقابت نمیکنن یا واقعا اهمیتی نمیدن
فراتر از روز مسابقه
چون به محض اینکه تو اون مسابقه رو بردی
روز بعدش، اینه که «کی میخواد سال بعد ببره؟»
و ریسک زیادی وجود داشت، زمان زیادی صرف آماده شدن برای یه مسابقه میشد
که برای من بازگشت سرمایهای نداشت که پایدار باشه.
من نمیتونستم تصور کنم که بخوام ۱۰، ۱۵ سال دیگه این کارو انجام بدم.
و من کلی دوست داشتم که هنوز دارن این کارو میکنن
تو همون موقعیت مالی، و هنوز دارن همون چیزو دنبال میکنن.
و من تو موقعیتی نیستم که قضاوت کنم، ولی من نمیخواستم این کارو بکنم.
من میخواستم از زندگیم لذت ببرم
و تو هنوز میتونی یه زندگی فوقالعاده داشته باشی و از بدنسازی لذت ببری.
ولی بدنسازی لعنتی سخته. شکی توش نیست.
این یکی از سختترین ورزشهای دنیاست چون ۲۴ ساعتهس.
تو دائما از رویا عمل میکنی
و توانایی اینکه سرتو بذاری زمین و استراحت کنی
و نفس بکشی و لذت ببری و از زندگی لذت ببری
گاهی اوقات میتونه برای مدت خیلی طولانی پارک بشه.
ارزشها تغییر میکنن، اولویتها تغییر میکنن
و بزرگترین رشد شخصی بعد از بدنسازی
در واقع این بود که ازش بیرون بیای و در رو ببندی و خداحافظی کنی.
من احتمالا یه مزهی واقعی از دنیای واقعی نچشیدم
و اتفاقاتی که بیرون از خونهی خانوادگی میافتاد
تا اینکه واقعا از خونه دور شدم، و شروع کردم به شروع سفر خودم.
میدونی، من نمیخواستم وکیل بشم. نمیخواستم دکتر بشم.
من نمیخواستم یه متخصص شاغل باشم.
و این چیزیه که چشمانداز برای--
من، فکر میکنم هر پدر و مادری، هر نوع ایدهآلی اینه که
میدونی، بری مدرسه، بری دانشگاه و دکتر بشی، یه متخصص بشی.
و این چیزیه که، میدونی، تو دنیای اونها تو اون زمان موفقیتآمیز تلقی میشد.
من اون رو نمیخواستم. پس، من رفتم و کسبوکار خودم رو ساختم.
ایرلند شمالی یه جای خیلی کوچیکه
و بزرگ شدن تو ایرلند شمالی
تو بعضی جاها عالی بود، تو بعضی جاها چالشبرانگیز.
و یه سری باورهایی تو مردم ایرلند شمالی هست
که، راستش رو بخوای، میتونه یه صاحب کسبوکار رو عقب نگه داره.
یکی از اون باورها در مورد پوله
و اینکه اگه تو داری پول درمیاری، داری یه کار اشتباهی انجام میدی.
و نحوهی نگاه مردم به تو وقتی پول درمیاری
یا داری یه کار ارزشمندی برای دنیا انجام میدی
اینه که سعی میکنن تو رو خراب کنن.
تعداد کمی از مردم میخواستن که ما موفق بشیم، ولی بیشتر مردم
میخواستن ببینن...
تو شکست میخوری.
نحوهی عملکرد ایرلند شمالی اینطوریه که بیشتر مردم استخدام هستن.
بنابراین این، این یه، یه ریسک بزرگتریه
که خودت بری بیرون و کسبوکار خودت رو بسازی.
نه به همون شکلی که تو، مثلا، آمریکا هست.
اگه آمریکا رو در نظر بگیری، به نظر میرسه که
کسبوکار رو شروع کن، یه تلاشی بکن.
در حالی که اینجا، بیشتر اینه که، میدونی، «خب، ما اون ریسکو نمیکنیم.»
تو این کشور تمرکز واقعیای روی راهاندازی کسبوکار خودت وجود نداره
از طریق آموزش.
بنابراین فکر میکنم این یه طرز فکر کامله. نه همهی مردم.
یه-- احتمالا یه درصد کمی از مردم خیلی خوب عمل کردن.
چه حسادت باشه یا کمبودهای خودشون.
میدونی، این به آدمایی منتقل میشه که نمیخوان ببینن بقیه موفق میشن.
فکر میکنم ایرلند شمالی فقط از این نظر متفاوته.
تو واقعا آدمای زیادی رو پیدا میکنی که به خاطر موفقیتت ازت متنفرن
مخصوصا با مشکلات و این چیزا، مثل اینکه، مردم برنامهریزی شده بودن که متنفر باشن.
فکر میکنم الان داره تغییر میکنه، ولی مردم اینطوری برنامهریزی شدن.
نه اینکه مردم ایرلند شمالی ذهن کوچیکی داشته باشن. اینطور نیست.
ولی، مطمئنا، این آرزوی من نبود وقتی داشتم از دانشگاه فارغالتحصیل میشدم
که فکر کنم من میخوام یه کارآفرین بشم
و قراره کسبوکار خودم رو داشته باشم.
صرف نظر از اینکه تو چه سطحی هستی، تو باید
خیلی با این راحت باشی که مردم ازت خوششون نیاد.
و فیل هم سهم خودش رو تو این مسیر داشته.
«تا حالا حسادت رو حس کردی؟» سوال خیلی خوبیه. جوابش مثبته.
من میتونم بهت بگم اگه کسی حسود باشه
که داره یه حرفی در موردت میزنه یا یه نظری در موردت میده
هدفشون چیه؟
این یه سوال فوقالعادهس که از کسی بپرسی
اگه تا حالا با انتقاد مواجه شدی.
وقتی میتونی اون سوالو بپرسی و با یه چهرهی بیحالت یا بدون جواب مواجه میشی،
اون موقع میمونی با اصل مطلب.
این سوالو از کسی بپرس که هدف داره، ماموریت داره، چشمانداز داره،
که به زمانش اولویت میده، که یه کسبوکار موفق رو اداره میکنه،
یا یه تیم موفق رو اداره میکنه یا هر چیز دیگهای.
ازشون بپرس. اونا وقت این چیزا رو ندارن.
این به خودت بستگی داره که چطوری اینو تفسیر کنی.
آه! لعنتی!
آه!
همه یه غروری دارن، و غرورت میتونه به دردت بخوره و میتونه به ضررت هم باشه،
ولی واقعا بستگی داره که چطوری ازش استفاده کنی.
و تو به یه کم غرور نیاز داری
چون بخشی از اعتمادبهنفست رو تشکیل میده.
چه تو یه مشتری باشی که یه مربی تناسب اندام داره مثل خودم،
یا چه تو یه کارآموز کسبوکار باشی،
تو باید یه کم از غرورت رو کنار بذاری
و در نهایت آماده و مهیا باشی
که از کسی که جاییه که تو میخوای باشی، یاد بگیری.
و من باهات صادقانه میگم، اگه غرور داری،
فکر نمیکنم منتورینگ کسبوکار جواب بده،
چون اگه تو توانایی اینو نداری که خفه شی...
و بهت بگن چیکار کنی، پس چطوری میخوای یاد بگیری؟
توانایی فیل تو فروتن کردن تو
به روشی که تشویقکنندهس
یه چیز خیلی منحصربهفرده.
