Afrikaans
Akan
Albanian
Amharic
Armenian
Azerbaijani
Basque
Belarusian
Bemba
Bengali
Bihari
Bosnian
Breton
Bulgarian
Cambodian
Catalan
Cebuano
Cherokee
Chichewa
Chinese (Simplified)
Chinese (Traditional)
Corsican
Croatian
Czech
Danish
Dutch
Esperanto
Estonian
Ewe
Faroese
Filipino
Finnish
French
Frisian
Ga
Galician
Georgian
German
Greek
Guarani
Gujarati
Haitian Creole
Hausa
Hawaiian
Hebrew
Hindi
Hmong
Hungarian
Icelandic
Igbo
Indonesian
Interlingua
Irish
Italian
Japanese
Javanese
Kannada
Kazakh
Kinyarwanda
Kirundi
Kongo
Korean
Krio (Sierra Leone)
Kurdish
Kurdish (Soranî)
Kyrgyz
Laothian
Latin
Latvian
Lingala
Lithuanian
Lozi
Luganda
Luo
Luxembourgish
Macedonian
Malagasy
Malay
Malayalam
Maltese
Maori
Marathi
Mauritian Creole
Moldavian
Mongolian
Myanmar (Burmese)
Montenegrin
Nepali
Nigerian Pidgin
Northern Sotho
Norwegian
Norwegian (Nynorsk)
Occitan
Oriya
Oromo
Pashto
Persian
Polish
Portuguese (Portugal)
Punjabi
Quechua
Romanian
Romansh
Runyakitara
Russian
Samoan
Scots Gaelic
Serbian
Serbo-Croatian
Sesotho
Setswana
Seychellois Creole
Shona
Sindhi
Sinhalese
Slovak
Slovenian
Somali
Spanish
Spanish (Latin American)
Sundanese
Swahili
Swedish
Tajik
Tamil
Tatar
Telugu
Thai
Tigrinya
Tonga
Tshiluba
Tumbuka
Turkish
Turkmen
Twi
Uighur
Ukrainian
Urdu
Uzbek
Vietnamese
Welsh
Wolof
Xhosa
Yiddish
Yoruba
Zulu
کانالی برای عاشقان سینما :Cinephilia https://t.me/Video_Archives
مترجم : اشکان هیدی
به لطف و حمایت محمدرضا و تقدیم به "Sogol"
بگذارید تا ببینیم چطور زندگی را سپری میکنیم.
این دنیا محلیست برای کسب و کار. چه شلوغی بیپایانی!
تقریباً هر شب با صدای نفس نفس زدن لوکوموتیو از خواب بیدار میشوم.
خوابم را به هم زده است.
هنری دیوید ثورو
ببخشید، خیابون چهل و نهم کجاست؟
اون قطار؟ اونجاست.
باید چند ایستگاه بری...
من انگلیسی بلد نیستم.
خیابون چهل و نهم.
رستوران گریل. برادوی.
تا حالا جسد دیدی؟
اینجا خود قلبه.
همین جا، میدون تایمز.
میری نگاهش میکنی، میدون تایمز چیه؟
تایمز هیچ میدونی نداره، ولی تایمز یه فضا داره،
و همونطور که میچرخی، هر بار که اینجا قدم میزنی
میتونی کسی رو ببینی که لزوماً یه آدم معمولی نیست.
میدونم منم نیستم.
زندگی در میدون تایمز فقط درباره زندگی کردن اینجا نیست.
درباره بخش عجیب و غریب دونستن اینه که تو یه نیویورکی واقعی هستی.
حالا، میتونی بهش فکر کنی. یه میدون، یه بلوک.
هر بلوک جورواجور یه نفر روش نشسته، فکر میکنه.
ببین، من فقط یکی از خوششانسهایی هستم که خدا میدونست میدونش کجاست.
نه اینکه تو بلوک مرکزی باشم، بلوک سلول، بلوک حبس،
بلکه تو بلوکی باشم که جلوی جریان زندگی رو نگیرم.
کلاً داستان اینه که از زندگی چی میخوای بکشی بیرون
وقتی به آدم معمولی بودن فکر نمیکنی.
پس، باید تعجب کنی، میدون تایمز درباره چیه؟
درباره مردمه؟
زندگی سرخوشی که داریم؟
یا روشنایی و نورها؟
ولی نکته خندهدار اینه که همه
نمیفهمن که قبلاً اینجا بودن،
واسه همینه که بهش میگن میدون تایمز.
تو حول زمان در گردشی، هیچوقت نمیفهمی که گوشهای در کار نیست.
فقط میدونی که یه گوشهای هست که بهش میرسی.
هر نقطه از زندگی یه گوشه داره،
فقط یه زاویهست که نمیدونی کدوم مسیر رو میری.
یادت باشه چی بهت گفتم.
زمان اجتنابناپذیره.
ممنون.
سلام، رستوران گریل؟
رستوران گریل؟
رستوران گریل؟ دنبال رستوران گریل میگردی؟
دختر، تو دقیقاً جلوشی.
هی!
میتونم بیام داخل؟
بستهست. بسته.
باید بیام داخل. چطوری بیام داخل؟
چپ.
پشت.
- پشت؟ - پشت.
ببخشید، اینجا رستوران گریله؟
چی؟
اینجا رستوران گریله؟
آره، رستوران گریل اینجاست.
اومدم با پدرو روییز کار کنم. میشناسیش؟
- با پدرو دوستی؟ - پدرو روییز.
اگه قصدم شرطبندی باشه، میگم پدرو هنوز نیومده.
ساعت چند باهاش قرار داری؟
کار، تو واسه کار اومدی، درسته؟
کار، آره. کار.
بیا.
اینجا منتظر بمون، یکی الان میاد سراغت، باشه؟
اینجا.
ممنون.
- اسم من نانزوئه. - استلا.
استلا؟ چه اسم قشنگی.
آهنگ "استلا زیر نور ستارهها" رو میشناسی؟
♪ تو استلا رو زیر نور ستارهها دیدی ♪
♪ با انعکاس ماه در موهایش ♪
نه؟
حیف شد!
♪ اون استلا زیر نور ستارههاست ♪
♪ شادیهای بینظیر ♪
هی...
تو پدرو روییز رو میشناسی؟
ببخشید؟
پدرو روییز رو میشناسی؟
نه.
من اینجا کار نمیکنم.
هنوز.
قرار ملاقاتت ساعت چنده؟
نه، من قراری ندارم.
فقط بهم گفتن بیام.
بدون قرار ملاقات نمیبیننت.
بله؟
من برای مصاحبه ساعت 9:00 صبح قرار دارم.
برای کار تو سالن.
باشه، پس من...
سیتلالی پوساداس ساعت 8:30 صبح.
و لاورا آریاس ساعت 9:00 صبح.
آره، من لاورا هستم.
پس اول با تو شروع میکنیم، سیتلالی.
میای داخل؟
بشین.
خب.
سیتلالی، سیتلالی... کجایی...؟
آهان اینجایی.
خب، فرمت رو اینجا دارم، عالیه.
میخوای آشپزخونه رستوران کار کنی، خوبه.
خب، چند سالته؟
سِنّت رو ننوشتی.
سِنّت "اوهوم" هست؟
سن.
20 سال. خب، تقریباً 20 سال.
20 یا تقریباً 20؟
میدونی اگه سن قانونی نداشته باشی نمیتونی اینجا کار کنی.
اون دیگه چیه؟
سن قانونی؟
21 سال. نظرت چیه؟
- بده. - جدی؟
منظورم برای شماست.
شما ضرر میکنید.
دختر چِغری هستی، هان؟
لعنتی.
خوشم اومد. خوشم اومد.
خب، سیتلالی پوساداس، تجربهای تو این زمینه داری؟
آره، دو سال توی سانبورنز آشپزی کردم.
سانبورنز؟
لعنتی!
ما اینجا یه سرآشپز سه ستاره میشلن داریم.
خدای من! باشه.
دوست پسر داری، سیتلالی؟
خیلی خوشگلی.
نگران نباش، فقط شوخی میکنم.
باشه، کد تأمین اجتماعیت رو نشونم بده.
کد تأمین اجتماعی.
پدرو بهم گفت شما استخدام میکنید.
- پدرو؟ - پدرو روییز.
میشناسیش؟
اون دوست منه. البته. چرا از اول نگفتی؟
دوست پدرو، دوست منم هست.
باشه، خوب گوش کن. این کاریه که میکنیم، باشه؟
من اجازه میدم بری کد تأمین اجتماعیت رو بگیری و بیاری اینجا، باشه؟
یه مرکز تلفن تو خیابون 49 هست.
اونا میتونن با 50 دلار یکی بهت بفروشن.
بهت میگن چطوری کار میکنه.
اما یه مشکلی هست.
لوییس، یه لحظه وقت داری؟
نه خداییش.
- یه مشکل کوچیک دارم. - باشه.
- خصوصی. - اون که تورو نمیشناسه، مرد.
فکر کنم 800 دلار از یکی از صندوقها کم شده.
فکر میکنی یا گم شده؟
کاملاً مطمئنم.
دوباره با تریشا شمردم، گزارشها رو چک کردم، رسیدها رو بررسی کردم.
به آقای رشید نگفتی، مگه نه؟
الو؟ بله، صبح بخیر آقا.
بله، اون همین الان... بله قربان.
لعنتی واسه چی اول پیش من نیومدی؟
اون رئیس منه.
باشه، بیا نگاه کنیم.
- چی شده؟ - چطور؟
- عمر گفت بیام پیشت. - الان نه.
- عالیه! - لوییس...
یه چیزی درباره دستگاه نوشابه.
آره، کوکای گیلاسی دوباره خراب شده. یکی دستگاه رو شکسته.
میدونم، یکی قراره جریمه بشه.
- من اون لعنتی رو نشکستم! - لوییس...
به من هیچ ربطی نداره.
- الان درگیرم... بعداً میام سراغت. - لوییس...
- من اون لعنتی رو نشکستم. - بعداً میام سراغت، سمیرا!
به من هیچ ربطی نداره.
- رشید! - یه خانمی دنبالت میگرده.
سیتلالی رو ببرش رختکن بهش بگو چطوری شروع کنه.
و اون خانم هم، خانم آریاس. اونم امروز شروع میکنه.
مگه من راهنمای توریستم؟
وقتی اینجوری با من حرف میزنی، ناراحتم میکنی.
سمیرا کمکت میکنه لباس عوض کنی و شروع کنی.
به گریل خوش اومدی.
ببخشید، بهم گفتن مصاحبهها اینجاست.
قرار داری؟
دیر کردم چون توی مترو گم شدم.
نمیتونم کمکت کنم، عزیزم. متأسفم.
خیلی ناامیدم، مارک.
میدونم، منم همینطور. 800 دلار!
نه، بابت اینکه اول پیش من نیومدی، گفتم.
میتونستیم این رو بدون اینکه مزاحم رئیس بشیم حل کنیم
و حالا من مثل یه... مثل یه...
- احمق. - لعنتی.
صبح بخیر.
لطفاً، در رو ببند.
خرابکاری.
خودشه. خرابکاری.
من گزارشها رو چک کردم، و بله،
علیالظاهر تو گریل، دزدی داریم.
چه بد.
بده، موافقم.
بایدم بد باشه
اگه من مدیر بودم و این اتفاق زیر نظر من میافتاد.
پس به نظر میاد این اتفاق موقع بستن شیفت شب افتاده؟
درسته.
این صندوقهای یک و دو هستن.
اینا صندوقهای سه و چهار هستن.
و...
صندوقهای پنج و شش.
صندوق پنج 823.78 دلار کم داره.
بیا، پولمو بگیر.
نه، بگیرش دیگه.
بندازش تو سطل آشغال، تو میدان تایمز پخشش کن.
برات فرقی نمیکنه، مگه نه؟
نه آقا، نه.
و حالا باید باهاش کنار بیایم.
من به خاطر 800 دلار پلیس خبر نمیکنم.
ما اونجا آدمایی داریم که خیلی چیزا برای از دست دادن دارن.
