All language subtitles for My.Dead.Friend.Zoe.2024.1080p.Digimoviez

af Afrikaans
ak Akan
sq Albanian
am Amharic
ar Arabic
hy Armenian
az Azerbaijani
eu Basque
be Belarusian
bem Bemba
bn Bengali
bh Bihari
bs Bosnian
br Breton
bg Bulgarian
km Cambodian
ca Catalan
ceb Cebuano
chr Cherokee
ny Chichewa
zh-CN Chinese (Simplified)
zh-TW Chinese (Traditional)
co Corsican
hr Croatian
cs Czech
da Danish
nl Dutch
en English
eo Esperanto
et Estonian
ee Ewe
fo Faroese
tl Filipino
fi Finnish
fr French
fy Frisian
gaa Ga
gl Galician
ka Georgian
de German
el Greek
gn Guarani
gu Gujarati
ht Haitian Creole
ha Hausa
haw Hawaiian
iw Hebrew
hi Hindi
hmn Hmong
hu Hungarian
is Icelandic
ig Igbo
id Indonesian
ia Interlingua
ga Irish
it Italian
ja Japanese
jw Javanese
kn Kannada
kk Kazakh
rw Kinyarwanda
rn Kirundi
kg Kongo
ko Korean
kri Krio (Sierra Leone)
ku Kurdish
ckb Kurdish (Soranî)
ky Kyrgyz
lo Laothian
la Latin
lv Latvian
ln Lingala
lt Lithuanian
loz Lozi
lg Luganda
ach Luo
lb Luxembourgish
mk Macedonian
mg Malagasy
ms Malay
ml Malayalam
mt Maltese
mi Maori
mr Marathi
mfe Mauritian Creole
mo Moldavian
mn Mongolian
my Myanmar (Burmese)
sr-ME Montenegrin
ne Nepali
pcm Nigerian Pidgin
nso Northern Sotho
no Norwegian
nn Norwegian (Nynorsk)
oc Occitan
or Oriya
om Oromo
ps Pashto
fa Persian
pl Polish
pt-BR Portuguese (Brazil)
pt Portuguese (Portugal) Download
pa Punjabi
qu Quechua
ro Romanian
rm Romansh
nyn Runyakitara
ru Russian
sm Samoan
gd Scots Gaelic
sr Serbian
sh Serbo-Croatian
st Sesotho
tn Setswana
crs Seychellois Creole
sn Shona
sd Sindhi
si Sinhalese
sk Slovak
sl Slovenian
so Somali
es Spanish
es-419 Spanish (Latin American)
su Sundanese
sw Swahili
sv Swedish
tg Tajik
ta Tamil
tt Tatar
te Telugu
th Thai
ti Tigrinya
to Tonga
lua Tshiluba
tum Tumbuka
tr Turkish
tk Turkmen
tw Twi
ug Uighur
uk Ukrainian
ur Urdu
uz Uzbek
vi Vietnamese
cy Welsh
wo Wolof
xh Xhosa
yi Yiddish
yo Yoruba
zu Zulu

Original subtitles

‫« زوئی، دوست بی‌جان من »

‫[افغانستان]

‫ارائه شده توسط وبسایت دیجی موویز ‫.:: DigiMoviez.Com ::.

‫دیجی موویز در شبکه‌های اجتماعی ‫DigiMoviez@

.: ترجمه از حسین فلاح و آرمان اسدی :. ‫.:: Arman333 & Hossein_Hidden ::.

‫نه!

‫فکر می‌کردم درستـش کردی!

‫زوئی

‫- بیخیال ‫- شرمنده. بیا.

‫اوه بیخیال کاپیتان آمریکا، ‫توی منطقه جنگی هستیم

‫فقط... یکم زندگی کن. ‫بهرحال که کسی

‫قرار نیست بیاد اینجا سراغ‌مون

‫- اوه لعنتی، لعنتی، لعنتی! ‫- هیس!

‫- لعنتی! ‫- گندش بزنـن!

‫تُف توش

‫سلام رامیرز

‫می‌بینم که این بلوز خیلی بهت میاد

‫وای خدا. چقد تو نفرت انگیزی.

‫سلام چارلز!

‫مثل همیشه زیبا

‫اهمم

‫چی می‌خوای لوئیس؟

‫اوه، گروهبان شپرد توی راهـه

‫- جدا؟ ‫- آره

‫خوبه، باشه. ‫برو گمشو لوئیس.

‫ای خدا! فقط می‌خواستم کمک کنم

‫گمشو میگم!

‫- میشه بهت زنگ بزنم؟ زنگـم می‌زنی؟ ‫- نه!

‫خیلی خب

‫نه، نه، نه، ‫وایسا، وایسا

‫بذار اول آهنگ رو تموم کنیم، ‫می‌تونم درستـش کنم

‫- زوئی ‫- می‌تونم درستـش کنم

‫می‌تونم، می‌تونم. ‫فقط بذار انجامـش بدم

‫و فکر کنم اگه این رو اینطوری نگه دارم...

‫دارمـش، دارمـش، درست شد. آماده‌ای؟

‫[برگرفته از یک داستان واقعی]

‫واقعاً به نظرت ونتورا رو به خاطر چندتا خراش

‫هوایی بردن بیمارستان؟

نزدیک بود منفجر بشه

‫فقط امیدوارم که چیزاش

‫اوکی باشه...

‫می‌دونی

‫- اورگان‌های داخلیـش؟ ‫- نه، سینه‌هاش

‫سینه‌های معرکه‌ای داره

‫ممکنه اختلال استرس پس سانحه ‫گرفته باشه و تراپی بخواد

‫اما حداقل سینه‌هاش خوبن

‫آره

‫اونا مهمـن

‫میشه یه چیزی رو بهم قول بدی؟

‫میشه بهم قول بدی که اینطوری...

‫بگا نریم؟

‫خیلی آسونـه

‫طالبان دستـش به این نمی‌رسه

‫بیخیال

‫نه، منظورم از نظر ذهنیـه

‫تو الانـش هم ذهنت کلاً بگاییـه

‫چی میگی پس؟

‫مریت، جدی میگم!

‫چی میگی؟

‫دارم میگم اگه دیدی که درگیر

‫استرس پس از سانحه

‫تراپی گروهی مزخرف

‫یا هر نوع تراپی دیگه‌ای شدم

‫اجازه داری که بزنی منو بکشی

‫خب، پس همه هستیم؟

‫خوبه

‫کی می‌خواد شروع بکنـه؟

‫جیمز

‫آه...

‫جیمز

‫گروهبان، نیروی دریایی

‫2004، استان انبار در عراق

‫کارمون این بود که بمب‌های کنار جاده‌ای

‫و افرادی که کارشون گذاشته بودن رو پیدا کنیم

‫- چه داستان باحالیـه، دادش ‫- هیس!

‫مریت؟

‫همه‌چی مرتبه؟

‫اهمم. ‫بله جناب.

‫ادامه بده، جیمز

‫احساسات بیهوده و منفی‌ای

‫که از اون دوره دارم سعی می‌کنم ‫ازشون گذر کنم

‫شامل...

‫وای خدای من

‫جیمز، باشه، باشه

‫ما خیلی بالاتر از این نیستیم

‫که بشینیم اینجا وای بر من کنیم؟

‫یعنی ما به قدرتمندترین نیروهای مسلح تمام دوران ملحق شدیم

‫و از تخمی‌ترین جنگ تمام دوران نجات پیدا کردیم

‫که درب و داغون بگیریم بشینیم اینجا

‫و بگیم وای احساساتـم خدشه دار شد؟

‫نه! لعنتی!

‫جمع کنید خودتون رو! ‫ای خدا!

‫اَه!

‫- بیا از اینجا بریم بیرون ‫- ساکت باش

‫- دارم گوش می‌کنم ‫- مریت؟

‫شرمنده

‫من خیلی... ‫من خیلی...

‫شرمنده‌ام، جیمز

‫شرمنده جیمز. ‫ادامه بده.

[فرم گزارش‌ خدمات تراپی گروهی]

‫آفرین

‫نمی‌تونم امضاش کنم

‫من که اینجا بودم

‫آره اینجا بودی، به صورت فیزیکی

‫اما داستانـت رو تعریف نکردی

و به داستان‌های بقیه هم توجه نکردی

‫همه‌ی ما گذشته‌ای داریم

‫مریت، تو فکر کردی که تنها کسی هستی

‫که دلت نمی‌خواد درموردش صحبت کنی؟

‫عزیزم، رسیدی خونه!

‫ساعت 8 صبحه

‫می‌دونی چرا مردم از دونده‌ها متنفرن؟

‫شکم صاف؟ ‫پاهای خوش فرم؟

‫خودخواهانه‌ست. ‫ورزش خودخواهانه‌ایـه.