اگه به مردم میگی که بدون مربی نمیتونن به اهدافشون برسن،
چی باعث میشه فکر کنی که تو میتونی بدون مربی به اهدافت برسی؟
تو یه روز از خواب بیدار نمیشی و ببینی که یاد گرفتی چطوری یه کسبوکار رو اداره کنی.
اگه بخوایم ده تا از مشتریهامونو ردیف کنیم،
حدود هفت نفر از ده نفرشون خیلی موفق میشن.
حدود سه نفرشون هیچ کاری نمیکنن، یا اجرا نمیکنن.
تو تجربهی ما، بیشترش اجرا کردنه، و این نیست که اقدام کنی
که باید انجام بدن تا کسبوکارشون رو به جلو ببرن.
بعضی وقتا، آدما خیلی راحتن، بعضی وقتا نمیخوانش،
و بعضی وقتا نمیخوان کارو انجام بدن،
چون واقعا با چیزی که میخوان انجام بدن همخوانی نداره.
مطمئنا، اگه یه نفر تو وهلهی اول یه مربی عالی نباشه،
براش خیلی سخت میشه که یه کسبوکار فوقالعاده بسازه،
چون اگه تو وهلهی اول یه مربی عالی نباشی،
مهم نیست که چقدر توصیههای بازاریابی یا فروش داری،
مردم اون مدرک اجتماعی رو که نیاز دارن نمیبینن
که بخوان با تو کار کنن.
بیا در مورد این مشکل هوش مصنوعی صحبت کنیم.
ابزارهای هوش مصنوعی و نرمافزارها فقط دارن با گذشت زمان برجستهتر میشن.
و چیزی که من باور دارم اتفاق میافته اینه که شرکتهای بزرگ رو میبینی
که دارن ابزارهای هوش مصنوعی رو توسعه میدن، که به موجب اون، یه نفر میتونه واردش کنه،
«این سبک زندگی منه، این رژیم غذایی منه، این چیزاییه که دوست دارم، این چیزاییه که دوست ندارم.
یه برنامه برای من بساز.»
-و تقریبا مثل یه مربی تو جیبت میشه. -آره.
حالا، این ۱۰۰ درصد توانایی یه مربی رو برای مربیگری به خطر میاندازه،
چون دقیقتر میشه، انرژی بیشتری خواهد داشت.
میتونه قدرت آتش و پاسخگویی بیشتری ارائه بده.
خب، برنامهی پیشنهادی شما چیه
وقتی نوبت به ادغام هوش مصنوعی تو برنامهی مربیگری میرسه؟
چطوری به نظر میرسه؟ چی بهش بدیم؟
در نظر داشته باش که ما سالها رویداد، تماسهای خصوصی داریم،
آموزشها، چارچوبها، ابزارها که میتونیم وارد این چیز کنیم.
ما نمیخوایم از پایگاه دادهی عمومی اطلاعات بکشه چون--
-اطلاعات عمومی، خیلی از... -اطلاعات عمومی. آره.
-هیچ-- درسته. خب-- -کاملا. آره.
خب، ما چی میتونیم بکنیم؟
با این همه ساعت محتوایی که داریم،
گاهی اوقات پیدا کردن چیزی که نیاز دارن سخته.
بنابراین، از نظر من، ما با این برنده میشیم که سریعتر چیزی رو که مشتریهامون نیاز دارن بهشون بدیم.
و ما فقط این کارو میکنیم اگه بتونیم یه
مقدار قابل دسترس از اطلاعات رو ایجاد کنیم که مدل رو روش آموزش بدیم.
بنابراین با، مثل، ChatGPT، GPT4 و غیره و غیره،
روی کل اینترنت آموزش دیده.
مشکل اینه که همش اطلاعات عمومیه.
اطلاعات درستی نیست برای، مثلا،
ساختن یه کسبوکار یا مربیگری یه مشتری برای رسیدن سریع به نتیجه.
و گاهی اوقات بر اساس سوالاتی که میپرسی،
ممکنه مثل اطلاعات خیلی عمومی و کلی به نظر برسه.
-بله، کاملا. -خیلی ممنون، رفیق.
بنابراین، از نظر من، ما باید همهی اطلاعاتی رو که داریم برداریم،
همهی ویدئوها، همهی پادکستها، همهی اسناد، همهی داراییها،
و ما باید اون رو به روشی آماده کنیم که مدل رو آموزش بدیم
تا ما بتونیم اساسا صدات، منظورت، دیدگاهت رو بازسازی کنیم.
-سریعترین زمانی که میتونیم اینو بسازیم چقدره؟ -زمان میبره.
ما یه رویداد داریم که تو دو ماه آینده برگزار میشه.
آیا میتونیم تا اون موقع یه نمونهی اولیه بسازیم و اجرا کنیم؟
من، من حس میکنم که میتونیم یه نسخهی اولیه بسازیم
و میتونیم اون رو راهاندازی کنیم و مشتریهامون رو وادار کنیم که ازش استفاده کنن.
اگه تا زمان برگزاری رویداد اون رو راهاندازی کنیم،
ما یه ایدهی خیلی خوب از چیزی که نیاز دارن از نحوهی استفادهشون به دست میاریم.
-باشه. -بنابراین من حس میکنم که اگه تلاش کنیم و سرمون رو پایین بندازیم،
و تیم مناسب رو سر جاش بذاریم، باید بتونیم این کارو انجام بدیم.
-ولی این یه ضربالاجل تنگاتنگه. -خب، ما، ما باید مشکلات رو سریع حل کنیم.
سوال. شما ایدهای دارید که اسمش رو چی بذاریم؟
نظرتون در مورد Catalyst چیه؟ Catalyst یه جورایی مثل یه کلمهی طبیعی به نظر میرسه که جواب میده.
-من نمیخوام اسمش رو یه چیزی-بات بذاریم. -آره، آره، آره.
فکر میکنم این یه جورایی خیلی بیاهمیته.
جنبهی انسانی یا جنبهی مفید بودن رو از بین میبره.
-نه. بذار یه اسم براش بذاریم. -باشه، پس فعلا از Catalyst استفاده میکنیم؟
-بذارید از اون استفاده کنیم. -ما میتونیم با این بازی کنیم و بعدا تغییرش بدیم.
-آره. -ولی مهمه که ما اینو شروع کنیم.
بذارید اسم اون نمونهی اولیه رو بذاریم Catalyst.
یه چیزی وقتی من یه مربی شخصی بودم،
من میدونستم که کاری که من داشتم تو سطح یک به یک
و سطح گروهی کوچک، خیلی زیاد بود.
من به مردم اعتمادبهنفس میدادم. من بهشون سلامتی میدادم.
من بهشون تو زندگی اجتماعیشون کمک میکردم،
و این تاثیرش به آدمایی که دور و برشون بودن، خانوادههاشون هم میرسید.
و اینکه بتونی ببینی یه نفر از زندگیش لذت میبره، در حالی که قبلا از زندگیش لذت نمیبرد،
مثل اینکه با بیاعتمادی پیش من میاومدن،
با مشکلات سلامتی پیش من میاومدن
که جلوشون رو گرفته بود،
تا اینکه بهشون کمک میکردم سالمتر بشن،
نسخههای قویتر و قدرتمندتری از خودشون بسازن، واقعا شگفتانگیز بود.
وقتی فیل رو دیدم، داشتم تو رشتهی مراقبت از کودک درس میخوندم
و همیشه یه دیدی داشتم که یه مهدکودک خودم رو باز کنم.
ولی بعدش، وقتی با فیل بودم، یه عشق جدید به تمرین پیدا کردم،
و از شغلم دست کشیدم تا یه مربی شخصی بشم.