من میخوام دزد با زبون خودش اعتراف کنه.
میخوام اعتراف کنه که از من دزدی کرده.
بعدش میذاریم آروم بره و حقوق اون روزشو بهش میدیم.
بله آقا.
راتون!
صبح بخیر، آقای رشید.
راتون، تو...
تو دیشب شیفت بودی؟
بله آقا.
دیدی کی موند تا ببنده؟
نه آقا. من زودتر رفتم.
نمیدونم.
میخواین برم ته توش رو در بیارم؟
- راتون. - بله آقا؟
به این سوالم جواب بده.
اگه فقط یه کبریت داشته باشی و وارد یه اتاق تاریک و سرد بشی
که توش یه شومینه، یه چراغ نفتی و یه شمع هست،
اول کدوم رو روشن میکنی؟
شومینه، چراغ نفتی یا شمع؟
بهش فکر کن.
ایمز، ایمز، آمادهای برای امشب بریم کوکی؟
وای خدا، خیلی آمادهام برای کوکی! آهنگ داری؟
ممنون که لومون ندادی.
منظورم اینه که حرفی نزدی. ممنون.
من از دروغ خوشم نمیاد.
مامانم بهم دروغ گفت. گفت حالش خوبه.
حالا سرطانش تو کل بدنش پخش شده.
پس...
سمیرا، دیشب بین پدرو و مکس چی شد؟
نمیدونم. اونا دعوا کردن.
پدرو یه احمق عوضیه، اون فقط انگار...
کثافت!
میخوای دید بزنی، عوضی؟
کثافتو ببینا!
یا عیسی مسیح! تو را خدا!
چه دعوایی؟ چرا دعوا کردن؟
پدرو مکس رو هل داد، اون افتاد.
بعد مکس زد تو صورت پدرو.
با انگشترش یه زخم روی صورتش انداخت، تصادفی بود.
و پدرو یه چاقو برداشت.
همه دویدن که جلوشونو بگیرن. تموم شد.
آره، سر چی بود؟ تو هیچی نمیگی.
اون نمیدونه.
تو یه مرد رو میذاری تو خط.
اون باید یه چیز رو بارها و بارها بپزه.
تمام روز.
این غذای گه و شاش.
چیکار میتونه بکنه؟
دعوا میکنه دیگه.
درست میگم، مکزیکی؟
من دومینیکنیام.
چرت نگو، مکس به مکزیکیها حسودیش میشه، همینه.
- چرا حسودی میکنه؟ - کی حسودی میکنه؟
هی، عوضی.
ما داریم میپرسیم چرا پدرو دیروز چاقو کشید روی مکس.
- چرا، جولز؟ - تو میدونی.
- تو میدونی. - مکس هنوز جولیا رو فراموش نکرده.
چرا دست از فضولیت برنمیداری یه نخ سیگار به من میدی؟
آره!
- با دستت! - یه بار دیگه شیرین کاری کن؛ شیرین کاری کن!
- مگه دلقک آقاتم! - فقط یکی دیگه انجام بده!
انجامش بده، انجامش بده، انجامش بده!
باشه.
افتضاح.
هی، کسی از مگان خبر داره؟
جولز، تو امشب باید جاشو پر کنی.
نه، نه، نمیتونم.
فکر نمیکنم بیاد. دیروز مریض بود.
- مشکل من نیست. - اون مریض نیست، بولیمیا داره.
من نیم شیفت میزبانی کار میکنم. نمیتونم.
متأسفم جولز، تو امشب تو سالن هستی. شیفت کامل.
تریش، نه، نه، نه. من باید این کارو...
بذار اینکارو یه روز دیگه واسه من.
کارتو تو استراحت انجام بده و برای شیفت عصر برگرد.
باشه، ولی مطمئن نیستم بتونم بعدش برگردم.
به ایب قول دادم که زودتر برم.
اگه نمیتونی کار کنی، پس برو خونه. وقت خرده فرمایش ندارم.
بیا دیگه، من اینو نگفتم.
بسیار خب پس.
هی، مکزیکی. تو جدید هستی توی قسمت پذیرش، درسته؟
- من دومینیکنی هستم. - با من بیا.
خب بجنبید، عوضیها.
ده دقیقه گذشته، همه الان برن سر کار.
- سلام. - سلام.
چند ماهته؟
چند ماهه حاملهای؟
بهتره بریم، دیر میشه.
- هی، بلوندی... پدرو روئیز رو میشناسی؟ - کی؟
پدرو روئیز. میدونی کجاست؟
من نمیشناسمش.
نذار مردم برن توی دستشویی.
باور کن. چیز خوبی نیست.
همونطور که میدونید،
طبق قوانین من باید با تک تک شما مصاحبه کنم.
اساساً، اونا میگن کار یکی از افراد اینجا بوده.
بفرما، اینم آشپزخونه.
دقیقاً نه.
من فقط دارم یه تحقیق انجام میدم.
هی، هر اتفاقی که بیفته، این فقط یه کاره.
پس، اگه کسی چیزی درباره این پول میدونه،
هر چیز کوچیکی، مطمئن شید که گفته بشه.
فهمیدید؟
بله، سرآشپز.
اگه اجازه بدید، میخوام بگم، سرآشپز،
که من دارم یه تحقیق انجام میدم...
وقتی صدات کردن برو. با لوئیس صحبت کن.
به سوالهای کوچولوش جواب بده. فوری برگرد.
چون امروز روز گندیه که کم نیرو باشیم، قسم به مسیح.
واقعاً هست. اگه اجازه بدید...
فقط میخوام بهتون بگم که من مطمئنم هیچکس
از بچه های آشپزخونه نبوده...
و شماها آدمهایی هستید...
- خب، برگردید... - همه همین الان برگردید سر کارتون.
بله، سرآشپز.
هی، مکزیکی!
کدوم گوری رفتی؟
نمیدونی کدوم بخش هستی؟
یکی برات پیدا میکنیم، بیا.
- هی، سمیرا! - چیه؟
بین مکزیکی و آمریکاییه چی شد؟
نه، تو هم نه.
بیا دیگه! بهمون بگو!
- بیا دیگه! - چی؟
وقتی شایعات به موشها هم میرسه، اون موقعست که گاومون زاییده.
بیا دیگه! لطفاً بهمون بگو!
- ما قرار داشتیم! - وقت این مزخرفات رو ندارم.
پیترسون و جوناس. باهاشون مهربون باش، باشه؟
دوستان. دوستان خوب.
بیا.
خب، اون نانزو هست.
توی دسرها کار میکنه.
♪ استلا با نور ستاره. ♪
توی دسرها کاری نیست.
ایستگاه دسر پره، باشه؟
یه ایستگاه دیگه. یکی دیگه.
سالادها، من. فقط من.
اون مارتینه. توی پیتزاها کار میکنه.
سلام.
اینجا گریله.
اینجا مکسه.
این دختر جدیده.
گمشو، سمیرا. من وزنه مرده حمل نمیکنم.
من گفتم با تو کار میکنه؟
میتونی به سرآشپز بگی من گفتم. اصلاً برام مهم نیست.
گمشو. تعجبی نداره که زنها ترکت میکنن.
ببخشید؟
این رامیرزه. ساندویچها.
من چی؟
هی، اون مرد بلوند چی گفت؟
- لیریدون، ایستگاه سرخ کردنی. - نه، نه، ایستگاه تکمیله.
سالوادور، امروز توی پاستایی؟
آره. پاستاها.
چطوری، رفیق؟ اهل کجایی؟
از هواوچینانگو.
پس میشناسیش؟
باشه، خوبه، خوبه. امروز با تو میمونه.
چی؟ هی، نه، این کارو نکن! من با این چیکار میتونم بکنم؟
زود باشید، کون گشادها! بریم سر کار!
نون حلال دربیارید، آشغالها!
چی شده، پدرو؟
از تخت افتادی؟
با من شوخی نکن. از دنده چپ پا شدم، ریده شده به...
مغزت.
به روحم؛ دانی، که درست کردنش سختتره.
ببین، مرد. این دختر جدیده. باهاش کنار بیا.
نه. انتظار داری چکار کنم؟
هرچی، دفعه بعد دیر نکن.
نه، اصلاً. نگهش دار. جمعهست. نگهش دار.
من بهش نیازی ندارم.
پدرو. منو نمیشناسی؟
تو دختر مامانی؟
آره، دختر مارتا.
خواهرِ برادره؟
آره، سرخیو. معلومه.
و نوه مادربزرگ.
کدومش؟
بتمن.
من استلا هستم.
راموس!
استلیتا.
مامانت بهم گفت بیام پیدات کنم.
توی گریل. همینو گفت.
گفت: "پدرو برات یه کار پیدا میکنه."
مامانم اینو گفت؟
منو یادت نمیاد؟
وقتی دو سالم بود، تو و مائو از درخت خاله بیبی بالا میرفتین.
فلفل میچیدین و میذاشتین تو دهنم انگار آبنباته.
از اینکه گریه میکردم کلی میخندیدین.
نگاه کن.
مامانت اینا رو برات فرستاده.
گفت از خونه.
امکان نداره! من تمام این راهو گشنیز آوردم؟
این بهترین برگ فلفل کوفتی تو کل پوئبلاست.
میتونستی بیشتر از این لهش کنی؟
این تویی؟
من بودم.
خدا نگهدارت. مامان.
استلیتا.
استلیتا!
بلدی آشپزی کنی؟
یه کم.
از کجا اومدی؟
واچینانگو، داداش.
نه، احمق. کدوم رستوران؟
از سانبورنس تو پوئبلا.
یه سرآشپز میشلن لعنتی.
هی! یه سرآشپز میشلن اینجا داریم!
اینجا پول خوبی درمیاری، ولی باید حسابی کار کنی.
هی، مکس، دیروز افتضاح بود.
گمشو دم پر من نباش!
فقط میخواستم بگم متأسفم، مرد.
متأسف...
نه، نیستی، ولی خواهی شد.
مرد، وقتی یکی عذرخواهی میکنه، باید قبول کنی.
چاقو رو من میکشی و من باید قبول کنم.
تو انجیل هست.
یا قرآن؟
بیا، رفیق. اینا رو سوخاری کن. بلدی چطوری؟
معلومه که بلدم، مرد!
چطوری، پدرو؟
- این یارو رو ببین. - چطوری، راتون؟
- بذار مرغ رو بیارم. - آره، برو.
همه چی خوبه، بچهها؟
برای من؟
حالتون چطوره؟
برو، برو، برو، برو!
بجنب، پسر. سوخاری کردن رو تموم کن. یهدست و خوشگل درستش کن.
پاستا رو میارم.
پدرو!
بله، سرآشپز؟
برام مهم نیست بین تو و مکس چی گذشته.
همه چی خوبه، سرآشپز. ما دست دادیم...
اصلاً برام مهم نیست. علاقهای ندارم.
ولی به این گوش کن. خوب گوش کن.
هر دومون میدونیم تو بلدی آشپزی کنی، درسته؟
ممنون، سرآشپز.
این هیچ فرقی برام نمیکنه.
کلی عوضی گرسنه اون بیرون برای یه کار دارن همدیگه رو میکشن.
پس، از حالا به بعد، گند کاریهات رو از نزدیک زیر نظر میگیرم.
سه اشتباه،
و میندازمت تو جنگل میدون تایمز، فهمیدی؟
بله، سرآشپز.
و اگه یه بار دیگه یکی از چاقوهای منو
برای چیزی غیر از بریدن غذا استفاده کنی،
با همون کیرتو میبرم.
باشه، سرآشپز. شما رئیسی.
میتونم کمکت کنم؟
دنبال کسی میگردی؟
من همین الان اون طرف رو تمیز کردم.
همین الان تمیزش کردم.
ولش کن!
میتونم کمکت کنم؟
رفیق!
دنبال کسی میگردی؟ انگلیسی بلدی؟
جدید اومدی اینجا؟
نه، اونقدرام جدید نیستم.
