Afrikaans
Akan
Albanian
Amharic
Arabic
Armenian
Azerbaijani
Basque
Belarusian
Bemba
Bengali
Bihari
Breton
Bulgarian
Cambodian
Catalan
Cebuano
Cherokee
Chichewa
Chinese (Simplified)
Chinese (Traditional)
Corsican
Czech
Danish
Dutch
Esperanto
Estonian
Ewe
Faroese
Filipino
Finnish
Frisian
Ga
Galician
Georgian
German
Guarani
Gujarati
Haitian Creole
Hausa
Hawaiian
Hebrew
Hindi
Hmong
Hungarian
Icelandic
Igbo
Indonesian
Interlingua
Irish
Italian
Japanese
Javanese
Kannada
Kazakh
Kinyarwanda
Kirundi
Kongo
Korean
Krio (Sierra Leone)
Kurdish
Kurdish (Soranî)
Kyrgyz
Laothian
Latin
Latvian
Lingala
Lithuanian
Lozi
Luganda
Luo
Luxembourgish
Macedonian
Malagasy
Malay
Malayalam
Maltese
Maori
Marathi
Mauritian Creole
Mongolian
Myanmar (Burmese)
Nepali
Nigerian Pidgin
Northern Sotho
Norwegian
Norwegian (Nynorsk)
Occitan
Oriya
Oromo
Pashto
Polish
Portuguese (Brazil)
Portuguese (Portugal)
Punjabi
Quechua
Romanian
Romansh
Runyakitara
Samoan
Scots Gaelic
Sesotho
Setswana
Seychellois Creole
Shona
Sindhi
Sinhalese
Slovak
Slovenian
Somali
Spanish (Latin American)
Sundanese
Swahili
Swedish
Tajik
Tamil
Tatar
Telugu
Thai
Tigrinya
Tonga
Tshiluba
Tumbuka
Turkish
Turkmen
Twi
Uighur
Ukrainian
Urdu
Uzbek
Vietnamese
Welsh
Wolof
Xhosa
Yiddish
Yoruba
Zulu
ارائه اختصاصی از کانال تلگرامی سینما نگاه t.me/YisMovie
فارسی فیلآسفی t.me/PhilAsefi
آپلود زیرنویس : قـاسـم سـمـنـگـانـی @Qasem_Samangani
تا سالهای سال، من رو "ارمنی" صدا میکردند
بی اینکه بدونند ارمنستان کجاست
جایی که، برای بیش از 2000 سال
نیاکان من، نوادگان اوراتینیها
با وجود کشتارها و ستمهایی که بر آنها رفت
میراث فرهنگی خود را حفظ کردند
با این امید، که این بار، بار آخر است
اولین مردمان مسیحی ما بودیم
اما مهاجمین، که با جاهطلبیهای خود مرزها را پس و پیش کردند
کشور ما را زیر یوغ ترکها گذاشتند
در پس آرامش فریبنده منارهها
که مومنین را به نماز میخواندند
زندگی ارامنه به اهرامی از سرهای بُریده، آوازه یافته بود
شنهای سوزان بیابان دیرالزور
رنج جمیعِ این مردم را دیدند
طوایف متعصب این مردم را کشتند
اما روح آنها زندهست. یاد آنها زندهست
همینطور [روح] شاعر زانو-نشین، که به صدای باد گوش میدهد
باد دیرالزور از استخوان کودکی فلوت ساخت
و در سکوت سپیدهی صبح، ترانهای جاودانه را زمزمه کرد
برلین، هاردنبرگ 15 مارچ 1921، 11 صبح
در 2 ژوئن 1921
آغاز جلسه محکمه دادگاه برلین را اعلام میکنم
باید به کارشناسان و شهود این محکمه
اهمیت و قداست سوگند را یادآوری کنم
سوگندشکنی، عامدانه یا غیرعامدانه، اشد مجازات را به دنبال دارد
لطفا اتهامات را بخوانید
سوقومون تهلیریان، دانشجوی جوان
متولد 2 آپریل در ارزنجان
و هماکنون ساکن شارلوتنبورک
با اتهام قتل عامدانهی...
طلعت پاشا، وزیر تُرک پیشین امور داخلی
که تحت ماده 211 حقوق جزاء آلمان، متهم شده است
متهم، لطفا بایستید
با بله و خیر پاسخ بدید
از بابت این جنایت عامدانه، خود را گناهکار میدانید؟
نه، گمان نمیکنم کناهکار باشم. وجدان من پاکه
درسته که مردی رو کشتم، اما آدمکش نیستم
- بنشینید - به شهود گوش میدهیم
خانم الیزابت دیتمانفف، پلاک 37 آندشقازه ، آیا سوگند میخورید...
که حقیقت را بگویید، تمام حقیقت، و نه چیزی جز حقیقت؟
سوگند میخورم
لطفا دانستههاتون رو با هیئت منصفه در میان بگذارید
من صاحبخانه این مرد جوان بودم، در همون...
در همون زمان که این اتفاق افتاد
ایشون جوان متشخصی بود. مبادی آداب...
ساکت و بسیار پاکیزه
امور خانه رو شخصا انجام میداد
صبح روز قت...
منظورم صبح 15م مارسه
خدمتکارم به من گفت که این آقای جوان داره توی اتاقش گریه میکنه
و کنیاک مینوشه
خیال کردم که شاید شکست عشقی خورده
نیکلای یاسین، از مغازهداران شارلوتنبورک
خواهش میکنم، ادامه بدید
بعد از اینکه خواستم متهم رو منصرف کنم
ازش پرسیدم که چرا میخواد او رو بکشه
جواب داد
«من ارمنی ام، او ترک. به آلمان ربطی نداره»
لولا بلنشون، معلم
من چند نوبت به آقای تهلیریان آلمانی درس دادم
آشکارا افسرده بود. همیشه غمگین به نظر میرسید
خانم بننسون، ایشون بابت ناراحتی خودش دلیلی هم میآورد؟
فقط یک بار. گفت که دیگه کشوری نداره....
و تمام خانوادهش قتل عام شدند
اسمی هم از طلعت پاشا آورده بود؟
هرگز
ممنون
عالیجناب، مایل ام به عرض دادگاه برسونم
که طلعت پاشا، از سوی دادگاه نظامی ترک، به تاریخ 5 جولای 1919
و از بابت جنایت علیه بشریت
به اعدام محکوم شده بود
سپس با 10,000 لیره در قالب طلا، از ترکیه میگریزه
و با اسم سَل بیک، در برلین ساکن میشه
متاسفانه گمان میکنم جناب وکیل به دادگاه اشتباهی اومدند
اینجا دادگاه قاتل طلعت پاشاست، نه خود او
خاطرتون جمع، به دادگاه درستی اومدم
و ثابت میکنم که شما طرف قاتل اشتباهی رو گرفتید
عالیجناب
اجازه میخوام تا حقایقی چند رو به اختصار مطرح کنم
آقایان هیئت منصفه، در ژوئن 1915
یعنی فقط 6 سال پیش
این مرد، که امروز در معرض قضاوت شماست
شاهد شکافته شدن سر برادرش با تبر بود
و اصابت گلوله به صورت مادر، و از پا افتادنش
سوقومون تهلیریان از این وحشت طاقتفرسا عاجز شد
هماو که جیغهای خواهران 14 و 16 سالهش را میشنید
که پاسبان ترک پشت بوتهها میبردشان
سپس او فروافتاد، غرقه در خون خودش
و خون برادر جوان کشتهشدهش، که روی او میریحت
گرداگرد او، جنازه شرحهشرحه و حرمتشکستهی...
صدها زن، بچه و افراد مسن
آقایان هیئت منصفه
یک بازمانده خوشاقبال راه مرگ
یک بازمانده از خونریزی تصورناکردنی دیو و دد
اکنون لب به شهادت میگشاید
خوب گوش کنید
نام من کریستین گازیباشیانه
در ارزوروم به دنیا اومدم
در جولای 1915 اخراج شدیم، در چهار کاروان
چند نفر تو کاروانتون بودند؟
500 خانواده. حدود هفت هشت هزار نفر
خانواده ما 21 نفر بود
نابود شدن کل خانوادهم رو به چشم دیدم
فقط سه نفرمون جون به در بردند
چه چیزی محرک قتل عامی شد که والدین شما درش جان باختند؟
به مالاتیا که رسیدیم
بردندمون به یک کوه
و زن و مرد رو از هم جدا کردند
ولی هر گروه میتونست ببینه بر اونیکی گروه چه میگذره
تمام مردها با تبر مثله شدند
و به رودخانه افتادند
تعریف کنید که بر زنها چه رفت
شب که شد
پاسبانها خوشگلترین زنها رو جدا کردند
جوانترینها
هرکس که مقاومت میکرد و تن درنمیداد
زخم سرنیزه میخورد و چهار-تکه میشد
حتی زنان آبستن هم مستثنی نبودند
ترکها شکمشون رو میگشودند
و بچهها رو میدریدند
خانم، شما ادعا دارید که شخصا...
شاهد این رویداد مخوف و وحشتناک بوده اید
سوگند میخورم، عالیجناب
خواهر من، یکی از همون زنان باردار بود
ممنون، خانم
دکتر یوهانس لپیتوس، شما یک نفر آلمانی هستید
که گزارشی از این کشتارها به دست دادید
که در طول جنگ، و به دلیل اتحاد تُرکی-آلمانی
مسکوت گذاشته شد
لطفا به این سوال پاسخ بدید
وحشت وصفشده در کشتار 1915...
آیا به همینگونه که ما شنیدیم رخ داده؟
آیا تجربه شخصی متهم، قابل استناده؟
عالیجناب...