ولی دیگه مربی شخصی نیستم، و تو کسبوکار برای فیل کار میکنم.
خب، بریم سراغ هفتهی گذشته. به موفقیتها نگاه میکنیم...
-آره. -...خب، چه تو زندگی شخصی باشه، چه تو زندگی کاری.
خب، چالشها، شخصی، کاری.
رابطه، چی خوب پیش رفت، چی میتونست بهتر باشه؟
کی میخواد اول بگه؟ میچرخونیم، مدادو میچرخونیم.
تو.
منم؟ باشه. خب...
ما هر یکشنبه یه میز باز داریم که اگه ناراحت بودیم،
اگه ناراحت بودیم، اگه تحریک شدیم، اگه از چیزی خجالت کشیدیم،
هرچیزی که باشه، میخوایم بتونیم بیاریمش وسط و دربارش صحبت کنیم.
ارتباط، مهمترین چیز برای ماست.
میدونی، باز بودن، صادق بودن.
ما چیزی مثل قهر کردن رو نمیبینیم... اونجور چیزا،
این چیزا تو رابطهی ما دیگه اتفاق نمیافته.
میدونی، و البته این از طریق یادگیری تو این سالها بوده.
ولی ارتباط، مهمترین چیزیه که برای ما جواب میده.
فکر نمیکنم هیچکدوم از دوستپسرهای سابقم حاضر میشدن
حاضر بودن بشینن و در مورد این چیزا حرف بزنن، ولی اون انگار میتونه این کارو بکنه،
ولی به نظر میرسه اون این کارو میکنه، و به نظر میرسه ارزش زیادی هم به رابطه اضافه میکنه.
باعث میشه امنتر بشه. اگه کسی مشکلی داشته باشه،
باعث میشه امنتر بشه. اگه کسی مشکلی داشته باشه، حلش میکنن و هفتگی دربارش صحبت میکنن. فکر میکنم خیلی خوبه.
-بریم سراغ رابطه. -آره.
خب، این هفته کجا خوب پیش رفت، و بعدش، چی میتونست بهتر باشه؟
تو این هفته با پهنهلوپه فوقالعاده عمل کردی، با وجود همهی اتفاقایی که افتاد،
من تلاشی که کردی و زمانی که گذاشتی تا ازش مراقبت کنی رو دیدم.
و با اینکه من حسابی درگیر کارای تیم و بقیه چیزا بودم،
و با وجود اینکه من با کارهای تیم و بقیه چیزا خیلی درگیر بودم، تو به من فضا دادی که بتونم این کارو انجام بدم.
-پس... ممنون. -ممنون.
خب، من میدونم کی باید وارد عمل بشم و کی باید کنار بکشم، و چند هفتهی شلوغی بوده،
-بنابراین من یه جورایی کنار کشیدم. -چی برای تو بد پیش رفت؟
بنابراین من کار تیمی داشتم، هر دومون. کار تیمی باورنکردنی بود.
-میدونی، ما این کارو بارها و بارها انجام دادیم... -آره.
...و الان یه جورایی اصل مطلب دستمون اومده،
ولی من متوجه شدم که ما مثل کشتیهایی بودیم که تو شب از کنار هم رد میشدیم.
-ما واقعا نرفتیم-- -ما شب قرارمون رو نداشتیم.
-ما رفتیم بیرون... -ما رفتیم بیرون.
-...با کلی آدم دیگه. -ولی با کلی آدم دیگه بود.
خب، و البته با توجه به همهی اتفاقاتی که افتاد،
خیلی سخت بود که واقعا ارتباط برقرار کنیم و هفته رو مرور کنیم،
و بعدش هم، دیروز،
-من ماشین رو برداشتم، و، خب، در نهایت گرفتم... -آره.
-من باید-- آره. -...۷۵ دقیقه، یه ساعت و نیم خیلی طولانی.
تو باید میرفتی موهاتو درست میکردی. من احتمالا یه کم تند برخورد کردم...
-آره. -...با تو پشت تلفن، و، خب،
-من میخواستم بابت اون عذرخواهی کنم. -ممنون.
بنابراین، خب، تو اوج لحظه...
وقتی تو همیشه روی چیزایی تمرکز میکنی که خوب پیش میرن،
-تو نسبت به چیزایی که خوب پیش نمیرن بیتوجه میشی. -خوب پیش نمیرن.
-آره. -و بعدش، اتفاقی که میافته اینه که این جمع میشه و جمع میشه
و با گذشت زمان جمع میشه، و تبدیل به رنجش میشه.
تبدیل به گناه میشه، تبدیل به ناامنی میشه.
و، میدونی، تو اینو تو رابطهت حس میکنی.
ما برنامههای خیلی شلوغی داریم و ممکنه چیزایی از قلم بیفته
تو طول هفته.
اون فوقالعاده به کاری که انجام میده اشتیاق داره، و همیشه خیلی، خیلی متمرکزه.
اون وارد جزئیات همهی کارهایی که انجام میده میشه.
اون دقیقا میفهمه که نقاط دردناک بقیه چیه،
و به بقیه تو اون نقاط دردناک کمک میکنه.
حتی به عنوان یه دوست، خوبه که باهاش در مورد چیزا صحبت کنی.
اون همیشه خیلی بیطرفه. گوش خوبی داره، میدونه چطوری به حرف مردم گوش بده،
و میدونه چطوری مشکلات رو به قسمتهای کوچیک تقسیم کنه.
و با این کار، تو تو مردم اعتمادبهنفس ایجاد میکنی، تو برای مردم راهحل ایجاد میکنی،
و مردم واقعا، واقعا میتونن به اون فرد اعتماد کنن.
همونطور که ضربالمثل قدیمی میگه، آخرش، من یه زندگی دارم، میدونی،
«اگه مثل اردک راه بره و مثل اردک صدا بده، پس اردکه.»
اون تو زندگی مردم مثبتاندیشی ایجاد کرده.
اون تو زندگی مردم تغییر ایجاد کرده.
فقط در مورد عضلهها نیست.
من میگم اون به یه سطح دیگه رفته.
تو B2B تو سالهای اول، یه مربی شخصی بود که ایمیل میزد.
بعدش یه باشگاه بود که ایمیل میزد و از من میخواست که تیمشون رو آموزش بدم،
چه تیم فروش بود، چه تیم مربیگری،
بسته به چیزی که نیاز داشتن، بزرگترین چالش تو کسبوکارشون چی بود.
و بعدش، این تبدیل شد به اینکه افراد بیشتری میپرسیدن،
«میتونی منو منتور کنی؟ میتونی منو منتور کنی؟»
من عاشق کاری که کردی شدم. من سفرت رو دیدم.
من رشدت رو دیدم.
من آدمایی رو دیدم که قبلا باهات کار کردن و رشدشون رو دیدم.»
مردم فقط بهش پیام میدادن وقتی که دیده بودن
کسبوکار مربیگری شخصیش رو اینقدر موفق دیدن،
میخواستن بدونن چطوری این کارو کرده.
کمک به دیگران برای ایجاد کسبوکارشون
به همون نوع موفقیتی که اون داشته.
خیلی از مربیهای شخصی یا مربیهای آنلاین
این دیدگاه رو دارن که اگه فقط مربیهای خوبی باشن، خب، یه کسبوکار عالی میسازن.
ولی اگه ندونی چطوری یه کسبوکار رو اداره کنی، یه کسبوکار رو مدیریت کنی
خب، یا اینکه یه تیم دور خودت بسازی، خیلی برات سخته
که واقعا چیزی که از کسبوکارت میخوای رو به دست بیاری.
