All language subtitles for 27. 3-Some Hope

af Afrikaans
ak Akan
sq Albanian
am Amharic
ar Arabic
hy Armenian
az Azerbaijani
eu Basque
be Belarusian
bem Bemba
bn Bengali
bh Bihari
bs Bosnian
br Breton
bg Bulgarian
km Cambodian
ca Catalan
ceb Cebuano
chr Cherokee
ny Chichewa
zh-CN Chinese (Simplified)
zh-TW Chinese (Traditional)
co Corsican
hr Croatian
cs Czech
da Danish
nl Dutch
en English
eo Esperanto
et Estonian
ee Ewe
fo Faroese
tl Filipino
fi Finnish
fr French
fy Frisian
gaa Ga
gl Galician
ka Georgian
de German Download
el Greek
gn Guarani
gu Gujarati
ht Haitian Creole
ha Hausa
haw Hawaiian
iw Hebrew
hi Hindi
hmn Hmong
hu Hungarian
is Icelandic
ig Igbo
id Indonesian
ia Interlingua
ga Irish
it Italian
ja Japanese
jw Javanese
kn Kannada
kk Kazakh
rw Kinyarwanda
rn Kirundi
kg Kongo
ko Korean
kri Krio (Sierra Leone)
ku Kurdish
ckb Kurdish (Soranî)
ky Kyrgyz
lo Laothian
la Latin
lv Latvian
ln Lingala
lt Lithuanian
loz Lozi
lg Luganda
ach Luo
lb Luxembourgish
mk Macedonian
mg Malagasy
ms Malay
ml Malayalam
mt Maltese
mi Maori
mr Marathi
mfe Mauritian Creole
mo Moldavian
mn Mongolian
my Myanmar (Burmese)
sr-ME Montenegrin
ne Nepali
pcm Nigerian Pidgin
nso Northern Sotho
no Norwegian
nn Norwegian (Nynorsk)
oc Occitan
or Oriya
om Oromo
ps Pashto
fa Persian
pl Polish
pt-BR Portuguese (Brazil)
pt Portuguese (Portugal)
pa Punjabi
qu Quechua
ro Romanian
rm Romansh
nyn Runyakitara
ru Russian
sm Samoan
gd Scots Gaelic
sr Serbian
sh Serbo-Croatian
st Sesotho
tn Setswana
crs Seychellois Creole
sn Shona
sd Sindhi
si Sinhalese
sk Slovak
sl Slovenian
so Somali
es Spanish
es-419 Spanish (Latin American)
su Sundanese
sw Swahili
sv Swedish
tg Tajik
ta Tamil
tt Tatar
te Telugu
th Thai
ti Tigrinya
to Tonga
lua Tshiluba
tum Tumbuka
tr Turkish
tk Turkmen
tw Twi
ug Uighur
uk Ukrainian
ur Urdu
uz Uzbek
vi Vietnamese
cy Welsh
wo Wolof
xh Xhosa
yi Yiddish
yo Yoruba
zu Zulu

Original subtitles

ارائه شده توسط وبسایت Deutschweb.ir

‫خواب‌ـت نمی‌بره؟

‫نه . منم همینطور

حتماً به‌خاطر هیجان‌ـه

‫به‌خاطر این آدما

‫بیا

‫بهتر شد؟

‫حالا تنهات میذارم

‫اما یه چیزی رو بدون

‫اگه به مادرت ‫یا هر کس دیگه‌ای درمورد امروز بگی

‫از وسط نصفت می‌کنم

" لندن " " نوامبر 1990 "

‫سلام خانم

بریجیت» عزیزم» ‫این چیه که امروز توی «دمپسر» نوشته؟

‫"200 مهمان ، 10000 جریب "مهمانی سال

‫انگار پول چاپ می‌کنیم

بهت که گفتم با رسانه‌ها حرف نزن - من با رسانه‌ها حرف نزدم -

‫خانم «گِرِیوسِند» گفتند : ‫" من فقط چندتا از دوستام رو دعوت کردم

‫تا تولد شوهرم رو جشن بگیرم

‫مهمان‌هایی که شامل " شاهزاده «مارگارت» هم میشن

اصلاً کاش اینقدر زحمت نکشیده بودم

‫هوا خیلی خاکستری‌ـه ‫حداقل اگه «مِی» یا «ژوئن» بود

‫می‌تونستیم توی چمنزار باشیم ...«اما «نوامبر

آدم که نمی‌تونه تعیین کنه کِی به‌دنیا بیاد - نه . واسه همینه که رو اعصاب‌ـه -

‫به «تونی» گفتم زودتر بیاد تا یه‌کم به اینجا رنگ و لعاب بده

خدایا ، اون مرتیکه‌ی نچسب اصلاً نباید دعوت می‌شد

‫نقاش و دکوراتور ازخودراضی

‫فقط نذار نزدیک شاهزاده «مارگارت» بشه ‫عوضی خودنما

‫خودنما یعنی چی اصلاً؟

‫عزیزم ، یه چیزی رو یادت نرفته؟

‫تولدت مبارک

‫بله؟ کیه؟

‫چرا جواب «بریجیت» رو ندادی؟

‫حتماً باید بیای . در رو باز کن

‫اصلاً میدونی چقدر سخت بود تا دعوت بشی؟

‫خیلی ممنونم ‫اما فکر نکنم که هنوز ‫واسه دیدن بقیه‌ی آدما آمادگی داشته باشم

‫واسه چی پرده‌ها کشیدن؟

‫بیا

‫فکر می‌کنم بهتر از تیمارستان باشه

‫گرچه نه چندان ‫من یه نوشیدنی می‌خوام

‫نوشیدنی داری؟ ‫یه نوشیدنی به‌دردبخور؟

‫نه . اصلاً به‌خاطر همین توی ‫تیمارستان بودم

‫- گرچه می‌تونم بهت چای پیشنهاد بدم ‫- مسخره‌بازی درنیار

‫میدونی ، حداقل می‌تونی یه پنجره رو باز کنی

بعضی‌وقت‌ها بری بیرون یه قدمی بزنی

‫مادرت هم مثل خودت منزوی شده

‫شگفت‌انگیزـه ، مگه نه؟

‫فکر می‌کنه زندگی چیزی بیشتر از ‫مهمونی رفتن‌ـه

‫آره . همیشه میدونستم که یه‌کم عجیب‌غریب‌ـه

‫- الان کجاست؟ ‫- تا جایی که من خبر دارم

‫داره محموله‌ی 10000 سرنگ رو ‫به لهستان می‌بره

‫همه میگن واقعاً جای تحسین داره

‫اما به نظر من چراغی که به خونه رواست ‫به مسجد حروم‌ـه

‫کاش میاوردشون اینجا

‫فکر می‌کردم که تو ‫اونا رو پشت سر گذاشتی

‫پشت سرم ، جلوم

‫امروز خیلی احساساتی شدی

‫بله . راستش متوجه شدم که ‫قید همه چیزم رو زدم

‫- و هیچی بدست نیاوردم ‫- قانون رو بدست آوردی

‫می‌خوای واسه اولین‌بار ‫واسه امرار معاشت کار کنی

‫بله . قصدم همینه

‫در اصل در حال حاضر با هزینه‌های پزشکی ‫مجبورم کار کنم

‫- اما هنوزم حس می‌کنم که زندگی... ‫- دیگه کافیه . بشین

‫- ببخشید؟ ‫- گفتم بشین

‫با اینکه ایده‌ی سخنرانی انگیزشی ‫روی اعصاب منه

‫متأسفانه چاره‌ی دیگه‌ای ندارم

‫نباید توی این آلونک بپوسی

‫جدای از اینکه خیلی غم‌انگیزـه من به پدر عزیزت مدیونم تا تو رو

‫- برگردونم به سیل مراسم ‫- صحیح اما ترسم از اینه «نیکولاس»