‫من باید چه غلطی بکنم

‫موقعی که میری بدوئی؟

‫می‌تونی روی پازلمون کار کنی

‫پسر. اون یارو مشاورِ اداره امور سربازان پیشین ‫عجب عوضی‌ایـه

‫اهمم

‫یه ایده معرکه به ذهنم رسید

‫دوباره مَش تماشا می‌کنیم

اما همزمان باهاش مسابقه مشروب‌خوری می‌ذاریم

‫لعنتی! این یعنی بدت هم نمیاد

‫چرا همیشه تماس تصویری می‌گیره؟

‫خیلی عجیبـه

‫- سلام مامان ‫- صحبت کردن

‫با مادرت انقد ترسناکـه؟

‫نه، مامان...

‫چین چطوره؟

‫من توی هنگ کنگ هستم، عزیزم

‫- فرق دارن ‫- جداً فرق دارن؟

‫آخه قبلاً خودمختاری محدودی داشتن

‫خب، کار انبار چطور پیش میره؟

‫زندگیـت چطور پیش میره؟ دوست پسر داری؟

‫دوستی داری؟

‫مامان، خواهش می‌کنم. ‫بس کن.

‫مطمئنـم چون چیزی لازم داری زنگ زدی

‫من مادرتـم، اجازه دارم که ‫درمورد زندگیـت سوال بپرسم

‫باشه، خب بابت چی زنگ زدی؟

‫یه چیزی نیاز دارم

‫- می‌دونستم ‫- می‌دونستم!

‫قضیه پدربزرگـت دیلـه

سرگردون پیداش کردن

‫منظورت چیه سرگردون؟

کوآن رفته خونه‌ی خودش، دیده اونجاست

‫بردتـش به بیمارستان

‫- خب، پس حالـش خوبه ‫- نه، اون..

‫الان بهت گفتم که پدربزرگـت توی بیمارستان بوده

‫تو چتـه؟

‫باشه، مامان، من...

‫شرمنده

‫باید برم

‫نه، نه، نه

‫ازت می‌خوام که بری اونجا

‫می‌خوام که بری به برکه و یه سر به پدربزرگـت بزنی

‫و مطمئن بشی که حالـش خوبه

‫بوی مداد شمعی میده

‫- مریت؟ ‫- نمی‌تونم. من...

‫رفتم توی یک گروه جدید

‫- اوه ‫- توی اداره امور سربازان پیشین

‫مثل تراپی و مشاوره؟

‫چیزی شده؟

‫نه، من...

‫خودم انتخاب کردم

‫مشکلی نیست، چیزه...

‫فکر می‌کنم واقعاً

قراره کمکـم کنـه ‫اما نمی‌تونم هیچ جلسه‌ای رو نرم، وگرنه...

‫خبر معرکه‌ایـه، واقعاً هست

‫خودم یه فکری برای پدربزرگـت می‌کنم

‫واقعاً بهت افتخار می‌کنم مریت، ‫جدی میگم

‫می‌دونم اگه پدرت بود هم افتخار می‌کرد

‫خیلی خب مامان، من باید برم. ‫دوستـت دارم.

‫دوستت دارم

هنوز جوابی بهت ندادن؟

‫نه

‫احتمالاً اصلاً نمی‌تونم واردش بشم

‫بیخیال. مریت، ببین.

‫به نظر من که دانشگاه مزخرفه ‫و بی‌فایده‌ترین چیزه

‫اما تو هرکار که بخوای می‌تونی بکنی

‫پس اگه می‌خوایـش، به دستـش میاری

‫تو باهوش‌ترین آدمی هستی که می‌شناسم

‫چهار شانزده

‫بذار ببینم وارد چه رشته‌ای می‌تونی بشی

‫هیپ هاپ دهه نود، ‫توش خوبی

‫علوم الوار، همچین چیزی هست؟

‫آره

‫شاید، آره

‫می‌دونی، چون خانواده‌ات صاحب

‫یه مزرعه‌ی درخت کریسمس هست

‫بخاطر تجارت خانوادگی گفتم

‫می‌تونی خیلی خفن بگردونیـش

‫خودت بعد از اینجا چیکار می‌کنی؟

‫نمی‌دونم

‫می‌دونی، می‌تونی یه کار حماسی بکنی

‫اهمم

‫باشه. حتماً.

‫خیلی خب. ‫فکر کردم که برای امروز

‫یه چیز متفاوت رو امتحان کنیم

‫توپ رو دنبال کنید

‫مسخره‌ست، اما با توپ بازی می‌کنم

‫سلام. اسمـم ایژا هست

‫توی نیروی زمینی یه کاپیتان بودم

‫آم...

‫تو تمامی واحد‌هایی که خدمت کردم ‫تنها زن بودم

‫توی اولین اعزامـم

‫اجازه نداشتم توی جایی که گروهـم

‫می‌خوابه بخوابـم، و...

‫بخاطر این بود که زنـم

‫و واسه همین برای مأموریت هدف‌گذاری‌مون

‫باید هر روز شش ساعت رانندگی می‌کردم

‫یک مسیر، و شش ساعت هم برمی‌گشتم

‫آم...

‫و من اینجام...

‫چون دارم سعی می‌کنم که دوباره ‫به خودم تعلق داشته باشم

‫مریت رو امتحان کن

‫آماده‌ای؟

‫اسم من مریتـه

‫من توی... نیروی زمینی بودم

‫داری عالی انجامـش میدی

‫خیلی خب. چرا با یک چیز ساده شروع نکنیم؟

‫چرا به نیروی زمینی ملحق شدی؟

‫بخاطر پدربزرگـم

‫اهمم

‫22 ساله که با سمت سرهنگ دوم

از نیروی زمینی ‫بازنشسته شده

‫وقتی که بچه بودم

‫توی چهارم ژانویه

‫به مراسم موسیقی در پارک می‌رفتیم

‫و گروه موسیقی برای تمام شاخه‌های نیروهای مسلح

‫آهنگ مخصوص خودشون رو اجرا می‌کرد، میدونید؟

‫و اگه یه کهنه‌سرباز بودی

‫وقتی آهنگ شاخه‌ی تو رو اجرا می‌کردن، باید می‌ایستادی

‫میشه بقیه‌اش رو برام ایمیل کنی؟

‫وقتی آهنگ نیروی زمینی رو اجرا می‌کردن

‫پدربزرگـم می‌ایستاد و...

‫قسم می‌خورم که به نظرم میومد ‫که 30 متر قدشـه

‫و منم دلم می‌خواست که بلند باشم، میدونید؟

‫واسه همین...

‫حالا بهمون بگو چرا اینجایی

‫چیزی که می‌خوام درموردش صحبت کنم...

‫یک حادثه نیست، یه...

‫ولـم کنید!

‫یه شخصـه

‫مریت؟

‫ادامه بده

‫امروز... امروز.. امروز توی مودش نیستـم

‫الیسیا، نیروی هوایی، 14 سال

‫نیروهای امنیتی

شما که نمی‌دونید بهش میگید افسر پلیس نظامی

‫- بعداً می‌بینمت ‫- بله

‫شرمنده‌ام

‫چرا؟

‫من که حرف زدم

‫تو گفتی که چرا به نیروی زمینی ملحق شدی

‫اما نگفتی که چرا اینجایی

‫که اون هدف‌مون هست

اگه نیای و حرف نزنی

‫چاره‌ای ندارم جز اینکه به دادگاه اطلاع بدم

‫که جلسات گروهیـت رو تموم نکردی

‫شرمنده‌ام

‫واقعاً می‌دونم چرا می‌خوای دوباره ثبت نام کنی

‫اما اشتباه می‌کنی

‫همه آدم‌ها یه خونه

پر از خوشبختی ندارن که برگردن بهش، مریت

‫خانم، شنیدید چی گفتم؟

‫شرمنده، میشه دوباره بگید؟

‫پدربزرگ‌تون پیدا شده

درحالی که سرگردون بوده

‫به نظر نمی‌اومده که بدونـه کجاست

‫از خوش شانسی‌مون یکی آوردتـش اینجا

‫درسته، آره، کوان آوردتـش

‫صاحب خونه‌ی برکه‌ایـه کنارمونـه

‫قبلاً هم اتفاق افتاده پس...

‫نه. اون دفعه قبل بوده.

‫دیل گوشه‌ی بزرگراه هشتم پیدا شده

‫پلیس آوردتـش اینجا

‫ببین. چندتا تست انجام دادیم.

‫تشخصی‌مون اینـه که در مراحل ‫اولیه آلزایمر هست

متاسفم

‫هیچ وقت فکرش رو هم نمی‌کردم روزی رو ببینم که یک مرد

نمی‌تونه بره توی ملک خودش قدم بزنه

ملک خودت نبوده، پدربزرگ

‫توی بزرگراه هشتم بودی

‫و دفعه قبل توی خونه‌ی کوان بودی

‫- کی؟ ‫- دقیقاً

‫می‌دونم کوآن کیه. ‫تو داری اشتباه تلفظـش می‌کنـی.

‫- چطوری تلفظ میشه ‫- کوآن

‫کوآن...