خب، بچهها، چیزی که الان ازتون میخوام اینه که چالشهامون رو به اشتراک بذاریم.
خب این هفته چی خوب پیش نرفت؟ چی براتون سخت بود؟
من یه کسبوکاری داشتم که نسبتاً جدید بود. هشت هفتهش بود، ولی خیلی طاقتفرسا بود.
خیلی سریع، کلی مشتری محلی اومدن پیشم،
و تعداد مشتریها رو به ۷۰ یا ۸۰ نفر رسوند.
من ۱۵، ۱۶ ساعت در روز کار میکردم، هفت روز هفته.
و با خودم گفتم، «آیا قرار بود اینطوری باشه؟»
و گفتم، میدونی، «این عالیه،
ولی تا کی این دوام میاره؟»
من با فیل گراهام آشنا شدم. پیوستن به فیل،
اینکه بتونی واقعا بررسی کنی که کسبوکارت چطوری قراره کار کنه،
باید چیکار کنم، و چطوری میتونی تو یه کسبوکار نتیجه بگیری.
وقتی یه نفر یه مشکل خاصی داره،
ما اون مشکل رو قبلا X بار حل کردیم،
یه سری راهها هست که میتونیم بریم
تا بفهمیم باید چیکار کنیم
تا اون مشکل رو تو کسبوکار حل کنیم.
یه رویکرد واقعا سیستماتیکه برای اینکه سعی کنی یه چیزی رو درست کنی
که تو کسبوکارت درست نیست.
وقتی ما بررسی مشتریها رو انجام میدیم،
در اصل، من همه چیز رو میبینم
که مشتری انجام میده یا نمیده،
پس ما مثل یه شاهین مراقبش هستیم تا مطمئن بشیم داری پیشرفت میکنی، تا مطمئن بشیم...
من دقیقا میدونستم میخوام چیکار کنم،
من میخواستم تا جایی که میتونم به بیماران دیابت نوع ۱ تو سراسر دنیا کمک کنم.
من میخواستم رو زندگیشون تاثیر بذارم. من میخواستم کسبوکار خودم رو داشته باشم.
من میخواستم اون عنصر آزادی رو داشته باشم که احتمالا باهاش میاد.
همه چیز یه جورایی درهم و برهم بود.
من نمیدونستم، نمیدونستم چطوری از جایی که بودم،
به جایی برسم که یه کسبوکاری رو اداره کنم که بیشترین تاثیر رو روی مردم داشته باشه.
ولی، در اصل، وقتی با فیل شروع به کار کردم،
فورا به من شفافیت داد.
تحویل کار به مشتریها، اون بهش نگاه کرد، نگاه میکنه به
بازاریابی، فروش، سیستمها، اون ازت خبر میگیره.
اگه با چیزی دست و پنجه نرم میکنی، میتونی ازش کمک بگیری
اگه با چیزی مشکل داری.
و حتی اینکه اون چطوری چیزی که ساخته رو ساخته،
این، تقریبا مثل یه نقشهراهه.
اگه مردم بیان پیشم و ازم بپرسن بهترین راه برای ساختار یه کسبوکار چیه،
ساختار ایدهآل چیزی شبیه به مال فیله.
مشتریهاش متخصصهای تناسب اندام هستن که دنبال رشدن، معمولا آنلاین،
و اونها دنبال سیستمها و فرآیندهایی هستن که بتونن
کسبوکارشون رو بارها مقیاسپذیر کنن.
و اون بهشون یاد میده که چطوری یه کسبوکار رو اداره کنن،
نه اینکه بهشون چیزی در مورد سلامتی و تناسب اندام یاد بده
چون اونها قبلا اون دانش رو دارن.
کرک حدودا چهار ساله که مشتری منه.
اون به عنوان یه، یه مدل تناسب اندام اومد پیشم، میدونی، داشت،
میدونی، صدها هزار دنبالکننده داشت و، خب، طبیعتا نمیتونست ازش پول دربیاره،
سیستم نداشت یا تیم نداشت
و فقط، میدونی، مربی شخصی بود. اینم از خودش.
اسم این آقا قبلا، خب، کرک بود، کرک ابس میلر.
این پسر بد رو بیارید تو دوربین.
امروز با یه مشتری صحبت میکنم که
خب، داره مشاوره میده به یکی از بزرگترین شرکتهای لجستیک دنیا،
و ازش خواستن که بیاد و برای مدیران جهانیشون ارائه بده
که چطوری میتونی سلامت نیروی کار رو بهبود بدی،
و چطوری میتونی اینو به یه سرویس قابل ارائه تبدیل کنی.
اگه این صحبت خوب پیش بره و طبیعتا اونها موافقت کنن و این چیزا،
من نمیدونم چطوری قیمتگذاری کنم.
خب، خب، باید در مورد چی اینجا تصمیم بگیریم؟
خب، قیمت، خب، آیا چیزی در مورد ارائه اون هست
که ازش میترسی یا نگرانشی...
مشتریها، اونها به پایهها نیاز دارن.
پایههای یه کسبوکار محکم، به سرنخ نیاز دارن،
به فروش نیاز دارن، به انجام نیاز دارن.
بنابراین اونها میان که کمتر برای یه مشکل خاص پر کنن
و بیشتر برای کل طیف انجام کسبوکار.
فکر میکنم بخش ارائه این موضوع خوبه،
ولی مهمترین چیزی که بهش نیاز داری، طبیعتا ارائه هست، درسته؟
در اصل، اولین و مهمترین چیز اینه که
وقتی وارد اون اتاق میشی، باید شناسایی کنی
مشکل رو، خب، فورا.
مشکلی که این افراد باهاش درگیرن چیه
که میتونن با سلامتی، با بهرهوری،
و در اصل فقط روزهای بدون بیماری؟
فکر میکنم یه نقل قول بودایی بود که توش افراد
اینهمه وقت و انرژی صرف میکنن تا ثروتشون رو بسازن، یا پولشون رو، یا داراییهاشون رو،
که در نهایت داراییهاشون رو صرف میکنن تا سلامتیشون رو برگردونن.
این یه اصل خیلی مهمه، چون من میدونم
خیلی از کارآفرینها هستن که دنبال کسبوکار رفتن،
دنبال تلاش رفتن، و در نهایت سلامتیشون رو نادیده گرفتن.
بنابراین تو داری بین واقعیت فستفود، مسافرت، جت لگ مقایسه میکنی.
خیلی از این افراد، مثل مدیرعاملها، مدیرها، میدونید، خیلی سرشون شلوغه.
سلامتی در درجهی دوم قرار میگیره. کسبوکار در درجهی اول قرار میگیره.
هدف اون جلسه اینه که دیدگاهشون رو تغییر بدی
از سلامتی اول، کسبوکار دوم،
چون سلامتی، کسبوکار رو پیش میبره.
وقتی به، میدونی، مدیرها و مدیرعاملها نگاه میکنی، اونها سرشون شلوغه.
اونها تو هواپیما هستن، مسافرت میکنن، غذا میخورن،
میدونی، چیزایی که تو هتلها هست یا مدام در حال رفت و آمدن. اونها استرس دارن.
و اگه سیستمهای درست سر جاش نباشه، تصمیمگیریشون اشتباه میشه،
روزهای بیماریشون زیاد میشه، که برای کسبوکار هزینه داره.