اسمت چیه؟
مگه نباید کار کنی؟
تو مثل یه بشکه پر از خنده هستی، نه؟
"یک بشکه پر از خنده." تو میگی "یک." "یک."
"یک بشکه پر از خنده."
درسته، درسته.
اگه ما تو مکزیک بودیم، میگفتی "صبحونه دلقک خوردی؟"
بگو، بگو دیگه.
ما تو مکزیک نیستیم.
مهم نیست. بگو دیگه.
تو صبحونه دلقک خوردی.
دیدم که نگاهم میکردی.
من پدرو هستم.
معذرت میخوام.
کمک میخوای، داداش؟
بفرما.
کدوم مدیرعامل عوضی تصمیم گرفت
همه بتونن لابستر بخورن؟
یعنی، نه همه قرار بود تو این دنیا لابستر بخورن،
تو این دنیا، میفهمی؟
این غمانگیزترین چیزیه که امروز شنیدم.
میدونستی قبلاً اونا رو گوشت فقرا میدونستن؟
کمتر از صد سال پیش، لابستر مرغ دریا بود.
ماهیگیرها لابسترها رو به گداهای اسکله میدادن.
از اونا به عنوان طعمه استفاده میکردن تا اسنپر و باس بگیرن.
اما قهوه با شیر لعنتی شروع کرد به "ماکیاتو" نامیده شدن،
یه روز یه پولدار عوضی تصمیم میگیره بره زاغهنشینی رو تجربه کنه،
یه کم از این مرغ دریا میخوره، میگه غذای لذیذی هست،
و حالا هر آشغال سفیدپوست بیارزش توریستی
میاد نیویورک که عکس بگیره تو میدان تایمز
و به خانواده چاقش تو آیووا نشون بده که اونا هم میتونن لابستر بخرن.
متوجه منظورم هستی؟
فقط دعا کن نبینی که یه روز مک ناگت مرغ روی بستر کاهو
به قیمت ۴۰ دلار فروخته بشه.
من جولیا هستم.
خوشوقتم.
چطور این همه چیز میدونی؟
از خودت در آوردی؟
چی؟
من ازت نمیخوام که...
میدونم، گفتی، اما...
اون رو از کجا آوردی؟
نگران نباش. میخوام تو داشته باشیش، میخوام تو...
- فقط... مطمئنی میخوای این کارو بکنی؟ - یا عیسی مسیح!
منظورم اینه، مطمئنی؟ میتونیم دربارهاش فکر کنیم؟
بهت گفتم امروز میرم. یا خدا!
باشه، خوبه. باهات میام.
- نیازی نیست باهام بیای. - یکی باید بیاد.
- نمیخوام تو بیای. - فکر نکنم اختیاری باشه.
میخوام دیگه درها رو برام باز نکنی
و نذاری قبل از تو راه برم دستت تو جیبت نباشه.
من دست و پا دارم و نمیخوام...
نیازی ندارم با من بیای کلینیک.
میخواستم ببینم چه شکلیه قبل از اینکه بندازیمش تو سطل آشغال.
- برو به درک! - آره!
خیلی عنی.
تو زیادی حرف میزنی!
خواب این پول رو ببینی.
الو؟ کیه؟ مامان؟
- تو کی هستی؟ - منم، پدرو.
پدرو! حالت خوبه؟
آره، عالیم.
خوشحالم. حال بابات بهتره.
خوشحالم که بهش زنگ زدی.
خوشحال میشه که تولدش رو یادت بوده.
درسته، برای همین زنگ زدم.
ببینیم میفهمه تویی. اون خیلی...
فشار خونش رفت بالا و مجبور شدیم بریم اورژانس.
- میذارم باهاش حرف بزنی. خدا نگهدار. - باشه، ولی صبر کن، مامان! مامان!
- مراقب خودت باش، پسرم. - مامان!
میخواستم بپرسم میشه پول رو یکم دیرتر بفرستم.
مامان.
پدرو.
- چیه؟ - بابا؟
منم، پدرو.
حالت چطوره؟
چی میخوای؟
فقط میخواستم...
هی، بابا، میدونی چیه.
من دارم بابا میشم.
تو دوباره داری پدربزرگ میشی.
بابا؟
خوشحالم، پسرم.
خیلی خوشحالم.
قراره یه پسر باشه.
یه پسر.
تو رحم مادرش خیلی خوشگل دیده میشه.
میدونی چیه؟ اسمش رو میذارم خوزه.
قراره خوزه باشه، مثل اسم تو.
خوبه.
تبریک میگم.
اسم قشنگیه.
راستی بابا.
بله پسرم؟
تولدت مبارک.
باشه.
هی، سنبورنها، شما 800 دلاری ندارین به من قرض بدین، ها؟
نه؟
نه تنها کُند، بلکه فقیر هم هستن.
خوکها!
برید سر کارتون، آشغالها!
زنت داره زنگ میزنه، مارتین.
- لوئیس از این قضیه خبر داره؟ - آره.
سرآشپز؟
- میتونم به یارو نوشابهایه زنگ بزنم اگه میخوای. - این کار ما نیست.
- من مشکلی ندارم سرآشپز. میتونم بهش زنگ بزنم. - این کار مدیریته.
میدونم این کار شما نیست، ولی اینجوری سریعتر میشه!
- سرآشپز... - چیه؟
اگه وارد یه اتاق تاریک بشی و فقط یه کبریت داشته باشی،
و توی این اتاق یه شومینه، یه چراغ نفتی و یه شمع باشه،
اول کدوم رو روشن میکنی؟
شومینه، چراغ نفتی یا شمع؟
من وقت این چیزا رو ندارم.
اینو نگه دار.
ممنون.
خب، فقط بهشون بگو کوکا کولا گیلاسی تموم شده.
باشه.
آلبانیایی!
با کلیدای لعنتی انبار چیکار کردی؟
دوباره، عوضی!
آروم باش، مرد. اینقدر به وسایل نزن.
خدایا، داری وقت منو تلف میکنی.
داریشون یا نه؟
برو به درک، عوضی!
مادر جنده.
به چی میخندی، فلیپه لعنتی؟ بخند.
میدونی چیه؟
عوضی.
به چی نگاه میکنی؟
برو به درک، عوضی.
اینطوریه؟ اینطوریه؟
آره.
هی، سمیرا، تخمهای منو بلیس!
- تخم، تخم. - درست انجامش بده.
- تخم، احمق. - تخمهای من توی برنج تو.
تخم؟
تخمهای من مثل تمشکها هستن، آبدار، میوهای، چه زیبا!
تخم، تخم، تخم، تخم.
اون تخمهای آبی بزرگی هستن! منظورم تخمه.
- یه کیسه از این بخور. - یه کیسه از این بخورم؟
گور بابای این هدیه.
گور بابای اون هدیه احمقانه.
سنبورن...
برو به درک، عوضی.
راستی، اون ماسیسی لعنتی کجاست؟
ماسیسی!
ماریاچیها، ماریاچیها!
هی، سمیرا، یه دستمال داری که بشه باهاش چیزها رو پاک کرد؟
مراقب منطقه پاشیدن باش، کله کیری.
عادت میکنی، رامیرز!
هر وقت بخوای، الاغ!
این برای توئه، کله کیری.
احمقها، کون لیسها، چاپلوسها، عوضیها!
آدم کثافت، تیکه گه، صورت کونی!
جقزن، کله کیری، گه.
آدم احمق، کیرخور، بزدل.
حرومزاده، احمق، کونپاک کن، آشغال!
کیفهای منو بردار!
ببخشید...
انگلیسی، مادرجنده!
انگلیسی حرف بزن!
هی، مکس.
تو اومدی آمریکا که انگلیسی حرف بزنی، درسته؟
آره.
پس بنال!
هی، آروم باش!
مکس.
اونا فقط شوخی میکنن، مرد. آروم باش.
چیه؟
هی، مکس.
عصبانی نشو.
یکی دیگه بخور.
با من شوخی نکن.
بیا دیگه!
میدونی مشکل تو چیه؟
تو خیلی وقته اینجایی.
چند وقته اینجایی؟
هفت، هشت سال؟
این خیلی زیاده، مرد.
تو به یه تغییر محیط نیاز داری.
تو باید بری به...
به کانکون، مرد! پیش همه رفیقهات.
بهتره برگردی سر کارت و خفه شی.
نگران کار من نباش، مرد.
کار من ردیفه. کار من خیلی عالیه.
باشه، رفیق. بریم. تموم شد.
میدونی فکر میکنم مشکل تو چیه؟
آدمهای قهوهای تو رو میترسونن.
تو همش آمریکا آمریکا میکنی. ولی آمریکا یه کشور نیست.
بسه!
برگردید سر کار! همین الان!
پدرو!
پدرو!
این یکی.
دو تا دیگه، از آشپزخونه لعنتی من میری بیرون.
بیا اینجا، سنبورن.
ما باید امروز "لا کوچینادا" رو بپزیم.
مشکل اون عوضی مکس چیه؟
اون یه تیکه گهه.
نه.
اون یارو محکمه.
اون تنها کسیه که از راتون دفاع کرد
وقتی نزدیک بود اخراجش کنن چون سر کار نیومده بود وقتی زنش مریض بود.
گفت اگه راتون اخراج بشه، اونم میره.
تو ازش حمایت کردی؟
تو حمایت کردی، مرد؟
مکس تنها کسی بود.
نه، اون یه آدم فوقالعادهست.
اگه اینقدر آدم خوبیه، چرا میخواد تو رو بزنه؟
اگه من جای اون بودم، همین کارو میکردم.
چطوری، پدرو؟ امروز با چی میخوای مسمومون کنی؟
اردک و کیر داریم، ولی اردکش تموم شده.
اردک داشتیم؟
سالوادور گفت مادرش اون یکی رو درست کرده.
یه دونه سرخ کرده درست کرده؟
"لا کوچینادا"، داداش.
دستور پخت مادر سالوادور.
تعجبی نداره که از خونه فرار کرد.
تو هیچ جور... احساس تضاد درونی در مورد این شکار جادوگر نداری،
در مورد کل این قضیه پول؟
فرض کن تو یه حسابدار هستی و میبینی 823.78 دلار گم شده.
فرض کن به یه همچین پیسی میخوری. چیکار میکنی؟
فقط میگی "به درک"؟
- فکر میکنم... - فقط میگی "به درک"؟
هی، مارک...
مسئولیت من جمعآوری پوله.
یه سیستم کامل اینجا وجود داره.
رسیدها با مقدار پول مطابقت ندارن،
به همین خاطر داریم بررسیش میکنیم.
ناعادلانهست، اما فکر میکنی مارک اعتراف میکنه؟
- اصلاً. - هرگز، هرگز.
حس میکنم اینکه ما اینجا جوری هدف قرار گرفتیم
یه جورایی مثل...
"کار شماهاست"، اونم یکراست.
واضحه دیگه.
بچهها، نه. ما فقط داشتیم صحبت میکردیم.
موضوع این نیست، مارک.
لیست مصاحبه، بر اساس گرادیان رنگه؟
از تیره به روشن میره؟ از این سر به اون سر؟
آره، داداش! حرف بزن!
- تو مصاحبه شدی، درسته؟ - این یعنی من نفر بعدیام.
- منم همینطور، درسته؟ - وای خدای من، نونزو.
ببخشید من یه مرد سفیدپوستم که باید... که حسابداره.
ولی من مسئول رویهای که اینجا هست نیستم.
پس داری آدم اشتباهی رو سرزنش میکنی.
در عین حال، داداش، بدترین اتفاقی که برای تو میفته اینه که اخراج میشی،
بدترین اتفاقی که برای ما میفته اینه که اخراج میشیم و برمون میگردونن خونه.
تو چیکار متفاوتی انجام میدادی نسبت به کاری که داره انجام میشه؟
من کاسه کوزهها رو سر تو میشکستم.
میشه لطفاً، لطفاً، دیگه درباره این مزخرفات حرف نزنیم؟
من از این چرت و پرتها خسته شدم. و تو خیلی خوب میدونی...
بیخیال.
لعنتی رشید، مرد.