صدها روایت با جزئیات آشکارا یکسان با روایت مذکور
در دسترس است
که سر از مجلات آلمانی، بریتانیایی و آمریکایی درآوردند
این واقعیات، ردخور ندارند
این وحشیانهترینِ شیوهها
که در قرن 20م محال مینمایند
به ترکها توان داد
تا ظرف مدتی کوتاه، بیش از یک میلیون نفر رو نابود کنند
تصمیم اخراج ارامنه
توسط مقامات ترک اخذ شده بود
و در آپریل 1915
به سرپرستی طلعت پاشا، وزیر امور داخلی...
و اَنور پاشا، وزیر جنگ، اجرایی شد
عالیجناب... اجازه دارم بپرسم...
که آیا این کشتارها به دلایل مذهبی اتفاق افتاده؟
مذهب فقط یک بهانه بود
پروتاگونیستهای اصلی، طلعت، انور، جمال، ناظم...
همگی بیخدا (آتئیست) بودند
رویای اینها برپایی یک امپراتوری تُرکی اسلامی بود
و نابودی هر آن کس که ترک نیست؟
دقیقا
کلمه کلیدی، یکی از دستورات مکتوب طلعت پاشاست
"هدف از نفی بلد، نابودی [ارامنه] است"
این مقصدیست که بازگشتی از آن نیست
آقایان هیئت منصفه
1.5 میلیون کشته، که بدون گور
بر جادههای خارپوت، حلب، زیتون، ترابوزان و دیرالزور افتاده اند
از شما میخواهند وجدان را قاضی کرده...
به این سوال پاسخ دهید
آیا سقومون تهلیریان از بابت قتل طلعت پاشا گناهکار است؟
در همین لحظه به خصوص
نجاتیافتگان کشتارها
که در چهار گوشه عالم متفرق شده اند
چشم بر شما دوخته اند
و قضاوت شما
تا هزار سال بعد هم در یادها خواهد ماند
مادر (مایریگ) مریضه؟
نه، نه آزاد جان
دریازدگیه. همچین که پا روی خشکی بگذاریم خوب میشه
حالا، تهلیریان گناهکار شد یا نه؟
نمیدونم، آقای زاکاریان، آلمانیه، نمیتونم بخونم
این عنوان رو میبینید؟
«نین» یعنی نه. اما نمیدونم «نه» به چی
اینجا کسی آلمانی حرف نمیزنه؟
هاگُپ!
زاوِن!
ما تو یک کشتی بودیم
آره، اما سفر من ادامه داره. تو فرانسه میمونی؟
آره. خودت کجا میری؟
من میرم ونزوئلا
اونجا کسی رو داری؟
نه، هیچکس رو نمیشناسم
اما برای یک مرد عزب، اسم خوشآهنگی داره
مثل یک اسم زنونهست
هاگپ... یک نفر میخواد ببیندت
بیرون دروازه منتظره
خیلی خوب، اومدم
موفق باشی
آپکار!
همینجوری نامه نوشتم، هیچ فکر نمیکردم به دستت برسه
یک هفتهست هرروز میآم اینجا تا بلکه شما رو ببینم
هربار میگن: «دو سه روز دیگه طول میکشه»
اما دیشب، به دلم برات شد
میدونستم امروز صبح روزشه
بگو ببینم، آپکار
تکنسینه تبرئه شد؟ اینجا هیچکس خبر نداره!
به اتفاق آرا تبرئه شد
همگی گوش بدید!
تهلیریان تبرئه شد!
تهلیریان تبرئه شد!
خیلی خوشحالم که اینجایی، آپکار!
هیچ تکون نخوردی
بله آقای هاکپ، مخصوصا اگه واقعا تکون نخورم (جابجا نشم)
خیلی خوب، بیرون منتظر شما میمونم
- هاگن زاکاریان - بله، قربان
آراکسی زاکاریان، نِه بلوتیان
آزاد زاکاریان، پسر هاگپ و آراکسی زاکاریان
آنا و گایان بلوتیان
خواهرهای من اند
اولین خاطره شفاف من از کودکی
همون مُهر معلق در هوا بود
چهره پدرمادر و خالههام
اهمیت مهر خوردن اون برگهها رو نشون میداد
پدرم سکهی طلایی زیبای خودش رو
با یک دسته کاغذ چرک و چند سکه حلبی معاوضه کرد
اولین خریدش هم برای من بود
یک بستنی، که طعمش با میوهی نامبرده نمیخوند
حالا ما در فرانسه ایم
لیس زدن بستنی به دور از ادبه
بیایید اینجا، زود
بفرمایید
خاطره میشه برای بعدا
با احتیاط یک نگاه دزدکی به ویترین این مغازه بنداز
بگو چی میبینی
خاک عالم!
- دیدی؟ - آره، همونی رو که تو دیدی...
من هم دیدم
بیایید، اجارهش کردیم
بجنب، آزاد
اومدم، اومدم
صبر کنید! اینجا که سربازخونه نیست
چند نفرید شماها؟
شوهرم، پسرم، و دو تا خواهرهام
این آقا حرف از خواهر مواهر نزده بود، مگه نه آقا؟
نمیدونستم اونها هم میآن. شرمنده
خیلی خب حالا
اما معناش پنج تا مستاجر به جای سه تاست
این ناقابله خانم، برای دلجویی از شما
من فقط میخوام ببینم تو این خونه چخبره
پنج تا کجا و سه تا کجا! حالا دیگه طوری نیست
آخر ماه حل و فصلش میکنیم
چهار طبقه برید بالا
خیلی خب
بیایید آشپزخونه رو ببینید
اینجا رو با مستاجرهای روبرو شریک هستید
اما اینجا فقط مخصوص پخت و پزه
اون هم از توالت
حلزون، حلزون قشنگ
حلزون بزرگ، حلزون کوچک
فلیسیانا!
الان میآم پایین
- حلزون میفروشه - چقدر چندشناک
منم همین رو میگفتم، اما راستی خوشمزهست
بگو ببینم، آپکار
برای کار استخدامتون میکنند؟
خب... من تو کارخونه شکر کار میکنم
برای چی میپرسی؟
برای خودم
اونجا جای تو نیست، هاگپ
مخصوصا همین بخشی که داره نیرو میگیره
زاکاریان و پسران، بزرگترین کشتیداران دریای مرمره
اونجا جای تو نیست
کجا جای منه؟
گوش کن، آپکار
داغ دل آدم تبعیدی، با حسرت چیزِ از دسترفته تازه میشه
با حرفهای اشکآلودی شروع میشه که قلبش رو به درد میآره
و یادش میآره که چی بوده و چی شده
نستالژی یک دلخوشیه
آدم دلش به یکسری حرفها زندهست
خب پس، فردا باهات میآم کارخونه
مامانی، ارمنی یعنی چی؟
بهت گفتم برگرد
بیخیال، اونجوری نیستند
خب، آپکار، مارسی چجور جاییه؟
نسب به دیار ما، شهر بزرگیه
بنابراین همهجور چیزی توش پیدا میشه، خوب و بد
در رو باز کنید، لطفا
مستاجرهای دیگه دارن جلوی اجاق غذا میخورند
روم نشد مزاحمشون بشم
دیدن سینی دستته؟
نمیدونم
حتما دیدن، چون چندی جلوی در ایستادم
خودشون رو زدند به اون راه
به ما گفتند نوبتی استفاده کنیم، و اینکه آشپزخونه فقط مختص پخت و پزه
بله، گفتند تو اتاقمون غذا بخوریم
نمیفهمم
ببخشید، لطفا...
تکون خوردی نخوردی!
یعنی چه که به ما دستور میدن! ما هنوز اینجا نشستیم
داد نزن، آروم باش
عشقم بکشه داد میزنم. هرکس که ناراحته...
جمع کنه بره همون خرابشدهی خودش
خوار و خفیف شدن به خاطر گدایی غذا باید وحشتناک باشه
یک سینی پر غذا داریم، ولی نمیتونیم بپزیم
مسخرهتر از این ندیدم!
گدایی آتش!
مرحمت کنید
میشه گوشهای از اجاقتون رو به ما ببخشید؟
«گوشهای از اجاق»
فکر کنم جرقهی فکر نانوایی از اینجا خورد
ببخشید، قربان...
میشه این سینی رو بگذارید گوشه فرتون؟
ما هیچکجا رو نداریم این رو بپزیم
اولین در سمت چپ
تو راهرو منتظر باشید. بازش میکنم
ممنون
حوالی اون دشمن فرانسوی
با یک آدم خونگرمتر روبرو شدیم
و اندکی رفاقت، در دکان نانوایی
آزاد...
- بیشتر بکش - نه، ممنون، خاله آنا
همین یک تکه. خیلی ترده، تو دهن آب میشه
گرسنه نیستم، خاله آنا
بله، معلومه
هیچکس گرسنه نیست
هیچ به این رون بره دست نزدید
خوشتون نیومد؟
حرف نداره، آنا خانم
از فر که درش آوردیم
بیرونش برشته و قهوهای، توش صورتی
با سیبزمینی برشته خوشمزه
و گوجههای پخته دلچسب و فلفل
با خودم گفتم خودم تکی همهش رو میخورم
اما حالا... نمیتونم
بیا بریم کمی هوا بخوریم
بگو ببینم، آپکار
تو موقع تبعید با برادرهای من بودی؟
بله، آقای هاگپ
با اونها بودم
حق با شما بود
اونروز یکشنبه، بعد از کلیسا
جارچی به همه مردهای ارمنی دستور داد
که صبح روز بعد جلوی پاسگاه جمع بشن
شما گفتید: «فورا باید بزنیم به چاک»
«بدون گریه و زاری بابت چیزی که پشت سر میگذاریم»
برادرهاتون، آرام، مهران، و اُنیگ موندند
تا هرچه از دستشون برمیآد برای نجات زاکاریان و پسران بکنند
خب، هم داراییشون رو از کف دادند، هم جونشون رو
باز هم شُکر که هنوز بخشی از خانوادهتون سرپاست
قهوه آمادهست
بیا، وقت خوابه
از دیدنتون خیلی خوشحال ام
از پدر تا پسر، ما برای خانواده زاکاریان کار کردیم
و شما هیچوقت رئیسبازی درنیاوردید
چرت و پرت نگو
آپکار، پسر آقای پاپازیان رو میشناختی که..