بنابراین، از دیدگاه سلامت سازمانی،
مراقبت از سلامتی کارمندات
احتمالا یکی از سودآورترین کاراییه که میتونی از نظر تولید انجام بدی.
تو به سه تا نیاز داری، تو به سه تا سوال نیاز داری. بیشتر نه.
یه سوال در مورد تغذیه، یه سوال در مورد تمرین، و یه سوال در مورد سبک زندگی
چون اونها سه عامل اصلی نتیجه هستن.
یه سوال عالی برای شروع این میتونه باشه:
"چند نفر از شما سلامتیتون رو به خاطر این کسبوکار به خطر انداختین؟
-به خاطر این کسبوکار؟" -آره. آره.
میخوای خیلی ساده باشه
تا جایی که، میدونی، سکوت و سوالهای ساده
وزن چیزی هستن که قراره اتفاق بیفته.
تو نمیخوای این افراد رو با اطلاعات خفه کنی.
دقیقا این همون حسیه که میخوای تو سرشون ایجاد کنی.
"لعنتی، حرفش درسته."
اگه آدم بخواد یه کارآفرین موفق باشه،
یه سری ویژگیهای مختلف هست که باید وجود داشته باشه.
یکی از مهمترین چیزها شجاعته
و توانایی قدم گذاشتن به ناشناختهها.
تو زندگیم موقعیتهایی بوده که من
داوطلبانه خودم رو وارد موقعیتها و سناریوهایی کردم که آماده نبودم،
ولی تعهد به اینکه علنا بگم که میخوام انجامش بدم
همون چیزی بود که منو رشد داد و تکاملم داد.
ما همیشه تعجب میکنیم، چطوری میتونیم جرئت انجام این کار رو پیدا کنیم؟
یا داستانهایی تو سرمون میچرخه،
سناریو ممکنه اینطوری پیش بره، ممکنه اونطوری پیش بره.
ولی، واقعا، باید تسلیم بشی و وارد ناشناختهها بشی.
و، میدونی، به نتیجه اعتماد کن، و...
اعتماد به نفس بعد از اینکه اقدام کردی میاد. هیچ وقت قبلش نمیاد.
میدونی چند بار تو زندگیم این کارو کردم؟
همه اون احساسات قبل از هر اتفاقی میان.
من میخوام زندگیها رو تغییر بدم.
اونها رویدادهای فوقالعادهای هستن. تو داری در مورد صدها نفر صحبت میکنی،
هزاران نفر تو این رویدادها.
مثلا، من عاشقشونم. هر وقت میرم اونجا، با انرژی برمیگردی.
اونها برای کارآفرینهای تناسب اندامن.
و این فرصت فیله که بره رو صحنه و صحبت کنه
با چند نفر همزمان.
فیل از انجام این کار خیلی احساس رضایت میکنه.
اون از این کار خیلی کیف میکنه، عاشقشه.
ولی علاوه بر این، کاری که میکنه اینه که به فیل اجازه میده
تا روی افراد بیشتری تاثیر بذاره، به مردم نشون بده که چه چیزهایی ممکنه.
فیل مثل تونی رابینز تو حوزه تناسب اندامه؟
خب، سخته، چون اون-- واقعا اینطوری فکر میکنی و انگار--
میدونی، با تونی رابینز، تو این ور و اون ور میپری-- اون یارو فوقالعادهس.
تفاوتش تو ذهن من اینه که نتایجش فرآیندیه.
بنابراین این یعنی ما واقعا یه سیستم ایجاد میکنیم
که بهت نتیجه میده.
خب، میخوام در مورد چهار چیزی صحبت کنم که قراره اعمال بشه
برای اکثر شما تو این اتاق. نه همه.
اکثر افرادی که دارن تمرین شخصی رو تو سالن میفروشن
و همچنین دارن خدمات کوچینگ آنلاین میفروشن.
اگه مثل من هستی، ممکنه تو خاموش کردن مشکل داشته باشی.
چند نفر از افراد تو این اتاق تو خاموش کردن مشکل دارن؟ دستتون رو ببرید بالا.
اگه قیمتهاتون یکسانه و افزایششون ندادین،
ولی هزینههای زندگی بالا رفته، شما در واقع
به اندازه قبل پول درنمیارید.
مردم میمونن چون جامعه رو دوست دارن.
مردم میمونن چون آیندهای رو تو استفاده از خدمات شما میبینن
-تا در اصل بهشون کمک کنه از نردبان ترقی کنن... -آره.
...از نظر موقعیت، شناخته شدن، سلامتی.
تو هر رویدادی، معمولا یه جورایی اشک هست.
ام، آره، منو گرفتی، داداش.
یادمه از رو صحنه اومدم پایین و با یه جوون صحبت کردم.
اون به من گفت، "من مدت زیادیه که در موردت میشنوم.
منم دیابت نوع ۱ دارم."
تو واقعا باید یه کاری برای ما انجام بدی."
تو این همه دانش داری و تونستی اندامت رو بسازی.
تو تونستی کاری رو که تونستی انجام بدی،
در حالی که این بیماری رو داری."
من نمیتونم مال خودم رو کنترل کنم. من نمیتونم روش مسلط باشم."
من نمیدونم چطوری غذا بخورم. قند خونم همیشه نامنظمه و هیچ وقت حالم خوب نیست."
و این واقعا منو تحت تاثیر قرار داد.
بله، من زندگیم رو وقف مطالعه این موضوع کردم.
من این کار رو بیدریغانه برای خودم انجام دادم، تا عمرم رو طولانی کنم.
و من گفتم، "میدونی چیه؟ حق با اونه."
بنابراین، من شروع کردم به نوشتن راهنمای عضلهسازی و تناسب اندام برای بیماران دیابتی.
وقتی من سفر بدنسازیم رو شروع کردم،
هیچ چیزی در مورد بدنسازی و دیابت وجود نداشت.
میتونی تو گوگل سرچ کنی و شاید چیزی پیدا کنی
تو Bodybuilding.com یا هرچیزی که بود،
ولی خیلی سطحی و کمعمق بود.
اون جزئیاتی که نیاز داشتی رو نداشت،
چون وقتی با دیابت بدنسازی میکنی،
همه چیز که در موردش صحبت میشه و تبلیغ میشه
باید یه کم تغییر کنه.
و من رفته بودم و همه این چیزها رو امتحان کرده بودم،
و بعلاوه، من تحصیلاتش رو هم داشتم که بتونم تاییدش کنم.
بنابراین نوشتن اون کتاب خیلی سخت بود.
و من اون کتاب رو جوری نوشتم که انگار دارم برای خودم تو گذشته مینویسم.
چون من یه دیدی تو ذهنم داشتم. گفتم، "میدونی چیه؟
قراره کلی پسر جوون، کلی دختر جوون باشه
که واقعا میخوان یه اندام عالی بسازن ولی
ولی احساس میکنن نمیتونن به خاطر این بیماری."
و من گفتم، "من میخوام برای اون افراد بنویسم."
من با راهنمای دیابت و تناسب اندام آشنا شدم.
این چیزی بود که فورا باهاش ارتباط برقرار کردم و بهش وصل شدم،
چون زندگی کردن با دیابت نوع ۱، گاهی اوقات میتونه سخت باشه.
و ببینید اون چیکار کرده. میدونی، ببینید اون داره چیکار میکنه.
و من اون نوع ارتباط فوری رو با کاری که اون انجام میداد پیدا کردم
با وجود زندگی با دیابت نوع ۱.
همونطور که میبینید، این یه کتاب فوقالعادهس.
