Afrikaans
Akan
Albanian
Amharic
Arabic
Armenian
Azerbaijani
Basque
Belarusian
Bemba
Bengali
Bihari
Bosnian
Breton
Bulgarian
Cambodian
Catalan
Cebuano
Cherokee
Chichewa
Chinese (Simplified)
Chinese (Traditional)
Corsican
Croatian
Czech
Danish
Dutch
Esperanto
Estonian
Ewe
Faroese
Filipino
Finnish
French
Frisian
Ga
Galician
Georgian
German
Greek
Guarani
Gujarati
Haitian Creole
Hausa
Hawaiian
Hebrew
Hindi
Hmong
Hungarian
Icelandic
Igbo
Indonesian
Interlingua
Irish
Italian
Japanese
Javanese
Kannada
Kazakh
Kinyarwanda
Kirundi
Kongo
Krio (Sierra Leone)
Kurdish
Kurdish (Soranî)
Kyrgyz
Laothian
Latin
Latvian
Lingala
Lithuanian
Lozi
Luganda
Luo
Luxembourgish
Macedonian
Malagasy
Malay
Malayalam
Maltese
Maori
Marathi
Mauritian Creole
Moldavian
Mongolian
Myanmar (Burmese)
Montenegrin
Nepali
Nigerian Pidgin
Northern Sotho
Norwegian
Norwegian (Nynorsk)
Occitan
Oriya
Oromo
Pashto
Persian
Polish
Portuguese (Brazil)
Portuguese (Portugal)
Punjabi
Quechua
Romanian
Romansh
Runyakitara
Russian
Samoan
Scots Gaelic
Serbian
Serbo-Croatian
Sesotho
Setswana
Seychellois Creole
Shona
Sindhi
Sinhalese
Slovak
Slovenian
Somali
Spanish (Latin American)
Sundanese
Swahili
Swedish
Tajik
Tamil
Tatar
Telugu
Thai
Tigrinya
Tonga
Tshiluba
Tumbuka
Turkish
Turkmen
Twi
Uighur
Ukrainian
Urdu
Uzbek
Vietnamese
Welsh
Wolof
Xhosa
Yiddish
Yoruba
Zulu
قویتر از همیشه باشید به امید ایرانی آزاد
،اگر من باب دیلن نبودم
احتمالاً خودم هم این فکر ... رو میکردم
.که باب دیلن پاسخهای زیادی رو داره باب دیلن -
ارائه شده توسط سینما دریمینگ @CinemDreaming
ترجمه شده توسط Shayan
در طول فیلم، اون نمیدونست که باید .ساکت بمونه یا حرفش رو بزنه
نمیدونست که باید متواضع باشه .یا خودشیفته
باید تندرستیش رو حفظ بکنه یا .خودش رو کاملاً رها بکنه
یک زن رو دوست داشته .باشه یا 100 زن رو
اون هر روز، تغییر عقیده میده و .در نتیجه کاری انجام نمیده
.اون وسط همه چیز گیر کرده .هیچجا. اون هیچی نیست
اون این حس رو داره که هیچوقت .جایی که باید باشه، نیست
به این خاطر، اون داره به مرور ...محو میشه، داره به یک شبح تبدیل میشه
.داره محو میشه
.نه، نمیتونم بیام استخر
... چون
.چون نمیتونم شنا کنم .دلیلش اینه
.آره، واقعیت داره
.مسخرهس ولی اینجوریه دیگه .هیچوقت یاد نگرفتم
و چیزای زیاد دارم .که باید روشون کار کنم
.آره، مراقب خودت باش
.مراقب خودت باش
کی توی فیلم بازی میکنه؟
.لارنت لوکاس - .نمیشناسمش -
دوباره میخوای با لارت کار کنی؟ - .خب، آره -
میتونیم تابوتها رو جابهجا کنیم؟
معذرت میخوام؟
میتونیم جابهجاشون کنیم؟ - .نه -
برتراند، میخوای جابهجاشون کنی؟
.فعلاً نه
قیمت یک تابوت چقدره؟
.بستگی داره کدوم؟
.نمیدونم .در هر صورت این لوکیشن رو دوست دارم