دکتر واسکن پاپازیانِ پاریس؟
معلومه که میشناختمش
خیلی گُل بود
همون دونشبه که جمع شدیم، همراهمون بود
چهار پنج هزار نفر جلوی پاسگاه جمع شده بودیم
اسقف پیرمون، سروپ، جلودار ما بود
بههمون گفتند به دلایل امنیتی نظامی
یک جابجایی جمعیتی کوچک در کاره
بهمون قول دادن که در ازای نفری 200 لیر، برامون گاری فراهم کنند
داراها پول ندارها رو هم دادند
دو ساعت بعد، وقتی سراغ گاریها رو گرفتیم
پاسبونها به ریشمون خندیدند
چندین و چند روز، زیر آفتاب سوزان راه میرفتیم
توی گل، بی هیچ خوردنی و آشامیدنی
از کنار کاروانهایی از کارپوزلو، بورسا، ایزمیت
آداپازاری و ترابوزان گذشتیم
کاروانهای چند هزار نفری از همهجا اومده بودند
تو هفتوان صدها جنازه بیسر دیدیم
فرمانده ترک برای سر هر امنی...
600 لیر جایزه گذاشته بود
طاقتفرساتر از همه...
گریه و زاری بچهها بود
ترکها جُفتی میبستندشون
و از روی صخرهها داخل فرات میانداختند
و لابههای مادرهای ناامید
یکیشون، از جنون اندوه، شروع کرد به رقصیدن
رقصیدن و رقصیدن
چه به سر پدر سروپ اومد؟
برای خوار کردنش، ترکها زورش کردند تا لخت بشه
پیرمرد زیبا بود، با اون ریش بلندش
لخت عور راه میرفت
اولش
خیال کردم که مقامات از این اتفاقات بیخبرند
و فقط پلیس مسئول این عذابه
وقتی فرمانده جودت بیک از کنار کاروان گذشت
فریاد زدم
جودت بیک!
ولش کنید
کی هستی؟ چی میخوای؟
اسم من آپکاره، حضرت اشرف
با تمام احترام
میخوام بگم که ما داریم سلاخی میشیم
ما چندین هزار نفر بودیم
حالا چند صد تا ازمون مونده، بیرمق، با پاهای خونین
به آپکار کفش نو میدیم، کفشهای با-دوام!
پس بقیه چی؟
اگه اونها هم به مال تو راضی باشند، به اونها هم میدیم!
ممنونم، حضرت اشرف!
بس کنید!
مثل حیوان که نعلم کردند
پاسبانها برم گردوندند به کاروان
با هر قدم، انگار که یک میلیون سوزن قلبم رو میسُفت
اما یک چیز قویتر مجبورم میکرد زنده بمونم
تا به مردم بگم که دوزخ رو دیدم
از یک کاروان چند هزار نفری
به ضرب و زور چند صد نفر رو زنده نگه داشته بودند
تا مسئله رو در چشم کنسولگریهای خارجی، کوچ جمعیتی جلوه بدند
آخرین شهری که ازش گذشتیم حلب بود
بعد از حلب، بیابان بود و مرگ بر اثر تشنگی
تا چشم کار میکنه، آب میبینم
خیالاتت اند که بازی درمیآرند
اسمش سرابه
اینقدر که فکر و ذکرت آبه، دست آخر آب میبینی
اما وهمی بیش نیست
من همونقدر گرسنه ام که تشنه، اما بره کبابی نمیبینم
دارم بهت میگم آبه
گوش کنید، ای کفار
رفقای کُرد ما حاضر اند از سهم آب خودشون به شما بفروشند
اگر تشنه اید، مایهش نفری 100 لیره
شما که خوب میدونید ما آه در بساط نداریم
دار و ندارمون رو گرفتید
این آب...
نه مال کردهاست و نه ترکها
مال همهست
چون از آسمان میآد
گوش کنید...
جناب...
اسم من واسکن پاپازیانه
من پزشک ام، از دانشگاه پاریس
به عنوان پزشک، که سوگند خورده یاریگر هر آدم رنجوری باشه
به این آقایون دستور میدم که از آب بارون بنوشند
خودم هم از تشنگی میسوختم
اونقدری که میتونستم دریا رو با ماهیهاش قورت بدم
اما برای فرار از مرگ، خودم رو به مردن زدم
حتما شبیه مردهای به نظر میرسیدم که ارزش وارسی نداره
تا یک مدت طولانی، با ترس و لرز، بدون حرکت موندم
چشمهای برادرت آرام
چشمهایی که اغلب خندان دیده بودمشون
انگار که میگفتند
«چرا دارم میمیرم؟»
تا چه مدت بین مردگان افتاده بودم؟
کاروانی که میگذشت من رو هم برداشت
اونها هم ترک و کرد بودند، اما نه مثل قبلیها
از بین اونهمه آدم، فقط من زنده موندم
من، منِ سراپا ناچیز
با این تنِ درهمکوبیده، که دیگه تاب و توانی نداشت
میخواستم بمونم
تا به مردم بگم که آدم میتونه با همنوع خودش چه ها کنه
اون شب، آپکار با چهرهای محزون
بیرحمانه من رو از دنیای جن و پری ربود
فهمیدم که اون کشتی اشباح
که حامل خواهر و دو برادر بزرگتر من بود
دروغی بیش نبود، برای خوش کردن دل من
برای فریفتنِ مرگ، خانواده باید دو دسته میشد
ما تصادفا زنده بودیم
بقیه در ریگهای سوزان بیابان مُرده بودند
اون شب
معصومیت کودکانهم رو از دست دادم
چی شده؟
نمیخواستیم بیدارت کنیم
نگران نباش، چیزی نیست
اینها چی ان بابایی؟
ساس اند، نباید لهشون بکنی
وگرنه یک لکه قرمز به جا میگذارند که بوی بدی داره
خطرناک اند؟
نه بابا. اما موذی اند
شبها پیداشون میشه تا از پوست آدم تغذیه کنند
روزها، تو درزها و حفرهها قایم میشن
اونجا رو!
خیلی نیستند، همین که بکشیمشون تمومه
زیاد نیستند
اما کلی تخم میگذارند و تکثیر میشن
همیشه چندیشون میمونند
خب باید به خانم صاحبخونه بگیم!
نه! اونوقت میگه ساسها ارمنی اند
و ما با خودمون آوردیم.
صبح بخیر عزیزم، چی میخوای؟
پنج تا تخم مرغ، کره، و یک کیلو سیبزمینی لطفا
تخممرغهام تازه اند
مال همین امروز صبح
یا بجوشون یا نیمرو کنند
ببخشید، ما خارجی هستیم
بهترین مدرسه مارسی کجاست؟
تو مارسی مدرسه زیاده
بستگی داره چی بخوای یاد بگیری
همین مدرسه دولتی محلی هم هست
بچههای من تا 12 سالگی همینجا میرفتند
و اما بهترین مدرسه...
صبر کن
آهای، فرناند، اونجایی؟
اینجا ام. خواب ام
یک سوال داشتم
به نظرت بهترین مدرسه مارسی کجاست؟
مدرسه سنت هیلاری
سنت هیلاری
بی چون و چرا بهترینه
جای شکی نیست
بهش فکر کردم، اما شاید مناسب شما نباشه
نمیدونم شهریهش چقدره، اما گرونه
اما خب مدارس دولتی رایگان اند
آه، ترزا
پسر مرسیه سنت هیلاری میرفت دیگه؟
میدونی چقدر خرج برمیداره؟
این چیزها رو که با آشپزشون در میون نمیگذارند
اما با اون خزها، ماشینها و پرستارهایی که بیرون میایستند
میشه گفت که فقرا اونجا نمیرند
میدونم چاره کارتون کیه، آقای هوگوی شیمیدان
برادرزادهش مدرسه میرفت
مدرسه سنت هیلاری
مقدمات برای کارشناسی
مطالعات دینی
آقای هوگو، شیمیدان درجه یک
بر حسب ترمی چند فرانک درباره مدرسه حرف زد
این محاسبات برای من معنایی نداشت
درک من از پول به هشت دکمهی مادرم خلاصه میشد
که به هر کدام سکهای طلا دوخته شده بود
به محض ورود به مارسی، از یکی استفاده کرده بود
و یکی دیگرش رو هم دیروز، برای راه انداختن آشپزخونه
برای دوری از همسایهی منفور
پس بعضی مدارس پولی اند و بعضی نه؟
آره
اگر به یک اندازه خوب بودند که دیگه کسی پول نمیداد
با آنا موافق ام
مدرسه رایگان در حکم یکجور تحصیلات خیریهست
خیریهای برای فقرا
پس انتظار زیادی هم ازش نمیره
جای دودلی نیست
میفرستمش بهترین مدرسه
گایان، میدونی هزینهی بهترین چقدره؟
نه، هنوز نمیدونیم، اما اینجوری بهتره
نباید درگیر مسائل فرعی بشیم
هاگپ
ما همه دوست داریم آزاد بره سنت هیلاری
اما منظور از «مسائل فرعی» که میگی
شهریه ترم به ترمه، و مخارج دیگه
جیش دارم
بفرما
سنت هیلاری شده بود یک دغدغه خانوادگی
جاهطلبی من به شخصه، از بازی کردن نقش خلبان...