وارد فیزیولوژی انسان و تمام جنبههای دیابت میشه.
پر از نکات و بینشه، ولی، میدونی،
همچنین، تغییرات ذهنی رو هم داره
که یه نفر با دیابت نوع ۱ باید انجام بده تا،
میدونی، به تغذیه، تمرین و سبک زندگیشون اولویت بدن.
همه این عناصر با هم.
خیلی سخت بود نوشتنش.
کلی تحقیق، کلی وقت.
و همه چی رو پوشش میده، داروها، مدیریت، طرز فکر،
عوارض، مکملها، تمرین، سلامتی، تغذیه.
من مجبور شدم اطلاعات علمی سفت و سخت رو بگیرم و به زبان ساده تبدیلش کنم.
منظورم اینه که میتونی تو قسمت آخر همه منابع رو ببینی.
یعنی، اونجا، فقط کلی صفحه هست
از منابع علمی.
همه اینها از تجربهم بود، امتحان کردن چیزها و تست کردن چیزها
و اعمال کردن چیزها و...
ساختن عضله با دیابت، خب، خیلی چالشبرانگیزه.
فیل کارش رو به عنوان مربی شخصی من شروع کرد.
بعدش دوست شدیم. ولی همه به یه مربی نیاز دارن.
من خیلی خوششانسم که میتونم بگم فیل رو دارم، هم به عنوان همکار و هم به عنوان یه مربی.
دلیل اصلی اینکه مردم تو یه کسبوکار میمونن و نمیرن،
اینه که بازار دائما در حال تغییره.
بنابراین ما فقط روی جذب مشتری و بازاریابی و این چیزا تمرکز نمیکنیم.
ما همچنین روی کمک به مردم برای ساختن تیمها تمرکز میکنیم
و زیرساختها رو مقیاسبندی میکنیم تا کسبوکارهای واقعی تناسب اندام بسازیم.
من تعدادی کسبوکار رو اداره میکنم
تو حوزههای مختلف.
سلامتی و تناسب اندام، مهماننوازی و تولید مواد غذایی.
من الان ۱۳۵ تا کارمند دارم، و بعضیهاشون
رو خیلی دوست دارم و کاملا بهشون اعتماد دارم.
ولی یه چیزایی هست، فقط به عنوان یه صاحب کسبوکار،
که شاید نخوام اون نگرانیها رو باهاشون در میون بذارم،
یا احتمالا اونقدر تجربه ندارن
که جواب، حمایت و کمک مورد نیازم رو بهم بدن.
اینجاست که میتونم به کسی مثل فیل نگاه کنم.
به عنوان یه صاحب کسبوکار، تصمیماتی که من هر روز میگیرم
نه تنها روی زندگی خودم، درآمد خودم تاثیر میذاره،
درآمد خانوادهم، ۱۳۵ کارمندی که برام کار میکنن،
خانوادههاشون، همه افرادی که بهشون وابسته هستن،
تامینکنندهها و شرکایی که باهاشون کار میکنیم.
یه تعداد زیادی از افراد هستن که هر کارآفرینی باهاشون کار میکنه.
تاثیری که میتونن داشته باشن خیلی مهمه.
ولی، چالشهایی هست که هر روز خودشون رو نشون میدن.
و، به عنوان یه کارآفرین، تو داری با چالشهایی دست و پنجه نرم میکنی که دیروز نمیدونستی داری.
- هی، چه خبر؟ - یو، چه خبره؟
خب، بیا، در مورد این هوش مصنوعی صحبت کنیم،
چون میدونم تو داری روش کار میکنی.
اوه، گوش کن، من، خب، میخوام این رو فعال کنم
برای رویداد زنده بعدی.
ام، یه مقدار کوچیکی چالش وجود داره
با کیفیت پاسخهایی که بیرون میاد.
در حال حاضر یه کم خیلی کلی هستن.
بنابراین ما داریم مدل رو آموزش میدیم. خوب پیش میره،
ولی بعضی وقتا پاسخها دقیقا اونطوری که باید باشن نیستن.
و وقتی ما به مشتریهامون در مورد کسبوکار مشاوره میدیم
همونطور که خودت میدونی، این یه ریسک بزرگه.
منظورت چیه که درست درنمیاد؟
خیلی پیچیدهس؟ خیلی مبهمه؟
آیا-- آیا مزخرفه؟ یعنی، چ-- چی--
-مثلا، بهم بگو-- -بعضی وقتا اینطوریه-- آره.
بنابراین، بعضی وقتا درسته، بعضی وقتا اشتباهه.
بنابراین، بعضی وقتا یه کم خیلی مبهمه.
بعضی وقتا یه کم خیلی کلیه.
-بعضی وقتا ظرافت چالش رو درک نمیکنه. -درسته.
و مشکل اینه که، ام، ظرافت مهمه، بنابراین...
درسته. خب، گوش کن، میدونی، اهمیت این رو که این رو منتشر کنیم.
در حالی که ما باید تو این کار سریع باشیم،
من نمیخوام تو اینقدر عجله کنی که
ما فقط هر چیزی رو منتشر کنیم.
الان همه جا هست.
بنابراین، گوش کن،
من میخوام این رو تو رویداد بعدی اعلام کنم
تو رویداد زنده بعدی. میتونی
-به اون ضربالاجل متعهد بشی؟ -بنابراین، من کاملا میفهمم منظورت چیه.
آره. بنابراین من کاملا میفهمم منظورت چیه،
و من دوست دارم که تو رویداد زنده اعلام بشه.
ام، فکر میکنم مهمتر از هر چیز دیگهای اینه که مشتریهامون احساس امنیت کنن.
اونها احساس میکنن که ما داریم ازشون مراقبت میکنیم.
اونها احساس میکنن که ما چیزی رو که نیاز دارن داریم.
ولی اون رویداد زنده یه بازه زمانی خیلی کوتاهه.
و یه کم ریسک داره. اگه ما اعلامش کنیم
و کار نکنه، و چیزی رو که نیاز دارن بهشون نده چی؟
ما هنوز نمیتونیم این رو برای مشتریها بفرستیم.
کیفیتش هنوز اونجا نیست، ام، از نظر پاسخها.
یعنی، یه بخش خوبش هست، ولی...
آره، اینطور نیست... ام، دقیقا اونجایی نیست که من میخوام باشه.
شکافهایی وجود داره.
بعضی وقتا ممکنه دقیقا بافت رو در نظر نگیره
چون ورودیها ممکنه به اندازه کافی واضح نباشن.
و در نتیجه، ممکنه خیلی مبهم به نظر برسه.
ممکنه یه جورایی، ناگهانی یا
فقط اساسا به گونهای که فاقد درک باشه
از کل سناریو و موقعیت.
و در اصل، خوب به نظر نمیرسه.
مثل اینه که یه کامپیوتر نوشتهش،
و مشتریها میتونن بفهمن.
من دارم برای رویداد فشار میارم.
این یکی از مهمترین زمانهاست
برای راهاندازی چیزی مثل این،
چون این، یه فرصته
برای مشتریهامون که دور هم جمع بشن،
یاد بگیرن، شبکهسازی کنن، رشد کنن، و همچنین بهروزرسانیهای کلیدی رو دریافت کنن
در مورد اینکه چطور قراره زندگیشون رو بهتر کنیم.
ما عملا میتونستیم توجه همه رو یهویی جلب کنیم.
فورا.
و اگه مردم نشنون که ما راهاندازیش کردیم،
اونوقت تو بازار گیج میشن
و فقط باعث ایجاد استرس بیشتر و کار بیشتر در آینده میشه.