.خوبه
.آره، دیگه باید برم
.دارم میبندم مغازه رو - داری میبندی؟ -
.متاسفم، باید برم .الان میخوام ببندم
... ببخشید - بله؟ -
هیچ راهی هست که من یه مدت اینجا بمونم؟
،مثلاً، میشه من در رو ببندم و کلیدها رو فردا برات بیارم؟
میخوام دربارهی یه سری .چیزا فکر کنم
یه مدت اینجا تنها بودن کمک .بزرگیـه
.این جوری، مزاحمت نمیشم ... همیشه میتونم برگردم اینجا ولی
دربارهی چیه؟
چی؟
.فیلم رو میگم دربارهی چیه؟
.هنوز مطمئن نیستم
اینجا چه چیزی رو فیلمبرداری میکنید؟
یک انسانه که .خیلی دربارهی مرگ فکر میکنه
اون نسبتاً جوونـه .ولی زیاد بهش فکر میکنه
،برای همین مدت زیادی رو با نگاه کردن به تابوتها .داخل مغازههای مربوط به خاکسپاری میگذرونه
.به طور معمول برمیگرده اینجا
میگه که برای پدرش اونجاست .ولی برای خودشـه
،زیاد به اینجا میاد .و چیزی نمیخره
.سوال میپرسه. به اونها نگاه میکنه .لمسشون میکنه
.همهش همینه
.لوییز، منم
.احتمالاً تا الان خوابیده باشی .میخواستم باهات صحبت کنم
... ببخشید که زنگ نزدم
ولی توی کنترل کردن مسائل .مشکل دارم
.دلم برات تنگ شده
.خیلی دوسِت دارم
.خیلی دوسِت دارم
کسی اینجا نیست؟
کسی اینجا نیست؟
کسی اینجا نیست؟
منو از این !خرابشده بیارید بیرون
حالت خوبه؟
.خوبم
خوبی؟
...حالت خو
.عصر به خیر
میخواستم بدونم .کاتیا امشب سرش خلوته یا نه
و سوفیا؟
.بله، همین الآن
ممکنه دوتایی با ایگور باشه؟
،نه، اگر ایگور سرش شلوغه .سوفیا رو تنهایی ترجیح میدم
.نقدی
،خیابون لیونز سنت پل .پلاک 8
ازش بخواید که .اول زنگ اتاقم رو بزنه
.ممنونم
.سلام، همین الآن برای سوفیا زنگ زده بودم .میخواستم کنسل کنم
.یه کاری پیش اومده .ممنونم
کجایی، روباه کوچولو؟
دلم تنگ شده. توی خونه .منتظرتم
میخوای بری تو؟
.نمیدونم
.نه، راستش نه
مطمئنی؟
چرا؟ تو کلید داری؟
نه، ولی اگر بخوای .میتونم بازش کنم
،باشه .بازش کن، لطفاً
اون شب یه تجربهی ... عجیب داشتم
و به خاطر اون .کامل سردرگمم
.نمیدونم چیکار کنم
باید دوباره .اون رو زندگی کنی
.باید برگردی
.نه، یه شب کامل رو اون تو بودم
نمیخوام دوباره اون رو .بگذرونم
هرچند، دوست دارم حالتی که توش بودم .رو دوباره تجربه کنم
... برگردم به اون حالت ولی
.توی فضای باز
میتونی توصیفش کنی؟
... زمانی که متوجه شدم میتونم نفس بکشم
و فقط لازم بود آروم باشم ،و منتظر بمونم
توی چیزی غرق شدم .که کاملاً شکوهمند بود
توصیف این شکوه .سخته
ولی این تنها واژهایه که .میتونم پیدا کنم تا دربارهش صحبت کنم
... لذتبخش
... خلسهمانند .نمیدونم
.میفهمم
.نمیتونم زندگیم رو توی یه تابوت بگذرونم
.نمیتونم زندگیم رو توی یه تابوت بگذرونم
.بیا، بریم یکم قدم بزنیم
من از تو بزرگتر نیستم .ولی دوران خوبی داشتهم
.منظورم، یه دوران واقعاً خوبه
افرادی رو دیدهم که ،بامزه بودن، باهوش بودن
عمیق بودن و .بیخیال بودن
و حالا؟
اونا کجان؟
این روزا، دیگه زیبایی .وجود نداره
.همهچیز ساختگیـه
،اگر همهی اینها رو میبینی ،باید کنار بری