راننده تراموا یا شوفر لیموزین فراتر نمیرفت
هفت سالم بود، موتزارت هم نبود
مادر، آنا و گایان رو در پیادهرویهای طولانیشون
در کوچه و بازار شهر همراهی میکردم
چشم سه تا مادر من، به دنبال آگهی مشاغل بود
اما نیازمندیها به کارکنان با تجربه خلاصه میشد
اگر کسی نیازمند "صندوقدار" بود، باید کارآزموده میبود
فاکتورنویس باید "ماهر" میبود
کمد لباس خیلی کوچک مادر، آنا، و گایان
اونها رو از فروشندگی بازمیداشت
شغلی که نیازمند "ظاهر عالی" بود
ویترین یک مغازه بزرگ رو به یاد داد دارم
که مانکنهای سرهمش
بدن آدمی رو در بخشهای ایدئال به نمایش میگذاشتند
تا رهگذرانی با هیکل پر و پیمانتر رو مجاب کنند
که چنین اندامی خواهند داشت
اما علامت "انگلیسی-زبان" اون جلو...
یک بار دیگر مادران سهگانهی من رو ناامید کرد
و سپس، معجزه در خیابان روویه رخ داد
نوشته، اونقدری سربسته بود که نظر ما رو جلب کنه
نگاه کنید «[نیازمند] کارگران». یعنی چند نفر میخوان
«از خانه»، یعنی میتونیم تو خونه کار کنیم
برو، آراکسی
باشه
صبح بخیر آقا، آگهیتون رو دیدم
پیراهندوز هستید؟
ما سه تا خواهر هستیم، اگه الگو داشته باشیم
قول میدیم که نظیرش رو دربیاریم
بفرمایید، خانم
چند دقیقهی بعد، حال و هوای ابدیت داشت
هنوز چهرههای نگران خاله آنا و گایان یادمه
برای اونها، سرنوشت خانواده زاکاریان
مثل سرنوشت زمین، ثابت ایستاده بود
و در انتظار مادرم بود تا بیرون بیاد
وقتی که عاقبت در مغازه باز شد
مادرم پاکتی در دست داشت که وقت داخل رفتن همراهش نبود
هیچوقت اون شب رو فراموش نمیکنم
ساسهای همهجا-حاضر، خوابم رو آشفته بودند
هربار که بیدار میشدم
حجرهی محقرمون رو میدیدم، با سه روحش
مادر، آنا، گایان، سه مریم سرشار از برکت من
با انگشتانی سوزن-سُفته
که به جای چرخ خیاطی نداشتهشان، به کار گرفته بودند
تنها چیزی که از آقای سی... اچ... ه... میدانستد
حروف اول نام او، در بخش چپ سینهاش بود
چرا هرروز من رو میآری اینجا؟
تا کمی هوای تازه بخوریم
مثل یک تعطیلی کوچکه
چرا آپکار دیگه نمیآد پیشمون؟
رفته کوهستان تا ریههاش رو درمون کنه
خاله آنا همیشه بهش قهوه داغ میداد، یادته؟
یک روز گفت که سرفهش به نظر جالب نیست
برای خودت یک چیزی بخر
نه، ممنون، چیزی میل ندارم
بعدها فهمیدم که آپکار سل داشته
کلمهای که هیچوقت بر زبان نمیآوردیم
یا اگر میآوردیم، بسیار آرام، انگار که مسری باشد
سل بیماری شرمآوری تلقی میشد، چرا که لاعلاج بود
میخوای نیم ساعت یک دوچرخه کرایه کنی؟
معلومه که از هزینهش خبر نداری
- مگه چقدره؟ - ساعتی 2.75 فرانک
طوری نیست، خرجش چند تا سوراخ دکمهست
فکر نکنم دوچرخه رو در عوض سوراخ دکمه بدن
نه، بابت سوراخ دکمه زدن، پول میگیریم
و با پولمون هرکاری بخواهیم میکنیم
نون میخریم، گوشت، کرایه دوچرخه
بستگی به خودمون داره
حتی میتونیم اسمت رو بنویسیم مدرسه سنت هیلاری
- خوشحالی؟ - خیلی
از اونجایی که نیم ساعت کرایهی دوچرخه
با بیست دکمهی دستدوز هم اندازه بود
شروع کردم به محسابهی چیزها، با 10، 100، 1000، 10,000 دکمه
تا پیش از آغاز مدرسه، شبها زیاد نمیخوابیدم
روز قبلش، تمام خرت و پرتهای پسربچگیم رو
یواشکی انداختم تو سطل زباله
اون روز صبح، همینجور که رفتگر وسایل بچگیم رو
همراه با زبالههای خانه برمیداشت
با ترس و لرز گوش میدادم
آزاد
گمونم که اون بوسه رو یادمه
خودم رو کشیدم کنار، چون زبر بود و بوی عرق میداد
نمیدونستم رنگپریدگی او
چین و چروک و پف زیر چشمهای او
به معنای یک کشیک اضافه در کارخانه بود
تا خرج سنت هیلاری جور بشه
برو، آزاد. روت حساب میکنیم
انتظار چنین چیزی رو داشتم
برای اینکه از قماش همکلاسیهام به نظر بیام
لباسی از "نخ خالص شتلاند" تنم کردند
و "چرم اعلی"
آما "زیب و زیور" من، جعلی مینمود
رفقای من، با کفشهای کتانی محکم
مغرورانه لباسهای نامرغوبشون رو به رخ میکشیدند
بی این که خدشهای به وجهه اجتماعیشون وارد بشه
اینجا نشین. جا رو برای الکساندر نگه داشتم
بنشین
امیدوارم تعطیلات خوشی رو گذرونده باشید
و آماده یک سال تحصیلی خوب باشید
بله، خانم
خوبه. حالا حضور و غیاب
- الکساندر پاژه - حاضر
- آرنو رژیس - حاضر
- ریموند مرسیه - حاضر
- فردیک شابک - حاضر
- وینسنت فابر - حاضر
اسامی فرانسوی به ترتیب الفبایی نبود
و ممکن بود هر لحظه اسم من صدا زده بشه
- زاویه دلفور - حاضر
- فرانسوآ ژنیه - حاضر
- پیر بُنیفه - حاضر
- دوما بنیفه - حاضر
- پاسکال آگستینی - حاضر
آه، حتما من ام
آزا...
-زا-کا-قیان
آزاد زاکاریان. من ام
اسم کوچکت چیه؟ آزادزاکاریان؟
آزاد، خانم
- با "ز" دیگه؟ - بله، خانم
- زاکاریان هم با "ز"؟ - بله، خانم
بنشین، زاکاریان
داشتند زیباترینِ نامها رو به سخره میگرفتند
در کشور من، آزاد، یعنی آزاد!
و ارامنه این اسم رو روی بچههاشون میگذارند
ساکت!
سکوت!
شابک!
ژنیه!
پیر!
دوما!
سیکارد!
پیقون!
گفتم پیقون!
- واتی - توارد!
- ورون - سانتینی
- میازرد! - کیزین!
- فلوران - تیسن
عقلم اونقدری میرسید که درجا بفهمم
هیچوقت در باشگاهِ مشاهیر مادرزاد پذیرفته نمیشم
محکوم به نداشتن دوستان مدرسهای
از تلاش برای محبوب یا منفور شدن، دست کشیدم
و به بیدوست بودن تن در دادم
به نظر خوشمزهست، آنا
چطور بودم؟
تو علوم طبیعی از 20، 18 گرفتم
آفرین!
18؟ چطور؟ همین روز اول؟ بی هیچ تکلیف و آزمونی؟
درسمون درباره حشرات بود، معلم سوال کرد که...
«کی میتونه یک حشره گزنده نام ببره؟»
چون که هیچکس جواب نداد، من گفتم "ساس"
خدا کنه نگفته باشی که تو خونه ساس داریم!
معلومه که نه. الکی گفتم جایی خوندم
اسم علمی ساس Cimex lectulariusـه
خیال نمیکردم بره مدرسه تا درباره ساس چیز یاد بگیره
دوست هم پیدا کردی؟
با دروغ پاسخ دادم
دروغ گفتم تا حقیقت زنندهای رو تغییر بدم
فریفتن آدم خوشباور، سادهست
اون شب، پدرم برگشت سراغ کار کارخانه
چهرهش مملو از غرور بود
چرا که پسرش به نخبگان شهر پیوسته بود
طی پنج سال بعد، تصمیم گرفتم زنگهای تفریح با خودم باشم
و ارتباطم با همکلاسیهام رو، محدود کنم به...
نشستن کنارشون، سر کلاسها
کمکم از آرامش کلاسِ خالی از آشوب
لذت میبردم
همون لحظهای که راهب پینون رو دیدم، ازش بدم اومد
همینجور که سرش رو کرده بود در کتاب ادعیه و راه میرفت
به نظر سخت مستغرق بود و منفصل از دنیا
اما پاهاش با زیرکی از سنگها میگذشتند
و بهترین راه رو در اطراف هر مانع، مییافتند
کتاب میخوند یا پاهاش رو میپایید؟
گمونم به خواندن وامینمود و پاهاش رو میپایید
من به روح القدس، کلیسای مقدس کاتولیک
و یکدلی قدیسین اعتقاد دارم
اما از راهب پینون خوشم نمیاومد
او هم مزد من رو داد، با محدود کردنم به جهنم شخصی کوچک
پنج شش ردیف عقبتر از بقیه کلاس
عیسی مسیح کلیسای کاتولیک رو بنیان گذاشت
زمانی که پیتر قدیس گفت «تو پیترس هستی»
«و بر فراز کوه، کلیسای خود را بنیان خواهم نهاد»
رژیس، آیا ما خارج از کلیسای کاتولیک مقدس روم، نجات خواهیم یافت؟
هیچکس بیرون از کلیسای کاتولیک مقدس روم، نجات نخواهد یافت
زاکاریان عضو کدام کلیساست؟
میدونم که باید میگفتم...
«عضو کلیسایی که...
«هفده سال پیش از روم...
«بر ویرانههای معبدی پاگانی ساخته شد، اولین بازیلیکای جهان...
«در اچمیادزین...
«که همچون ذکریست...
«به معنای پسر خدا آمده»
باید همین پاسخ رو به مفتشین خود میدادم
که اعتبار مسیحی مرا به پرسش گرفته بودند
حالا که میخواهید بدونید، بهتون میگم
به کلیسایی که از کلیساهای دیگه بد نمیگه!