خب... آره.
کرونا برای همه تو صنعت تناسب اندام چالشبرانگیز بود.
هر مربی شخصی روی کره زمین، هر صاحب باشگاه روی کره زمین مجبور شد آنلاین بشه.
بنابراین من یه مربی سنتی حضوری بودم.
و بعد، اساسا، این کرونا بود که منو مجبور کرد
یه کسبوکار آنلاین بسازم.
اون یه زمان چالشبرانگیز بود، ولی در عین حال،
اتفاقی که افتاد این بود که تعداد
مربیهای آنلاین به طرز چشمگیری زیاد شد.
همچنین، بازار در واقع خیلی بیشتر مربیگری آنلاین رو پذیرفت،
در حالی که، قبلا، مردم یه کم باهاش راحت نبودن.
بعضی از مردم موفقیت موقتی داشتن. همهگیری باعث شد
خیلی از مردم پولدار بشن، باعث شد خیلی از مردم تنبل بشن.
و الان، ما تو یه سناریویی هستیم که یه چالش اقتصادی وجود داره.
مردم مربیگری رو به عنوان یه چیز خوب میبینن، نه یه چیز ضروری،
در حالی که تو دوران همهگیری، در واقع به خیلی از مردم
یه استراحتی از زندگی روزمرهشون داد.
فکر کنم اصلیترین چیزی که میتونی ازش یاد بگیری اینه که هیچچیز هیچوقت ثابت نمیمونه.
همیشه یه چیزی در راهه.
خب، منظورم اینه که، همه شواهد دارن به ما اشاره میکنن
که الان داریم وارد رکود میشیم.
و منظورم اینه که، اگه به هزینههای زندگی نگاه کنی،
اگه به نرخ بهره نگاه کنی، اگه به همه چیزایی که داره اتفاق میفته نگاه کنی،
خون تو خیابونا ریخته میشه.
وقتی صحبت از رشد میشه، وقتی صحبت از کسبوکار میشه،
مهم این نیست که کی بیشتر میدونه،
مهم اینه که کی عمل میکنه.
و این با بیرحم بودن همراهه
و سریعترین، چابکترین و ثابتقدمترین.
من قطعا میگم که اون از نظر چیزی که میخواد از کسبوکارش به دست بیاره، بیامانه
و حاضره هر کاری که لازمه رو انجام بده تا بهش برسه.
اون بعضی وقتا میتونه سختگیر باشه، ولی به این خاطره که
میدونه چی میخواد و میدونه درسته.
اون زندگی خیلی از مردم رو تغییر داده
فقط با یه کم بیرحمی.
من نمیگم یه کم بیرحم. اون خیلی رک و راسته.
اگه شما یه فرد واقعا باانگیزه تو کسبوکار باشی
و شما دائما میخوای پیشرفت کنی،
شما باید تو اجرا بیامان باشی.
اگه واقعا میخوای به جایی که میخوای برسی.
اونجایی که لازمه بیرحمه.
بنابراین، هیچ بهانهای وجود نداره. هیچچیز مانع نمیشه.
اگه یه کاری باید انجام بشه، انجام میشه.
خیلی بهتر به نظر میرسه، خیلی بهتر.
ما قطعا میتونیم این رو به مشتریها ارائه بدیم.
هیچ شکی توش نیست.
مشتریها با این برنده میشن.
آره، خیلی هیجانزدهام، چون قراره بهشون کمک کنه که برنده بشن.
قراره بهشون کمک کنه که سریعتر جواب سوالاشون رو پیدا کنن.
اونا میتونن هر موقع که بخوان این کارو انجام بدن، شب یا روز.
لازم نیست منتظر بمونن تا یه تیم جوابشون رو بده.
ام، همچنین، یکی از آزاردهندهترین چیزها
در مورد اداره یه کسبوکار اینه که اعضای تیم
ندونن باید چیکار کنن.
ما میتونیم این رو به مربیهامون بدیم تا به اعضای تیمشون بدن،
تیم فروششون، تیم موفقیت مشتریهاشون.
و اونا میتونن در این مورد سوال بپرسن.
ما کاتالیست رو با استفاده از همه آموزشهای داخلیمون ساختیم،
تماسهای خصوصی، رویدادها،
و همه اون بینشها تو این ابزار هوش مصنوعی جمعآوری شدن.
کسبوکار همه چیزش در مورد حل مشکلات مردم هست،
و اگه اونا بتونن سریعتر حلشون کنن، مشتریها گیر نمیکنن.
بنابراین، اگه مشتریهای ما دارن سریعتر تصمیم میگیرن
چون اونا از همه بینش، آموزش و خرد ما حمایت میشن،
و اونا میتونن این کارو ۲۴ ساعته انجام بدن،
اونا قراره کسبوکارشون رو سریعتر رشد بدن
اونا قراره مشتریها رو خوشحالتر نگه دارن.
و مشتریهای خوشحال، کسبوکار خوشحال، صاحب خوشحال.
هوش مصنوعی تهدیدی برای کاتالیست نیست، چون ما داریم اطلاعات خاص خودمون رو وارد میکنیم
که بر اساس باورهای ما هست،
تجربهمون از اینکه برای رشد یه کسبوکار مربیگری چه اتفاقی باید بیفته.
و تو قلمرو کلی محتوای رایگان آنلاین،
فقط خیلی تصادفیه،
هیچ شرایط خاصی وجود نداره.
ما کلی مطالعه موردی داریم برای خیلی از انواع مختلف
کسبوکارهای تناسب اندام در سراسر جهان
با مدلهای مختلف، آنلاین، آفلاین، حوزههای مختلف،
و ما واقعا بینشهای منحصربهفرد، خاص و دقیقی رو وارد میکنیم
به مدلمون، که به ما اجازه میده مشکلات رو برای طیف وسیعی حل کنیم
از مربیها تو این صنعت.
کاتالیست، ابزار هوش مصنوعی، خوبه، محکم و استواره.
مطمئنا جواب میده. مطمئنا به خیلی از مردم کمک میکنه.
و راستش، در واقع قراره خیلی از کارها رو برای ما آزاد کنه.
هیچ شکی توش نیست.
بنابراین من یه کم نگرانم
که مشتریها چطور میخوان باهاش برخورد کنن،
در موردش چی فکر میکنن، آیا میخوان ازش استفاده کنن؟
به هر حال، ما ساختیمش. ما خودمون رو با...
«تهدید برای بازار»، به اصطلاح،
و ما تمام تلاشمون رو کردیم.
بنابراین بذارید منتشرش کنیم، بذاریمش بیرون،
بازخوردها رو تکرار کنیم و به ساختن ادامه بدیم.
یه روز دیگه، یه چالش دیگه. به همین سادگی.
بنابراین، فیل یه برنامه هوش مصنوعی توسعه داده، و واقعا باورنکردنیه.
این سرعت عمله.
شما اینو تو پلتفرم فیل تایپ میکنید
و از پادکستها تا یه ویدیو، بهتون تایم استمپ میده.
تو ۲۰ ثانیه جوابها رو داری.
جامعهای که اون با کسبوکارش داره، باورنکردنیه.
خیلی آدم توش هست، و همشون تو یه بازی هستن،
ولی همشون از هم حمایت میکنن.
اینکه اون ما رو تو خونش مهمون کنه و برامون غذا درست کنه
و اون نوع جامعه صمیمی رو داشته باشه،
فقط نشون میده که اون چقدر واقعا به آدمایی که باهاشون کار میکنه اهمیت میده.