یه غذای پنج مرحلهای اینجا داره و میره سراغ اون دختر بلونده.
با اینکه دخترای سیاهپوست هم اینجا هستن.
دخترای سیاهپوست!
دومینیکنیها اون لعنتی... اون لعنتی ایتالیایی...
گمشو.
چیکار میتونم بکنم، مرد؟ من از گرینگاها خوشم میاد، مرد. چیکار میتونم بکنم؟
تو واقعاً احمقی. کلی گرینگا وجود داره.
نه، راتون. اون یه زن فوقالعادهست.
اون شگفتانگیزه، داداش.
اون نگاه تو صورتش وقتی بهت خیره میشه انگار،
"تو خیلی احمقی."
و تو رو به یه احمق واقعی تبدیل میکنه.
این گوشت سفیده، راتون.
برام مهم نیست اگه بگن ما همه یکسانیم،
که ما همه فرزندان خداییم.
نه، مرد. این درست نیست.
زنهای بلوند، زنهای سفیدپوست، زنهای واقعاً آمریکایی
از این دنیا نیستن، مرد.
اونا بهترن.
اونا با دقت ساخته شدن.
بیا صادق باشیم، بیا دیگه خودمونو به نفهمی نزنیم.
اونا بیشتر شبیه چیزی هستن که خدا میخواست به این دنیا بده، مرد.
یا عیسی مسیح!
صد در صد!
اونا با مواد با کیفیت ساخته شدن، نه با پسموندهها.
مگه پوستشون رو لمس نکردی؟
زبر نیست. موهاشون وز نیست.
بوی خوبی میدن.
بوی فروشگاههای لوکس و ماشینهای نو میدن.
اونا میتونن انگلیسی رو درست صحبت کنن و بنویسن.
نشنیدی انگلیسی از دهن یه خانم سفیدپوست چقدر قشنگ به نظر میاد؟
چاوای لعنتی، مرد!
برو یه آدم فضایی واسه خودت پیدا کن، داداش!
در مورد هموطنمون پدرو چی فکر میکنی؟
به یه شات تکیلا تو رگاش نیاز داره، درسته؟
واقعاً؟
چرا؟
چون تو زنهای آمریکایی رو بیشتر از... ما دوست داری
بیشتر از... ما
بیشتر از... ما
بگوش!
- بیشتر از... - هیچی.
بگوش.
خانمهای قهوهای، سرخپوستها، توتوناکاها، چیچیمکاها، تلاکسکالتکاها، ناهواها...
ببین؟ چیز مهمی نیست.
لعنتی.
آمریکاییها خیلی از نظر سیاسی درست رفتار میکنن. درسته، لوئیس؟
ببخشید، "لوئی."
نگران نباش، هیچی مکزیکیتر از خود شیرینی جلوی سفیدپوستها نیست.
فقط از موکتزومای لعنتی بپرس.
شهین مهینش یکی شد.
نه، من فقط... من اینجام.
اینجا سر کار. منظورت چیه کجا؟
چی؟
چرا نمیتونم فقط زنگ بزنم ببینم چطوری...؟
باشه...
گوش کن، من نمیخوام... گوش کن!
من نمیتونم زودتر برسم خونه بعد از همه اینا.
من... صبر کن عزیزم، من...
چون نمیتونم، اِیب. من دارم کار میکنم.
میدونم، میدونم که گفتم. اما نمیتونم.
این کارو نکن.
این کارو نکن، لطفاً!
من آماده نیستم... ایب.
من آماده نیستم...
میدونم که من...
این تقصیر من... تقصیر من نیست... تقصیر من نیست... تورو خدا!
امروز منو صدا زدن بیام.
بهت پیشنهاد داد؟
باهاش حرف زدی؟ من فقط نصف روز اینجا بودم.
- اون داره نقش کارآگاه بازی میکنه. - چی؟
مثل اینکه یه مقدار پول از دیشب گم شده.
- و لوئیس... - یعنی، احتمالاً داره کیف میکنه.
- اون داره کیف میکنه. - انگار که یه قدرتی داره.
من میخوام باهاش حرف بزنم، چون مطمئناً...
هیچکدوم از دخترای من نیست.
خیلی مسخرهست که ما باید مثل نیم ساعت رو...
هی. میتونیم حرف بزنیم؟
الان نه.
بیا دیگه. عذرخواهی که کردم.
شنیدم.
خوشگل شدی، بلوندی.
بعداً حرف میزنیم.
بیا، باید حرف بزنیم.
داداش! گفت نه.
بعداً حرف میزنیم. بیرون میام دنبالت.
بیا، پسش بده.
بیا، مسخره بازی درنیار! گشنمه!
تو این آشغالا رو نمیخوری!
یه چیزی برات درست کردم.
هی!
بهش گفتم...
عجب عوضی زشتی هستی تو
ولی دوستم داری.
شومبول کوچیکی داری.
ولی تو دوستش داری.
باید تو رو به مامانم معرفی کنم.
باید بلافاصله بعد از ناهار برم وگرنه...
حتی شبم نمیتونم مرخص بشم.
لعنتی.
باشه... میبرمت.
باشه.
اما...
- اما... - اما چی؟
- داشتم فکر میکردم... - به درک. فکر نکن.
- گوش کن، گوش کن. - فکر نکن. من بچه نمیخوام.
من بچهی لعنتی نمیخوام!
تو بچه نمیخوای یا بچهی منو نمیخوای؟
من هیچ بچهای نمیخوام و نمیخوام دربارهش حرف بزنم.
- من فقط یه چیز میخوام. - تو گفتی میخوای پول رو بگیری.
گرفتم.
من ازت نخواستم این کارو بکنی، پس این بهت حق نمیده...
میدونم، ولی گوش کن. این نیست...
این چی نیست؟
عادلانه؟
- نه. - نه.
نیست. تو میخوای گردن بگیریش؟
میخوای از واژنت بیرونش بیاری؟
میدونم. یه کلیشه دیگه.
گمشو!
چیه؟ چیه؟ مکزیکی ماچو؟
آره، دقیقاً.
آره، ولی...
نه، نه، صبر کن، صبر کن! فقط میخوام به حرفم گوش کنی!
فقط به حرفم گوش کن، لعنتی!
دارم دیوونه میشم. حتی نمیتونم به اسپانیایی گریه کنم.
لعنتی!
هی...
مجبورم به انگلیسی گریه کنم.
میبینی؟
چون تو سمت من نمیای.
من باید سمت تو بیام.
همیشه.
تو هرگز به سمت من نمیای.
هی.
هی. من اینجام.
ما با هم خوابیدیم، من بچهت رو دارم، چطور این نزدیک نیست؟
نیست.
تو نمیدونی این چه حسیه.
تو مجبور نیستی تلاش کنی حرف بزنی.
سر من هر روز درد میکنه.
تو مجبور نیستی این کارو بکنی.
تو فقط پا میشی میای حرف میزنی و میری خونه.
آره، چون من فقط واسه انعام حرف میزنم، یکم ساک میزنم و میرم خونه.
صبر کن.
فکر میکنی فقط سر تو درد میکنه؟
الان هیچ حرف باهوشانهای برای گفتن ندارم.
فقط اینکه میخوام بشنوی
چرا حتی فکر میکنم که جلوی به دنیا اومدن این بچه رو نگرفتن
ممکنه چیزی باشه که ارزش وقت تو رو داشته باشه.
چون، میبینی؟
فکر میکنم اون میتونه تنها چیز خوبی باشه که تا حالا از اینجا بیرون اومده.
تو منو نمیشناسی.
میشناسم.
نه.
میشناسم.
نه، نمیشناسی فکر میکنی میشناسی. ولی نمیشناسی.
من وقتی ۱۸ سالم بود هفت ماه ازدواج کردم.
شروع کردم به گرفتن این حملهها.
هر شب وقتی شوهرم خواب بود،
بیدار میشدم، با ترس سرد،
که مثل مورچهها از بدنم بالا میرفت
و کل وجودم رو تسخیر میکرد.
از انگشتای پام.
پاهام.
به کسم، به شکمم.
به سینههام. بالای گردنم.
تا سرم آتیش میگرفت، فقط...
یه چاه بیته لعنتی مثل...
مثل مرگ.
که به شکل مورچههای کوچیک میاد سراغم، بالا میره،
پخش میشه، کل بدنم رو تبدیل به یه مستعمره میکنه.
تا حالا همچین حسی داشتی؟
الان، وقتی اینجام،
وسط شیفت یا هر چی، و از حدّ میگذره...
میام اینجا
و فقط خیلی آروم وایمیستم.
و اگه به اندازه کافی صبر کنی...
به یه جای دیگه منتقل میشی.
و انگار توی هیچی هستی.
و میتونی ببینی چیزها میدرخشن.
مثل یه کشتی تو آب سرد.
یخچالهای طبیعی یا یه همچین چیزی.
میبینی؟
میبینم.
با من بیا.
به مکزیک.
از این جا برو بیرون.
برای همیشه.
من جایی رو میشناسم که اونقدر زیباست
که نمیتونی توصیفش کنی.
به اسپانیایی بهم بگو.
اسمش پرلا نگراست.
نزدیک یه ساحل معروفه که هیپیها و بچه پولدارها خرابش کردن،
اما پرلا نگرای من هنوز خالصه.
فقط شن سیاه و جنگل هست.
شنها مثل سنگ آتشفشانی میدرخشن که وقتی آفتاب بهشون میخوره کورت میکنن.
میخوام تو رو اونجا ببرم.
لعنتی، دور از اینجا.
یه کلبه میسازیم و زمستونها به توریستهای احمق خدمات میدیم
و بقیه سال با همون پول زندگی میکنیم.
بچه تمام روز لخت اینور اونور میدوه،
با آلمانیها انگلیسی حرف میزنه و با باباش اسپانیایی.
تو تنها بلوند شهر میشی.
همه بهت احترام میذارن.
و به من هم همینطور، به خاطر اینکه من کسی بودم که تو رو اونجا بردم.
یه بلوند سیاه میشی.
دیگه هرگز به کسی خدمت نمیکنی.
میتونیم از نو شروع کنیم.
هیچکس چیزی درباره ما نمیدونه.
هیچی جز احترام.
بچه خیلی بامزه میشه.
یه بچه زیبا.
بلوند مثل مامانش.
اون معلم ماست.
تو عاشق این میشی که مادرش باشی و ازش یاد بگیری.
و ما به هیچکس هیچی بدهکار نیستیم...
هیچی.
بعد از شلوغی ناهار نرو کلینیک.
امروز نه.
بیا فقط بریم پارک قدم بزنیم.
یکم نون میبریم و به اردکها غذا میدیم از اینطور کارها.
اردکی نیست. دریاچه یخ زده، خنگول.
بعد شلوغی ناهار بیرون منتظرم باش، باشه؟
باشه؟
بگو منتظرم میمونی.
بگو.
منتظرت میمونم.
بجنبید دخترا! برید سر کار، احمقها!
کجا بودی؟ دلم برات تنگ شده بود، پدرو!
چیه، سنبورنز؟ هنوز تموم نکردی؟
ادامه بدید، ادامه بدید.
خواهشاً کاری نداشته باشید
انگار نه انگار که من اینجام؛ خب؟
آشپز جدید.
تو جدیدی؟
آره.
اینجا گرمه، نه؟
آره. خیلی.
بیخیال این حرفها.
من خوب بهت پول میدم، توام خوب برام کار میکنی، باشه؟
بله.
پدرو اینجا، الان چند وقته داره اینجا کار میکنه؟
دو سال؟
- سه سال. - سه سال.
سه سال.
سه سال.
بزودی؟
کمک میکنیم پدرو مدارکش رو بگیره؟ قانونیش کنیم؟ خوبه؟
بله قربان. البته. این خیلی...
به کار خوبت ادامه بده.
آره.
آشپز جدید!
به این جواب بده.
به یه چیزی جواب بده...
تو یه کبریت داری و وارد یه اتاق سرد و تاریک میشی
که توش یه شومینه هست، یه چراغ نفتی
و یه شمع.