کافیه! مثلا دارم اصول دین درس میدم!
اینجا ارمنستان نیست! بیرون
گستاخیم، در سرم پیچید
تمام روز، در انتظار اون نجوای وحشتناک بودم که...
«زاکاریان، دفتر مدیر»
اما اون روز و روزهای به دنبالش، اتفاقی نیفتاد
این اتفاق نادیده گرفته شد
همینطور غیبت همیشگی من در کلاسهای راهب پینون
بعدها، در برنانوس خواندم «کشیش متوسط، زشت است»
تا چند سال بعد، برای به نمایش گذاشتن اتحاد مدرسه
در عکسهای کلاسی سالانه، دخیل شدم
بیا اینجا، زاکاریان
از نظر درسی، با افتخار در میان هشت نفر برتر بودم
با این مزیت که موجب برانگیختن حسادت کسی نمیشد
ضمنا این همان سالی بود که
مشروط به آمدن از سمت راست خیابان پارادیس
اجازه داشتم تنها به خانه برگردم
خدا با ماست، عزیزان من. خواهیم دید
خانم گایان سزاوار خوشبختیه
گاربیس شوهر معرکهای میشه، راستی که به هم میآن
چقدر قدم من خوشیمنه!
اما پاسخ رو خیلی پشت گوش نندازید
این شاخ شمشاد ساکن ولانسه. همین خونه بغلی که نیست
الهی که خدا براشون بسازه، به قول مردم ما...
الهی که موهاشون روی یک بالش سفید شه
من طلبِ شفاهی چنین خیری رو در خیلی ازدواجها شنیده بودم
اما هیچوقت نمیفهمیدم چرا خداوند باید کسانی رو محکوم کنه به این که...
یک بالش رو باهم شریک بشن و روش عرق بریزند!
آزاد، عزیزم!
چقدر متاسف میشدم اگر نمیدیدمت
قلبم لبریز از شادیه، تپیدنش رو حس میکنی؟
تودهی عظیم و ژلهمانند سینههای بزرگ و شل و ول او
تپش قلب او رو با لایههای چربی خفه میکرد
بله، احساس میکنم
کم مونده بود اصل کاری رو فراموش کنم
خانم آراکسی، خانم آنا، تشریف دارید؟
بله، اینجاییم
یادم رفت عکس گاربیس رو بدم بهتون
خودش از این قضیه خبر نداره، این راز کوچولوی ماست
بیا، این رو بده به مادرت، که من دیگه تا بالا نیام
در اون سن و سال، برداشت من از ازدواج محدود بود
و به ریختن بادامهای شکرپوشِ آبی و صورتی...
داخل کیسههای شفاف، خلاصه میشد
حالا میفهمم که [ازدواج] به یک معنا
مزاحمت بیعذر مردیست که از راه میرسید
تا مایه رنجش مادران سهگانهی من بشه
از اون خانم تاکوی هم خوشم نمیآد
چاپلوسیهاش اینقدر چسبناکه که آدم دلش میخواد دستهاش رو بشوره
من هم ازش خوشم نمیآد، اما زن او که نمیخوای بشی
به جای اینکه نقشه ازدواج بریزی، یک کلام بگو سربار ام دیگه
خیلی خوب، از اینجا میرم
اما برای همچین کاری محتاج شوهر نیستم
آنامون رو ببین
قشنگ یک نگاه بکن
با این گیس سفید و فداکاریهاش...
کسی که ازدواج نکرد تا خواهرهاش رو بزرگ کنه
فقط برای اینکه به مادرمون چنین قولی داده بود
تو چیزی به کسی بدهکار نیستی
اما داری پا جای پای آنا میگذاری
زنیتت رو از دست نده
که چند سال بعد مایه پشیمونیته
حرف گوش کن، گایان. با این مَرده یک قراری بگذار
و اگه پسندت بود، دستدست نکن
تا هنوز فرصت هست، برو
من همینجوری که هستم، راضی ام
سری رو که درد نمیکنه دستمال نمیبندند
در مارسی برف میبارید
برفی که در 40 سال گذشته سابقه نداشت
دهنت رو باز کن، زبونت رو درآر و بگو...
بگذار اون پشت رو هم ببینیم
دراز بکش
نفس بکش
نفس عمیق
دوباره
بگو 33، 33
سرفه کن
اگر فقط به صدای یک سینه گوش بدم، راحتتره
شرمنده
سرفه کن، کوچولو
خیلی خوب
دمای تنم چنده؟
نزدیک 38
مادران سهگانهم درباره تب دروغ گفته بودند
«اندکی بیش از 38»
«نه 39«
«که تقریبا 40»
دکتر چی گفت؟
گفت داری بهتر میشی
- هیچ هم اینطور نیست - منظورت چیه؟
تو خونه ما، وقتی چیزی بهتر میشه
بقیه هم بهتر میشن
الان که انگاری همهتون ناخوش اید
سعی کن بخوابی
«ضماد داغِ سوزان، ساعت به ساعت، روزی 24 ساعت»
دکتر فیلبرت تاکید کرده بود که این ضماد باید شبانهروزی مصرف بشه
اون دوران، تنها راه مقابله با بیماری من همین بود
که نوع وخیمی از سینهپهلو به شمار میرفت
ظاهرا، سینهپهلوی خشک هم داریم
اما سینهپهلوی ما...
سروتیبرینوسه
یعنی چی؟
یعنی ریه پر میشه از مایعات، گاهی تا دو لیتر
از قضا باید با سرنگ بیرون کشیده بشه
مگر این که با همین ضماد داغ خشکش کنیم
خشکش میکنیم، آراکسی
سینهپهلوی من، شد سینهپهلوی اونها
ریههای اونها بود که پر از مایعاتی میشد
که میخواستند با ضماد داغ خشکش کنند
مادر، آنا و گایان، مادرهای چندگانه من
هر سه با هم، قلبی رئوف رو شکل میدادند
حالا میفهمم که عشق، در بدو تولد آغاز میشه
دکتر گفت سوزان، تابآوردنیه
تابآوردنی نیست
فقط اولش اینجوریه، بعدش عادت میکنی
ببین، قابل تحمله
روی دست آره، اما روی سینه نه
ببین
حتی روی گونه هم اذیتی نداره
خودخواهی معصومانهی کودکی
تا 300 ضماد بعدی
گونهی گایان رو به عنوان تضمین تحملپذیری سوزش میخواستم
یک شب، دکتر فیلبرت با یک دکتر دیگه اومد
دکتر شارلت
گرچه اسمش به مال کمدینها شباهت داشت
میدونستم که اومده تا ریهم رو تخلیه کنه
با یک سرنگ بزرگ!
میخواید به ریهم تلمبه بزنید؟
چی شد که همچین فکری کردی؟
دست مکانویی که مادرم امروز آورد
شش ماه زودتر
آخه قرار بود کادوی تولدم باشه
و اولین باره که بابام نرفته سر کار
متاسفانه باید مکانو رو پس بدید، رفیق
- میدونی چرا؟ - چون نیازی به تلمبه نیست
زدنمون رو میدونی، نزدنمون رو میدونی، جنابعالی همهچی رو میدونی!
نه، وقتی زدید پشتم
طرف ناخوش صدای خفهای داشت، طرف سلامت صدای پوک
امروز، صدای هر دو پوک بود، پس به نظر درمان شدم
بله، بله، درمان شدی
چهرههای اون شبشون رو به یاد دارم
مادرم با چشمهای خستهش
خاله آنا، با موهای ژولیدهش، که از زمان ناخوشی من شانه نخورده بود
گایان، و چهرهی مغمومش، که با ضماد من سوخته بود
و پدرم، که خیلی شکسته شده بود
انگار که همهشون رو از موزه تندیسهای مومی آورده بودند
و منفصل از واقعیت، نفهمیده بودند که من درمان شدم
پزشکها دوست دارن برنده باشن
اما این بار بُرد با عزم راسخ شما بود
این پیروزی مال شماست، شما بودید که برش گردوندید
دو روز دیگه برمیگردم تا معاینهش کنم
در این فاصله، این تقویتیها رو بهش بدید
و دیگه نیازی به ضماد نیست
بیماری من، جلسه ملاقات با...
خواستگار خاله آنا رو به تعویق انداخته بود
خانم تاکوی بالهی سالانهی خیریه رو موقعیت خوبی میدونست
تا با این ققلساز ولانسی ملاقاتی داشته باشیم
گایانِ ما، دل به دریای این ملاقات سرنوشتساز زد
در حالی که آثار سوختگی ضماد همچنان بر چهرهش بود
و لباسی گشاد به تن داشت که برجستگیهای تنش رو میپوشاند
خیلی خوشحالیم که اینجا پیش شما هستیم!
بگید چه اتفاقی برای گابریس عزیزمون افتاد؟
ترفیع گرفت و مدیر شد
البته که با افزایش حقوق
او متخصص... هیچوقت اسمش یادم نمیمونه
- خودت بگو، گابریس - قفلهای ضد-سرقت
قفل ضد-سرقت چیه؟
یک گام بلند رو به جلوئه
همونقدر جنجالبرانگیز که جایگزینی زنگ برقی با کلونهای قدیمی
آقای واسکن، بفرمایید
خدمت شما، خانم گایان
برای آزاده، وقتی که بزرگ شد، با بهترین آرزوها
این هم برای شماست
این چه کاری بود، آقای واسکن. آخه همینجوری بدون مناسبت...