‫- که توی این سیل غرق بشم ‫- مزخرف نگو

‫خودت رو جمع و جور کن ‫یه چیزی پیدا کن بپوش

‫و اگه می‌خوای درمورد زندگی حرف بزنی ‫توی مهمونی ازش حرف بزن

‫مطمئنم یه نفر پیدا میشه که گوش کنه

‫و یادت باشه این یه مهمونی‌ـه هیچ‌کس ازش لذت نمی‌بره

خدایا

‫میدونم چه فکری می‌کنی ‫رنگ کافی نیست

‫واسه همین اینا رو واست آوردم

‫هر چادری تیر می‌خواد ‫روبان می‌خواد

‫- تیرک ماه «مِی» می‌خواد ...‫- اینا شبیه

‫کروات نظامی «سانی» هستن ‫دادم خصوصی واسه خودت بسازن

‫- عالیه . چقدر شد؟ ‫- 20تا با پول زور

‫درسته . اون‌وقت پول زور چیه؟

‫- مالیات بر ارزش افزوده ‫- خدای من

‫تو دختر خیلی خیلی بدی هستی

‫- خدایا ‫- میدوئی میای اینجا بدون اینکه...

‫کاش پرستار اینقدر سر «بلیندا» داد نمیزد

چرا ردش نمی‌کنی پی کارش؟ - ترسناک‌ـه -

تونی» ، فقط بهترش کن . باشه؟» - عزیزم -

‫این رو از کجا آوردی؟

‫گفتم از کجا؟

‫- دزدیدیش؟ ‫- پرستار

‫مطمئنم که ندزدیده

‫یکی از نگهبانا حتماً گمش کرده

‫بذار خودم ببینم مال کیه

‫مامانی ، میای باهم بازی کنیم؟

‫مادرت خیلی خیلی کار داره و نمی‌تونه با امثال تو بازی کنه

‫باشه واسه بعداً عزیزم

هی؟ سلام ، صدام رو می‌شنوید؟

‫سلام ، بی‌سیم شما پیش منه

‫ معلومه که بهش میگم ‫ اما بعد از این‌همه زحمتی

‫ که واسه جشن کشیده ‫ امشب نمی‌تونم بهش بگم

‫ اما من خسته شدم از دزدکی اینور اونور رفتن و دروغ گفتن

‫ - تازه توی جشن خودت ‫ - میدونم . میدونم . میدونم

‫ حالا نمی‌خواد به این چیزها فکر کنی عشقم ‫ مهم اینه که می‌تونم تو رو از نزدیک ببینم

‫ حتی شده واسه یه لحظه

‫به نظرت کیه؟

‫- نمی‌خوای جوابش رو بدی؟ ‫- الان نه

‫ امشب مهمونی «بریجیت»ـه ‫ می‌خوام به‌عنوان مهمونم باهام بیای

پاتریک»ـه . برو جواب بده» - دبی» هم میاد» -

دبی»...همونی که باید ازش عذرخواهی کنم»

‫ اما بدون مواد نمی‌تونم

‫ که اصلاً به‌خاطر همون مواد ‫ باید ازش عذرخواهی کنم

‫ و «جولیا» هم با شوهر کوفتیش میاد

‫- الو ‫- الو ، هستی پس

خب ، نظرت چیه؟ برم مهمونی؟ - اگه حالش رو داری -

‫نه . معلومه که حالش رو ندارم ‫اما «نیکولاس پِرَت» اومد اینجا

‫مثل نظامیا داشت در رو می‌شکست و می‌گفت که باید برگردم به روال عادیم

میادش؟ بهش بگو حتماً بیاد - ببخشید . مهمون داری؟ -

‫متنفرم با «نیکولاس پِرَت» همنظر باشم ‫اما زیادم بد نمیگه

‫خب ، می‌تونی کمکم کنی؟ ‫می‌تونی بیای؟ ماشین بیاری؟

‫آره . حتماً اما قبلش باید برم جلسه

‫کدوم جلسه؟ اون جلسه

‫نمیدونم چجوری با چنین چیزهایی کنار میای

‫مگه پر از آدمای ناخوشایند نیست؟

همه‌ی اتاقایی که آدم توش‌ـه همینجوره - ‫- دقیقاً

‫واسه همینه که من نباید برم ‫به اون مهمونی کوفتی

‫ساعت 3 اونجا می‌بینمت

‫درضمن ورود برای عموم آزاده

پاتریک مِلروز» آدم باحالی‌ـه»

درمورد خودمون بهش گفتی؟

‫نه . خودت گفتی که نگم ‫تو گفتی؟

‫من چند ساله «پاتریک» رو ندیدم

‫درمورد من چی می‌گفت؟

...می‌گفت خیلی دوست داره

‫شوهرت رو ببینه

‫- منم همینطور ‫- خدایا ، از مهمونی متنفرم

‫خیلی‌خب

‫ 20 پوند

‫ انگار خیلی زیاده

‫ دخترم گفت که اون...

‫ببخشید . عذر می‌خوام ‫شما اینجا چی‌کار می‌کنید؟

‫بله؟

‫دنبال آشپزخونه می‌گردید؟

نه ، نه . من خانم «واتسون اسکات» هستم

‫مادر «بریجیت» ‫مادر خانم «بریجیت»

‫واقعاً؟

‫خب ، بهتره بیاید دنبالم ‫زود باشید

‫ممنون

‫ممنون

‫- دختر موردعلاقه‌ی من چطوره؟ ‫- بابایی

‫چه دختر خوش‌شانسی

‫تازه توی روز شلوغی مثل امروز

‫- چی قراره بخونیم؟ ‫- این یکی

‫اما این رو که قبلاً خوندی

‫خواهش می‌کنم بابا ‫این کتاب موردعلاقه‌ام‌ـه

‫خیلی‌خب

‫" چندین نسل از خونواده‌ی موش‌ها ‫خانه‌های خود را

‫درون ریشه‌ها و تنه‌ی درختان «برمبری هج»... "

‫پدر و مادر توی یه روز ‫واقعاً مایه‌ی افتخاره

‫وقت واسه این‌کارها نداریم ‫می‌خوام با نگهبانا حرف بزنی

‫شاهزاده به‌زودی میرسن ‫اینا رو مدام جا میذارن

‫حق با توئه

‫- سلام «ویرجینیا» ‫- سلام «سانی» تولدت مبارک

‫مامان‌بزرگ ، نمیدونستم که تو هم میای

‫حالا که اومدم

‫سلام «بریجیت» عزیزم همه چیز مرتبه؟

‫حرف نداره

‫خیلی‌خب ، همگی خوش اومدید

‫من «هری» هستم ‫اگه میشه لطفاً با چند لحظه سکوت

‫جلسه رو شروع کنیم

‫بهتره که من از بچگی شروع کنم

‫منظورم اینه که همه‌ـش از بچگی شروع میشه دیگه

‫اما نمی‌خوام وارد جزئیات بشم ‫بنابراین میرم جلوتر

‫16 سالم بود و رفته بودم سفر علمی

‫راستش درست یادم نمیاد کجا بود ‫بلژیک یا فرانسه

‫اما وقتی مصرف می‌کردم ‫برام راحت بود از خیابون رد بشم

‫چون اصلاً برام مهم نبود ‫کسی بهم بزنه یا نه

‫اما حالا که دارم ترک می‌کنم ‫خیلی وحشت کردم

‫چند کیلومتر رو پیاده میرم ‫تا برسم به خط عابر پیاده

‫همین امروز صبح ‫داشتم پودر خردل خط می‌کردم

‫خط‌های کوچیک و تمیز

‫وقتی چای درست می‌کنم می‌ترسم که ‫شکر زیادی با قاشق بردارم

‫وقتی تلویزیون می‌بینم ‫به این فکر می‌کنم که کنترلش دست منه

‫دیشب نتونستم تلویزیون ببینم ‫چون نگران این بودم

‫اینقدر که به هواشناس خیره میشم ‫یه وقت معذب بشه ‫بنابراین...