‫به نظر من که یکی هستن

‫این دیگه چه کوفتیـه؟

‫یه آی‌پاده، موسیقی پخش می‌کنـه

‫چندتا رادیوی میدانی پی‌آرسی-25

‫توی آشغالی دیدم که به نظر می‌رسید

‫بهتر از این موسیقی پخش می‌کنـن

دیل هم شوخه‌ها

‫می‌خوای کمکـت کنم بری داخل؟

‫چه کمکـی؟

‫مطمئنی که خوبی؟

‫از خوب هم خوب ترم

‫به نظرت نباید کمکـش کنی بره داخل؟

‫نه

‫شنیدی که چی گفت

‫از خوب هم خوب تره

‫سلام، مریت!

‫زیاد اهل صحبت نیستی، نه؟

‫مردم به اندازه‌ی کافی حرف می‌زنـن

‫منظورم توی گروهـه

‫آخه یجورایی هدف همینـه

‫حرف زدن. گوش کردن.

‫تنها نبودن

‫به اون آسونی‌ای که فکر می‌کنی نیست

‫کی گفته آسونه؟

‫فکر کردی واسه بقیه آسونـه؟

‫نه، من...

‫راستـش حتی مطمئن نیستم که باید توی گروه باشم یا نه

‫خب قضیه درمورد تو نیست، مریت

‫کسای دیگه‌ای اونجا هستن

‫افرادی که به توجه‌ات نیاز دارن

‫اگه تو نتونی آزادانه درمورد زندگیـت حرف بزنی

‫اونا چطور می‌تونن حرف بزنن؟

‫توی ویتنام به صورت هوایی بردنـم بیمارستان

‫در نوامبر 1968

‫تیر خورده بودم، نزدیک بود دستم رو از دست بدم

‫و برای یک دهه تنها بودم

‫خودم رو درمان میکردم

‫ساکت و قوی بودم یا حداقل اون موقع ‫فکر می‌کردم که اینطوریـم

‫تا اینکه بلاخره توی 1978

‫شروع کردم به صحبت کردن

‫با احترام جناب...

‫فکر نمی‌کنم صدمه دیدن با از دست ‫دادن یک آدم یکی باشه

‫من نمی‌دونم چی سر تو اومده، مریت

‫که چی یا کی رو از دست دادی

‫اما می‌دونم اون رفتاری

‫که تو رو به من رسونده

‫نوع رفتاری نیست که یک آدم ‫شفا پیدا کرده داره

‫اون رفتار یه تصادف بود دکتر کول

‫یه بار لیفتراک پر از تلویزیون رو انداختی

‫تقریباً انداختیش روی یکی از همکارانـت

‫بیخیال! اون یارو توی انبار

‫هی توی کارت دخالت می‌کرد

‫چیزی که تو بهش میگی حادثه

‫دادگاه بهش میگه سهل‌انگاری مجرمانه

‫- کسی نمرد ‫- کسی نمرد

‫چی؟

‫مریت، می‌دونم که فکر می‌کنی ‫فراتر از این هستی

‫اما شجاعت یعنی به پیش رفتن

‫نه بی حرکت موندن

‫اون چیه که انقد می‌ترسی درموردش حرف بزنی؟

‫چه مرگتـه؟

‫برگرد داخل!

‫نمی‌تونم

‫اگه نیای و مشارکت نکنی

‫برگه‌ات رو امضا نمی‌کنم

‫دوباره باید بیوفتی دنبال بخشش دادگاه

‫جریمه‌ات می‌کنن

‫حتی ممکنه بندازنـت زندان

‫اگه من جات بودم

‫جدی به این فکر می‌کردم که

زندگی در گذشته چقدر ارزش پیامدهاش رو داره

‫از ما گفتن

‫خدا، این گه داره منو واقعاً می‌کشه

‫ما مکانیک وسایل نقلیه سبک هستیم. ‫این کار اون نیست.

‫به نیروی زمینی خوش اومدی

‫هی، به هیچ کدوم از اون رشته‌های

‫سوپر باحالی که گفتم فکر کردی؟

چیه؟

‫راستـش...

‫دانشگاه اورگن قبولـم کرد

‫عالیـه

‫ممنون

‫آره، نه، من...

‫پسرعموم چیزه...

‫گفت وقتی که از ارتش برم بیرون ‫یه کار برام داره، واسه همین...

‫- جدی؟ ‫- باحاله

‫پسرعموت؟

‫کدوم؟

‫چرا بهم نگفتی؟

‫نمی‌دونم زوئی، من...

‫نمی‌دونستم واکنشـت چیـه

‫تو کلاً هیچ وقت زیاد درمورد

‫دانشگاه حرف‌های مثبتی نمی‌زدی

‫من عاشق دانشگاه هستم. ‫دانشگاه معرکه‌ست.

‫پولدارای بچه‌ ننه

دیدی گفتم

بهرحال من هیچ کدوم از اینا نیستم

‫باشه

‫می‌دونی صادقانه به چی فکر می‌کنم؟

‫- بگو ببینم ‫- حس می‌کنم وقتی یکی درمورد زندگی

‫بعد از اینجا صحبت می‌کنـه حس خوبی نمی‌گیری

‫- اوه، همچین فکری می‌کنی؟ ‫- آره، همچین فکری می‌کنم

‫خب، شرمنده که منو اشتباه تفسیری کردی

‫من واقعاً بهت افتخار می‌کنم

‫واقعاً برات هیجان زده‌ام. ‫تبریک میگم.

‫هی.

‫مادرت زنگ زد... دوباره

‫اگه من جات بودم، دوباره بهش زنگ نمی‌زدم

‫اَه

همینطوری پیادش کردی و رفتی؟

‫چه مرگته تو؟

‫- مامان ‫- مریت...

‫برمی‌گردی اونجا

‫کمک می‌کنی که اون کلبه رو بفروشم

‫الانـش هم با یه دلال صحبت کردم

‫چی؟ پدربزرگ اونجا زندگی می‌کنـه

‫تا موقعی که حالش خوب بود، میتونست

‫- اما دیگه حالش خوب نیست ‫- قراره کجا زندگی کنه؟

‫میره خانه سالمندان

‫چندتا تماس گرفتم

‫باید انجام بشه، مریت

‫به کمک نیاز داره

‫مامان، من نمی‌تونم

‫درک نمی‌کنم، مریت

‫توی کلبه خبری از تراپی نیست

‫قبلاً کلی زمان با پدربزرگـت صرف می‌کردی

‫بهم نگفته بودی که پدربزرگـت

‫تو فیلم ترسناک زندگی می‌کنه

‫به نظرت کدوم یکی‌مون زودتر به قتل می‌رسه؟

‫منظورم اینـه که از یه طرف تو سیاهـی

‫شماها توی فیلم ترسناک‌ها زیاد دووم نمیارید

‫اما از یه طرف دیگه، من الانـش هم مُردم

‫واقعاً باید بس کنی

‫چیه خب؟ مگه اورگن سر قاتل‌های سریالیـش مطرح نیست؟

‫راندال وودفیلد، آی-5 بنیت

‫دیتون لروی راجرز، ‫قاتل جنگل‌ مولالا

‫مغزت یه مشکلی داره

‫یا شایدم مغز خودت؟

‫می‌دونی، فیلم‌ ترسناک‌ها دقیقاً ‫همینطوری شروع میشن

چندتا زنبور اونجاست

‫واو، چقد امن

‫خیلی احساس امنیت دارم

‫پدربزرگ؟

‫مادربزرگـت خیلی خوشکلـه

‫آره، خوشکل بود

‫چطوره که هیچ وقت درمورد پدرت هیچی نمیگی؟

‫اون مُرده

‫از سرطان

‫هفت سالـم بود

‫خب، می‌دونی باید یاد بگیری که ‫درمورد

عزیزای از دست رفته‌ات بیشتر حرف بزنی

‫ببین شیر رو چه جای خوبی گذاشته

‫هی، پدربزرگت اونجاست

‫هی

‫سلام

‫آه، سلام

‫داری می‌درخشی

‫اگه برای مراسم دفن مادربزرگـت اومدی

‫ده ماه دیر کردی

‫اومدم که تو رو ببینم

‫نه، اومدی که یه سر بهم بزنی

‫مادرت مجبورت کرده

‫اومدم که تو رو ببینم، پدربزرگ

‫مطمئنـم جوری بهت عذاب وجدان داده

‫که انقد با عجله اومدی که

‫حتی یادت رفته وسیله‌هات رو جمع کنی

‫خمیر دندون یادمون رفت

‫اشتباه میگم؟

‫من..

‫با مامان صحبت کردم

اما ‫اینجام چون دل خودم می‌خواد که باشم

‫شرمنده که اون روز ولت کردم

‫طبقه بالا، در دوم سمت راست

‫از اونجایی که ممکنه یادت نباشه

‫این خونه واقعاً ترسناکه

‫یکم پیش یه خفاش دیدم، ‫بخدا شوخی نمیکنم

‫پس پدربزرگـت دیل

‫اصلاً شوخی نداره، نه؟

‫آره، نه. واقعاً اهل این چیزا نیست.

‫نه، نه، نه

‫آخرین باری که گوشیـت زنگ خورد

‫و خبر خوب بهت دادن کی بود؟ ‫جوابـش رو نده.