نفرمایید
کتاب دادن که مناسبتی نمیخواد، مگر جلب دوستی
بگیرید
پس، محض خاطر دوستی
ممنون
کتابها زیبا اند
کمابیش بوی فرانسه میدن
درباره چیه؟
عشق... و مرگ
- پس قصه غمانگیزیه - زیباست، اما غمانگیز
این قفلها برای درهای بیرونی آپارتمانها استفاده داره
ساز و کار قفل شدن با کمک زبانهای انجام میشه
که توپی رو در حالت قفلِ باز نگه میداره
و با فشار کلید به حالت بسته درمیآد
کلید، که از مجرای روزن وارد میشه
با سوزنی برخورد داره که توسط لوله ثابت ایستاده
و تکانش میده تا از سیلندر آزاد بشه
چرخش [کلید] کامل میشه
سنجاق به موقعیت اولیه برمیگرده
بعد از این دیگه نیازی به لمسِ کلید نیست
چون صفحه فلزی همزمان با کلید میچرخه
برقصیم؟
ممنون، اما من نمیرقصم
- حتی یک کوچولو؟ - شما بگو کمتر از یک کوچولو!
خیلی خوب، برمیگردم
ممنون، آنا
باید با چند تا از دوستان سلام و احوال کنیم، که خیلی وقته ندیدیمشون
تا بعد
گاربیس دیگه برنگشت سر میز ما
و دیگه هرگز خانم تاکوی رو ندیدیم
دیدار با شکست همراه شد
و احتمالا مرد ولانسی عروس دیگری یافت
غلط نکنم این درست همون چیزی بود که گایان میخواست
امیدوارم دیگه روی من همچین آزمایشهایی نکنید
بنابراین، گایان تا همیشه دوشیزه ماند
گایان عزیز من
که آرام آرام در خاکسترانگی زمان گذرا حل شد
مگر یک بار، بعدها که
که چهرهاش از حیا گلگون شد
زمانی که برام از کتابِ بارها باز-خواندهای تعریف میکرد
و دکتر واسکن پاپازیان نامی
که در راهپیمایی مرگ، جان سپرده بود
خانم آنتارام
مردم از راه دور اومدند تا در منزل شما قهوه بنوشند
عمدتا اومدند تا آیندهشون پیشبینی بشه
آقای آتامیان، که تحصیلکردهی پاریسه
شما رو نوستراداموس فال قهوه خوانده
این که دیگه اغراقه
آوازه شما بسیار بلنده، آنتارام
چون همه یادشون مونده که چی رو درست حدس زدم
اما اشتباهاتم رو فراموش کردند
خواهش میکنم، خانم آنتارام
خداوندا! در تمام عمرم
اینهمه دگرگونگی اساسی در یک فنجون واحد ندیده بودم
اون هم در یک دوره کوتاه!
یک، دو، سه
دست کم سه دگرگونی میبینم
خوب، یا بد؟
خوب... بسیار خوب
این سه تا نشانه به وضوح آشکار اند
یک، دو، سه
خانم آنتارام پیر، درست پیشبینی کرده بود
همون سال، اول خونهمون رو عوض کردیم
البته، با دکمهدوزی در یک مکان 10 سنتیه که
آدم ثروتی به هم میزنه
همین هم شد که یک مغازه اجاره کردیم، پلاک 168
پیشرفت ما از پلاک 109 به 168
یعنی [جابجایی به] انتهای فریبای خیابانمون
و نام پدرم روی در
برای من، به منزلهی اوج کامیابی بود
پیراهنهای دست-دوز
آزاد
بشقابت رو بده
با این کرکره، همه از خوابیدن و بیدار شدن ما خبردار میشن
همهجور روغنی رو هم امتحان کردم، داخلش زنگ زده
حتما قبلا هم قژقژ میکرده، لابد همه عادت دارند
کارخونه نمیری؟
دیگه کارخونه نمیره
- ناخوشی؟ - هیچ موقع احساس بهبودی نکردم
پیراهن رو با شکر معاوضه کردم
از پسش برمیآیی؟
الان، سه ساله که دارم حلقه آستین میدوزم
هربار رو برمیگردوندم، خاله آنات از نو میدوخت
من هم خودم رو میزدم به ندیدن
تا این که یک روز، دست از نو-دوزی برداشت
فهمیدم که در آزمون خاله آنا موفق شدم
پدرم از کار شبانه در کارخونه استعفاء داد
بالاخره به روال سابق برمیگشتیم
پیشبینی دوم خانم آنتارام محقق شد
و سومین پیشبینی تفالههای قهوه
جلوی سینما ریالتو به وقوع پیوست
میدونی چند بار این فیلم رو دیدم؟ هفت بار!
- یک بار هم با تو میبینم - دیدی بلیتش چنده؟
- نگران نباش - نمیگذارم بلیت من رو حساب کنی
کی گفته میخوام حساب کنم؟ من برای خودم هم پول ندارم.
اون در رو میبینی؟
سینما پشتشه
همچین که فیلم شروع شد، میخزیم داخل
بریم
این چیه؟
پرده اون پشته، این بلندگوئه
قصهش چیه؟
تو سوئد میگذره، خیلی وقت پیش
سفیر اسپانیا میرسه به یک مسافرخانه
اما تمام اتاقها پره
سرایدار بهش پیشنهاد میده که تختی رو
با آقایی که در اتاق آخری ساکنه، شریک بشه
شب خوش، آقایون
حتم دارم که خوب میخوابید، این یکی از بهترین اتاقهامه
- تمیزه دیگه جناب سرایدار؟ - تا حالا که کسی گلهای نداشته
به چند تا از رفقا هم گفتم، اما زیادهروی کردن
حالا در قفل شده، بیا بریم
حالا که قراره از یک تخت استفاده کنیم، باید آشنا بشیم
من دن آنتنیو خوزه میگوئل د لا پرادا هستم
کنت پیمنتال، شوالیه امپراتوری مقدس روم
پیک مخصوص شاه فیلیپ اسپانیا
- من کنت دونا ام - کنت، ارواح خیکت، فقط صبر کن!
لباستون رو سبک نمیکنید؟
چرا، من...
گوش کن، دارن لخت میشن
یک مهمیز
یکی دیگه
چکمه اول
چکمه دوم
کمربند
موی بلندی از زیر کلاه میافته
بالاپوشش رو درمیآره
او گرتا گاربوئه، زیباترین زن جهان
به شگفتی سفیر گوش کن
البته
باید هم اینطور میشد
حدس زده بودم
راستی که زندگی، شکوهمندانه دور از چشمداشت است
حالا او رو هل میده روی تختخواب پردهمند
و پرده رو میکشه
پس ما هیچی نمیبینیم؟
به چشم هیچ، اما توی ذهن تا دلت بخواد
صبح روز بعد، با دقت گوش کن
چه میکنی؟
داشتم این اتاق رو به یاد میسپردم
در آینده، در خاطرم
بسیار در این اتاق زندگی خواهم کرد
بعد از گاربو، با خودم گفتم
«بزرگ که شدم، فیلم میسازم»
با همون چند کلام، امید همه نقش بر آب شد
گولتون زدم، هان؟ شوخی کردم
میبینی که، خندهمون بند نمیآد
باید هرچه از دهنم درمیاومد میگفتم تا فضا رو تلطیف کنم
همین کار رو هم کردم، بی این که خیلی فکر کنم
حقیقت اینه که
من اهل صنعت ام و میخوام مهندس نیروی دریایی بشم
مهندس؟ چقدر عالی
نیروی دریایی؟ یعنی سر و کار داشتن با کشتی. این پسر شنا هم بلد نیست
دریانوردی کار بقیهست. او فقط کشتی میسازه
- اما خب باید سوار کشتی هم بشه - آره، وقتی که بزرگتر شد...
ساکت!
آزاد، دوباره میگفتی مهندس چی؟
مهندس صنعت و نیروی دریایی
اون کلمات در نظر پدرم، مثل یک سمفونی بود
سمفونیی که اثر خوبی روی خانواده میگذاشت
ماه اکتبر، سنت هیلاری رو با یک بیتفاوتی دو-جانبه، ترک کردم
مدرسهای که برای شغل آبرومندانهی مهندسی تدارک دیده شده بود
پنج ساعت از شهر ما فاصله داشت
گفته بودم «فقط یک چمدان» و در ادامه، به نفع خاله آنا:
«اگر دو تا یا بیشتر بشه، یکی رو شانسکی برمیدارم و میرم»
همهچیز داخلشه
مدارک، تمبر
شماره تلفن همسایه
اگه چیزی لازم داشتی، به آقای آنزانی زنگ بزن
تا فورا به ما بگه
پول تو جیبی رو هم که، میدونی کجاست
هرچی میخوای بردار
اگه هنوز اون صندوق رو یادمه، جعبه کوچکی که حامل تمام پساندازمون بود
به خاطر همون حرفهای سادهایه که اونموقع زده شد
«هرچی میخوای بردار»
آه، مادر کودکیهای من، هیچوقت چیزی بیش از اون برنداشتم
شاید به خاطر این که، با درایتی عظیم
همیشه من رو با اون جعبه تنها میگذاشتی
نه کسی میدونست چقدر داخل جعبهست، نه این که من چقدر برداشتم
بریم تا از قطار جا نموندیم
همه رو ببوس
باید مثل آدمهای اینجا روبوسی کنیم، یا به رسم خودمون؟
مگه اینجا چطور هم رو میبوسند؟
پس، به رسم خودمون
ما فقط در بعضی مناسبات همدیگر رو میبوسیدیم
وقتی کسی میرفت یا میاومد، موقع تولد، کریسمس...
اما به بوسههایی جانانه، و سرشار از عشق
که تمام احساساتمون درش متجلی بود
خب، خاله آنا، آخرین توصیههاتون رو میشنویم
توصیهای ندارم
فقط اینکه...
خیلی لاغر برنگردی ها، چون برای برگردوندن چند کیلو...