اینکه بتونی با این همه مربی همفکر زیر یه سقف ملاقات کنی.
مثلا، انرژی فوقالعادهاس.
نمیتونی الهامگرفته و باانگیزه نشی.
و فیل بهت باور میده.
مثل اینه که، «تو یه روزی مثل اون میشی، یا حتی بهتر.»
این یه جامعه صمیمی هست که داری.
شما، شما این آدما رو تو تماسها میبینی.
شما دارین با این آدما ارتباط برقرار میکنین، گپ میزنین و تعامل دارین
با این آدما به صورت هفتگی.
این یه مزیت بزرگه برام که میتونم با آدمای همفکر صحبت کنم
فراز و نشیبها، اوجها و فرودهای احساسات کسبوکار رو تجربه کنم
و بتونم باهاش ارتباط برقرار کنم، چون اگه اینو نداشتم،
هیچکس رو نداشتم که بتونم باهاش ارتباط برقرار کنم.
بعضی وقتا، اینجوری حس میشه که تا یه حدی تنها هستی،
چون هیچکس بالاتر از تو نیست،
چون این کسبوکار توئه.
ولی اینکه بتونی با آدما ملاقات کنی و تعامل داشته باشی،
و، میدونی، مثل دوست بشی
با خیلی از این مربیها،
این فقط یه مربیگری کسبوکار نیست.
این ایجاد دوستیها، روابط با افراد دیگهاس
که، میدونی، من، قبل از اینکه به فیل بپیوندم نداشتم.
پیوستن من به اون واقعا زندگیمو عوض کرد.
مثلا، من، من اینو الکی نمیگم. این، زندگیمو عوض کرد.
من همیشه یه کسبوکار رو بر اساس این میسازم که،
«تو زندگی منو عوض کردی. این بیقیمته.»
اگه این کلمات رو نشنوم، کارم رو درست انجام ندادم.
هر کسی که باهاش در ارتباطم، میخوام بهش انگیزه بدم.
میخوام قلبشون رو باز کنم. میخوام بهشون فشار بیارم.
میخوام بهشون بقبولونم که، «هی،
چیزای بیشتری هم هست که میتونی بهشون برسی.»
متاسفانه، با دیابت،
من تعداد قابل توجهی از مردم رو میبینم که کاملا نادیدهاش میگیرن.
من مسئولیت سلامتیام رو پذیرفتم،
و فکر میکنم اون تصمیم بر اساس این واقعیت بود که
من خوششانس بودم که این زندگی رو بهم دادن، و وظیفهمه که زندگیش کنم.
من میخوام بچهام به چالش کشیده بشه.
من میخوام بچهام بفهمه، میدونی، سختی چیه.
من میخوام بچهام بفهمه کار سخت چیه.
من میخوام بچهام بفهمه عشق چیه.
و از همه مهمتر، اون به خودش اعتماد داره و خودش رو دوست داره.
این بزرگترین هدیهایه که میتونم بهش بدم.
من نمیخوام روی اون تاثیر بذارم که وارد کسبوکار خودش بشه.
اون علاقهمندیهای طبیعی خودش رو پیدا میکنه.
اون ارزشهای طبیعی خودش رو پیدا میکنه.
و من تمام تلاشم رو میکنم که ازشون حمایت کنم.
- پدر بودن ترسناکه؟ - نه.
- نه. - ترسناک، یعنی، مثل فکر کردن به آینده.
-چی میتونه اتفاق بیفته، همه این چیزای مختلف؟ -نه.
فکر میکنم اگه میخواستم روی چیزایی تمرکز کنم که تو دنیا ممکنه اشتباه پیش بره،
در نهایت به دخترم آسیب میزدم.
من میخوام اون روی چیزی که تو زندگی میخواد تمرکز کنه.
یه بوس کوچولو بهش بده. ماچ!
-ماچ! بهش نشون بده. ماچ! -بوس داری؟ اوه!
خب، آینده فیل، فکر میکنم اون فقط
فقط قراره تو نقش پدرش رشد کنه.
میدونی، اون قراره ادامه بده که
فقط مسیر خودش رو تو صنعت تناسب اندام بسازه.
چون این کاریه که اون میکنه. اون فقط مسیر خودش رو میسازه.
جایی که من با کسبوکارم هستم،
جایی که من از نظر شخصی هستم، از نظر حرفهای هستم،
از نظر مکانی کجا هستم، برمیگرده به اینکه بخشی از فیل باشم.
قبل از اینکه با فیل کار کنم،
من تو اون مرحله بودم که دنبال پول بودم.
من احساس نمیکردم که به کسبوکارم متصل هستم.
من دیگه احساس نمیکردم که به چیزی که واقعا میخواستم تو زندگی انجام بدم متصل هستم.
و فیل واقعا اون عشق به مربیگری زنان رو بهم برگردوند.
فیل کسی بود که این بذر رو تو وجود من کاشت که،
میدونی، شروع کنم به مربیگری صاحبان باشگاه تو بازار محلی.
و، میدونی، فکر میکنم ما حدود ۱۵ تا باشگاه دیگه تو سراسر ایرلند شمالی باز کردیم،
از طریق اون فقط کاشتن اون بذر و دادن این باور به من که،
«میدونی، آرون، تو میتونی این کارو انجام بدی.»
میدونی، تو، تو توانایی اینو داری
که به صاحبان باشگاههای دیگه هم کمک کنی.»
بنابراین، تاثیر فیل تو صنعت تناسب اندام،
میدونی، اثر موجی کمک به یه نفر
که به چند نفر دیگه کمک میکنه، خیلی زیاده.
و تاثیری که اون تو این صنعت داره
خیلی گستردهاس، این، فقط باورنکردنیه.
فیل، تو ۱۰ سال دیگه خودت رو کجا میبینی؟
من هنوز میخوام روی مردم تاثیر بذارم، زندگی مردم رو تغییر بدم،
دیدگاههاشون رو شکل بدم، تفکرشون رو گسترش بدم،
بذارم دنبال رویاهاشون برن.
یه الگوی عالی برای بچهم باشم.
یو!
فکر میکنم اون همیشه تو تناسب اندام میمونه؟ احتمالا نه.
ولی فکر میکنم فیل به طور گستردهای تغییر داده و دوباره شکل داده
اینکه یه صاحب کسبوکار تناسب اندام بودن یعنی چی.
آینده برای فیل چی در نظر داره؟
اون قرار نیست متوقف بشه. اون قراره به راهش ادامه بده.
وقتی من داشتم بزرگ میشدم،
به من گفتن که برای موفق شدن،
باید سخت کار کنی، خوب رفتار کنی،
تو مدرسه نمرههای عالی بگیری، دکتر یا وکیل بشی،
با یه دختر پروتستان خوب ازدواج کنی،
خوب رفتار کنی، نماز بخونی، بری مدرسه یکشنبهها.
و...
منو واقعا از ساختن یه کسبوکار منصرف کردن.
مردم بهم گفتن که این پرخطرترین کاریه که میتونی انجام بدی.
استرسزا بود و فقط یه ایده خیلی بد بود.
ولی یه بخشی از من با همه اینا موافق نبود،
و من تصمیم گرفتم که دقیقا برعکسش رو انجام بدم
نسبت به هر چیزی که بهم گفتن، و خیلی خوشحالم که این کارو کردم.
اوه! اوه!
بوسم کن. بوسم کن.
بیا دیگه!
باحال بود. یکی دیگه.
Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.