‫الو؟

‫جلسه امشب رو نیومدی، مریت

‫آره

‫آره، نمی... نمی... ‫نمی‌دونم چی بهت بگم

‫پیش پدربزرگـم هستم

توی مراحل اولیه آلزایمره

‫باید پیشـش بمونم، تنها زندگی می‌کنـه

‫فقط دو جلسه دیگه مونده

‫همه‌ی ما اهریمن‌هایی داریم، مریت

اما مجبور نیستی تنها باهاشون رو به رو بشی

[با خودت صادق باش]

‫این یارو چرا انقد بهت گیر داده؟

‫فکر کنم هنوز این کاره‌ست

‫اوه، بیخیال

‫هنوز این کاره‌ست

[قبرستان یادبود مولالا]

‫ورل

‫لعنتی، عجب اسمی

‫1927 تا 1944

‫- چقد میشه؟ ‫- 17

‫احتمالاً توی نبرد نرماندی مُرده

‫لعنتی، خوش به حالـت ورل

‫اینطوری نگو

‫چیـه؟ می‌تونم با مُرده‌ها شوخی کنم.

‫هم رده‌های خودم هستن

‫- اون چیـه؟ ‫- هرچی هست، ولـش کن

‫گفتم ولـش کن

‫هی!

‫هی! هی!

‫لعنتی!

‫شرمنده

‫واو

‫داری چه غلطی می‌کنـی؟

‫وای حاجی. ترسوندیم

‫قبرستونه‌ها

‫مرسی که گفتی

‫داری آلودگی صوتی ایجاد می‌کنی

‫و مزاحم بازدید کننده‌ها میشی

‫راستـش فقط یه بازدید کننده هست

‫تنها و...

‫از کجا می‌دونی تو مزاحم من نشدی؟

‫ببین پسر...

‫اسمـم الکسـه

‫هنوز هشت هم نشده

‫شرمنده، بیدارت کردم؟

‫اونجا پشت یه قبر خوابیده بودی؟

‫داستان چیـه؟

‫الان صبحـه

قبل از شروع کارمـه

‫الان فقط وقت خالی دارم، خب؟

‫اینجا کار نمی‌کنی؟

‫داری چمن‌ها رو می‌زنی و اینجا کار هم نمی‌کنی؟

‫نه، پدربزرگ مادربزرگـم اونجا خاک شدن

‫می‌دونی به چی فکر می‌کنی

‫خیلی باحاله که از نوادگان

‫یکی از اولین خانواده‌های سرخپوست پورتلند هستم

‫شاید به نظرت باحال نباشه

‫که ثاثا و پتیـم اینجا خاک شدن

‫که در اون صورت، نژاد پرستی

‫دارم مسخره بازی در میارم، ‫اینا قاصدک هستن

‫عین ماریجوانا سبز میشن

‫خب، اونا ماریجوانا هستن

‫آره خب، من مقبر

‫پدربزرگ و مادربزرگم رو تمیز کردم

‫و قشنگ شدن

‫اما بقیه همه‌شون خیلی کثیفـن

‫یجورایی هم خیلی روی تمیزی گیرم پس...

‫و بعد یهو سر و کله‌ی تو پیدا شد ‫و شروع کردی سرم داد زدن

‫- به شکل عجیبی.... ‫- از خود گذشتگیـه؟

‫- دلسوزانه‌ست ‫- خیلی از خود گذشتگیـه

‫اما به شکل عجیبی از خود گذشتگیـه

‫باید یه چمن‌زن کم صداتر بخری

‫اونا برای محیط زیست بهترن

‫درست میگی، مرسی بابت راهنماییت غریبه

‫- مریت ‫- مریت

‫سریع تمومـش کن

‫خب، ورزش خوبی داشته باشی

‫یه کم صدا ترش رو بگیر!

‫اما بذارید که اول مهمان امروز رو معرفی کنم

‫بیل استوکز نویسنده‌ی

‫کتاب راهنمای حفاظت از پرنده‌ها هست

‫اون همچنین در مرکز سانگبرد اینیشیتیو

در اورگن پرنده شناسـه

‫امروز از پورتلند به ما ملحق میشه

‫ممنون که امروز با ما صحبت می‌کنی، بیل

‫ممنون تزا

‫بیا درمورد یک سری از پرنده‌هایی صحبت کنیم

‫که توی کتابـت درموردشون صحبت کردی

‫کمک می‌خوای؟

‫نه

‫فکر کنم می‌خوای بهم بگی که باید عوض بشه

‫مگه هم نسل‌های تو همینطوری عمل نمی‌کنن؟

‫وقتی چیزی تعمیر نیاز داره، ‫فقط می‌رید یکی دیگه می‌خرید

‫خب از طرف نسلـم که نمی‌تونم صحبت کنم

‫اما من مکانیک ارتش بودم

‫واسه همین تقریباً می‌تونم هرچیزی رو تعمیر کنم

‫اینم از این

‫وای مریت، چقد خوب محبت می‌کنی تو

‫خب، تا موقعی که اینجایی

‫کاغذ میره توی سطل شش، یادته؟

‫ما داخل شهر زندگی نمی‌کنیم

‫اینجا خودمون زباله‌هامون رو جدا می‌کنیم

‫کاغذها...

‫میرن توی سطل ششـم

‫آهن توی یک، برگ و گیاه داخل دو

‫پلاستیک داخل سه، سوزوندنی توی چهار

‫زباله توی پنج، کاغذ توی شش

‫اهمم؟

‫آهن، برگ و گیاه، پلاستیک، ‫سوزوندنی، زباله، کاغذ

‫فهمیدی؟

‫فهمیدم

‫واقعاً فهمیدی؟

‫من که نفهمیدم

‫اون کوچیکه مال چیـه؟

‫رمز و رازه؟

‫خیلی خب مامان، توی راهـم

[لوکیشن: خانه‌ی سالمندان شیدی آکرز] [لطفاً عجله کن] [وقتی تموم شد زنگ بزن]

‫آره، آره

‫سلام، شرمنده که دیر کردم

‫مامانم قبلاً درمورد یک اتاق ‫برای دیل تیلمن تماس گرفته بود

‫گفتید که امضای خانواده لازمـه

‫شکلات بدون قند کجاست؟ ‫قبلاً...

‫اوه هی

‫اسمت "غریبه" بود، درسته؟

‫- مریت ‫- مریت، سلام

‫- الکس ‫- آره

‫واو، یادته

‫- پس اینجا کار می‌کنی؟ ‫- آره

‫راستـش خانواده‌ام صاحب اینجا هستن

‫می‌دونی، تصمیم گرفتن که وارد ‫صنعت هتلداری نشن

‫چون پدرم می‌گفت

‫خانه‌های سالمندان

‫در برابر رکود مقاومـن

‫ظاهراً پدرم یوداست

‫نمی‌دونم چرا این کار رو کردم

‫آم...

‫می‌خوای اتاق رو ببینی؟

معمولاً اینطوری پیش میره؟

‫مردم معمولاً دوست دارن ببیننـش؟

‫آره، مگر این که از والدین‌شون متنفر باشن

‫اونوقت همینطوری میذارنشون اونجا ‫روی پیاده رو و میرن

‫- اوکی ‫- اوکی

‫ممنون

‫از این طرف

‫دکتر کسترو، احوالت چطوره؟

‫خب...

‫این...

‫آره، درست همینجاست

‫رسیدیم

‫کمد، دستشویی و یه اتاق خواب اون پشت

‫مردم معمولاً سریع امضا می‌کنن؟

‫آره، تقاضا براش زیاده

‫آره، مامانم میگه گرفتن این اتاق‌ها سخت...

‫- یل ‫- یل

‫آره، بذار حدس بزن... ‫مادرت رفته به دانشگاه یل؟

‫میشه یه سوال ازت بپرسم؟

‫البته

‫اینجا جای خوبیـه؟

‫کلی از مردم آرزوشونـه که اینجا می‌بودن

‫پدر بزرگ من منحصر بفرده

‫مادربزرگم...

‫وقتی که مُرد

‫یه آدم دیگه شد، می‌دونی؟

‫بدتر نشد اما... بهترم نشد

‫انگار وقتی یکی رو از دست میدی

‫نمی‌دونی که بدون اونا کی هستی

‫می‌خوای بدونی که اینجا براش ‫تبدیل به خونه میشه یا نه

‫- آره ‫- تصمیم سختیـه

‫آم...

‫چند روزی طول می‌کشه تا درموردش فکر کرد

اونی که باید فکر کنه من نیستم

‫اما اتاق رو برات نگه می‌دارم

‫- جداً؟ ‫- آره

‫آخه بهترین خانه سالمندان هم یه لیست

‫مشتری‌های ویژه داره

‫- از مامانـم می‌ترسی ‫- بدجوری

‫ممنون

‫هی، می‌دونم.. می‌دونم... ‫از سر و صدا خوشت نمیاد

‫و حدس می‌زنم که احتمالاً از مردم هم خوشت نیاد

‫اما گاهی میرم به یک بار ‫به اسم وایلدهورس

‫گاهی...