با تنهایی، کاهلی و شکستطلبی کنار بیای؛
.و تسلیم بشی
.و من نمیخوام تسلیم بشم
.من هنوز نمردم
موضوع فقط اینه که توی دوران ما .دیگه شادی رو نمیپذیرن
هنوزم چیزایی هستن که بتونن برای ما لذت ایجاد کنن؟
،توی جامعهی ما
.به ندرت همچین چیزی هست
.با این وجود دنیا پره از اونها
.زود برمیگردم
بخش 1 ماهیت جنگ
مشکل چیه؟
.نمیدونم .حالم خوب نیست
ممکنه به زودی .ستوان بشی
.و شمشیر حمل میکنی، پیِر .میشنوی چی میگم؟ تو حملش میکنی
.الآن نمیتونی بیخیالش بشی - .میدونم -
.بیرون منتظر باش، برادر .میام پیشت
شاید باید یه یادداشتی چیزی ... میذاشتم
نه، راستش این طوری .عاقلانهتره
... برای مامانم
.زود برمیگردی
.چیزی نیست .بیا
الان چی میشه؟
.به مدت دو هفته پیش ما میمونی .بعدش میری خونه
.نه، منظورم الآنه .همین الآن
همین الآن؟ .میری که استراحت کنی
میرم استراحت کنم؟
ما یا به سرانجام میرسونیم .یا استراحت میکنیم
.استراحتگاه رو بهت نشون میدم
... یه چیز دیگه
... میخواستم بدونم
ساز و کار این چطوریـه؟
منظورم اینه که، باید پول بدم؟
،نه. پولی پرداخت نمیکنی .احساس آزادی میکنی
میای؟
.آره، دارم میام
.این یکی رو بردار
.مرسی
تو شمشیر رو حمل میکنی» چه معنی داشت؟»
،اگر یه جور گروه نظامیـه .علاقهای بهش ندارم
،گروه نظامی هست .ولی نه از نوع متخاصم
حمل کردن اون شمشیر .کار درستیه
،وقتی که کنترلش رو به دست میگیری .زیباست
.خواهی دید
.بعداً میبینمت
.یادت باشه .ما یا به سرانجام میرسونیم یا استراحت میکنیم
.بله، یادم میمونه
...سلام
حالت خوبه؟
.یهو ترکید
.خوبم
،بهم دربارهی شادی ...شکوه، لذت، خلسه
.گفته شده
... میشه این جوری گفت که من
.دوست دارم توسط زندگی مبهوت بشم
.این تو رو خشمگین میکنه
.من مشکلی با خشمگین شدن ندارم
.خشمگین به معنی غیراجتماعی نیست .به معنی خشمگینـه
.مثل اونا
.اونا زیبان
.خیلی زنده به نظر میرسن
... ممکنه احمقانه به نظر بیاد ولی
من افرادی رو که زمانی حاضر هستن، که حاضر .هستن رو تحسین میکنم
.بیشتر مواقع، من نیستم
اسمت چی بود؟
.برتراند
.بیا اینجا، برتراند .بیا نزدیکتر
.بیا نزدیکتر
... بیا
.نترس
... امروزه، لذت
،چیزیـه که باید به خاطرش مبارزه کنی .مثل یک جنگ
.پس باید مثل یک جنگجو بجنگی
.ولی من کمکت میکنم
تو اینجا .نگران چیزی نباش
،تو قراره تامل کنی ،عشقبازی کنی
... بنوشی، بازی کنی
.قراره جنگهایی رو برنده بشی
میخوای توسط زندگی مبهوت بشی؟
.میشی
.ولی باید به من باور داشته باشی
،اگر باور نداشته باشی
.اینجا رو ترک میکنی
.باشه
میپذیری؟
.میپذیرم
... به «قلمروی پادشاهی» خوش اومدی
نزدیک رود، درختی بود که ما .روزانه موقع طلوع خورشید، نگاهش میکردیم
... ثابت وایسید
برتراند؟
.بله
.بیا
.چشمهای غمگینی داری
.نه، غمگین نیستم .غمگین بودن رو نمیپذیرم
.فقط یک مقدار آرامش میخوام .میخوام جامعه دست از سرم برداره
زندگی بدون پر کردن فرم، بدون رفتن .به بانک یا ادارهی پست
.دیگه تحملشو ندارم
.شادی رو بله، کامل پایهام