: بعضی‌وقت‌ها به خودم میگم ‫"کون لقش . چه فایده؟

‫دوباره مصرف روشروع کن

‫کی جلوت رو گرفته؟"

مثلاً گفتنش با صدای بلند ‫قراره بهم کمک کنه؟

‫یعنی حالا باید حس بهتری داشته باشم؟

‫بگذریم

‫- ممنون «ممنون «پیتر -

‫خب ، کس دیگه نبود؟ ‫کسی هست که هنوز حرف نزده باشه؟

‫سلام ، من «جانی» هستم ‫من یه معتادم

‫سلام «جانی»

‫امشب قراره با یکی از دوستای خوبم ‫برم مهمونی

‫داره ترک می‌کنه ‫اما توی جلسه نیست

‫و میدونم که امشب مواد ...و الکل زیادی دم‌دست‌ـه

‫منم میام

‫- سلام «جانی» ‫- سلام

‫بگذریم . یه مهمونی بزرگ‌ـه

‫و حس می‌کنم...

‫توی خطرم فکر کنم

‫و می‌خواستم امروز دوباره اعلام کنم ‫که می‌خوام پاک بمونم

‫و امیدوارم بتونم دوستم رو هم ‫پاک نگه دارم

‫خیلی‌خب ، ممنون

‫- ممنون «جانی» ‫- ممنون «جانی»

‫حالا قبل از اینکه جلسه رو تموم کنیم ‫وقت تازه‌واردهاست

‫فقط تازه‌وارد‌ها لطفاً ‫کسی نبود؟

‫هیچ‌کس؟

‫خیلی‌خب ، اگه میشه جمع بشید ‫تا دعای آرامش رو بخونیم

‫پروردگارا ، آرامشی دِه تا ‫چیزهایی را که نمی‌توانم تغییر دهم ‫بپذیرم

‫شهامتی دِه تا آنچه را که می‌توانم ‫تغییر دهم

‫میدونستم که درمورد «چیتلی» حرف میزنی اما حقیقت داره که «پاتریک مِلروز» هم میاد؟

‫چون فکر نکنم واسه افرادی مثل ما خوب باشه

‫- که اطراف چنین آدم منفی‌گرایی... ‫- ایناهاش

‫- سلام «پاتریک» «آماندا» -

‫خوشحالم که برگشتی به روال عادی‌ـت

‫«آماندا» داشت می‌پرسید که ‫تو هم میای مهمونی یا نه

‫- میدونی ، دوست دارم بیام ‫- عالیه

‫اونجا می‌بینمت

‫شاید واسه یه جلسه‌ی اضطراری ‫بهت نیاز پیدا کنم

‫همین که میدونم اونجایی ‫احساس امنیت پیدا می‌کنم

‫خیلی‌خب ، خدافظ ‫«پاتریک»

‫اون که معتاد نیست فقط یه‌کم کوکائین دوست داره . تازه‌کار‌ـه

‫واقعاً نمیدونم چجوری تحمل می‌کنی

‫شعارهاشون ، اصطلاحای احمقانه‌شون

‫اینکه دلیل نشد واسه اینکه آرزو کنی ‫مصرف کنن

‫من که آرزو نمی‌کنم مصرف کنن

‫فقط نمیدونم چجوری میشه ‫این‌همه ریاکاری رو تحمل کرد

‫یه شعار هم واسه همین بحث داریم ‫"تظاهر کن تا بتونی"

‫خدایا ، بدتر از اونی‌ـه که فکرش رو می‌کردم

‫- اینجا فقط یه محل‌ـه واسه اعتراف کردن ‫- باشه

‫به شرط اینکه به چیزهایی اعتراف کنی که مهم‌ـن ‫اما هیچ‌کس نمی‌کنه

‫با این وجود اگه باعث بشه ...با بلند گفتنش بهتر بشی

‫- اما اصلاً لزومی نداره ‫- چرا؟

‫به نظر تو مصرف نکردن مواد ‫کار آسونی‌ـه؟

‫معلومه که پاک بودن خیلی وحشتناک‌ـه

‫زندگی شخصی من «جانی» ‫فیلمی بی‌پایان از سر بریدن‌ها

‫و جنگ سگ‌ها سر جگرـه

‫که خیلی دوست دارم دوباره داشته باشم‌شون

‫فراموشی خودش سعادتی‌ـه

‫البته اگه ترس از فراموش کردن نداشتم

‫- چی رو فراموش کنی؟ ‫- نمی‌خواد من رو گول بزنی تا حرف بزنم

‫نمی‌خواد من رو عضو این فرقه‌ی مسخرتون کنی

‫چیزهایی هست که هیچ‌وقت به کسی نگفتم ‫و هیچ‌وقت نمیگم

‫من‌جمله تو

‫خیلی‌خب پس دیگه نمی‌پرسم

‫فقط یه‌کم چایی «اِرل گِرِی» می‌خوام ‫خیلی ممنون

‫مامانی ، ببین مامان‌بزرگ چی برام آورده

‫- تو هم می‌خوای؟ ‫- نباید بهش شکلات بدی

‫واسه دندوناش ضرر دارن

‫پرستار به شدت مخالف‌ـه ‫مگه نه پرستار؟

‫بله . دقیقاً ‫درمورد چی دارید حرف میزنید؟

‫نه . اتاق بچه اصلاً جای شکلات نیست

‫الان که دیگه توی اتاق من نیست

‫حالا زیادی هیجان‌زده شده

‫شاید بتونه بعد از شام 2-1تاش رو بخوره

آره . شام

‫می‌خواستم بهت بگم ‫قراره با همسایه‌هامون واسه شام بری بیرون

«خونواده‌ی «باسینگتون لِینز

‫با حضور شاهزاده «مارگارت» ‫اینجا خیلی خفه و رسمی میشه

‫اشکالی که نداره ، نه؟

‫فقط گفتیم که دور میز اونا ‫خیلی بهتر و آسوده‌تری

‫و بعد واسه مهمونی بزرگ ‫می‌تونی بیای پیش‌مون

‫- اون بخشی از شب که هیجان‌انگیزه ‫- نه ، نه . خیلی هم خوبه

‫یه لحظه من رو ببخشید ‫من باید...