‫مثل امشب حدود ساعت هشت

‫- باشه ‫- باشه

‫پس واقعاً داری به این فکر می‌کنی

‫که از اینجا دورش کنی؟

‫وای، چی شده؟

‫پدربزرگ؟

‫تو خوبی؟

‫نه دقیقاً، نه

‫چون کاغذها باید برن داخل سطل ششـم

‫آهن، برگ و گیاه، پلاستیک، ‫سوزوندنی، زباله، کاغذ

‫سخته؟

‫غیرممکنـه؟

‫می‌دونی، تو اومدی اینجا

‫غذای من رو می‌خوری، ‫از آب من استفاده می‌کنی

‫باشه، نوش جونـت

‫اما واقعاً غیرقابل تصوره که من و تو

‫توی یک شاخه از خدمات نظامی بودیم

‫اگه یک چیز رو توی

نیروی زمینی یاد گرفته باشی ‫باید اون چیز احترام باشه

‫فکر می‌کنی من دیوونه‌ام؟

‫مادرت فکر می‌کنـه من دیوونه‌ام

‫باشه! اما تا وقتی که زیر سقف خونه‌ی منی

‫کاغذها میرن داخل سطل کوفتیـه ششـم

‫تمیزش کن!

‫گفتی پلاستیک‌ها کجا میرن؟

‫می‌دونی، درمورد این که کهنه سربازها ‫استرس پس از سانحه می‌گیرن خونده بودم

‫اما خوش به حال پدربزرگـت

‫تعداد کمی از کهنه سربازها خودشون ‫استرس پس از حادثه رو منتقل می‌کنن

‫درموردش مطمئنی؟

‫فقط عصبانیـه

‫اما قصدش

ترسوندن من نیست

‫پدربـ...

‫اونجا اوضاع چطوره؟

‫اهمم

شایدم یخورده سیستم سطل زباله‌ها پیچیده‌ست

‫تعمیر جای غذای پرنده‌ها چطور پیش میره؟

پیش میره دیگه

‫واقعاً می‌خوای بری این یارو

‫چمن زنـه رو ببینی؟

‫فقط فکر کردم...

‫خوب میشه که...

‫چمی‌دونم، یکم چشم اندازم رو تغییر بدم

‫یعنی میگی که نمی‌خوای من رو ببینی

‫فقط امشبـه

‫اگه قاتل باشه چی؟

‫به نظرت اگه قاتل بود همون موقع که ‫تنها بودیم من رو نمی‌کشت؟

‫مثلاً توی قبرستون؟

‫فقط امشبـه، قول میدم

‫فقط امشب

‫قرار بود بچه باشن، اما فکر می‌کنم

‫بیشتر مثل زن‌های بالق می‌مونـن

‫- جدی؟ ‫- بخدا شوخی نمی‌کنم

دست‌خط مثلاً

‫دوقلوهای افسانه‌ای

‫هی رامیرز

‫گمشو، لوئیس

‫چه خبره؟

همه‌چی مرتبه

‫سطح تهدید رفته روی متوسط

‫یه آدم بیخود از گروهان اول ‫گفته که یه اسنایپر اون بیرونـه

‫ما خودمون چیزی ندیدیم

‫حس لولو خورخوره داره

‫گروهبان چارلز

‫اون بیرون مشکلی براتون پیش نمیاد؟

‫- گوش کن س... ‫- اگه یک دفعه دیگه

‫باهاش اینطوری صحبت بکنی، ‫بلایی به سرت میارم

‫که آرزو کنی گیر اون اسنایپره بیوفتی

‫الان چی بهم گفتی؟

‫شنیدی چی گفتم

‫بعد از شیفتت بیا پیشم، آش خور

‫اوه

‫خدافظ رامرز

‫لازم نبود این کار رو بکنی

‫اون یارو خیلی احمقـه

همه جوره

‫پس...

‫پسرعموت

‫آره، فکر کنم داره میره سمت فلوریدا

‫خب، به نظرت میری؟

‫چیکار کنم، همه اینا رو ول کنم؟

‫صحیح

‫اینطور نیست که بخوای دوباره ثبت‌نام کنی

‫نمی‌دونم، شاید

‫چرا باید دوباره ثبت نام کنی؟

‫نمی‌دونم مریت، شاید چون یه گزینه‌ست

‫که درواقع برام در دسترسـه

‫تو رو می‌بینم که درمورد پدربزرگ و مادربزرگـت حرف می‌زنی

‫و با خودم فکر می‌کنم "حاجی، اون یه خونه داره

‫یه خانواده داره، یه...

‫زندگی با معنی داره که بهش برگرده، میدونی؟

‫مطمئنم همه‌ی حرفه‌ها رو امتحان می‌کنی

‫به این فکر نمی‌کنی که نتایجـش ‫چقد گرونن یا چقد خرج داره

‫که روانشناس یا هنرمند بشی

‫تو می‌خوای هنرمند یا روانشناس باشی؟

‫- چون می‌تونی بشی ‫- نه

‫نه، نمی‌تونم مریت، ‫نکته‌ی حرفـم همینـه

‫دنیا به کام من نیست

‫فکر می‌کنی به کام من هست؟

‫من یه زن سیاه پوست توی آمریکام

‫با یک خونه‌ی کنار برکه

‫خونه‌ی کنار برکه مال پدربزرگ مادربزرگمـه

‫مال من نیست

‫بازم یه خونه‌ی کنار برکه‌ست

‫نگران نباش، هنوز تصمیمی نگرفتم

‫کاش تصمیم می‌گرفتی نشونه‌گیریت رو بهتر کنی

خفه شو

هی

...سلام. تو

...فکر نمیکردم که

میخوای بشینی؟

آره

ببخشید، قبلا سفارش دادم

...فکر نمیکردم

من ذاتاً بدبین هستم

منم همینطور - آره -

راستش رو بخوای، اینقدر خوب هستی که

مطمئن نبودم واقعی هستی یا نه

،چون توی شغل من

...زن‌هایی که معمولاً باهاشون حرف میزنم

میدونی، یادشون میاد وقتی به نورماندی حمله کردیم

کجا بودن

تا حالا «شکار گوزن» بازی کردی؟

نه

این یکی، این دو تا

هر سه تا شکار شدن

!ترکوندی !رکورد جدید ثبت شد

خب، لعنت

،اگه میدونستم با یه تک‌تیرانداز بازی میکنم

تیپ میزدم

راستش مکانیک ارتش بودم

همینه، توی ارتش خدمت کردی

تحت‌تاثیر قرار گرفتم، چون میدونی

راستش امروز با یه زن حرف زدم

که پیش‌نویس قانون اصل ترومن رو نوشته بود

چطور میتونم باهاش رقابت کنم؟

چطوری وارد ارتش شدی؟

راستش به خاطر پدربزرگم

از ساکنان آینده‌ی محل کارم

درسته

بعد از 22 سال از ارتش بازنشست شده

سرهنگ دوم

دو بار به ویتنام اعزام شده بود

قبلا میذاشت با مدال‌هاش

و درجه‌هاش بازی کنم

منو می‌نشوند و یه داستان

در مورد هرکدوم برام تعریف میکرد

تازه داشتم در موردش حرف میزدم

ولی هر سال توی چهارم جولای

کل خانواده‌ام تو خونه‌ی ساحلی پدربزرگ و مادربزرگم می‌موندن

و واسه موسیقی توی پارک به شهر میرفتیم

آره، هر سال، درسته - آتش‌بازی هم بود -

و گروه ارکستر محلی

سرود مبارزه» رو می‌نواختن»

اگه خدمت کرده باشی... آره - آره -

از جات بلند میشی...