اول کدوم رو روشن میکنی.
اول کدوم...
شمع رو.
کبریت رو.
کبریت رو. فهمیدی؟
کبریت!
اول کبریت رو روشن میکنی!
کبریت.
ادامه بدید، ادامه بدید.
کبریت!
خب همه، سرویسدهی شروع شد.
بله سرآشپز.
فهمیدی کی پولم رو برداشته؟
نزدیک شدم بهش.
دو تا کالاماری سرخ شده.
یه پو بوی میگو با صدف!
دو تا کالاماری سرخ شده با کنجد، سرآشپز!
دو تا کلاسیک، متوسط. سه تا برگر قارچ و بیکن.
دو تا کلاسیک، سه تا قارچ آماده میشه، سرآشپز!
شش تا فیلی!
شش تا فیلی، الان آماده میشه!
چهار تا ماهی با سیب زمینی، یه سفارش بال بوفالو میخوام!
چهار تا ماهی با سیب زمینی، یه سفارش بال بوفالو!
تورتلینی و کوفته برای دو نفر!
تورتلینی آماده میشه، سرآشپز. برای دو نفر!
یه سفارش ماسل، سه تا مرغ کاری برشته.
یه سفارش ماسل، سه تا مرغ کاری برشته الان آماده میشه!
سالاد سبز خانگی برای دو نفر!
دو تا سالاد سبز خانگی!
ماهی و سیب زمینی با سیب زمینی اضافه، سه تا پیتزا مارگاریتا.
ماهی و سیب زمینی، سیب زمینی اضافه.
سه تا پیتزا مارگاریتا الان آماده میشه، سرآشپز!
دو تا ماهی و سیب زمینی.
سالاد مشتری همیشگیم رو میخوام.
اینا تورتلینیهای منه؟
آره. هی بلوندی.
امشب تو و من میخوایم مهمونی بگیریم؟ مهمون من.
تورتلینیهام رو میخوام.
خوشت میاد، بلوندی!
من اسپانیایی بلد نیستم.
- سالوادور! - بله، سرآشپز.
- تورتلینی و کوفته برای سه نفر. - آماده میشه.
دو تا سوپ مرغ و رشته!
- این مال منه؟ - آره.
سه تا سرف اند ترف، چهار تا کلاسیک.
هی...
میتونم یه چیزی ازت بپرسم؟
- میتونم غذام رو بگیرم؟ - چرا پدرو؟
سه تا سرف اند ترف، چهار تا کلاسیک.
سه تا سرف اند ترف، چهار تا کلاسیک.
دو تا پاستا میگو!
تموم شد، رئیس.
ساندویچ پو بوی آمادهست؟
دارم میارم، دارم میارم!
همین الان سفارش دادی.
بیا بلوندی، یکیش آمادهست.
بجنب. پنج دقیقه. کار داریم.
لعنتی!
میشه فیش اند چیپس منو بیاری؟
این مال منه، دختر خوشگله.
فیش اند چیپس دو نفرهم کجاست؟
صداتو نمیشنوه. بلند بگو و گمشو بیرون.
فیش اند چیپس برای دو نفر!
وقتی صدات در اومد برگرد.
سه تا پیتزا مارگاریتا و یه سالاد کاپرسه.
لعنتی! اونجا چیکار میکنی؟
برو کنار! لعنتی!
سس مارینارات تموم نشده هنوز؟
سه تا پیتزا در حال آماده شدن، سرآشپز!
این پاستاش کمه!
ما چی هستیم؟ یه کلوپ رقص پنج دلاری؟
میخوای یه گوشت گوساله لخت بفرستی بیرون؟
همین الان درستش کن!
بله، سرآشپز!
پاستا رو بذار توی بشقاب لعنتی!
اینا مال منه؟
آره، تورتلینی.
میخوای با اون لرزش یکم سیب زمینی سرخ کرده بخوری؟
خانم سکسی!
یا عیسی مسیح، تو واقعاً از بلوندها خوشت میاد.
نمیتونی همشونو داشته باشی، مرد.
همونطور که قول دادم
سفارش مرغ من؟ مارسالای خامهای؟ آمادهست؟
ما داریم درباره یه چیز مهم حرف میزنیم.
الان برمیگردم.
خیلی بیادبی.
مرغ کاری منو میخوام!
پدرو، مرغمون داره تموم میشه.
سردخونه، بدو.
سردخونه، بدو.
سردخونه؟
مرغ، مارتین.
اون طرف مرغ هست.
هی! حواست کجاست لعنتی!
من پشت سرتم!
هی، اون مکزیکی داره اذیتت میکنه؟
نه!
هیچی نیست، ما فقط... نگران نباش.
میتونی به لوئیس شکایت کنی.
نه، بسه دیگه!
تو دیوونهای!
لعنتی.
نه! نه کوکای گیلاسی!
بهت گفتم! کوکای گیلاسی نه!
- سرآشپز! سرآشپز! شکایت درباره پیتزا. - چی؟
پیتزا خوب پخته نشده.
مارتین!
لعنتی! پیتزای لعنتی دوباره خوب پخته نشده!
- امکان نداره، سرآشپز. - کاملاً امکان داره. درستش کن!
ببخشید، سرآشپز.
چیزکیک رو برام آوردی؟
تمام زمستون منتظر تو بوده، عزیزم.
ممنون.
- هی، خوشگله! - چیه؟
- میدونی رشید امروز بهم چی گفت؟ - چی؟
گفت که میخواد با مدارکم کمکم کنه، تا قانونی بشم.
خفه شو! واقعاً گفت؟
آره گفت. این دفعه دیگه واقعاً اتفاق میافته. بیا اینجا.
یه کلاسیک داره میاد.
کالاماری داره میاد.
دو تا سالاد خونگی.
داره میاد.
لعنت به این زندگی...
تولدت مبارک
تولدت مبارک
تولدت مبارک، تولدت مبارک
تولدت مبارک
کوکای گیلاسی؟
نوش جان.
خوشحالم که خوشت اومد.
- داری چیکار میکنی؟ - نمیدونم، باید...
- داری چی سفارش میدی؟ - این رو.
- سفارشتون رو میخواید بگید؟ - ببخشید، خانم!
آره، فکر کنم هر دومون روی پیتزای سفید توافق داریم، درسته؟
من شلوغش نمیکنم، بکی.
فقط میخوام یه غذا بگیریم.
آره، با تو هستم. هی!
ها؟ ها؟
من این رو سفارش ندادم.
و اونا بیست دقیقهست که دارن برای غذاشون صبر میکنن.
مرغ مارسالاست؟
آره، این همون مرغ مارسالای لعنتیه!
- باشه. - لطفاً.
من همبرگر سفارش ندادم.
اینجا.
بیا، بیا، بیا!
دو تا سالاد سبز خونگی میاد!
دو تا سوپ کلم بروکلی!
بجنب! برو!
- سرآشپز! - چیه؟ داره میاد!
میتونی اینو درست کنی؟ یکی ممکنه لیز بخوره.
نگهداری. مشکل من نیست.
مشکل تو نیست؟ باورنکردنیه!
اینجا چه خبره؟ بریم.
من به شما دخترا گفتم، کوکای گیلاسی لعنتی نه.
دو تا سالاد سزار!
هی! اینجوری سرش داد نزن! فکر کردی کجایی؟
وقتی یکم ادب یاد گرفتی برگرد اینجا.
بجنب، تکون بخور!
یکم از اون بده به من.
بیا، بیا.
مواظب باش کجا میری! یه ساندویچ فیلی چیز استیک.
بیا، حرکت کن!
ظرفهای کثیف رو با تمیزها قاطی نکن!
چه غلطی داری میکنی، راتون؟
باید دوباره همشونو بشوریم!
ما داریم اینجا کار میکنیم!
داداش، تو ظرفشویی. باید ظرف بشوری.
آشغال عوضی!
حد خودتو بدون، کثافت!
مرغ مارسالای من آمادهست؟
- نگاه کن! چیکار داری میکنی؟ - کجا بودی؟
مرغت رو برات آوردم، عوضی.
رفتی تا هواچینانگو؟
مرغ مارسالای من! لطفاً!
چی؟
سه تا مرغ مارسالای من.
اسپانیایی حرف بزن. ما اینجا اسپانیایی کار میکنیم.
- سه تا مرغ مارسالا. - کی سفارش دادی؟
حدود ۲۰ دقیقه پیش، وقتی تو داشتی با مکزیکیه آواز میخوندی.
درست نیست. تو هیچی سفارش ندادی. پنج دقیقه دیگه برگرد.
داری چیکار میکنی؟
نمیتونی اونجا وایستی و منو نگاه کنی که کار میکنم.
من اینجام.
"من اینجام، من اینجام."
باید باهات حرف بزنم.
آره عالیه!
ممنون داداش.
سرآشپز! ۲۰ دقیقه پیش، لورا سه تا مارسالا از پدرو سفارش داد.
هنوز آماده نیستن و مشتریها عصبانیاند.
پدرو! این چیه که دارم درباره یه سفارش لعنتی دیر شده میشنوم؟
اون دروغ میگه، سرآشپز. اون هیچی سفارش نداده.
نمیخوام بشنوم، باشه؟ غذای لعنتی کجاست؟
اینجاست، آمادهست.
یک مرغ،
دو مرغ،
سه مرغ.
مشکل چیه لعنتی؟
الان همه خوشحالیم؟
بجنب، ببرش بیرون!
یه مرغ کاری و دو تا مارسالا بده.
- خوشحالی؟ - خفه شو.
برو گمشو.
بیا، ادامه بده.
حواستو جمع کن، خانم! برو، برو، برو!
نمیتونم اینجوری کار کنم. این مسخرهست!
تو خیلی پیری، عزیزم.
خیلی پیر و خیلی احمق.
خفه شو! خفه شو!
این کار برای جوونهاست. برو خونه.
من فقط دارم سربهسرش میذارم، سرآشپز. بیخیال.
همهمون میتونیم یکم روحیه بگیریم. بیا، جمعهست.
اون سرود ستاره نشان اسپانیایی رو بخون، سرآشپز.
بیا، برای تیمت.
دیگه بسه، بیاین!
ما اعتصاب میکنیم تا وقتی سرآشپز سرود رو بخونه.
سرود، سرود، سرود!
سرود، سرود، سرود!
سرود، سرود، سرود!
سرود، سرود، سرود!
♪ آه آیا میتوانی ببینی، ♪ ♪ در پرتو سپیدهدم ♪
♪ آنچه را که با افتخار خوش آمد گفتیم ♪
♪ در آخرین درخشش غروب ♪
♪ و فروغ سرخ موشکها ♪
♪ بمبهای در هوا منفجر شده ♪
♪ در طول شب ثابت کردند ♪
♪ که پرچم ما هنوز آنجاست ♪
♪ بگو آیا آن پرچم ستارهنشان ♪ ♪ هنوز موج میزند ♪
♪ بر سرزمین آزادگان ♪
♪ و خانهی شجاعان ♪
همینه! برگردید سر کار!
جلوشو نگیر.
دو تا تورتلینی بدون ادویه.
هی، هی...
بیرون منتظرم باش، باشه؟
پارک. دریاچه. اردکها.
احمق، اونجا اردک نیست.
لعنتی. درسته.
بیا اینجا. بیا اینجا.
بجنبید کثافتا!
سنبورنز. سنبورنز، مرغ رو سوزوندی.
تو مرغ رو سوزوندی، لعنتی! حواست رو جمع کن!
حواست رو جمع کن!
داری گوش میدی لعنتی؟
چرا اونجا وایسادی؟
حرکت کن، لعنتی! چیکار داری میکنی، سنبورنز؟
سفارشات لعنتیت دارن روی هم میمونن.
برو کنار، بیعرضه!
زود باش!
عجله کن.
نه، نه، نه، نه. اون مال منه!
نه. تختههای برش توی انباره.
توی انبار. انبار!
یکم انسانیت هر از گاهی ضرر نداره!
بذار یکی ازت بگیرم.
نمیفهمم، مکزیکی.