.ممکنه این طور به نظر نرسه، ولی هستم
،مثلاً
... دوست دارم شادی رو به تصویر بکشم
.ولی فکر نمیکنم قابلیتش رو داشته باشم
... یک زمانی، میخواستم یک فیلم
دربارهی یه مرد که دیوانهوار عاشق یک زنه .بسازم
این طرف، که از دسته آدمای ،افسردهست
یک دختر فوقالعاده که به شکل .غیرمعمولی زیباست، چشمشو میگیره
... یه صورت کوچولوی عجیب داره
.با یه بینی بزرگ
.اونها دیوانهوار عاشق هم میشن
یه روز، موقعی که پسره ،یکمی مسته
توی یه استخر شیرجه میزنه .بدون این که ببینه که استخر خالیه
بینیش رو خورد میکنه .و مجبور میشه عملش کنه
برای همین تصمیم میگیره دماغی .رو برای خودش بذاره که از همه بیشتر دوست داره
.دماغ دختره
:و به دختره میگه
من عاشقتم و به نظرم» .انجام این کار زیباست
.ما هیچوقت کارهای زیبا انجام نمیدیم
چون این به معنی انجام ،یک کار شوکهکنندهس
.و این به معنی ریسک کردنه
.من میخوام با تو ریسک کنم
«.تازه، این فقط یه بینیـه
طبیعتاً اون دماغ روی .صورتش نمیشینه
خیلی زشت شده. اون احساس ،ناراحتی زیادی میکنه
.و بیشتر و بیشتر فریفتهی دختره میشه
برای همین میخواد حتی بیشتر ... پیش بره
و تمام صورتش رو طوری درست کنه ،که عیناً شبیه چهرهی دختره بشه
.چهرهای که اون از همه بیشتر دوست داره
،و دوباره به دختره میگه
ما هیچوقت کارهای زیبا انجام نمیدیم» «.چون این به معنی ریسک کردنه
.اونها انجامش میدن
... و اون مرد
.داخل اون دختر محو میشه
به نظرم تصمیم درستی .دربارهی اومدن به اینجا گرفتی
.نمیدونم .شاید آره
... شاید بدشانسی اصلی من
.اینه که نمیتونم بخونم
یکی مثل باب دیلن .نمیتونه کاملاً ناراحت باشه
... تو اون صدا
اون صدای شگفتانگیز رو از حنجرهت .میسازی وقتی میخونی
افکاری که اون توشون غرق میشه .شکوهمندن
.اون نمیتونه ناراحت باشه
.تو هم نمیتونی
.با من بیا
.با هم عشقبازی میکنیم
با قدرت و زیبایی .آبت میاد
...گوش کن
.به نظرم تنهایی پیش میرم
.فکر میکنم بهتره
روبراهی؟
.خوبم
...میدونی
.نمیدونم این برای من مناسب هست یا نه
.انتظار همچین چیزی رو نداشتم
،تمرینهای بدنی، مدیتیشن، اینها خوبن ... ولی فقط این که
.فکر نمیکنم متوجه این بشم
وقتی که توی تابوت بودی چی متوجه شدی؟
.هیچی
.دقیقاً همینه .هیچی
.ما به خاطر اون پیش هم نیستیم
مشکل همینه. من هیچوقت .آدم اهل اجتماعی نبودم
منظورت چیه؟ .دارم دربارهی تو حرف میزنم
.باشه. شاید .تلاشمو میکنم
میدونی از کجا میتونم گوشی پیدا کنم؟
برای چی؟
.تا یه زنگ بزنم
کسی از نزدیکانت داره میمیره؟ یه دوست؟
.نه، خب، فکر نمیکنم
.توی دو هفتهی اول، خبری از گوشی نیست
.باید به یه سِری زنگ بزنم
کی؟
.سر کار، مامانم، چندتا دوست .که نگرانم نشن
.بیخیالش شو
.ناپدید شدن
.گمنامی .اینه که اهمیت داره
.بدون هیچ مسئولیتی. بدون خطا .بدون گناه
،منظورم این نیست که همهی اینها رو رها کن
.فقط فراموش کن. به مدت دو هفته .خودت میبینی
.بهتره برم استراحت کنم - .نه -
.الآن نه
... روی پاشنههام تکیه میدم»