‫باید اسکار بهت بدن

‫- من به فکر مادرم هم هستم ‫- البته

‫مامان‌بزرگ ناراحت شد؟

واسه چی همچین حرفی میزنی؟ - وقتی رفت صورتش ناراحت بود -

‫صورتش توی حالت عادی این شکلی‌ـه

‫خیلی‌خب ، باید بریم ‫هنوز کار زیادی داریم

‫"قبل از حضور رزرو کنید ‫تا ناامید نشوید"

اما همچنان که در عمق شب فرو میرویم دمای هوا هم افت می‌کند

برای این‌وقت سال غیرعادی نیست

...بارشی در کار نیست اما دمای هوای

...دمای هوای

فردا ظاهراً

‫خدای من ، چه آشغالدونی وحشتناکی

‫می‌بینی کارم به کجا رسیده؟

‫خب ، چپ یا راست؟

‫فرق نداره

‫من مرد خیلی خسته‌ایم

‫بیا باهام حرف بزن «پاتریک»

‫«پاتریک» ، بیا و با پدرت حرف بزن

‫خواهش می‌کنم

‫من می‌خوام برم دستشویی

‫زیاد طولش نده

‫«پاتریک»؟

‫«پاتریک» ، کجایی؟ «پاتریک»؟

‫«جانی» ، میشه زودتر بیای دنبالم؟

‫مرتب ، دستکش

‫وقتی که موقعش رسید ‫خبرت می‌کنیم تا برگردی

‫- باشه ‫- اما نه زیاد زود

‫- باشود ‫- و لطفاً نگو باشود

‫ببخشید . حتماً از پدرت یاد گرفتم

‫- پول همراهت هست؟ ‫- آره ، آره . فکر می‌کنم باشه

‫تاکسی از ایستگاه قطار ‫خیلی بیشتر از چیزی که فکر می‌کردم پول گرفت

‫شاهزاده اومد . رسید

‫توروخدا برو . بعداً پولت رو میدم ‫فقط برو

‫راه بیفت . برو

‫- یادت باشه چاپلوسی نکنی ‫- باشود

‫تو دیگه شروع نکن

‫- خدای من «بریجیت» ‫- هر کاری واسه «سانی» می‌کنه

‫نزدیک من بمون ‫زیاد دور نشو . باشه؟

‫نمیشم

‫خودت رو کنترل کن ‫چیزی نمیشه

‫خب ، این معشوقه‌ی عزیزت ‫«بریجیت گِرِیوسِند»

‫- خونواده داره؟ ‫- خدایا ، نه

‫پدرش ماشین‌های دست‌چندم می‌فروخت

‫مادرش هم اهل «سوری پاینز»ـه («محلی در «فلوریدا)

‫به قول خودت ‫"سر گل میوه نیست"

‫همه‌شون پیر و پاتال‌ـن

‫اگه پدر لعنتیم از پشت یکی از این

‫ستون‌ها ظاهر می‌شد ‫اصلاً تعجب نمی‌کردم

شامپاین آقایون؟

‫- نه ‫- نه . ممنون

‫خیلی سال می‌گذره که با غریبه‌ها ‫بدون مواد حرف نزدم

‫حتی وقتی که مواد هم مصرف می‌کردیم

‫تنها چیزی که میدیدیم ‫داخل توالت‌هاشون بود

‫آره . این روزها وقتی میرم دستشویی ‫به خودم میگم

‫"اینجا چی‌کار می‌کنی؟ ‫دیگه که مواد مصرف نمی‌کنی"

‫بعد از اینکه از دستشویی میام بیرون ‫یادم میفته که شاشم میاد

‫فکر می‌کنم که "جوون‌ها" ‫امشب اکستازی مصرف می‌کنن

‫اکستازی همون مواد بدون‌اعتیاد

‫فکر کن اُمُل هستم ‫اما اصلاً نمی‌فهمم جذابیت

‫مواد بدون اعتیاد چیه

‫اگه به‌گات نمیده . دیگه چرا مصرف می‌کنی؟

‫خدایا ، مشروب می‌خوام

‫- نه . ممنون ‫- نه . ممنون

‫گوش کن . حتی گفتنش هم باعث میشه حس حماقت بهم دست بده

‫اما اگه می‌خواستی با یکی حرف...

‫تو رو خدا اینقدر سعی نکن من رو عضو کنی

‫- فقط به‌عنوان یه دوست ‫- ببخشید

‫«پاتریک مِلروز» ‫مدام شنیدم که مُردی

‫فقط 2-1بار

‫- «بریجیت» ، خیلی خوشگل شدی ‫- راست میگه واقعاً

‫ممنونم از جفت‌تون

‫من گذاشتمت کنار یکی که ‫حواس‌ـش بهت باشه

‫دختر خالم «مری»

‫اعلیحضرت شاهزاده «مارگارت»

اومدش . یادت باشه

‫تا وقتی شاهزاده ننشسته ‫کسی نباید بشینه

‫بانو

‫البته من عاشق حومه‌ی شهرم اما آرزوم‌ـه که همه چیز ثابت می‌موند

‫زیبایی‌شناسی برای من خیلی مهم‌ـه ‫دوست دارم گاو‌ها رو منظم کنم

‫و سرجاشون بچسبونم‌شون

‫«تونی» ، تو خیلی بامزه‌ای

‫اصلاً اینجا چه غلطی می‌کنه؟ ‫«راسپیوتین» عوضی

‫تو یه آدم خیلی خیلی خنده‌داری

‫- بانو ، اگه اجازه هست... ‫- واسه چی؟

‫- من کجا قراره بشینم؟ ‫- کنار سفیر فرانسه

‫فکر می‌کنم «مارسل پروست» بود که گفت

‫تعداد مهمانان میز شام

‫باید بیشتر از الهه‌های رحمت ‫و کمتر از الهه‌های موسیقی باشند (یعنی 3 و 9)

اما این شام خیلی فوق‌العاده‌ست - روحمم خبر نداره چی داری میگی -

‫شروع کنیم؟

‫لعنتی

‫ندیمه‌ی ملکه به سمت راننده تاکسی چرخید و گفت

‫" ما رو به هتل سلطنتی «گاردِن» ببر "

‫که همونطوری که میدونید ‫آخر مسیرـه

‫و راننده تاکسی واسه من سر تکون داد و گفت

‫"خودم بلدم که خونه‌ـش کجاست"

‫چه داستان فوق‌العاده‌ای

‫چه آدمای فوق‌العاده‌ای ‫چه افراد متشخصی

‫قبلاً دیدمت

‫کنار میز پذیرش ‫توی یه هتل هستیم

‫منزلگاه «کاتسولد کاروِری» مشهور

‫"قبل از حضور رزرو کنید ‫تا ناامید نشوید"

‫آره . کاش ناامید نشدن به همین راحتی بود

ترجیح میدی اونجا باشی؟ - ترجیح میدم هر جایی جز اینجا باشم -

‫فقط مشکل اینجاست که اگه اینجا نبودم ‫دوست داشتم اینجا باشم

خب ، چجوری از پس‌ـش برمیای؟

که ناامید نشی؟

‫غیرممکنه

‫رستگاری به محض لمس شدن ‫نابود میشه

‫آخه این آدما رو ببین

‫یه مشت جاه‌طلب و افاده‌ای ‫و عتیقه

‫راستش منم نمیدونم که چرا اومدم اینجا

‫فکر می‌کنم «بریجیت» دوست داره خونواده‌ـش بدونن که به کجا رسیده

‫مطمئناً ، اما به کجا رسیده؟

‫این چیه؟ گوشت گوزن‌ـه؟

‫از زیر این سس تیره ‫چیزی پیدا نیست

‫بله . گوشت گوزن‌ـه ‫واقعاً متأسفم بابت سس

‫حال آدم رو به‌هم میزنه

‫تو خوشت میاد؟ گوشت گوزن‌ـه

‫واقعاً چیزخارق‌العاده‌ای‌ـه ‫و سس هم خیلی دل‌انگیزـه

‫نمیدونستم که میشه توی این کشور هم ‫چنین غذایی پیدا کرد

‫بانو ، بانو

‫- متأسفم . مال سس‌ـش هست ‫- پاکش کن

‫- ببخشید؟ ‫- گفتم پاکش کن

‫بله . حتماً

‫ببخشید

‫فکر می‌کردم امکان نداره ‫وقتی که سس توی بشقابم‌ـه

‫بیشتر از این ازش بدم بیاد

‫سس‌ـش واقعاً افتضاح شده ‫واقعاً متأسفم بانو

‫نیازی نیست که عذرخواهی کنی

‫- ببین . یکی دیگه ‫- «ژاک»