نمیتونه صدات رو بشنوه.
وقت ناهارشه.
آره، نه. اون اصلاً جواب نمیده.
هی، بذار یکی ازت بگیرم.
زود باش.
و یکی هم برای راه.
کازابلانکا، به یه برادر کمک کن، باشه؟
نه، دیگه "گدایی" نکن. بسه دیگه.
مکزیکیهای لعنتی، همش دارن گدایی میکنن.
چی؟ من شبیه ارتش نجات به نظر میام؟
- چی؟ - کازابلانکا، اینجوری نباش.
وسایل تو مال تو نیست. زود باش!
فقط یکی.
ممنون، خوشگله.
خب...
گزارشها.
گفتن که دیروز تو شیفت عصر بودی
و تا صندوق شماره چهار کار کردی، درسته؟
مسئله اینه که به من اطلاعاتی دادن که باعث شده فکر کنم...
- باشه؟ - چندان مطمئن نیستم که کار تو نبوده.
نمیدونم داری راجع به چی حرف میزنی.
و من دوست دارم مطمئن باشم که کار تو نبوده.
میدونم که اوایل این هفته
داشتی از این و اون پول قرض میگرفتی برای سقط جنین.
و مقدار پولی که دنبالش بودی
خیلی نزدیک به مقدار پولی بود که از صندوق شماره چهار گم شده.
به طرز مشکوکی نزدیک.
کی بهت گفت؟
اون زندگی خصوصی منه. تو حق نداری فقط... دهنتو!
مؤدب باش.
من اون پول لعنتی رو برنداشتم!
آره، ممنون، این مدرک نیست.
خب، من برنداشتم.
باشه، پس. از کجا آوردیش؟
به تو ربطی نداره.
همون یارو که حاملت کرده؟
به تو هیچ ربطی نداره.
پدرو حاملت کرده؟
جولیا، لعنتی! داری کار درستی انجام میدی، ولی!
- چی؟ - بشین، هنوز کارمون تموم نشده.
یا با من حرف میزنی یا با پلیسها.
قسم میخورم دیگه از این جا خسته شدم.
به محض اینکه مدارکم درست بشه...
خداحافظ، عوضیها.
از چی شکایت میکنی؟
همه جا همینطوره.
میای، با مردم حرف میزنی،
فکر میکنی تا آخر عمر دوست میمونین، و بعد میری.
دیگه هیچوقت بهشون زنگ نمیزنی.
خستگی هم همینطوره.
بعد از اینکه اینجا رو ترک کنی، یادت نمیاد که خسته بودی.
بعضی وقتا مغزت خوب کار میکنه، راتون.
این رو امتحان کن.
مغزت داره کار میکنه.
مغزت داره کار میکنه. مغزت داره کار میکنه.
- مغزت داره کار میکنه. - بس کن، مرد.
پدرو!
پدرو!
پدرو!
وایستا! پدرو!
- چرخیدن و چرخیدن. - لعنتی!
وای خدا!
بسه، بسه، بسه!
باشه، بسه.
هی، وایستا!
عوضی!
خوبی؟ آروم، آروم. خوبی؟
ما اینجا داریم کار میکنیم، بچه لعنتی.
هی، متاسفم که بد شروع کردیم، باشه؟
عذرخواهی میکنم اگه از حد گذشتم.
من فقط...
فکر میکنم کار درستی میکنی که نگهش نمیداری، همین.
یه آدمی مثل اون؟
همیشه دنبال یه راهی برای ورود. هر راهی.
سرزنشش نمیکنم.
تو نمیخوای راه ورودش باشی. باور کن.
نمیخوای بچهش رو فقط بخاطر اینکه قانونی بشه نگه داری.
اینجوری نیست.
برای تو، شاید.
ولی برای اون؟
میدونی این پسرا یه اصطلاحی تو آشپزخونه دارن.
میگن، "تو عشق ویزای منی."
عشق "ویزای" من به جای عشق زندگیم.
همش این کوفتی رو میگن!
من این آدما رو میشناسم.
همونطور که گفتم، سرزنششون نمیکنم،
این بدبختها همه چیزشون رو گرو گذاشتن که بیان اینجا، چیزی ندارن که بهش تکیه کنن.
میدونم چون بابام یکی از اونها بود.
البته اون هیچوقت گرینگای خودش رو پیدا نکرد. اشکالی نداره.
ببین، هرچقدر هم که باهات موافقم درباره اینکه میخوای ازش خلاص شی،
نمیتونم بذارم پول رو نگه داری، حق اون نبود که بهت بده.
تو هیچی درباره اون نمیدونی.
تو نمیدونی که اون دزدیدتش.
میدونم که این آدما با این مقدار پول اینطرف اونطرف نمیرن.
تو نمیدونی که اون دزدیدتش.
جولیا، منم پدرو رو دوست دارم.
آدم بامزهایه!
همه اینو میدونن.
ولی یه عوضی دیوث هم هست. و میدونم که تو اینو میدونی.
جولیا، تو خیلی باهوشی.
تو فهمیدی اون چجور آدمیه.
- من پول ندارم. - بیخیال!
- من ندارمش! - اون بهت داد!
آره، و من قبلاً توی کلینیک خرجش کردم، خب...
هی، سمیرا!
نونز!
بیا اینجا. بیا اینجا.
هی، تو داری...؟ بده به من.
آبجو میخوای؟
چاویتا خجالت میکشه خوابش رو برامون تعریف کنه.
ببند دیگه بابا...
چیه؟ راسته.
همینجا، الان.
همین الان.
ما همه یه فرصت داریم که رویاپردازی کنیم.
بجنب.
یکی خوابش رو برامون تعریف کنه.
هیچکس نمیخنده.
فقط بین خودمون میمونه.
هیچکس دیگهای نمیفهمه.
بجنب!
چقدر ساکته.
هیچ سفارشی روی دستگاه نمیاد.
خبری از رشید نیست.
فقط ما اینجاییم.
خدا امروز به ما فرصت داده که یه رویا رو با هم شریک بشیم.
بجنب. کسی نیست؟
داری وقتت رو تلف میکنی، مکزیکی.
چی گفت؟
که چی؟
مهم نیست اگه دارم وقتم رو تلف میکنم.
هنوز ۷۰ سال عمر دارم. کافیه.
راتون، تو چی میبینی؟
من چی میبینم؟
یه خونه کوچیک.
یه خونه کوچیک.
مثل یه...
مثل یه خونه زنجبیلی؟
نه؟
یه گاراژ.
آره.
اونجا چیزا رو تعمیر میکنم.
ساعت تعمیر میکنم، وسایل الکترونیکی.
اون یه سرگرمیه. ولش کن.
من دارم از یه رویا حرف میزنم.
اونجا کسی مزاحمم نمیشه.
یه چیز بزرگتر.
تو بیشتر میخوای.
بیچاره راتون، مرد.
چاویتا.
مجبورمون نکن لعنتی التماست کنیم.
پول.
پول، پدرو.
وقتی پول دارم، بهترینم.
سخاوتمندم.
دنیا رو دوست دارم، مرد.
تو واقعاً احمقی.
چطور میتونی همزمان از پول و رویا حرف بزنی؟ لعنتی!
سمیرا؟
دختر من.
من خواب مارتا رو میبینم.
آره، ولی...
اون دختر توئه.
تو باید یه چیز دیگه تو رویا ببینی، یه چیز بیشتر.
اگه میدونستی چقدر سخت بود که راضیش کنم باهام بیرون بیاد...
نه.
مارتا.
تو را خدا.
باشه، نونز؟
یه رویا. بگو.
گوش کن، پدرو.
میخوام یه چیزی بهت بگم.
یه رویا. فقط یه رویا.
میخوام یه چیزی بهت بگم، و میخوام باهات صادق باشم، باشه؟
تو یه خوکی.
من ازت خوشم نمیاد.
باشه، منم گاییدمت خیلی زیاد...
نه، نه، فقط... بذار تموم کنم. بذار تموم کنم.
تو بدجنسی، موقع شلوغی دیوونه میشی،
دعوا راه میندازی، همیشه داری چرت و پرت داد میزنی.
ولی... الان، ساکته.
الان تو استراحتیم.
الان، فکر کنم...
میتونم یکم بیشتر بشناسمت.
هنوزم فکر میکنم خوکی، ولی...
شاید الان دیگه اینقدرا هم نباشه.
آره، میفهمم. تو فکر میکنی مردم خوک هستن، میفهمم.
میخوای بدونی من درباره چی خواب میبینم؟
من خواب ناپدید شدن میبینم.
اما کجا؟ کجا میشه رفت؟
گوش کن، میخوام یه داستان برات تعریف کنم.
و این یه داستان واقعیه، باشه؟
اولین باری که از دو باری
که مردم اون پرتو نور فضایی رو دیدن
حدود صد سال پیش بود.
یه مرد اهل ناپل،
با قایق به اینجا اومد، مثل همه ایتالیاییهای دیگه.
اون به جزیره الیس رسید.
با صدای بوق کشتی از خواب بیدار میشه، میره روی عرشه
و اونو میبینه.
یه دختر بزرگ با یه تاج و یه مشعل.
یه تابلو رو میخونه،
"همه خستههاتون، همه فقیرهاتون،
همه تودههای درهم فشردهتون که مشتاق نفس کشیدن هستن..."
همه اون چرندیات.
لبخند میزنه و فکر میکنه،
"همه چیز درست میشه"، اما به ایتالیایی.
چند ساعت بعد،
توی صف بیرون اداره شلوغ مهاجرت ایستاده.
عین فرودگاه جیافکی الان.
ساعتها و ساعتها، انتظار.
آدمهای یونیفرمپوش داد میزنن کجا بری، کجا نری.
تا اینکه نوبتش میشه.
یه مأمور ازش سؤالها رو میپرسه. همه شما سؤالها رو میدونید.
چند نفر از اعضای خانواده باهات سفر میکنن؟
تا حالا به کشتن رئیسجمهور فکر کردی؟
از پشت دوست داری؟
حاضری چمنهای ما رو کوتاه کنی؟
اون ناپلی با کمک یه مترجم جواب میده.
آره، آره، نه، آره.
همه چیز خوب پیش میره.
تا اینکه، یهو، مرد ناپلی عطسه میکنه.
با ادب، جلوی دهنش رو میگیره.
فقط، به جای یه دست،
یه تهمونده نشون میده.
یه تهمونده زشت گوشتی،
نیمهپیچیده در یه پارچه پوسیده که با بند کفش بسته شده.
مأمور مهاجرت میفهمه که این یارو یه دستش رو از دست داده.
میره پیشش
و با یه تیکه گچ یه ضربدر بزرگ روی سینهش میکشه.
اول چیزی که میفهمه اینه که،
توی یه قفس پر از آدمهای گچی با ضربدرهای گچی بزرگه.
رد شدهها.
مرد ناپلی، التماس مأمورها رو میکنه که بذارن بمونه.
اون کارگر خوبیه.
میتونه با یه دست دو برابر، سه برابر سختتر کار کنه.
داد میزنه، گریه میکنه، و هیچکس جواب نمیده.
و اینجاست که اتفاق میافته.
بین رد شدهها.
مرد ناپلی اطرافش رو نگاه میکنه و تمام چیزی که میبینه
شکلهای عجیب آدمهاییه که قبلاً هرگز ندیده.
مردهای کوچیک با پوست قرمز و نقطههایی داخل پیشونیشون.
مردهای سیاه بزرگ بدون پیراهن با صورتهای خالکوبی شده.
یه ترس ماورایی گلوش رو میگیره و اون مطمئنه...
مطمئنه که قراره بمیره.
صدای زنگ داخل گوشهاش میشنوه و... پوف!
پردههای گوشش داخل جمجمهش منفجر میشه.
همه چیز سفید میشه.
اسمش رو فراموش میکنه، اینکه چرا اینجاست،
یا اینکه "بودن" و "اینجا" حتی چه معنایی داره.
خودش رو میکشه سمت پنجره. بیرون رو نگاه میکنه.