.و سوفی به سمت من خم میشه
،شروع میکنه به خوردن کیر من
... روش تف میکنه
تا این که بزاق کامل روش رو .میگیره
،بعدش من میافتم روی زانوهام
در حالی که کون آندره رو ... با یک دست جدا از هم نگه میدارم
و با اون یکی دستم .کیرم رو چرب میکنم
سر کیرمو فشار میدم .توی سوراخ کونش
،و همین طور که آروم توی اون غرق میشم ... رونهاش رو میگیرم
.تا ثابت نگهش دارم
،سفت و سخت شروع میکنم به کردنش
،و شکمم میخوره به کونش
در همین حین که سوفی من رو محکم ... میگیره تا بعد از هر حرکت به جلو
.من رو بکشه عقب
انگشتشو میکنه توی سوراخ کونم .و این دلنشینه
و حرکت پاندولمانندی که ... ما ایجاد میکنیم
... باعث میشه دستم عقب و جلو بره
و من همین طور که نفسمهام ... کوتاه و سریعتر میشه
.تندتر اونو میکنم
تا این که حس میکنم .قلبم قراره وایسه
:صدای نالهش رو میشنوم که میگه
.آروم، آروم
«.آبتو هنوز نریز
.من یه ستوانم
واقعاً؟
... من آزمایشهای روی شکستهشدن نور و
.و انحلال رو متوجه نشدم
.مهم نیست
... الآن میبینم که خودم رو دوست دارم
.ولی این که تصمیمهای اشتباهی رو گرفتم
رویاهام یه بار دیگه با موجودیتهای احساسی .اشغال شدهن
.من یه ستوانم
.ببین
.اون .خودشه
.خوبه
... نگاه کن. ترکهای سقف شکل یک
.دایناسور رو میسازن
من بیشتر یک خونه رو میبینم که داره به ... خرابه تبدیل میشه
و ما پولش رو نداریم که .که بازسازیش کنیم
ما پول برای تقریباً هیچ کاری رو .نداریم
تو پول داری؟
.یکم
،در طول سه روز بعد ،ما اجازهی خوردن
.حرف زدن یا خوابیدن رو نداشتیم
.من چیزی نخوردم، حرفی نزدم و نخوابیدم
.حالم خیلی خوب نیست
.از پسش بر نمیام
.چرا، میای
تو فکر میکنی اینجایی چون از .زندگی خارج شدی
.ولی تو داخل زندگی هستی
آدمای دیگه خارج از زندگیان .ولی تو داخل زندگیای
.میخوام که از چشمهام بگیری
.میخوام که از دستهام بگیری
.از سینههام
،از قلبم
،از شکمم
... از دهنم
.بیا، امشب درها رو باز میکنیم
.من نمیتونم شنا کنم
.من نمیتونم شنا کنم
!خوشحالم
.منم همینطور
.بیا. الآن دو هفته شد
.داری میری خونه
.آره، میدونم
ناراحت نیستی؟
.نه، راضیام
.مشکلی نیست. احساس خوبی دارم
.میخوام برم خونه
.که یه سری کارا رو انجام بدم
در طول این دو هفته خیلی .زیبا بودی
.مبارزههایی رو برنده شدی
... ولی باید این رو هم بدونی
که توی راه برگشت به خونه .احساس اضطراب میکنی
.طبیعیه
.در هر صورت، من همیشه اینجا هستم
.اگر خواستی
.به زودی میبینمت
.مراقب خودت باش، برادر
.ممنونم
داری چیکار میکنی؟
.دارم یه خرگوشو نقاشی میکنم
.این پنجه نداره
.نه، پنجه نداره
... من موافقت کردم تا از امروز لذت ببرم
.بدون این که اتفاق خاصی بیفته
.من اومدم
.برگشتم پاریس
.از امروز صبح
.میدونم، زنگ نزدم. نمیتونستم
.زنگ نزدن عاقلانهتر بود، راستشو میگم
.ولی باور کن، ارزشش رو داشت
.بیا
.تجربهی زیبندهای داشتم
.و میخوام باهات در میون بذارمش
.فکر میکنم یک مبارزه رو بردم .یک مبارزهی خیلی مهم
.یکی رو ملاقات کردم
.یک زن
.مرسی