ژاکلین» ، من کار غیرقابل‌بخششی انجام دادم»

‫بانو ، اجازه بدید من کمک‌تون کنم

‫نه . خودش ریخت ‫خودش باید تمیزش کنه

‫- بله ‫- راستش کم‌کم دارم فکر می‌کنم

‫می‌تونست کاسبی خوبی به‌عنوان

‫یه رخت‌شور داشته باشه ‫اگه از مسیر کاریش دور نمی‌شد

‫بیا بریم «ژاک» . دیگه بسه

‫یه نقطه‌ی دیگه هم اینجا هست ‫پاکش کن

‫قابل تحمل نیست

‫چیزی که قابل تحمل نیست اینه که با این سس ‫دوش بگیری

‫لازم نیست یادآوری کنم که شوهرت ‫سفیر دربار «سِینت جیمز»ـه

‫سکوت ‫من از سکوت خوشم نمیاد

‫از «ریچموند پارک» برام گوزن زرد می‌فرستند

‫باید توی لیست باشی که برات بفرستند

‫ملکه بهم گفتند که ‫"خودت رو توی لیست اضافه کن" و منم کردم

کاملاً منطقی‌ـه بانو

‫من از این ویژگی شاهزاده مارگارت» خوشم میاد»

‫که همه باهاشون راحتند

‫حال‌ـت خوبه؟

‫زنیکه‌ی عوضی

‫سلام دختر کوچولو

‫تو کی هستی؟

‫اسمم «بلیندا»ست شاهزاده «مارگارت» اونجان؟

‫یادم بیار «سانی» ‫تو بچه داری؟

‫بله . دارم بانو ‫یه دختر 7 ساله

‫پس وارث مذکری نداری؟

‫با اینحال من خیلی دوستش دارم

‫البته من خودم احساس مسئولیت می‌کنم

‫چون بالاخره من بودم که

‫خانم «واتسون اسکات» رو ‫که اون‌موقع دوشیزه بود

‫در خانه‌ی پدر عزیزت به جامعه‌ی شیک‌پوشان معرفی کردم

‫اون‌موقع کی میدونست که ایشون روزی بر قله‌های مرتفع این جامعه تکیه میزنه؟

‫میدونی ، تو خیلی خوش‌شانسی ‫که به‌عنوان یه فرد فاسد

‫به چنین مراسم باشکوهی دعوت شدی

‫واقعاً سپاسگزارم

‫- در چه حالی؟ ‫- می‌میرم واسه مشروب

‫خب ، این واقعاً خوشمزه‌ست ‫دلم برات می‌سوزه

‫من هیچ‌وقت معتاد هروئین نبودم

‫اما سیگار رو ترک کردم

‫- که واقعاً سخت بود ‫- خدایا

‫- فکر می‌کنی کسی... ‫- یه لحظه من رو ببخشید

‫دنبال کسی می‌گردی؟

‫می‌خواستم شاهزاده «مارگارت» رو ببینم

‫صحیح

‫فکر کنم اگه نبینی خیلی بهتره ‫باور کن

‫بذار به مامانت بگیم بیاد

‫اونجا رو ‫یه فسقلی که خوابش نمی‌بره

‫اون کیه؟

‫ببخشید . دختر منه بانو

‫- باید خوابیده باشه ‫- ممنون «پاتریک»

‫عزیزم ، چرا هنوز بیداری؟ ‫این شام واسه بزرگترهاست

‫- شاهزاده «مارگارت» کدوم‌ـه؟ ‫- بله

‫چرا به مادرت نمیگی که ‫بهش معرفیت کنه؟

‫میشه مامان؟ لطفاً؟

‫شما هم توی سیاست هستید؟ ‫از نظر من

‫فرقی نداره کی صاحب دولت‌ـه ‫به شرطی که بتونه کشورداری کنه

‫چیزی که باید به هر نحوی ازش : دوری کنیم این برف‌پاک‌کن‌ها هستن

‫چپ ، راست ، چپ ، راست

‫- بانو ، دوست دارم با... ‫- الان نه

‫این باید الان خوابیده باشه ‫اینجوری فقط ذوق‌زده میشه

‫کاملاً درسته ‫عزیزم ، اصلاً چجوری اومده بیرون؟

‫یالا

‫حالا فکر می‌کنم وقتش رسیده که ‫بریم پیش بقیه

‫لازم‌ـه؟ ‫اینجا که خیلی دنج و راحت‌ـه ‫من از مهمونیای بزرگ متنفرم

‫منم همینطور ‫اما همه‌ـش فکر زنم بوده

‫من و «سانی» خیلی ازت ممنونیم

‫هر کاری واسه «سانی» می‌کنم ‫گرچه سعی کن نزدیک «بریجیت» نشی

‫- بعضی‌وقت‌ها خیلی بددهن میشه ‫- حتماً

‫اگه نگهبان‌ها چیزی پرسیدند ‫باید تظاهر کنی همسر منی

‫تا کجا باید تظاهر کنم؟

‫«پاتریک» هم اینجاست

‫خدایا

‫قربان

عزیزم ، چه سوپرایز خوبی - «جورج» -

‫اینجا نشستم چون چیزی توی این سروصدا نمی‌تونم بشنوم

فکر می‌کردم مردم معمولاً («سخنی از دیوید «هنری تورو)

‫- سکوت می‌کنن و از زندگی‌شون لذت نمی‌برن ‫- به اندازه‌ی کافی سکوت نمی‌کنن

تو چیزی پیدا کردی که از انجامش لذت ببری؟ - آره اما متأسفانه مجبور شدم ترکش کنم -

‫پس گناه بزرگی مرتکب شدی

‫- واقعاً؟ ‫- داری وقت‌ـت رو تلف می‌کنی

‫باید کمک و شراکت کنی

‫هیچ آدمی منزوی نیست (منزوی : جزیره)

‫گرچه آدمای زیادی اینجا هستند که ‫جزیره دارند

‫تازه نه فقط توی اسکاتلند

‫البته که حق با شماست

‫زمانی پدرم بهم گفت :

‫"اگه استعدادی داری ‫ازش استفاده کن

‫وگرنه تموم زندگی‌ـت بدبخت میشی"

‫میشه گفت این تنها حرفی بود که ‫خشونتی درش نبود

‫اون مرد بااستعدادی بود ‫اما فکر می‌کنم هیچ‌وقت شاد و خوشبخت نبود

‫من که این روزها دیگه زیاد بهش فکر نمی‌کنم

‫اگه بود متنفر می‌شد که تو هم ‫اشتباهات اون رو تکرار کنی «پاتریک»

‫دیگه وقت‌ـت رو تلف نکن

‫من...من باید برم و دوستم رو...