راستی، خاله آنا
محض محکم کاری پیشاپیش چند کیلو رو برام گذاشتید؟
این تو چیه؟
- کمترین مقدار ممکن - چقدره؟
تمام تلاشم رو کردم
گفتی فقط یک چمدون
یعنی سه چمدون رو یکی کردید؟
آره، اما قطار میآردش
خب تا قطار و از قطار هم هست. چرا شما باید زحمتش رو بکشید؟
خب نوبتی میآریم، بیا بریم
از مغازه که درآمدم
میدونستم دیگه هیچ چیز مثل سابق نخواهد بود
با کودکی بدرود گفتم، با خانه، و سه مادرم
بیا، آزاد. بجنب
سوار شو
خداحافظ، مهندس! باید کلی پیراهن بدوزی، آقای زاکاریان
میدوزیم آقای آنزانی، میدوزیم
دبیرستان. آمادگی برای دانشگاه
طبعا
امیدوارم که این روز اولی، آفتاب دربیاد
اما خب، آب و هوا که گوش به فرمان ما نیست
بابا، بهتره بری تا از قطارت جا نموندی
آره، میرم
وایستا، یک چیز مهم رو داشت یادم میرفت
بیا
هرروز لباسهات رو عوض کن، هرچی بخوای داخل چمدون هست
یکشنبه بعد که اومدم، رختچرکهات رو بده من
تا یکشنبه بعدش، شسته و اتو-شده تحویلت بدم
امضاء خاله آنا
حرف او شد، گفت این بورکهای داغ رو بدم بهت
داغ بودند ها، ولی خب سرد شدند
نمیشه بهش بگی من رو تا چندی فراموش کنه؟
نمیشه. نمیشه که به زمین بگی نچرخ
یا به خورشید بگی درنیا، و به باران بگی نبار
خاله آنا هم همینه دیگه
خب
بدرود، مهندس. مراقب خودت باش
پدر هیچ چیز رو فراموش نگرد
مگر، باز کردن چترش
زیر بارانی که او رو خیس میداد
خوابگاه
- زاکاریان تویی؟ - بله
من وارتانیان ام، سال 4م
وارتانیان! عین زاکاریان! ما مال یک قوم بودیم
گنجهت باید اونجا باشه
عمرا بتونم اینهمه رو جا بدم
- اینجا رو باش! - یکی بردار
نه، یک روز دیگه بهم تعارف کن
یکی بردار. خالهم کلی برام فرستاده
گل سرخ
مال تو
نهار
9 جولای. پایان سال تحصیلی
تازه رسیدم سال دوم
«مهندس نصفه و نیمه» معنایی نداره
یا مهندسی یا نه. باقیش اراجیفه
زاکاریان!
ملاقاتی
نمیگم «سال دیگه میبینمت»
چون میدونم که تو آزمون ورودی قبول میشی
امیدوارم
اما دلم برای مرباهای خاله آنا تنگ میشه
بهش میگم. همچین غرق مربات کنه که مریض بشی!
میبینمت
تمام سال، بارانی یا آفتابی
پدرم یک وعدهی ملاقات رو هم از دست نداد
هر هفته برام لباسهای تمیز و اتو-شده میآورد
و یک بسته خوراکی خانگی
بعد میرفت، با قوز پشت، و شادمان از دیدار کوتاه
که هر بار پنج ساعت وقت میگرفت، هم رفت و هم برگشت
چی شده، آپکار؟ بابام ناخوشه؟
نه، نیست. خودش که میگه وقت برای ناخوشی نداره
من این حوالی کار داشتم
بهش گفتم حالا که اونجا کار واجب دارم
یک سر هم به تو میزنم
حال من هم خوبه، ممنون
شرمنده. از آسایشگاه مرخص شدی؟
آره، تحت مداوای پزشکی و با یک ریهی ناکار
الان امیدم به ریه یدکیه
اما مُسری نیستم، وگرنه که نمیاومدم
یالا، بیا بریم
من میآرم
کمرت رگ به رگ بشه، باید بگذارم از شهر برم
یک لحظه صبر کن تا نفسم جا بیاد
الانه که اون یکی ریه هم از دست بره
- پس بگذار خودم بیارم - عمرا
بگذار یک کم دیگه هم صبر کنند
میدونی، شاید به زبون نیارن، اما دلشون بدجوری برات تنگ شده
دل من هم تنگ شده
انگار که تمام صفای خونه رو با خودت بردی
هر روز، میرم جلوی مغازه
تا جنسی رو که باید برسونم تحویل بگیرم
نه خندهای هست، نه ترانهای
فقط سرهای خمیده که مشغول دوزندگی اند
پاشو بریم،
تحویل درب منزل
- من دیگه باید برم - شام بمون، آپکار
امروز نه. این لحظات مختص خانوادهست
پس خدا نگهدار، میبینمت
خاله آنا
خاله آنا؟
خاله آنا کجاست؟
اخبار غمانگیزی برات داریم، آزاد
خاله آنا از پیش ما رفته
رفته؟ کجا رفته؟
سوال مسخرهای بود
خاله آنا هیچوقت هیچکجا نمیرفت
گمونم این رو گفتم تا زمان بخرم، برای پشت گوش انداختن واقعه
با تمام وجود، دعا میکردم تا کسی برای در آغوش گرفتنم نیاد
کسی برای بوسیدن و دلداری دادنم نیاد
متوجه مقاومت پنهانی من شدند
و کسی ادا و اصول بیفایدهای از خود نشان نداد
چرا به من نگفته بودند؟
چه فایده؟ فقط از امتحاناتت میافتادی
تازه... خود او هم راضی نبود
- برای همین آپکار رو فرستادید؟ - بله
نمیخواستم تو سالن ملاقات مدرسه چیزی بگم
مریضی خاله چی بود؟
مریض نبود
یک شب گفت:
«حالم خیلی خوش نیست»
«بهتره برم بخوابم»
از اونجایی که عادت داشت دیرتر از همه بخوابه
اتاق به اتاق، این پا و اون پا میکرد
گفتیم صبح که شد پزشک خبر کنیم
اما بیدار که شدیم
کار از کار گذشته بود
پس مرگ این ریختی بود
تا اونروز صبح، غمی بود که دیگران رو متاثر میکرد
آدمهایی که نه میشناختم، نه دیگر میدیدم
برای نخستین بار، مرگ قلبم را فشرده بود
درخت آنا-نامِ من، ریشهکن شده بود
داخلش چیه؟
کمترین مقدار ممکن
چقدر؟
تمام تلاشم رو کردم
همیشه همین بود
عمرش رو برای نهایت تلاش در راه دیگران گذاشت
یک شب هم، گذاشت و رفت. بی اینکه آزارش به کسی برسه
به سبک خاله آنا از دنیا رفت
برای کاستن از درد طاقتفرسایی که قلبم رو سُفته بود
سعی کردم جدایی رو به یک جزء روزمره تقلیل بدم
باید به وارتانیان نامه بنویسم
و بهش بگم دیگه خبری از مربای گل سرخ نیست
بدون چاشنیهایی که دیگه اسمشون رو از زبون خاله آنا نمیشنوم
کبابهامون دیگه اون عطر و طعم سابق رو نخواهند داشت
چاشنی زندگی چیه؟
گیاه شیطان رو از کجا چیده بود؟
یا گیاه سهگانه؟
گیاه بلع، گیاه مقدس و گیاه قلب
تا همیشه راز و رمز خودشون رو حفظ میکردند
هر قابلمه، خاطرهای از معجزهای پرطروات داشت
و همچین از دروغهای محبتآمیز خاله آنا
«ظرف رو پاک کنید، من غذا خوردم»
و دستورات زنندهی او...
«یک تکه دیگه بردار، آزاد» «اینقدر تند نخور»
«آزاد، کاپشنت رو یادت نره»
آزاد، آب یخ نخور!
فرانسه هشت ماهی درگیر جنگ بود
جنگی بدون خشم عیان
و نابودی خونبار
جنگ عیسی به دین خود و موسی به دین خود
که در نهایت به جنگ زرگری معروف شد
صدای آژیرها روزی یک بار بلند میشد
در ساعتی مشخص، محض خالی نبودن عریضه
و فرماندهان ارتش همچنان گزارش میدادند
که مطلب قابل گزارشی در خط مقدم نیست
در شمال، حوالی نارویک، تحرکاتی بود
اما برای ما جنوبیها
آنجا سرزمین دوردستی بود، و همیشهی خدا یخزده
در طی دوران مدرسه و چهار سال دبیرستان
با شادمانی از شمار گذشتهای این پلهها را پایین آمدم
تا به تجدید دیدار با خانواده برسم
ژوئن 1940 بود که تحصیلاتم کامل شد
سلام به همگی
تویی، آپکار!
بفرمایید، درست شد
بنشین، آپکار، بفرما...
نه، بلند نشید. من غذا خوردم
باید عجله کنم. به آقای آواکیان قول دادم که برم
رادیو چهش بود؟ سه هفتهست اونجاست
دو تا سرپوشش باید عوض میشد، چند تا قطعهش هم تعمیر میخواست
دل و رودهش رو خیلی یادم نیست
یک تعمیر کلی میخواد
خب، مهندس، امتحاناتت 24م شروع میشه؟
ساکت! بگذارید ببینیم چی میگن
بعد از تسلیم بلژیک
و تخلیه دانکیرک توسط ارتش بریتانیا
ماشین جنگی آلمان، با 138 بخش خود
به قلب فرانسه میزند
دولت فرانسه تا بندر بردو عقب نشسته
آلمانیها وارد پاریس شدند
و ورماخت در شانزلیزهی متروک، گام برمیدارد
با امتناع از مذاکره با آلمانها
نخستوزیر، پل رنو، از سمت خود استعفاء داد
با رویارویی با شکست قطعی
مارشال پتن کابینهای جدید را معرفی کرد
نمیشه که!
این مزخرفات چیه!
قبل از خراب شدن رادیو، میگفتند که مطلب قابل گزارشی نیست
در این خلال، آلمانها هلند و بلژیک رو فتح کردند...
و حالا در فراسنه اند
مارشال پتن، رهبر فرانسه
امشب سر ساعت 9، با مردم سخن میگوید
مردان و زنان فرانسه، در پاسخ به ندای رئیس جمهور
امروز موافقت خود را مبنی بر هدایت دولت، اعلام کردم
با علم به برخورداری از اعتماد مردم
خودم را دربست وقت تسکین آلامِ فرانسه کرده ام
اینک با قلبی پردرد به شما اعلام میدارم
که باید تسلیم شویم
امشب با دشمن سخن گفتم
تا بپرسم که آیا حاضر اند با من...