یادمه هر سال پدربزرگم از روی

صندلی تاشوی قدیمیش بلند میشد

و کلاهش رو واسه همه کج میکرد

چه باحال - آره -

یه کلانتر جدید توی شهره

چـــی؟

کی اینو بهت یاد داده؟

زنی که پیش‌نویس اصل ترومن رو نوشته بهت یاد داده؟

نه، خوندن بلد نیست

جدی میگم، باید

شب‌های کارائوکی ببینیش، صداش رو مخه

البته، پدر و مادرم

خب، مهاجرت رو تجربه کردیم

که باید آمریکایی بودنت رو دوبرابر کنی

واسه همین همه‌ی عیدهار رو جشن می‌گیریم

و پدرم عاشق آتش‌بازی و هات‌داگه

پس اگه یه ترقه‌ی آتش‌بازی رو داخل نون بذاری

دیگه از خوشحالی مخش میترکه

خب، بذار ببینیم من چیکار میتونم بکنم

آماده‌ای؟ - آماده‌ام. بذار ببینم -

خیلی خب، اوف، اوف، اوف

وای نه، فرار کرد

یه جا رو انتخاب کن

عینک لازم داری

...خیلی خب، پس، پس، هیچ گوزنی

...خب - نزدی... -

به اطرافشون شلیک میکنم

من صلح‌طلبم - صحیح -

کمک میکنم پخش بشن تا آزاد باشن

توی این بازی خیلی بهتر از منی

خب، آخه تو صلح‌طلبی

شک نکن، هستم

...خب، خب

نوشیدنی؟ - آره -

شاید؟ - آره، مطمئنم آماده شدن -

غذا احتمالا آماده نشده - خیلی خب -

آره، احتمالا باید تا فردا منتظرش بمونیم

سلام

زیک

مریت رو ندیدی؟

شرمنده، دکتر کول

همیشه توی مولالا زندگی کردی؟

مولالا؟

آره

اینجا به دنیا اومدم و بزرگ شدم

البته پدرم میخواست

«کسب و کار خانوادگی رو توی «شیدی ایکرز

،به دست بگیرم

ولی آره، یه مدت وقتی ازدواج کردم

از اینجا رفته بودم

وقتی که... چی؟

قبلا ازدواج کرده بودم

قبـــلا ازدواج کرده بودم

اوه

شش سال

شش سال متاهل بودی

یا شش ساله که طلاق گرفتی؟

راستش، هر دو

زمان زیادیه

...ببخشید

استرس می‌گیری

که در مورد گذشته حرف بزنی؟ - چی؟ نه -

نه، به خاطر گذشته استرس ندارم

...من

...به خاطر تو استرس دارم

هندی‌ها نمیتونن طلاق بگیرن

به هیچ وجه اجازه‌اش رو نداریم

پس، خیلی خجالت میکشیدم

حس کردم توی ازدواج شکست خوردم

...و این

زورش بهم می‌چربید

...ولی بعدش، میدونی

به جهنم، شروع کردم در موردش حرف زدم

کمک کرد

آره، البته بی‌نقص نیست

هنوز اختلال اضطراب پس از ازدواج رو دارم

...وای خدا، میتونم بشنوم که

خیلی متاسفم، خیلی بی‌ملاحظگی کردم

نه. همه چی مرتبه - نه -

نه، دلیلی نداشت این جمله رو بگم

آروم باش،اختلال اضطراب پس از جنگ فقط مال ارتش نیست

البته توی این مورد بهترین هستیم

خیلی خب

تو چی؟

داستانی از جنگ داری؟

آره

آره، دارم

...امم

امشب حس اضافی بودن دارم

راستش، آره

وقتی اونجا بودم

...توی افغانستان

،راستش

...وقتی برگشتم

...من

...مریت، حالت

.هی، چیزی نیست حالت خوبه؟

خوبی؟

متاسفم

...متاسفم اگه

اشکالی نداره، اشکالی نداره

باید برم - چیزی نیست -

اون چی بود؟ - چی چی بود؟ -

چرا خرابش کردی؟ چرا؟

!زوئی

...این اولین قرارم بعد از

بعد از چی؟

اتفاق تکان‌دهنده‌ای برات افتاد؟

از جلوی صورتم گورت رو گم کن، زوئی

!از جلوی صورتم گورت رو گم کن

لعنت، مریت، هیچوقت جنبه‌ی شوخی نداشتی

خدای من

بابابزرگ؟

وای خدا

بابابزرگ، هی، هی

چیه؟

چی شده؟

...امم

وای خدا، خونریزی داری

خوبم

وایسا، مطمئنی؟

بیا، میتونی بلند بشی؟ - میتونم بلند بشم -

فقط حسش نبود

کجا بودی؟ - بیرون بودم -

خب، کمکت اینجا به دردم میخورد

بیا - من خوبم -

خوبم

خوبم

خدا رو شکر یکی اونجا بود

تا برت گردونه خونه

سلام، مامان - سلام، عزیزم -

چه خبرا؟

هیچی، هیچی

...فقط

توی دریاچه با بابایزرگ میگردم

دارم غازها رو تماشا میکنم

عالیه، خوشحالم وقتش رو داری

داشتم فکر میکردم مشاور املاکی

بعد از ظهر ساعت 2 بیاد

[دکتر کول]

لطفا پیغام بذارید

وقتی با هم آشنا شدیم، مطمئن بودم

از زیر کار در نمیری، مریت

فکر کنم هیچوقت واسه غافلگیر شدن دیر نیست

مریت؟

الو؟ گوشی دستته؟ - آره، آره، هستم -

باشه، عالیه، پس ساعت 2، باشه؟

ساعت 2، منم میام

خیلی ممنون، عزیزم

ساعت 2 به دیدنت میان، خداحافظ

ارائـه شده توسط وبسـایت دیـجــی موویـز

ترجــمه از حسـین فــلاح و آرمـان اسدی

روز خیلی قشنگیه

بهتره بعد از ظهر

قایق پانتون رو بیاریم بیرون و یکم آفتاب بگیریم

ظرف غذای پرنده‌ها هنوز تعمیر لازم داره

باشه، میتونیم به شهر بریم

و یه ظرف جدید بخریم

هر چی لازم هست رو دارم

...جدیدش رو نمی‌خریم، ولی

نه، دیوونگیه بخرین

چند تا قطعه واسه تعمیرش بخریم

این چیه؟

اوه اوه

آی‌پاد‌ـه، بابابزرگ، یادته؟

آهنگ پخش میکنه

بذار ببینم

چند تا آهنگ جدید برات پخش میکنم

بدک نیست

«البته رادیوهای جنگی «ای‌ان‌پرک25 توی سطل آشغال دیدم

که اونا هم میتونستن آهنگ پخش کنن

[مامان: بابابزرگ رو از خونه ببر بیرون]

در مورد قایق مطمئنی؟

آره، مطمئنم

،وای. پدربزرگت همه جا خرت و پرت میذاره

مگه نه؟

همم

اوه

تاریخ انقضای اینا سال 2012 تموم شده

ولی بازم حاضرم بخورمشون

میدونی، پدربزرگ منم خیلی کله‌شقه

...لازم نیست - نه، نه، جدی میگم -

،البته ما بچه‌ها رو دوست داشت

ولی هر کاری میخواستیم بکنیم، میگفت نه

میخوای بریم سینما؟ نه

بستنی؟ نه

حتی کارهایی که دلش میخواست رو هم نمیکرد

یه بار، یه مجله

،از کتابخونه دزدیدم و یه جمله مثل

صد کار باحال برای انجام با نوه‌ها" روش بود"