‫بله . بله . بله ‫برو . برو

‫- «پاتریک» ‫- «دبی»

‫خیلی خوشگل شدی

‫گرچه همیشه توی مهمونی‌ها خوشگل بودی

‫تعجب کردم که یادت میاد

‫همه‌ـش یا توی اتاق بالایی ‫با یکی دیگه توی تخت بودی

‫یا توی دستشویی بیهوش می‌شدی

‫آره اما راستش می‌خواستم در همین مورد ‫باهات حرف بزنم

‫فکر نمی‌کنم که باهات خوش‌رفتار ‫بوده باشم و من...

‫این رو قبلاً هم شنیدم ‫12 مرحله‌ی ترک‌ـه ، مگه نه؟

‫من شدم بخشی از لیست دارایی‌های زندگی‌ـت

...‫- نه . من فقط ‫- میشه اجازه بدی؟

«دیوید» ، «سیندی»

‫«سیندی» ، بالاخره اومدی

‫تولدت مبارک عزیزم

‫«سانی» ، مطمئنی که مخفی‌کاری در کار نیست؟

‫چون «بریجیت» یه‌جور وحشتناکی بهم نگاه کرد

‫فقط بچسب به داستان

‫تو «سیندی» رو دیدی ‫زنت هم نتونست بیاد

‫به جاش از اون خواستی که بیاد و به ما اطلاع ندادی ‫اصلاً ربطی به من نداره

‫صحیح پس...

‫من «سیندی» رو دیدم . زنم نتونست بیاد ‫به جاش از «سیندی» خواستم که بیاد

‫- سلام‌علیکم ‫- تولدت مبارک عزیزم

‫خیلی خوشحالم که اینجایی ‫بهترین کادوی تولدم‌ـه

‫چیزی که از زن‌های زیبا فهمیدم

‫اینه که بعد از اینکه آدم چند ساعت معطل میشه

‫همه‌شون یه‌دفعه باهم میرسن ‫مثل اتوبوس‌ها

‫نه اینکه تا حالا من منتظر اتوبوس مونده باشم

‫شاهزاده «مارگارت» رو ببین

‫آدم باید مراقب باشه که ‫باهاش شاخ به شاخ نشه

‫عجب معرکه‌ای درست کرد

‫بله . من شاهزاده رو تحسین می‌کنم

‫شور زندگانی پدرت رو درونش داره

‫- تصور کن اگه باهم آشنا می‌شدند ‫- واقعاً تصور کن

‫اینجوری که با یه حادثه‌ی کوچیک به ...اون شدت تونست سفیر رو ‫تحقیر کنه

‫گرچه من خودم جانسپار خانمش هستم

‫که پشت اون ظاهر ساختگی ‫فرد شروری‌ـه

‫- و خودشون اومدند ‫- میشه من رو ببخشید؟

‫باید برم با خانم میزبان حرف بزنم

‫امیدوارم دوست جوان‌تون رو ‫فراری نداده باشیم

‫- به‌نظر مضطرب بود ‫- می‌تونیم بدون اون ادامه بدیم

‫«ژاک» عزیزم ‫به نظرم تو فوق‌العاده باهوش بودی

‫اونجوری که با اون زنیکه‌ی طاقت‌فرسا ‫رفتار کردی

‫ممنون اما فکر می‌کنم که عالیجناب ‫داره بهمون نزدیک میشه

‫بهتره بریم دوردست‌ترین قسمت جشن رو پیدا کنیم

‫دوست عزیزم ، تو خودت عمق وجود جشنی

‫بدرود

‫بعداً می‌بینمت

‫با دشمن همنشین شدی؟

‫برای همدردی نزد من اومدند بانو ‫بهشون گفتم که جای اشتباهی اومدند

‫مرده یه احمق دست و پا چلفتی‌ـه ‫و زن مضحکش هم...

‫سلام عرض شد ‫مهمونیِ قشنگی‌ـه ، نه؟

‫بانو

‫بعداً خودم میام دنبالت . باشه؟

‫بله . حتماً

‫- اون کی بود؟ ‫- دخترم

‫خب ، چی داشتم می‌گفتم؟ ‫بند کلام از دستم در رفت

‫مهم‌ترین چیزی که یادم‌ـه

‫البته به جز پدر شرور تو ‫اون خونه‌ی خوشگل بود

‫در مقابل این که چیزی نبود

‫آره . جالبه که چرخ چجوری می‌چرخه

‫دوست داشتنی‌ـه ‫اما کاش پر از این گوه‌های عوضی نبود

‫البته منظورم تو نبودی ‫یا مامانی

‫به‌نظر...

‫علیرغم مهمان‌های همیشگی پدر و مادرم ‫تو با من خیلی راحت بودی

و مهربون‌تر - مهربون؟ -

‫مطمئنی من رو با کس دیگه‌ای اشتباه نگرفتی؟

‫اشکالی نداره چند لحظه لطف کنی ‫باهاش حرف بزنی؟

‫مامان؟ مامان؟

‫این دوست قدیمیم «پاتریک مِلروز»ـه

‫- بله . یادم‌ـه ‫- عجب مهمونی خوبیه

‫«بریجیت» ، مهمونی زیبایی‌ـه

‫فقط می‌خواستم بهت بگم

‫من «سیندی» رو دیدم ‫زنم نمی‌تونست بیاد واسه همین...

‫میشه بهش دست بزنم؟

‫«سانی» ، چیزی واسه دست زدن نیست

‫هنوز چند هفته‌ی دیگه مونده

چی شده عزیزم؟

‫«سیندی اسمیت» رو با «سانی» دیدم

‫من گفتم نباید دعوتش کنیم ‫چون نمی‌شناسیمش

‫اما بازم اینجاست

‫- الکی دارم فکر بد می‌کنم ‫- آره . احتمالاً همینطوره

‫یعنی احتمالاً دارم فکر بد می‌کنم؟

‫جایی هست که بتونیم بریم؟

جو وَگنِر» نوازنده‌ی ساکسیفون»

‫«پاتریک مِلروز» ، چرا مشروب نمی‌خوری؟

‫- تولدت مبارک «سانی» ‫- «دان ویلز» نوازنده‌ی ترومبون

‫میدونی ، من واقعاً از این بخش‌ـش خوشم نمیاد

‫آخه اسم نوازنده‌ها رو می‌خوایم چی‌کار؟

‫- دیدم که داشتی با «بریجیت» حرف میزدی ‫- «چیلی ویلی واتسون» نوازنده‌ی شیپور

‫انگار خیلی توپش پر بود

‫«سانی» ، میشه یه لحظه پاتریک» رو ازت بدزدم؟»

‫- «چیلی ویلی واتسون» ‫- خوبی؟

‫آره . ببخشید . فقط... ‫فقط فکر کردم که...

‫بیا بریم اینجا

‫گفتم بهتره از دست میزبان نجات‌ـت بدم

‫یه بخار حماقتی از اون مرد ‫بلند میشه مثل باز کردن در سونا

‫- منطقی‌ـه ‫- نه

‫- نه . نمی‌تونم امشب بهش بگم ‫- می‌تونی بهش بگی که من...