همچون سربازان، پس از نبرد و با افتخار
در باب شیوههای پایان دادن به خصومتها مذاکره کنند
باشد که تمام فرانسویها، در این ساعت دشواری
از دولت من حمایت کنند
باشد که آلام خود را فرونشانند
تا ایمانشان به سرنوشت کشور محفوظ بماند
آن شب، پلاک 168 خیابان پارادیس
اشک اندوه فرومیچکید، در سوگ شکست
اما به قرینه، و با نسبتی نامعلوم، اشک شادی نیز در کار بود
از برای پسری که به جنگ نمیرفت
خبری نشد؟
گفت نتایج تا ساعت 2 درمیآد
حالا میتونه 1:45 باشه، میتونه 2:30
حالا که 10 دقیقه گذشته. جای نگرانی نیست
گفت «به محض اینکه نتایج رو گرفتم، زنگ میزنم به آقای آنزانی»
الانهاست که از مغازه بزنه بیرون و داد بکشه:
«آقای زاکاریان، تلفن»
البته اگه تلفنش کار کنه
خب چرا نکنه؟
چون گاهی نمیکنه
چراش رو که به ما نمیگن، فقط کار نمیکنند!
کجا میری؟
برم تلفن رو ببینم. اگه بوق بخوره، کار میکنه
اومد!
- چطوره، آزاد؟ - بعدا بهتون میگم
در یک دقیقه
پنجاه ثانیه
چهل ثانیه
سی ثانیه
میتونستم بگم «آقای آنزانی»
به پدرم بگید قبول شدم
اما، یعنی واقعا اسم خودم رو توی فهرست دیده بودم
یا اینکه اینقدر مشتاق بودم
که خودم رو قانع کرده بودم اسمم توی فهرست بوده؟
یک سکه تلفن و یک آبجو
ممنون
خواهش میکنم بمون. مزاحم نیستی
- خوشحالی ها. قبول شدی؟ - از کجا فهمیدی؟
با یک نگاه، ناامیدی، شادی، اوهام نقش بر آب
همهش رو میشه از چهرهت خوند
اسمش مادلین بود
افسون محوشدهی ابریشمی کهنه رو داشت
همچنان که منتظر تلفن بودم
از موسیقی محبوبش برام گفت
و از رمانها و فیلمهای مورد علاقهش
جای آدمها در باجه تلفن عوض میشد، همچنان که مادلین به صحبت ادامه میداد
و بر آتش زیر خاکستر قلب تنهاش میدمید
و من جرئت نداشتم بپرم وسط حرفش
بعد یکباره گفت
میدونی، هیچ آسون نیست، من تنها زندگی میکنم
و این یک محرمانهی دیگه بود، بعد اضافه کرد
میدونی؟ بهت اعتماد دارم
و این یک دعوت آشکار بود
یک لحظه...
من باید یک تماس بگیرم
- من حساب میکنم - ای بابا...
یک آبجوی شادانه که هدیه نیست، محض دوستیه
دفتر تلفن مارسی رو دارید؟
سخته بخوام برای هر شهر رو جداگانه داشته باشم
کودکی و بزرگسالی من با تابوهای کلامی گذشته بود
من جمله در مسائل جنسی
که ذکرش هیچوقت در میان نبود
چیز ممنوعی هم در کار نبود
اما به قوانین نانوشته احترام میگذاشتم
از فکر دیده شدن با یک خانم سرخ میشدم
حتی در همین شهر که کسی رو نمیشناختم
حس میکردم همه حدس میزنند که ما چه در سر داریم
- خیلی تند راه میرم؟ - نه
چرا، همه همیشه میگن: «مادلین، آرامتر»
یادمه که در "پاساژ د کُردلیه" زندگی میکرد
من هیچ تجربهای از اتاقهای کرایهای یا هتلها نداشتم
امیال من تا اونموقع ارضاء شده بود با
آغوشهای کوتاه دم صبح در ایوانها
یا در کوچههای بنست، بین دو چراغ برق
و معمولا باز شدن یک در، یا گذشتن یک رهگذر
مزاحم ما بود
نایست اونجا، بنشین
این اولین بار بود که در یک اتاق واقعی بودم، با یک تخت واقعی
و زنی که برای برهنه شدن عجلهای نداشت
و دری که قفل میشد
با یک نوشیدنی چطوری؟
- [شراب] پُرت؟ - نه، ممنون
- فقط یک جرعه - نه، بی تعارف
درباره من فکر بد نکنی. قبلا هیچ مرد جوانی رو اینجا نیاوردم
- باور میکنی؟ - البته
آدم میتونه احساس بکنه
در واقع، تنها چیزی که احساس میکردم بوی تند پخت و پز بود
که او سعی میکرد با بوی عطر، از شدتش بکاهه
و قدری از هر دو به مشامم میرسید
من که اصلا اسمت رو هم نمیدونم
ژان-پاول
اسم اصلیم سیاههای از سوالات رو به دنبال داشت
آزاد؟ چه قشنگ! حالا یعنی چی؟
مال کجاست؟ ارمنستان کجاست؟
و بعد باید 2500 سال تاریخ رو شرح میدادم
و من برای همچین کاری اونجا نبود
ساعت هشت
شرمنده آقای آنزانی، شما رو هم اینجا نگه داشتم
طوری نیست، یک کم دیگه میبندم
بیفایدهست
زنگ نمیزنه
شاید فرصت نکرده زنگ بزنه
شرط میبندم سوار قطاره
قطارش که چند ساعت پیش رسید
گمونم مردود شده
و روش رو نداشته که زنگ بزنه و بگه «آقای آنزانی، به پدرم بگید افتادم»
برمیگرده
اما خدا میدونه کِی؟
خاله و مادرش ناخوش و پریشون اند. من هم همینطور
به هر حال
از کمک شما ممنون ام
این چه حرفیه
- میری؟ - باید برم، وگرنه از قطار جا میمونم
گمانم مادلین مغلوب احساسی شدید بود
حسرت از دست دادن جوانی، در چشمانش جاری شد
آرایش سستش تنها سن و سال شریک مرا پررنگ کرده بود
به زودی میبینمت
مادلین به خوبی میدونست که «زود» به معنای «هرگز» بود
عیب نداره، سال دیگه قبول میشی
قبول شدم... نتونستم زنگ بزنم
از قطار جا موندم، توضیح میدم، اما قبول شدم
هیچوقت به موفق شدنت شک نکردیم، هیچوقت!
حتی فکرش رو هم نمیکردیم
اما میدونی که مادرت و خالهت...
اگه پنج دقیقه هم دیر برسی...
شروع میکنند خیال کردن تصادف ماشین و قطار...
کلهشون پر از فجایعه
بریم از نگرانی درشون بیاریم
البته...
دلمون گرم بود که اسمت در فهرست خواهد بود
اما خب دونستنش یک چیز دیگهست
برای همین میخواستیم بهت بگیم که امشب
هدیهای فوق العادهای به ما دادی
ما قبول شدیم!
برگشتند! قبول شده!
رز! پسر زاکاریان قبول شده!
حالا که دیگه جای نگرانی نیست، من میرم
هیچ به دلم بد راه ندادم، میدونستم همهچی به خیر و خوشی میگذره
نه، اصلا هم نگران نبود
فقط میخواست زیتونها رو با باسنش بچلونه
حرف زدن موقرانهی تو
هیچوقت برام عادی نمیشه
میدونم
شام بمون
کجا میری؟
سر کار
من پسر مهندس ندارم که میلیون میلیون برام خرج کنه
ما غذا خوردیم
قدر 15 نفر تداریک دیدیم
درسته
توجه! ساکت
چند وقته این بطری رو داریم؟
فقط خاله آنای طفلی خبر داشت
گذاشته بود برای یک مناسبت حسابی
اگه اینجا بود
مطمئنا دوست داشت که همین امروز بازش کنیم
حواست باشه کجا رو نشونه میگیری، وگرنه چراغها رو داغون میکنی
این همه جنجال برای چیه؟ شامپانی، واقعا که!
آشامیدنی نیست
چی شده؟ سر چی دست به یکی کردید؟
یک یادگاری کوچولو از طرف سه تامون. الهی که خوشیمن باشه
امکان نداره!
چرا، طلای واقعیه
منظورم اینه که، معرکهست
زیباست
مادر بیستسالهی من...
هیچوقت اون تصویر چشمگیر رو فراموش نمیکنم
همچین که از حلقهی خودم تعریف میکردم، دیدم که حلقه تو سر جاش نیست
حلقهی درشت عروسی، که همیشه دستت بود
حلقهی پدرم هم سر جاش نبود
اون شب، فهمیدم که قیمت حلقهم چقدره
نگران بودیم مبادا خوشت نیاد
سخن توی گلوم خشکید
برای شکستن طلسم قید و بندهای احمقانهم
و واهمه از این که مبادا به وراجی احساساتی بیانجامه
شروع کردم به رقصیدن، تا اینکه سرم گیج رفت
یادمه که چطور میرقصیدیم
و، طی مدتی که رقصیدیم، جنگ محو شد
ماه، بیتفاوت به مقرارت خاموشباش
بر شهر خالی از نور میدرخشید
یادمه که اون تکهی طلا، منقش به حروف اول نام من
همچنان بر انگشتم سنگینی میکرد، با تُنها عشق
مادر، آنا، گایان
مادران چندگانهی من
و تو، پدر، سلحشور سالهای دور
به یاد دارم که چقدر در کنار هم خوشحال بودیم
در خیابان پارادیس، که ابدیت را به ما وعده میداد
همچنان که موهای خاکستری تو
پیشاپیش، گورستان را، در فصل بهار
Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.