.نه، باهاش نخوابیدم
،حتی اگر هم خوابیده بودم چه اهمیتی داشت؟
.ولی نخوابیدم
.فقط یه سری چیزای زیبا دیدم
.چیزهای خیلی حقیقی
.یه لحظه - .چیزهای ظریف -
.آره تا 7 و نیم باز هستیم
.آره، ولی نه قبل از سپتامبر
.خواهش میکنم .بدرود
نمیدونم از کجا شروع کنم ولی ... یه لحظه رو یادم میاد
یه دختر جوون نقابدار .داشت توی آب شنا میکرد
،بعد از چند روز بدون غذا خوردن
،چند شب بود که نخوابیده بود
... اون سفری رو کرده بود
... که توش درهایی براش باز شده بودن
و من داشتم میدیدم که توی آب .دور میشد
.اون دختر کامل بود .اون زندگی کرده بود
.خورشید داشت بالا میاومد
.میتونستیم برگردیم به مبارزه
... ولی کاری نکردیم
.و این دلنشین بود
.خورشید داشت بالا میاومد
.میتونستید برگردید به مبارزه
ولی کاری نکردید ... و این دلنشین بود
.آره
من میتونستم برگردم به مبارزه .و این دلنشین بود
.به نظرم باید با هم زندگی کنیم
.منظورم مثل یک زوج معمولی نیست
.منظورم مثل یک زوج فراطبیعیـه
.یک زوج غیرمعمول .زیباترین زوج تاریخ
.زیباتر از ژان-ژاک شول و اینگرید کاون به ترتیب نویسندهی فرانسوی و بازیگر) (.و خوانندهی آلمانی
حتی اگر بچه داشتیم، مثل زوجهای .بچهدار نمیشیم
.حتی توی سوپرمارکت هم مثل بقیه نیستیم
.چون ما مقرراتی رو داریم
و ما زندگی کردن رو به زمان .عقبتری موکول نمیکنیم
.ما همدم هستیم .این واژهی مناسبه
تو همدم منی و من .همدم توام
.این مثل یه زوج به نظر نمیاد
.تو دوستدختر یا نامزد من نیستی
.تو همدم منی
تو من رو همراهی میکنی و من .تو رو همراهی میکنم
.با هم توی جاده سفر میکنیم
.دارم فکر میکنم بکشمت
.گوش کن
من خیلی دوست دارم سفر کنم تا این .که آشپزی رو من انجام بدم
... ولی
،اگر بریم سوپرمارکت .شبیه یه زوج معمولی به نظر میرسیم
.ولی مهم نیست
.زیباست
.تو رو از انجام دادنش عقب نمیرونه
.به نظر من این زیباست .اهمیتی نداره
.ولی اهمیت داره .واقعاً اهمیت داره
... لارنت
.میدونم
.برگشتم. یه ایدهی عالی دارم .باید دربارهش باهات صحبت کنم
چی؟
.صدات نمیاد
.نزدیک خونهام. بهت زنگ میزنم
کسی اونجاست؟
خوب خوابیدی؟
میخوای چیکار کنی؟
.اومدم تر و تمیز کنم
.یکم اینجا هوا بخوره
.باشه. من تسلیم
.دو هفته بدون هیچ حرفی .من شکایتی نکردم
.دو هفته !پس تو هم شکایت نکن
خوب خوابیدی؟ - .معمولی بود -
.نامهت روی میزه
الآن برمیگردی سر کار؟
نمیدونم. چرا؟
مگه فیلم نمیسازی؟
.نه راستش
منظورت چیه، نه راستش؟
.مجبور نیستم بسازمش
.و قرار هم نیست بسازمش
مگه همین الآنش پول بهت ندادن؟
خب؟
.پس نمیتونی الآن بیخیال بشی
.چرا، بیخیال میشم .درسته
.بیخیال میشم - بیخیال میشی؟ -
.بیخیال میشم
.همه فیلم میسازن
اینجا میمونی؟
.واقعیتش، نمیدونم
میتونی بهم بگی کجا بودی؟
... یه جایی بودم
.که توش احساس خوبی داری .آرامشبخشه
.مردم مهربونن ،درخت داره
،غذا میخوری، صحبت میکنی
.میخوابی، میرقصی .هرچیزی که نیاز داری برات هست
تیمارستان بود؟
.نه، تیمارستان نه .اونها دیوونه نیستن