ابرهای بزرگی که روی جزیره آویزون شدن.
موجهایی که به صخرهها میخورن.
و دعا میکنه.
سخت دعا میکنه.
اما خداش جوابش رو نمیده.
و بعد یه پرتو سبز نور آسمون رو به دو نیم تقسیم میکنه،
راهش رو تا پنجرهای که مرد ناپلی ایستاده باز میکنه
جایی که مرد ناپلی ایستاده.
یه نور فضایی.
برای حدود ده ثانیه،
همه اونو میبینن که در این پرتو سبز زیبای نور غرق شده.
خیرهکنندهست.
و بعد ابرها روش رو میپوشونن.
رفته. و مرد ناپلی هم همینطور.
اون اونجا نیست.
مثل هودینی غیب شده.
هیچ جا پیداش نمیشه.
اون...؟
چند ماه بعد،
مرد ناپلی رو میبینن که توی یه رستوران پیتزا در بنسونهرست پیتزا درست میکنه،
جایی که برای بقیه عمرش اونجا زندگی کرد.
هیچکس هرگز نفهمید چطور به اونجا رسید، و، خب...
مرد ناپلی هیچوقت نخواست دربارهش حرف بزنه.
درباره پرتو فضایی که اونو به اون طرف دیگه برد.
و اون دیگه هیچوقت مثل قبل نشد.
اون این رو با خودش حمل میکرد
تا روزی که مُرد.
یه غم.
مثل یه زخم.
اما،
گاهی اوقات،
میدرخشید.
چی گفت؟
این خواب نیست رفیق، این یه کابوس لعنتیه،
هر چی که معنیش باشه.
تو به من گفتی یه خواب تعریف کنم،
تقصیر من نیست که کابوسه.
نوبت توئه، پدرو.
منتظر خواب تو هستیم.
من؟
آره، پسر. زود باش، نوبت توئه.
آره، اینجا مجمع عمومی سازمان ملله، درسته؟
مراکش، مکزیک، کلمبیا و برانکس رو داریم.
بروکلین.
آره، همه اینجاییم.
جنگ تموم شده، همه سربازها الان برگشتن خونه.
وقت داریم، کلی وقت.
یه جایزه یک میلیون دلاری برای بهترین جواب هست.
من، مارتا رو میخوام،
سالوادور پول میخواد، راتون یه خونه زنجبیلی میخواد.
نونزو، من نمیدونم تو چه کوفتی میخوای، مرد.
سازمان ملل میخواد خواب تو رو بدونه.
همه اینا از بین رفته؟
تو میای خیابون ۴۹ام، و هیچ آشپزخونهای نیست.
هیچی جز یه سوراخ بزرگ توی زمین، همونطور که گفتی.
بیا دیگه، مرد! خواب تو چیه؟
ما سراپا گوشیم، عوضی.
بذار فکر کنم.
جولیا!
کجا داری میری لعنتی؟
جولیا!
ما داشتیم...
عیسی مسیح.
نمیدونم تو چی تو اون میبینی.
اون یارو یه بمب ساعتیه.
یه روزی، خواهی دید، اون فقط...
تو به من بگو.
نکته همه اینا چی بود؟
دومین بار چی بود؟
چی؟
تو گفتی دو بار بوده که اشعه سبز نور دیده شده.
دومین بار چی بود؟
من نمیدونم چی گفتم، مرد.
کلینیک زنان
شاید یه تکه لباس.
اما، تو چشم هم داری؟
یا مثل روحی، جوهره؟
حس میکنم تو ممکنه مثل جوهره باشی.
فقط متوجه نمیشم... باشه.
تو میری تو خونهای که دیوارش چشم داره؟
نه، اما تو چشمها رو نمیبینی. مثل یه نقاشیه.
مثلاً، به همین خاطره که خیلی ترسناکه.
همه دلایلی که برای سقط جنین در نظر گرفتهاید را علامت بزنید
آماده نیستم مشکلات مالی
باید یه برنامه ریلتیشو بد ببینیم، یکی هست به اسم "داغ و غیر قابل لمس".
مشکلات با شریک زندگی خانواده قبلاً کامل شده است
آدمهایی که نمیتونن با هم سکس کنن، اما واقعاً میخوان.
باشه، در واقع این صحنه هست که یارو داره خودشو معرفی میکنه.
ازش میپرسن، "به چی بیشتر از همه افتخار میکنی؟"
و اون مثل... و میگه،
"آلت من اندازه یه قوطی اسپریه."
و فقط یه صحنه هست که اون میره... با یه قوطی اسپری برای دو دقیقه کامل.
نه!
هی، میخواستم بهت بگم که به فکرت بودم.
داشتم به تو فکر میکردم.
ببخشید که امروز صبح سرت داد زدم.
نمیخوام دیگه عصبانی باشی.
بیا دیگه...
وقتی دعوا میکنیم اذیت میشم.
اذیت میشم... اذیت میشم و باعث میشه
باعث میشه بخوام دور بمونم.
من نمیخوام دور بمونم.
منو میبخشی؟
بیا دیگه.
بیا دیگه!
لطفاً؟
لطفاً، لطفاً، لطفاً، لطفاً!
فقط سعی کن برام آروم باشی.
اگه فشار بدی نمیتونم درست ببینم.
اونجا.
ده هفته.
آمادهایم که شروع کنیم.
ده هفته؟
آره، طبق محاسبه من.
من بهت یه تزریق میکنم و تو یکم احساس خوابآلودگی میکنی.
پس ما شروع میکنیم، باشه؟
باشه.
اذیت میشم؟
فقط نفس بکش.
لوسی!
هی، لوسی!
سمیرا!
- بله؟ - پدرت دنبالت میگرده.
آقای سرآشپز اینجا کیه؟
همونیه که هفته پیش هم بود، مرد.
- اون طرفه. - آره، آره، آره.
آلبانیایی، نوبت توئه.
- لوئیس منتظرته. - لعنتی!
چطور پیش رفت، مرد؟
آشغالهای عوضی.
جرأت کردن منو به دزدی متهم کنن...
آقای سرآشپز، ببخشید که یهو اومدم تو.
خوشم نمیاد از این و اون بپرسم، ولی امسال مستمریام رو گرفتن.
همین چند وقت پیش، تو سیتیبانک کار میکردم.
و مدارکم رو هم دارم.
فقط نگاه کن و ببین.
باید مدارکت رو همراهت داشته باشی. من همیشه مدارکم رو همراهم دارم، ببین؟
من مال خودم رو دارم.
خیلی آدمهای ادا درآر زیادن.
من خودم، تو خدمات مشتری کار میکردم.
خدمات مشتری.
قبل از اینکه اون کت و شلواریهای سفتهباز ما رو بندازن بیرون، میبینی؟
باشه. سالوادور!
بله، سرآشپز!
به این آقا یه کاسه سوپ بده.
سوپ کارکنان.
سوپ سگی.
بله، سرآشپز.
برو جلو.
شما خیلی مهربونید، آقای سرآشپز.
منتظرم ببینم تو بازار سرمایه چی پیش میاد.
شاید دوباره برگردم به اون کار، هیچوقت نمیدونی.
ما قراره یه عالمه مشکل داشته باشیم برای...
رئیس جمهور میگه دو سال،
ولی ده سال طول میکشه تا فقط بدهی چینیها رو پس بدیم.
و اگه ما تو خاورمیانه بیشتر از این بمونیم، خب، جهنم،
ممکنه همه چیز رو جمع کنیم چون خیلی پول میخواد.
اونا حتی برای آدمایی مثل من امکانات ندارن، میبینی؟
میبینم.
این یارو چی میگه؟
بده من، اونو بده به من!
اون آشغال سریعتر از گرسنگی میکشتت، پیرمرد.
من مواد نمیزنم، میبینی؟
من مواد نمیزنم.
من مشکل روانی ندارم.
به جز مشکلات عاطفی معمولی که نباید داشته باشی.
اونا تو پارک باهام حرف زدن.
من گریه یا داد و بیداد نمیکردم.
من این کارا رو نمیکنم.
اونا با ادب پرسیدن،
"شما مشکل عاطفی دارید؟"
البته!
همه ما داریم. همه ما لعنتیها داریم.
ولی کاری که میخوان بکنن اینه که تو رو وارد برنامههاشون کنن
تا بتونن با شرکتهای دارویی همکاری کنن،
و داروهاشون رو به مردم آمریکا بفروشن.
اونا تو رو به زولوفت، آلپرازولام،
و هر کوفتی که این روزها تجویز میکنن معتاد میکنن.
چرا؟
چون کل کسب و کار، کسب و کاره.
میدونی؟ این ظرف حداقل ۵۰۰ سال طول میکشه تا تجزیه بشه.
آره.
که وقتی بهش فکر میکنی، ۵۰۰ سال پیش،
این جا، دقیقاً همین جا،
درست همینجا، چی بود؟
سرزمین سرخپوستها.
احتمالاً لناپه.
یه مشت وحشی که نیمه لخت اینور اونور میدویدن.
درست همینجا، وسط میدان تایمز.
نیمه لخت.
تصورش کن.
آره، آره، برو بیرون. لعنتی برو بیرون. بیا.
این فقط یه تیکه مرغه.
آقای رشید بهت اجازه داده لابسترهاش رو ببخشی؟
نه، ولی ما هر روز صدتا دور میریزیم.
پس کی گفته میتونی؟
مشکل بزرگ چیه؟
ما به خاطر چندتا دم ورشکست میشیم؟
اونا ۳۹.۵۰ دلاره.
باشه، من پرداخت میکنم.
بیا، برو بیرون.
- اونا ۳۹.۵۰ دلاره. - برو بیرون!
- و من سرآشپزم، نه کس دیگه. - خودم پرداخت کردم.
این دومین اخطاره، میفهمی؟ دو تا!
یکی دیگه و تو اخراجی! همینه!
متوجه شدی؟
خب، همه برگردید سر کارتون.
سرویسدهی ساعت پنج شروع میشه.
بله، سرآشپز!
به چی نگاه میکنی، سنبورنز؟
پدرو، نوبت توئه.
پدرو، لوئیس منتظره.
تو دفترش، پدرو.
کجا بودی؟
پرسیدم کجا بودی.
بهت گفتم یه کاری داشتم.
آره، و من گفتم تو استراحتت انجامش بده.
تو استراحتم انجامش دادم.
استراحتت ۲۵ دقیقه پیش تموم شد.
باید همه کارهای آمادهسازی تو رو انجام بدم انگار خودم به اندازه کافی کار رو سرم نریخته؟
ببخشید.
میدونی چیه؟ گور باباش.
من همیشه سعی میکنم به شماها کمک کنم و من میشم آدم بده؟
از این وضعیت خسته شدم.
چرا پول رو از صندوق دزدیدی؟
بذار سوالم رو "دوباره بگم".
من میدونم چرا پول رو از صندوق دزدیدی.
منظورت "بازنویسی" سؤاله.
میخوام بدونم واقعاً انقدر احمقی که فکر کنی
ما متوجه نمیشیم تو دزدیدیش.
- میتونم یه چیزی بهت بگم؟ - نه.
ببین، یه چیزی رو این اواخر خوندم که شاید خوشت بیاد.
وقتی آمریکا بالاخره ویتنام رو ترک کرد،
همه ویتنامیهای جنوبی که تو سفارت سایگون کار میکردن
حسابی ترسیده بودن
چون ویتکنگها داشتن به سمت شهر حرکت میکردن.
همزمان، هلیکوپترها داشتن تک تک سربازهای آمریکایی رو خارج میکردن.
راننده ویتنامی که برای سفیر کار میکرد،
گیر افتاده بین میلیونها نفری که سعی داشتن وارد سفارت بشن،
مدام میگفت، "منو از اینجا ببرین بیرون، عوضیها، اونا قراره قتلعاممون کنن!"
ویتکنگها، تا خرخره مسلح،
داشتن به سفارت نفوذ میکردن.
اما دستورات نیکسون خیلی واضح بود،
"فقط سفیدپوستها میتونن سوار اون هلیکوپترها بشن، نه زردها."