منم گذاشتمش توی صندوق پستی‌ـش و تظاهر کردم

به آدرس اشتباهی فرستادن

و این حقه‌ام مثل آب خوردن جواب داد

بعد از ظهرش بستنی خوردیم

زوئی، تو یه نابغه‌ای

ممنون

وایسا، چرا؟

گوش کن، پدربزرگ من خنگ بود

و فقط واسه بستنی رفتیم بیرون

فکر نکنم اینم مثل همون جواب بده

نه، جواب میده

...فقط

باید کاری کنم فکر کنه بستنی ایده‌ی خودش بود

خب، میشه بعدش واقعا بستنی بخوریم؟

،چون دیگه زیاد اسمش رو آوردی

دلم خواست

محض رضای خدا این دیگه چیه؟

خدای من

!خدا لعنتت کنه، امی

...چی

عجب گیری کردیم - دیگه انجامش دادی -

نقشه همینه

موتورش رو خفه میکنی

بفرما

خیلی بده که همچین روز زیبایی رو هدر بدیم

بشین روی صندلیت

باید حواست به صخره‌ها باشه

به ماموریتم ادامه میدم

...خب

نقشه چیه؟

نقشه؟ - آره، تو و مادرت -

مطمئنم یه طرح و برنامه‌ای ریختین

فقط نگرانته

آره، تو چی؟

فقط میخوام خوشحال باشی

راستش میخواستم در مورد کلبه

باهات حرف بزنم

میدونی، مادربزرگت

عاشق این دریاچه بود

مخصوصا توی زمستون

به نظرش اون موقع خوشگل‌تر میشد

من که همیشه تابستون رو ترجیح میدادم

میگفت، "هوا زیادی مه میشه

مگه به قدر کافی توی ویتنام "هوای مرطوب ندیدی؟

تنها جکی که در مورد ویتنام میگفت همین بود

...الان بهش فکر میکنم

توی روزهای گرمی مثل این

واسه همین موقعی که هنوز نمیتونستی آب‌دماغت رو بالا بکشی

تابستون‌ها رو اینجا باهام میگذروندی

...زیاد حرف نمیزدی و

خیلی خوب حواست به صخره‌ها بود

بهترین همراه یه ماهیگیر بودی

عاشقش بودم

عاشق اینجا بودن هستم

چرا خیلی وقته که ندیدیمت؟

دیگه مطمئن بودم

توی روزهای آخر مادربزرگت پیدات میشه

یا توی مراسم ختمش

بهش نگو

با یه سری چیزها سر و کله میزدم

به خاطر رفتنم به جنگ

آره، بذار حدس بزنم

اختلال اضطراب پس از جنگ؟

شما سربازهای جنگ عراق و افغانستان

در واقع کل نسل نازک‌نارنجی‌ـتون

تقصیر همه چی رو گردن یه چیز یا کس دیگه می‌اندازین

وقتی ما از جنگ برگشتیم هیچ اختلال اضطرابی نداشیم

تا به خاطر همه چی رو سرزنش کنیم

اسمش رو هر چی میخوای بذار

استرس جنگ، موجی شدن، هر چی

خدا لعنتت کنه، بهم نگو هر چی، دخترک

جنگ‌های ما مثل هم نبودن

توی مجله‌ی ارتش خوندم توی فرودگاه

وقتی از خدمت برمی‌گردین

مردم صف می‌بندن تا به تک‌تکتون خوش‌آمد بگن

درسته؟

این اتفاق برات افتاد؟

میدونی چه اتفاقی واسه من افتاد؟

مجبور شدم توی دستشویی عمومیِ فرودگاه سان‌فرانسیسکو

یونیفرم ارتشیم رو عوض کنم

و بازم تو صورتم تف کردن

،موهای کوتاه و ساک سبزم

اونطوری فهمیدن «بچه‌کش» هستم

خبر نداشتم

هیچوقت در موردش حرف نزدی

خب، چرا باید بزنم؟

چرا بذارم بارش روی دوشتون سنگینی کنه؟

یه سرباز این کار رو میکنه

میریم بیرون و کارهایی رو میکنیم که هیچکس حاضر نیست بکنه

و قبولش میکنیم

خب، من که کم‌کم دارم قبولش میکنم

باور کنم

میدونی، همدیگه رو داریم

ما کهنه‌سربازها

،میدونی، شاید در مورد جنگم باهاتون حرف نزدم

ولی تا تونستم در موردش توی سازمان رزمندگان جنگ حرف زدم

حتی چند بار مامانت رو واسه بازی بینگو بردم

اون موقع خیلی کوچیک بود

شرط می‌بندم بینگو رو خیلی جدی بازی میکرد

همزمان با چهار تخته بازی میکرد

قبلا به خاطر زیاد حرف زدن سرمون داد میزد

باید اینجا می‌بودم

خیلی خب، چطوره بیای اینور

و ما رو به خونه برسونی؟

چشم، قربان

ممنون

فکر کردم فقط چیزهای بدون گلوتن میخوری

چرا؟ چون توی شهر زندگی میکنم؟

هنوز هم نوه‌ات هستم

آره، باید بلندتر حرف بزنی، عزیزم

این روزها همه خیلی آروم حرف میزنن

خدای من

خب، جشن چهارم جولای

و بازار هنرهای دستی فرداست

منظورت بازار آت و آشغال‌های دستی‌ـه؟

...میدونم هر چی لازمت هست رو اینجا داری، ولی

فکر کردم شاید بتونیم به غرفه‌ی روی پوردی بریم؟

شرط می‌بندم چند تا قطعه داره تا ظرف غذای پرنده‌هات رو

درست کنیم - شاید -

من میتونم رانندگی کنم

صبح اول وقت

میرم بخوابم

زیاد گرسنه نیستم

[گروه درمانی کهنه‌سربازان]

بله، سلام، ریچارد هستم. همیشه وفادار

توی ویتنام ستوان تفنگداران بودم

فرمانده‌ی جوخه‌ی مبارزه بودم

فرمانده‌ی نیروی دریایی، جراح تروما

توی اورژانس سنت‌جان کار میکردم

ارتش، گروهبان دوم، جنگ عراق

دو بار به عراق و یه بار به افغانستان اعزام شدم

و حالا یه معلم هستم

برمیگردم به دانشگاه تا مدرک حسابداریم رو بگیرم

ثابت میکنم همه‌ی تفنگدارها خنگ نیستن

حالا توی بخش مالی کار میکنم ولی ازش متنفرم

پس، سعی کردم یه کاری پیدا کنم که دوست دارم

و معلوم شد از کمدی استندآپ خوشم میاد

واسه همین دارم امتحانش میکنم

توی ارتش بودن خیلی شبیه آسیایی بودنه"