‫خدایا ، نگاشون کن

‫این آدما رو از بچگیم خاطرم‌ـه

‫خشک و کودن

‫اینا آخرین مارکس‌گراها هستن

‫آخرین نسلی از مردم که فکر می‌کنن ‫طبقه‌بندی همه چیزه

‫بیا از اینجا بریم . زودباش

‫شما 2تا دارید چی پچ‌پچ می‌کنید؟

‫سلام غریبه

‫خدایا

‫«جانی» و «پاتریک» ‫ایشون همسر منه

‫- این «انگوس»ـه ‫- چه مهمونی خوبی

‫حتماً خرج خیلی زیادی داشته ، نه؟

‫شوهر من روی اینکه هر چیزی ‫چقدر هزینه برده خیلی وسواسی‌ـه

‫برو یه نوشیدنی واسه من بیار ‫اونا مفتی هستن

‫- «جانی» هم میاد کمکت ‫- راستش

‫- من و «جانی» می‌خواستیم که... ‫- زودباش

‫یالا دیگه

‫از نظر تئوری مرد خوبیه

‫اما بدجوری فکر اینه که ‫اگه یه بلیط دوطرفه‌ی قطار تخفیف‌خورده رو

‫کامل مصرف نکنه ‫می‌تونه کل پولش رو پس بگیره یا نه

‫می‌خوای بریم بچرخیم؟ ‫خیلی از دیدن دوبارت خوشحال شدم

‫فکر می‌کردم داری از من ‫به‌عنوان یه تأثیر بد

‫- دوری می‌کنی ‫- از تو نه . از همه

‫خب ، حالا که اینجایی

‫شاید بتونیم این مهمونی مأیوس‌کننده رو ‫یه‌کم سرزنده کنیم

‫باید خیلیا رو لگد کنی ‫تا یه آدم زنده بین این‌همه جسد پیدا بشه

‫«تونی» یه‌کم کوکائین داره ‫ظاهراً حالا دیگه خلاف قوانین‌ـه

‫- آره؟ ‫- اصولاً بله

‫خدایا ، چرا همه‌تون اینقدر کسل‌کننده شدید؟

‫قبلاً مردها بهم می‌گفتن که چجوری ‫از کره واسه سکس استفاده می‌کنن

‫حالا بهم میگن که چرا کره رو ‫از رژیم غذایی‌شون حذف کردند

‫اونجا رو ببین . «دبی»ـه ‫خوشگل شده ، مگه نه؟

‫خیلی

‫بهتره برم «جانی» رو پیدا کنم

‫- میدونی که می‌تونیم بریم بالا ‫- بالا؟ واسه چی؟

‫واسه سکس...بدون وابستگی

‫خب ، زیادم فکر بدی نیست

‫- ممنون ‫- نه ، نه . خیلی مشتاقم

‫خب پس بیا بریم

‫- عذر می‌خوام خانم . این خونه... ‫- ما اینجا اقامت داریم

‫ممنون

‫نمی‌تونم به این فکر نکنم که ‫خیلی کار بدی‌ـه

‫گوش کن

‫خیلی تحقیرکننده‌ست

لطفاً بذار صبح درمورد‌ش حرف بزنیم - نه . همین حالا درموردش حرف میزنیم -

‫مهمون‌هامون دیگه شک می‌کنن ...که ما کجا

‫مهمونای عوضی‌ـت برام مهم نیستن

‫این بار اول‌ـه که...

‫نگو که نشنیدی

‫- درباره‌ی رابطه‌ی پنهانیش؟ ‫- تازه بهترم میشه

‫«سیندی» با یه پسربچه‌ی گرون‌بها حامله‌ست

‫«سانی» اونقدر دنبال وارث مذکر می‌گرده ‫که می‌خواد «سیندی» رو

‫- به بانو «گِرِیوسِند» بعدی تبدیل کنه ‫- «بریجیت» بیچاره

‫مثل یه «هِنری هشتم» دوزاری

‫- واقعاً خنده‌دارـه ‫- نه . نیست

‫اینقدر نمی‌خواد ادای زاهدها رو دربیاری ‫«بریجیت» حقش‌ـه

‫- واسه چی؟ ‫- خودت میدونی واسه چی

‫اینکه خودش رو اینقدر کشید بالا ‫تعجبی نداره که قیافه‌ـش خیلی خسته‌ست

‫میدونی ، کم‌کم دارم به شناختی که ازت دارم ‫شک می‌کنم

‫- منم همینطور . زود بیا بریم ‫ - اینجا هم کردیش؟

‫ نه . خیلی‌خب ، آره ‫ اما نه توی اتاق خواب

‫بگو من با کی رابطه‌ی پنهونی دارم؟

‫حالا می‌خوای درموردش حرف بزنی؟

‫دوست‌ـت «جانی»

‫کلاً تمایلم رو از دست دادم

‫فکر می‌کردم بخوای من رو ازش پس بگیری

‫«جانی» خیلی پسر خوبیه ‫اما مشکل همینه

‫وقتی فهمیدم امشب تو هم میای ‫خیلی خوشحال شدم

‫«پاتریک مِلروز»

‫غافلگیرم کردی

‫- حقیقتش دلم برات تنگ شده بد ‫- منم...منم همینطور

‫اما فکر می‌کنم...

‫فکر می‌کنم ترجیح بدم با «جانی» ‫رفیق بمونم

‫واقعاً؟

دیگه دنبال طعنه و تنش نیستم - اما تو که عاشق طعنه و تنشی -

‫فکر می‌کنم تصور می‌کنی ‫همه شبیه تو هستن

‫برو گم‌شو «پاتریک»

‫خیلی‌خب ، فکر می‌کنم بهتره که ‫بریم پایین ، نه؟

‫قبل از اینکه سرزنش بشیم

‫- تو اول برو ‫- خدایا ، فقط مایه‌ی عذابی

‫خدای من

‫یه لیوان رو شکستم ‫به پدرم نگو

‫مادرت چی؟ ‫می‌خوای به مادرت بگم؟

‫«پاتریک» ، چی شده عزیزم؟

‫دوست داشتی چی بهش بگی؟

‫داشتم دنبالت می‌گشتم . کجا رفتی؟

‫هیچ‌جا . میشه بریم یه جایی حرف بزنیم؟

‫- آره ‫- ببخشید

‫بهت گفتم یه چیزی هست

‫که هیچ‌وقت به زبون نیاوردم ‫و هیچ‌وقت هم نمیارم

‫اما حالا می‌خوام بگم

‫ببخش که سربسته حرف میزنم ‫اینجوری نیست که خجالت بکشم

‫فقط نمی‌خوام که ‫باری روی دوش تو باشه

‫حرفت رو بزن

‫خب...

‫درمورد دائم‌الخمر بودن پدر و مادرم و خشونت‌شون برات گفتم

‫اما چیزی که بهت نگفتم...

‫- الان نه ‫- نه . ممنون

‫فقط خواستم اطلاع بدم که تا چند دقیقه‌ی دیگه

‫- آتش‌بازی شروع میشه ‫- تشکر

‫وقتی 8 سالم بود ‫و البته طی چند سال بعدش

‫پدرم ازم سوءاستفاده می‌کرد

‫کلمه‌ای که این روزها ‫گفتنش تغییر کرده

‫منظورت از سوءاستفاده چیه؟

...من

‫خیلی...

‫خدای من

‫هیچ‌کس نباید چنین بلایی رو ‫سر کس دیگه‌ای بیاره

‫- اولین‌بار... ‫- آتش‌بازی در حال...