و حالا از بیرونشهر خوشت اومده؟
آره. قبلاً از بیرونشهر متنفر بودم ولی الآن .دوستش دارم. همین
تمیزکاریت تموم شد؟
.بابات به خاطر این کار زندونیت میکرد
.فکر نمیکنم - .واقعیت داره. باور کن -
.تو منو زندونی نمیکردی
.میدونم
.برادر
.سلام، خواهر
.برگشتی
.خوش اومدی
.بیا
چطوری؟
.از دیدنت خوشحالم - .منم همینطور -
.من مجاب شدم
.میدونم. تصمیم درستی گرفتی که برگشتی .بیرون، همهچی آشغاله
.این کامل مشخصه
.باید بقیه رو هم مجاب کنیم
.باشه
.من پول دارم براتون - .باشه برای بعد -
.بحث اصلی اینه که تو اینجایی
.باید یه چند روزی برم شهر .ما دشمن داریم
.نمیخوام دوباره از اینجا بری
.ولی من اینجام. نمیخوام برم .من آمادهام
الآن چیکار کنیم؟
.هزارتا کار برای انجام دادن هست .اول استراحت
.نمیخوام. میخوام کار انجام بدم .میخوام فعال باشم
جنگه؟
.جنگه
بخش 4 تعهد
.بیا
.سکوت کن
.خودت رو رها کن
.نترس
،در به سرانجام رسوندن
.تو همچنین باید ترس رو به سرانجام برسونی
تا حالا فیلم ترسناک ساختی؟
.نه، راستش
.همیشه دوست داشتم بسازم
چرا نساختی؟
.احتمالاً ترس از تمسخر
.هیچ چیز مسخره، یا بیمارگونهای وجود نداره
.به این یکی نگاه کن
.حالا حس یه بچهی کوچیک بهم دست داده
شنیدیش؟ - .بله -
.هشدار کاذب
.ما اینجاییم
،رو بگیریم E اگر منطقهی ... با حمله مواجه میشیم
.و تشکیلاتمون رو لو میدیم
.باید برسیم به اینجا
.بعدش اونها با ما مواجه میشن
.میتونیم یک ساعته انجامش بدیم
.دنگ و فنگ داره
.من نمیخوام توی جنگ باشم
... آروم»
«.آروم. هنوز آبتو نریز
.توی سنگرها زیبا بودی
.ممنونم
.از من تشکر نکن. اون من نبودم .تو بودی
.جنگ به معنی برقراری تماسه
.این یک دیالوگه
.سنگرها هنوز انسان هستن
.تو متعهد بودی .خواهان بودی
.تو درگیرش بودی
وقتی درگیرشی دیگه مسخره .نیستی
.بله
فکر میکنم تنها بدشانسیم اینه که .نمیتونم بخونم
.اون اینجاس
تو نگران من شده بودی؟
.یکم
.نباید باشی
.من خوبم. خیلی خوبم
مطمئنی؟
.آره. بهت قول میدم
میخوای بری خونه؟
.من ازت نمیخوام که بری
.مشکلی باهاش ندارم. یه تغییره
.اینجا قشنگه
.بیا، بهت نشون میدم
.ماریا و بچههاش رو ملاقات کن
... لوییز
.خوش اومدی
.بیا
به نظرت من رقتانگیزم؟
.تا حالا اینجوری ندیده بودمت
چجوری؟ به عنوان یه روباه؟
.نه. اینجوری
.خوشحالم که اینجایی - .منم همینطور -
.بیا بریم استراحت کنیم
... اینها فرزندهای منن
.و من دیگه حتی نمیتونم گریه کنم
... شاید داری گریه میکنی
.ولی خودت نمیدونی
،تو جنگ رو انتخاب کردی
مگه نه؟
.آره
... من جنگ رو انتخاب کردم
.چون نمیخوام از هم بپاشم
.همهش همین
،و تو یک جنگجوی خوبی .پس اشکی در کار نیست
.نمیدونم
.نمیخوام فرزندهام رو از دست بدم
... میدونی، فرزندها
... بعد از یه مدت
.میرن
.میخوام ازش گذر کنم
چرا روی سینههات بانداژ میبندی؟
.بانداژت رو باز کن
تا حالا آرزو نکردی که آسمون در برابر چشمهات چاک خورده بشه؟
.چرا، معمولاً این فکرو میکنم
... و آسمون
.هیچوقت شکافته نشده