سفیر اولین کسی بود که از اونجا فرار کرد.
فکر میکنی برگشت دنبال رانندهاش؟
رانندهش، که هر روز باهاش سیگار برگ میکشید،
که اونو به مراسم غسل تعمید پسرش دعوت کرده بود،
که حتی یه اسم انگلیسی برای پسرش انتخاب کرده بود.
فکر میکنی برگشت؟
که چی؟
دشمن آمریکا بودن آسونه.
اما دوست اونا بودن خیلی سخته.
فکر نکن اونا دوستات هستن.
من آمریکاییام، عوضی.
آمریکا یه کشور نیست.
چرندیاتت تمومه؟
میتونم بعداً بیام.
نه، نه، فقط یه لحظه.
وقت بگیر، من بعداً میام.
یه کالاماری سرخ شده با کنجد!
یه کالاماری سرخ شده با کنجد آماده میشه!
- چهار تا سالاد کاپرزه، لطفاً. - چهار تا کاپرزه آماده میشه.
سه تا پیتزا مارگاریتا، یه فیلی چیز استیک،
دو تا ساندویچ میگو.
سه تا پیتزا مارگاریتا آماده میشه، سرآشپز!
دو تا براونی با بستنی! یه چیزکیک بلوبری!
- دو تا براونی، یه چیزکیک...! - لعنتی.
ببین، رفیق.
اگه کمکم کنی، منم میتونم کمکت کنم، داداش.
نیازی نیست به اداره مهاجرت زنگ بزنیم یا کار رو بد کنیم، میفهمی؟
آقای رشید مایله با متهم معامله کنه.
شنیدی رشید قبل از شلوغی چی گفت؟
شنیدی؟ اون قراره با ویزام کمکم کنه.
پدرو.
شنیدی چی گفت. اون قراره برای ویزای ۱۸۲ اقدام کنه.
- داداش، داداش! - میتونم قانونی بشم.
اون این حرف رو به همه کارمندهای قدیمی رستوران میزنه.
داره سعی میکنه روحیه رو بالا ببره. هیچکس گولش رو نمیخوره.
شش سال پیش همین رو به مارتین گفت. و چهار سال پیش به رامیرز.
این روحیه رو بالا نگه میداره. خودش این رو یادم داد.
مهارتهای مدیریتی.
آقای رشید یه اعتراف داوطلبانه میخواد و متهم رو آزاد میکنه،
بدون پلیس، هیچی.
واقعاً فکر کردی نمیبینیم از ما دزدیدی؟
من اون پول لعنتی رو ندزدیدم.
پدرو، میدونم تو به خولیا پولی رو دادی که برای سقط جنین استفاده کرد.
خولیا سقط جنین نکرد، احمق.
پدرو، بذار کمکت کنم!
اون سقط جنین نکرد!
بله؟ چی شده؟
ببخشید، رئیس. سرآشپز گفت جعبه کمکهای اولیه رو بیارم.
من گفتم میتونی بیای داخل؟
- چی شده؟ - کجاست؟
الان نمیتونم حرف بزنم، مارک. وسط یه کاری هستم.
- چی شد؟ - یکی از گارسونها غش کرد.
هی! ما هنوز اینجا کارمون تموم نشده!
حالت خوبه؟
چی شد؟ حالت خوبه؟
وای خدا، پدرو. ما مراقبشیم!
بیا. برو عقب.
فقط ولش کن پدرو. ابی داره میاد دنبالش.
- کی؟ - ایب داره میاد.
- برو عقب. تو هم! - من فقط میخوام کمک کنم.
- حالش چطوره؟ - غش کرده.
- جولیا، حالت چطوره؟ - من خوبم.
میخوام برگردم سر کارم. من فقط...
نمیخوام دیگه صبر کنم. میخوام برگردم سر کارم.
- باشه. - به هیچ وجه. اون غش کرد.
- ولی این تصمیم خودشه. - نه، نیست.
اگه ضربه مغزی یا چیزی داشته باشه، تقصیر توئه.
جولیا، میخوام بری بیمارستان معاینه بشی، باشه؟
یکم استراحت کن و فردا برگرد.
یه سالاد سزار کلاسیک!
ایب اینجاست.
سزار کلاسیک داره میاد!
دو تا سوپ کرمی بروکلی!
یه پیاز حلقهای، یه سوپ صدف.
من توی پارک منتظرت بودم.
تو رفتی کلینیک.
چرا؟
حالت خوبه؟
مامان، حالت خوبه؟
- "مامان؟" - حالت خوبه؟
مامان! حالت خوبه؟
مامان! حالت لعنتی خوبه؟
من خوبم، ایب. الان میام.
سو گفت تو صدمه دیدی.
من خوبم. فقط افتادم.
- چطوری افتادی؟ - من فقط افتادم.
ما هنوز اینجا کارمون تموم نشده، پدرو.
هر دوتون از آشپزخونه من برید بیرون؟ ما داریم سرو میکنیم!
- لوئیس... - صدامو میشنوی؟ کار ما اینجا تموم نشده!
لوئیس، باید باهات حرف بزنم.
از آشپزخونه من برو بیرون! پدرو!
من همینجا منتظر میمونم تا سرویس تموم بشه!
گمشو بیرون!
من باید باهات حرف بزنم.
پدرو، گمشو برگرد سر کارت، همین الان!
پیتزا رو گرم کردی یا فقط سرد خوردیش مثل یه حیوون وحشی؟
- من گرمش کردم، مامان. - راستشو بگو.
راستشو بگو. تو نگران من شده بودی؟
خوبه.
خوبه که تو نگران من شدی.
چیه مارک؟ چیه؟ چه چیز لعنتی انقدر مهمه؟
من گند زدم. پیداش کردم.
چی رو پیدا کردی؟
پول گمشده رو. پیداش کردم.
نه. پدرو اون پول لعنتی رو برداشته.
نه، نه. من پیداش کردم.
ببین، من یه تیکه آدامس انداختم توی سطل زیر میزم.
فقط خطا رفت.
پس خم شدم بندازمش توی سطل و اونجا بود.
کیسه گمشده با ۸۲۳.۷۸ دلار.
ولی، یعنی، چند وقت به چند وقت آدم زیر میزش رو چک میکنه؟
درسته؟
مگه اینکه به یه دلیل خاص باشه.
پس الان همه چی درسته.
باید از همه کسایی که مصاحبه کردی عذرخواهی کنیم.
من نمیرم لعنتی عذر...
یا عیسی!
این...
یا مسیح، مارک. یا مسیح لعنتی.
دارم رد میشم!
دو تا سوپ بروکلی.
اینو بگیر. بیا، اینو بگیر.
- یه چیزکیک با بستنی. - چیزکیک و بستنی!
- دو تا دم خرچنگ! - بیدار شو!
دو تا دم خرچنگ داره میاد!
این پیتزای منه؟
سرویس!
دو تا مرغ من آمادهست؟
- دو تا تورتلینی. ممنون. - دو تا تورتلینی.
هی! دو تا مرغ من آمادهست؟
پنج دقیقه دیگه برگرد.
به زودی میگیریشون.
اون گفت پنج دقیقه دیگه برگردم.
دختره گفت پنج دقیقه دیگه برگرد!
پیتزا پنیر خرچنگ!
- دارم روی پیتزا کار میکنم، سرآشپز. - یه فیلی چیز استیک.
داری چیکار میکنی؟
به نظرت چیکار میکنم؟
داری چه غلطی میکنی؟
سرت خیلی شلوغه؟
دیوونه شدی یا چی؟ به ایستگاه من دست نزن!
اینجا محل منه.
اون طرف، مال توئه.
- فهمیدی؟ - مراقب لحنت با من باش!
گور بابای تو و مادرت.
چه گهی خوردی؟ درباره مادر من حرف نزن!
گور باباش، بره به جهنم!
گه اضافه نخور، عوضی آشغال!
فکر کردی کی هستی؟
مهم نیست من فکر میکنم کی هستم.
من آشپزم و تو گارسون.
و توی آشپزخونه، من هر کاری دلم بخواد میکنم.
پس گمشو از اینجا بیرون!
تو نمیتونی به من دستور بدی، آشغال.
نه! من غذا رو سرو میکنم! من!
من! این طرف مال منه!
این جایگاه منه!
این طرف منه! فهمیدی! مال منه! مال منه!
تو اینجا هیچ جایی نداری، مکزیکی بیپدر مادر.
چی گفتی؟
- چی بهم گفتی؟ چی؟ - خودت شنیدی!
چی گفتی؟ چی گفتی؟
دوباره بگو! چی گفتی؟
یه بار دیگه بگو!
میخوای یه مکزیکی ببینی؟
میخوای یه مکزیکی کثافت ببینی؟
همینو میخوای؟
پدرو، بس کن!
یه مکزیکی لعنتی!
همینو میخوای؟ یه مکزیکی؟
میخوای یه مکزیکی ببینی؟
میخوای یه مکزیکی ببینی؟
میخوای یه مکزیکی ببینی؟
چه مرگته عوضی؟
گور بابات، مرد!
آشپز به درد نخور!
با اون غذاهای فستفودی مزخرفت!
میخوای یه مکزیکی کثافت ببینی؟ میخوای یه مکزیکی کثافت ببینی؟
میخوای یه مکزیکی کثافت ببینی؟
میخوای یه مکزیکی کثافت ببینی؟
یه مکزیکی؟
میخوای یه مکزیکی کثافت ببینی؟
میخوای یه مکزیکی کثافت ببینی؟
بیا این مکزیکی کثافت! بیا این مکزیکی کثافت!
بسه دیگه!
بس کنید، بچهها!
پدرو! پدرسگ! بسه دیگه!
داری چه غلطی میکنی؟
بس کن!
بس کن! لعنت بهت!
وایسا!
گمشو! گمشو برو، مرد!
گمشو!
تو هم گمشو!
پاهاشو بگیر.
- لعنتی. - بگیرش.
روی گوشتت آبم اومد!
- روی تمام گوشتت آبم اومد! - روانی عوضی!
شما باید پولشو بدین!
این غذا پر از آب کیر و شاش و کثافته و شما باید پولشو بدین!
- شما باید پولشو بدین! - خفه شو عوضی!
برید کنار، برید کنار!
بسه، بسه، آروم باش.
- ولم کن، رامیرز! - بچهها، بسه دیگه!
چه غلطی داری میکنی؟
روانی آشغال!
مکس!
گمشو!
ولش کن! میکشیش!
همین الان از روش بکشیدش کنار!
بکشیدش کنار لعنتی.
بسه، مکس!
مکس، تمومش کن!
احمق!
حالا چی؟
احمق بیشعور!
آشپزخونه رو از کار انداختی.
حالا چی؟
حالا دیگه براش مهمه.
چه زری زدی؟
الان برام مهمه؟
الان لعنتی برام مهمه؟
تویی که میخوای منو مجبور کنی اهمیت بدم؟
من ۲۵ ساله تو این کارم.
۲۵ سال لعنتی!
و تویی که میخوای منو مجبور کنی اهمیت بدم؟
برو به جهنم!
دنیای منو متوقف کردی.
کی بهت اجازه داد؟
خدا؟
خدا بهت اجازه داد؟
چون هیچکس دیگهای نیست.
میفهمی؟ هیچکس!
مشکلی نیست، آقای رشید.
مشکلی نیست.
اون مریضه، ولی داره میره الان.
اون مریضه.
باشه؟
ولی داره میره.
چرا همه سعی دارن منو خراب کنن؟
سرآشپز، میتونی اینو برام توضیح بدی؟
تو...
تو دنیای منو متوقف کردی.
چرا؟
چرا؟
چی میخوای؟
دیگه چی مونده؟
دیگه چی مونده؟
چی میخوای؟
من بهشون کار میدم، خوب بهشون پول میدم.
اونا غذا میخورن.
چی میخوان؟ هان؟
اونا غذا میخورن!
دیگه چی میخوان؟
دیگه چی مونده؟
دیگه چی مونده؟
چی میخوای؟
Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.