‫به نظرت می‌تونی واسه یه دقیقه ‫گورت رو گم کنی

‫- که بتونیم حرف‌مون رو بزنیم؟ ‫- ببخشید قربان

‫مگه ما شبیه بچه‌هاییم؟

‫فکر کردی از آتیش‌بازی خوش‌مون میاد؟

‫منظورم از سوءاستفاده چیه؟

‫منظورم سوءاستفاده‌ی جنسی‌ـه

‫خدای من ، متأسفم

‫تعجبی نداره که اینقدر ازش متنفر بودی

‫حالا میدونی واسه چی

‫اولین‌بار به‌عنوان یه مجازات شکل گرفت درحالی‌که نفهمیدم جرمم چیه

‫که باعث شد ‫یه قدرت وحشتناکی داشته باشه

‫حرومزاده

‫حتماً دنیات رو از وسط نصف کرده

‫آره . فکر می‌کنم همینطور شد

‫چطور همچین فکری کردی؟

‫یه‌جورایی واضح بود

‫توی اون لحظه ‫وقتی داشت این اتفاق میفتاد...

‫خیلی عجیب‌ـه اما...

‫یه مارمولک روی دیوار بود

‫یه مارمولک خانگیِ سبزِ روشن

‫با خودم فکر می‌کردم ‫"اگه بتونم خودم رو بذارم جای اون...

‫شاید بتونم با این‌کار کنار بیام"

‫میدونم نقشه‌ی فرار خوبی نبود

‫مهم اینه که...

‫حالا دیگه از متنفر بودن ازش خسته شدم

‫کافی نیست

‫و اگه قرار باشه برگردم به دنیا

‫نه اینجا . منظورم دنیای واقعی‌ـه

‫تا یه چیزی یاد بگیرم ‫به بقیه کمک کنم

‫جای اینکه زنده بمونم زندگی کنم

‫باید بتونم این چیزها رو به زبون بیارم

‫آتیش‌بازی رو هم از دست دادیم ‫اگه می‌خوای که...

‫اشکالی نداره

‫نمیدونم . اتاق قدیمیت رو دوست داری؟

‫مامان ، نمیدونم . میشه وقتی که برگشتیم درموردش حرف بزنیم؟

‫هر جور راحتی

‫من بعضی‌وقت‌ها باهات بدرفتاری کردم

‫- گستاخانه ‫- نه

‫بعضی‌وقت‌ها

‫پدرت همیشه اون «نیکولاس پِرَت» رو سرزنش می‌کرد

‫تو دختر خیلی خوبی بودی ‫تا اینکه با اون آشنا شدی

‫بعد همه چیز رو توی خونه ‫نکوهش می‌کردی

‫آدمایی رو که کل عمرت می‌شناختی ‫آدمای خیلی خوب رو

‫پدرت همیشه دوست‌ـت داشت اما...

‫نمی‌تونم تظاهر کنم که بعضی‌وقت‌ها ‫دلش به رنج نمیومد

‫- زیاده‌روی کردم؟ ‫- نه

‫اصلاً

‫بذار فردا باهم حسابی حرف میزنیم

‫احتمالاً بهتره راه بیفتیم ‫راه زیادی داریم

‫بله

‫- نمی‌خوام عضوت کنم . قسم می‌خورم ‫- بگو

‫شاید تنها راه اینکه بتونی ادامه بدی ‫اینه که ‫از خودت بیشتر جدا بشی

‫و بیشتر به چیز دیگه‌ای وصل بشی

‫منظورت یه سرگرمی‌ـه؟

‫یه کس دیگه

‫عاشق بشم . بچه‌دار بشم

‫آره . چرا که نه؟

‫خودت میدونی که خیلی سعی کردم ‫عاشق بشم

‫فکر نکنم اون عشق بوده باشه

‫با اینحال تجربه‌ی من از عشق اینه که

‫با فکر کردن درمورد کسی که می‌تونه ‫قلب شکسته‌ات رو شفا بده هیجان‌زده میشی

‫وقتی می‌بینی که نمی‌تونن شفا بدن ‫ناامید میشی

‫اما دفعه‌ی بعدی

‫البته خطر دیگه هم اینه که ‫بدون تلخی ، کینه

‫طعنه ، گستاخی و نفرت از خود

‫- شاید دیگه چیزی نمونه ‫- شاید

‫یا به این فکر کن که جای این صفات ‫چی می‌تونی جایگزین کنی

‫اینم از خانم میزبان

داشتم دنبال «سانی» می‌گشتم - واقعاً برام مهم نیست بانو -

‫من خیلی احمق بودم

‫نمی‌تونم بگم باهات مخالفم

‫به سمتش سوق پیدا کردم ‫پسردار نشدن «بریجیت»

‫واقعاً برام سخت بوده

‫فکر نکنم بتونم بدون اون زندگی کنم

‫و «سیندی» ایده‌های خیلی عجیب‌غریبی داره

‫همین حالاش هم پیشنهاد داده که ‫یکی از دیوارها رو خراب کنم

‫به مبلمان هم شبیه دلال‌ها نگاه می‌کنه

‫اون «بریجیت» نیست؟

‫«بریجیت» ، «بریجیت»

‫«بریجیت» ، کجا داری میری؟

‫«بریجیت» ، ماشین رو نگه‌دار . وایسا

‫مطمئنم پدرم قویاً بدبخت بود

‫اما برای بخشیدن کسی

‫نباید حداقل تلاشی برای تغییر هم ‫وجود داشته باشه؟

‫اما اگه تغییر می‌کرد ‫دیگه نیازی به بخشیدن نداشت

‫ببخشید؟ هی؟

‫ببخشید که قبلاً پریدم بهت ‫فقط اینکه وسط بحث حساسی بودیم

‫من فقط داشتم کارم رو انجام میدادم

‫میدونم و عذر می‌خوام

‫فکر می‌کنی راه داره که ببخشیش؟

‫البته . اونقدرها هم چیز خاصی نبود

‫نه . تو رو نمیگم

...خب ، اگه پیشخدمت می‌تونه من رو ببخشه

‫تو برو . من فعلاً خوابم نمیاد

...‫و وقتی به اون اتاق توی هتل فکر می‌کنم

‫ممنون که بهم گفتی

نمی‌خواد کالیفرنیابازی دربیاری - تو هم لازم نیست اینقدر انگلیسی بشی -

‫- مهمونی دیگه تموم شد ‫- خیلی چیزها تموم شد

‫پایان یک دوران‌ـه

‫امیدوارم همینطور باشه

‫امری داشتید؟

‫من یه «چیلی ویلی» توی نیویورک می‌شناختم

...تو اون - ‫- کجا زندگی می‌کرد؟

‫- خیابون 10ـم ‫- چی‌کار می‌کرد؟

‫می‌فروخت . توی خیابون زندگی می‌کرد

...‫غیرممکنه . میدونم . من

‫کُت

‫انگلیسی که کُتش رو درنمیاورد . درسته؟

‫«پاتریک مِلروز»

‫خدای من ، سرحال شدی

‫من...من نمیدونستم...

‫من همیشه نوازنده بودم رفیق

‫فقط...میدونی؟

‫یه باز زنت یه سرنگ گاوی رو ‫بهم فروخت 20 دلار

‫- .اینقدر بود ‫- آره . اُوِردوز کرد

‫متأسفم

‫با اینحال معجزه‌ست که تو زنده‌ای

‫تو هم همینطور

‫گرچه همه چیز معجزه‌ست رفیق

‫معجزه‌ست که توی وان حموم ‫مثل صابون آب نمیشیم

‫- از دیدنت خوشحال شدم ‫- منم همینطور

واسه صبحونه می‌بینمت احتمالاً؟

‫آره . چرا که نه؟

کاتسولد کاروِری»؟»

‫حدود 9؟

‫ناامیدم نکن

کانال تلگرام Deutschwebvip

Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.