.نه
.ما اون رو میشکافیم
.ما اون رو چاک میدیم
.بیا
.یکی از دوستات اینجاست .ازت میخواد که بری
تفنگ برای چیه؟
.هیچی
.محض احتیاط
محض احتیاط از چی؟
...محض احتیاط... نمیدونم
.این که یه اتفاقی بیفته
.هیچ اتفاقی نمیافته .میتونی بذاریش زمین
.آره
.بذارش زمین
.میتونی بذاریش زمین
.خودشه
میخوای بشینیم؟
خب، اینجا چیکار میکنی؟
.کار خاصی نمیکنم
.دارم استراحت میکنم
.آره، ظاهرت به نظر خوب نمیاد
.من خوبم
.چهار ستون بدنم سالمه
،مثلاً، دیشب ... به مدت نیم ساعت، یک ساعت
.خیلی آروم ساعدم رو نوازش کردم
.نمیدونی چه حس خوبی داشت
.چقدر خوشحال بودم
هر روز این کارو میکنی؟
.این و کارهای دیگه
،فعالیت بدنی، موسیقی
... وجودیت خالص
... استراحت میکنم
.و منتظر برگشت پیامبر هستیم
... و این پیامبر
اون کجاست؟
.الآن وقتشه که از اینجا بریم
.بیسروصدا اینجا رو ترک میکنیم .و من تو رو میبرم خونه
تو خونهت رو فروختی ولی فعلاً .میتونی پیش من بمونی
.بعدش میتونی به ساخت فیلمت برسی
.با من
.با لارنت
... لطف داری ولی
.فکر میکنم اینجا بمونم
.جدی میگم، فکر میکنم اینجا بمونم
.و فکر میکنم تو از اینجا میری
باشه؟
.باشه
.پس ژاکتت رو بردار و برو
!ژاکتت رو بردار و برو
.آروم باش، برتراند، دارم میرم .آروم باش
.حال و هوای گریه دارم
تا حالا آرزو نکردی که آسمون در برابر چشمهات چاک خورده بشه؟
بخش 7 حمله
،بعد از چند ساعت .من اولین حیوونم رو شناسایی کردم
.من نمیخوام بمیرم
.میخوام پیر بشم
.من برده بودم
.ستوان بودنم بیدلیل نبود
.باید سرهنگ کرتز رو میکشتم
همهچیز نشون میداد که .کرتز به جنون رسیده
.باید سرهنگ کرتز رو میکشتم
بهم درجهی نظامی فرمانده رو .برای این کار داده بودن
و من حتی دیگه توی ارتش .تخمیشون هم نبودم
.همه میخواستم که من انجامش بدم
.به خصوص اون
،میتونم اون بالا حضورش رو حس کنم
.که منتظر منه تا به عذابش پایان بدم
.ولی میخواست به عنوان سرباز بمیره
.همچنان ایستاده
.حتی جنگل هم مرگ اون رو میخواست
و اون دستوراتش رو از .جنگل میگرفت
پدر؟
.من یک خدا رو کشته بودم
.من یک خدا بودم
... تو فکر میکنی که الآن میتونی
.به زندگیت برگردی
.به همهچیز همونجا که ولشون کردی برگردی
.ولی این واقعیت نداره
.تو الآن یک نیرویی
... تو از گذر زمان و از درد
.ایمن هستی
... تو یک نیرویی
.ولی هیچکس خارج از اینجا، این رو نمیدونه
و اینجا دیگه اتفاقات زیادی .نمیافته
.قلمروی پادشاهی داره به مرور ناپدید میشه
و چیزی که الآن بهش فکر میکنه .لذت خودشه
.هیچ چیز مادیای وجود نداره
اون نمرده ولی نیاز داره که در دنیایی جدید .دوباره متولد بشه
به جدیدیِ عشق یک برادر و .یک خواهر
تو در چیزی که همیشه در جستجوی اون ... بودی موفقیت داشتی
.و حالا نمیدونی که باهاش چیکار کنی
.تو هیچوقت مثل باب دیلن نخواهی خوند
.ولی این مشکلی نداره
.تو اینجایی
.تو بالاخره اینجایی
♪ She Belongs to Me - Bob Dylan ♪
«در جنگ»
Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.