همه‌امون یه جورایی شبیه هم هستیم و همه فکر میکنن

"ما عضو تفنگداران هستیم

وقتی میگیم قبلا سرباز بودیم

دنیا یه برداشت خاصی ازمون داره

آسیب‌پذیری رو امتحان میکنم و با دوست‌هام صحبت میکنم

...ولی می‌فهمم که

نمیتونم در مورد کارهایی که کردم بهشون بگم

تمام این حرف‌ها در مورد عراق و افغانستان

خاطرات قدیمی رو به ذهنم آورد

پس میخواستم بیام اینجا و هر چی که میتونم رو

باهاتون در میان بذارم

توی خونه افراد بیشتری رو

از عراق از دست دادم

ممنون، جیمز

سلام - سلام -

ببخشید، به خاطر اتاق باهات تماس نگرفتم

.آره، اشکالی نداره هنوز دو روزت مونده

به خاطر اون تماس نگرفتم

میخواستم حالت رو بپرسم، سرباز

...چون دیشب

آره

...آره، متاسفم، من

ببین، من مرد شرافتمند و بخشنده‌ای هستم

پس مشکلی نداری

آره، باملاحظه هم هستی

خوشتیپ هم هستم و حساب‌های مالیاتیم رو خودم انجام میدم

معمولا هم به موقع هستن

کِی بازم میتونم ببینمت؟

مراسم چهارم جولای چطوره؟

اونجا میری؟

آره، امیدوارم

واقعا؟ باشه، ممنون که گوشی رو جواب دادی

و شب بخیر، مریت

شب بخیر

لعنتی... منو ترسوندی، زوئی

من سایه‌ی تو هستم

!هو

دیگه کجا میتونم برم؟

...هی

دفعه‌ی دیگه که خواستی ،در مورد من به بابابزرگت بگی

چطوره به جاش در مورد نقشه‌های بزرگی که براش کشیدی بگی؟

،اینکه میخوای از خونه‌اش

قایق و پرنده‌هاش دورش کنی

و توی برزخ آدم‌های پیر بذاریش

تا اونجا گیج و تنها بمیره

بزدل

آهنگ دیگه‌ای روی این داری؟

چشم، قربان

باشه، این یکی خوبه

روی اونجاست

دهنم سرویس

اون دیل‌ـه؟

پس چی که خودمم

چطوری، روی؟

میدونی، شکایتی نیست

از دیدنت خوشحالم

بعد از فوت انجلا دیگه ندیدیمت

اوضاعت چطوره؟

خوبم

اوضاعم خوبه

گوش کن، روی، یکم لوازم

واسه یه ظرف غذای پرنده‌ام لازم دارم

چند ساله که دارمش و لامصب

داره از بین میره

نظرت چیه یه جدیدش رو بگیری؟

خب، چی داری؟

...فکر کردم جدیدش رو نمیـ - هیس -

...تو باید - مریت -

!مریت

نوه‌امه

توی شهر زندگی میکنه

باورم نمیشه

وای

آخرین باری که دیدمت این قدی بودی

با عروسک‌های جی‌آی‌جو بازی میکردی

این روزها چیکار میکنی؟

کار خاصی نمیکنم

توی افغانستان بود

مکانیک ماشین‌ها بود

بعدش توی یه پایگاه

نزدیک مرز پاکستان مستقرش کردن

تا واسه سربازهای لشکر دهم کوهستان برنامه‌ی نگهبانی تنظیم کنه

این روزها ارتش توسط یه مشت یابو اداره میشه

خب، به خاطر خدماتت ممنونم

به خوش خوش اومدی، خانم جوان

خیلی ممنون

این یکی چنده؟

چهل دلار

ولی دیل، واسه تو پنجاه دلار

خب، باشه

برش میداریم - خوبه -

پول داری؟

آره، آره، آره، فکر کنم

از دیدنت خوشحال شدم، روی - از دیدنت خوشحال شدم -

چهل - چهل دلاره -

مخارج رو گردن تو می‌اندازه؟

خبر نداره آس و پاس هستی؟

برنامه‌ی امشب رو

با ادای احترام به کهنه‌سربازان کشور ادامه میدیم

طبق سنت ما، اگر خدمت کرده باشین

،یا در حال حاضر در حال خدمت هستین وقتی که

آهنگ بخش نظامی‌ـتون رو شنیدین، لطفا بایستید

و شناخته بشین

انگار همینجا خوبه، نه؟

آره، خوبه

سلام، مریت؟

!سلام

چه خبرا، غریبه؟

هی

...خیلی

سلام

شما باید سرهنگ باشین

سرهنگ دوم

.بازنشسته شدم تو کی هستی؟

،سلام، من الکس هستم مدیر درجه اول

توی خانه‌ی سالمندان شیدی ایکرز

دوباره بگو؟ چی؟

گفتی خانه‌ی سالمندان دیگه؟

...من

شما چطوری باهم آشنا شدین؟

...ما... ما... توی... توی

بابابزرگ

!خائن

لعنتی - متاسفم، نمیدونستم -

!معلومه که نمیدونستی

هی، فکر نمیکنی بهتر باشه بهش فضا بدی؟

چی؟

قبلا خوب به بقیه فضا میدادی

زوئی، ولم کن

!بابابزرگ

!بابابزرگ

!برگرد داخل

!چه مرگته؟ بس کن

!همین حالا برگرد داخل - چرا؟ -

!نه، نه

مامان؟

...من

...اه

...بابابزرگ

آره، نگران نباش. اینجاست

اینجاست؟

روی تخته و داره استراحت میکنه

!خدا رو شکر

متاسفم، باشه؟

گوش کن، بهم گوش کن، مامان

عصبانی شد

...خیلی سریع اتفاق افتاد، رفتش

مریت، بس کن

نمیتونم

صبح حرف میزنیم

!هی... هی

هی، جوابش رو نمیدی؟

میدم

اس‌اوجی، من ای‌سی‌پی1 هستم

اوضاع سبزه، تمام

راستش درک میکنم چرا میخوای دوباره واسه خدمت نام‌نویسی کنی

همم؟

ولی اشتباه میکنی

چرا؟

مگه تو نبودی که ما رو

سربازان امپراطوری جنگ ستارگان صدا میکردی

که گول خوردن تا به استعمار مدرن کمک کنن؟

خب، کاملا هم بی‌راه نگفتم

اگه یه وقت، چه میدونم، بمیری چی؟

اونوقت امیدوارم وسط شعله‌های افتخار بمیرم

کون لقت

!اوف

حرف‌های ناجوری از یه دختر تحصیل‌کرده بود

خیلی خب، پس یه سوال برات دارم

...به نظرت ما

توی خونه دوست میشدیم؟

اصلا خونه‌ات کجاست؟

هیچوقت در موردش حرف نمیزنی

فقط جوابم رو بده

به نظرت دوست میشدیم؟

معلومه که میشدیم

خیلی خب، رابطه‌امون چطوری میشد؟

واقعا رابطه‌امون چطوری میشد؟

مثلا همدیگه رو سالی یه بار می‌دیدیم

و بعدش گاهی یه تماس میگرفتیم

و آخرش پست‌های فیسبوک همدیگه رو

دیسلایک میکردیم؟

آره، چرا که نه؟

میتونیم هر کاری میخوایم بکنیم

دوستی‌ها متحول میشن

چرا توضیح نمیدی چرا اینا رو میگی؟

دارم واقع‌بینی میکنم

فکر کنم حتی اگه بخوای هم

نمیتونی خودت رو توضیح بدی

خودم رو توضیح میدادم

...بهت که گفتم

همه که خونه‌ی شاد لامصبی ندارن

که بهش برگردن، مریت

اینا بهونه‌اس، زوئی

باید روراست باشی

در مورد چی؟

!در مورد اینکه ترسیدی

از چیزی که در ادامه رخ میده ترسیدی

،میخوای بدونی وعده‌های غذات از کجا میاد

میخوای هر روز بهت دستور داده بشه

خیلی خب، فکر میکنی ترسیدم؟

به نظرم وحشت کردی

چیکار میکنی؟

کجا میری؟ - مگه برات مهمه؟ -

زوئی

!چی؟ بس کن

!زوئی

!زوئی

،مامان راست میگفت زیاد بهشون غذا میدی

،تو، مادرت، مریت

همه‌اتون انگار بهتر میدونین چی به نفع منه

انگار یکم گنده شدن

خیلی گنده‌ان

وقتی تو و مادرت کنارم هستین خوبه، عزیزم

بابا، مامان اینجا نیست

،من و مادرت

،واسه 22 سال

هر جایی که ارتش منو می‌فرستاد، می‌رفتیم

و بعدش اینجا رو خریدیم

باهمدیگه

مادرت میخواست دست خانواده بمونه

...بهت که گفتم

قصد ندارم مادرت رو ناامید کنم

تا زمانی که نفس میکشم، همینجا می‌مونم

...مامان - وقتی بیمارستان -

زنگ زد تا داروهای جدید رو

برای پدربزرگت تایید کنم، ازشون تشکر کردم

بهشون گفتم خیلی خوشحالم

که تو به عنوان یه رابط اونجایی

و وقتی گفتن اونجایی

،چون پدربزرگت دوباره زمین خورده

"بهشون گفتم، "میدونم، مریت بهم گفته

...مامان

بهم دروغ گفتی

پدربزرگت نمیتونه تنهایی زندگی کنه

،دوستت دارم، مریت

ولی گند زدی

چه مرگته؟

!بس کن

برگرد داخل

میخوای هردومون رو به کشتن بدی؟

برگرد داخل دیگه - !نه -

بس کن، چرا داری جوری رفار میکنی

انگار زندگیت هیچ معنی‌ای نداره؟

،معنی‌ای نداره هیچ چی معنی نداره

معلومه که داره، بس کن - چرا؟ -

چون دوستت دارم و بهت اهمیت میدم

زوئی، تو خیلی بزرگی

و کل زندگیت پیش روت هست

و حتی نمی‌بینیش

کدوم زندگی؟

یه کاریش میکنیم

یه کاریش میکنیم

باشه؟

بعد از ارتش

یه فکری براش میکنیم

قسم میخورم

!زوئی

قسم خوردی

مگه همین رو نگفتی؟

من و تو؟ هوام رو داری؟

به خاطر تو دوباره واسه خدمت نام‌نویسی نکردم

حرفت رو باور کردم

میدونم

میدونم، متاسفم

متاسفم که متقاعدت کردم دوباره نام‌نویسی نکنی

متاسفم که متوجه نشدم اوضاعت چقدر بده

و خیلی متاسفم

خیلی متاسفم که جواب تماست رو ندادم

،از طرف رئیس‌جمهور ایالات متحده

،ارتش ایالات متحده و ملت قدردان آن

لطفا این پرچم را به نشانه‌ی

قدردانی ما به خاطر خدمات شرافتمندانه

و با افتخار عزیزتان، قبول کنین

از خودم متنفرم

به خاطرش از خودم متنفرم

...تو

بگو

اگه به خاطر من نبود، هنوز زنده بودی

نمیتونی اینو به کسی بگی

میدونم و دارم خردم میکنه، زوئی

بدتر از اینی که خرد شدم داره خردم میکنه

باید بگم

،اگه بهشون بگی

برای همیشه از دستم میدی

و من هیچوقت نمی‌بخشمت

...نه

ولی زوئی می‌بخشه

ها

!مامان

وایسا، نباید امضاش کنی

مریت، چیکار میکنی؟

متاسفم، باید جلوت رو بگیرم

سلام - سلام -

میشه یه لحظه باهات حرف بزنم؟

آره - اون طرف -

...فقط - قول میدم توضیحش بدم -

توضیحش میدم، فقط لطفا امضاش نکن

هی. خیلی شرمنده - چیه؟ -

ببین، میدونم، میدونم

...امم

متاسفم - چی؟ -

به خاطر همه چی

توی بار متاسفم - توی بار؟ -

منم به خاطر پارک متاسفم، خبر نداشتم

اشکالی نداره

باید بهش میگفتم

...ولی ازت ممنونم و

الان دارم مشکلات زیادی رو تجربه میکنم

و قراره حلشون کنم

آره - ...پس -

شانس دوباره؟

داری خل‌بازی در میاری

باشه؟

مامانت داره نگاهمون میکنه

آره، همینطوره - آره -

...خیلی خب، من دیگه

آره - آره، باشه -

خب، خب، مامان، گوش کن

آره. امضاشون نکن

،باید از چسب لاکتایت استفاده میکردی از چسب معمولی خیلی بهتره

همین کار رو میکردم، بابابزرگ

اگه توی یه جای عادی نگهش میداشتی

خبر رو بهش بگو

قرار نیست به شیدی ایکرز بری

فکر کردی میرم؟

میخوام اینجا بمونم

کجا؟

اینجا. پیش تو

،میتونم توی کارهای خونه کمکت کنم

،میتونم تعمیرات کنم با ماشین هر جا بخوای ببرمت

یه طاقچه واسه چسب‌هات درست کنم

باید کارت رو از آبگرم‌کن شروع کنی

،اگه قراره دوش‌های طولانی بگیری

باید مثل روز اولش بشه

خیلی خب

مطمئنی؟

مطمئنم

خیلی خب، آره

باید برم

،خیلی چیزها باید بهتون بگم

ولی الان باید برم

به محض اینکه بتونم برمیگردم

کدوم گوری میره؟

نمیدونم

!نه! لعنتی

،اگه این بازم خراب بشه خودم رو میکشم

این کار رو نکن، بدون تو چیکار کنم؟

خب، فکر کنم میتونی واسه خودت چتر بگیری

یالا، بجنب - درستش کردم، درستش کردم، آماده‌ای؟ -

بذار ببینمش، بدش به من

یالا

♪ زیر چترم ♪

چهار ساله که به خونه برگشتیم

اون باحال‌ترین پسر دنیا بود

...و آخرین نفریه که فکر میکنی

از دیدنت غافلگیر شدم

هیچوقت واسه غافلگیر شدن دیر نیست

خواهیم دید

شرمنده، جیمز

...اشکالی نداره. میخوای

آماده‌ای؟

اسمم مریت‌ـه

هشت سال توی ارتش خدمت کردم

براوو 63، مکانیک ماشین

سال 2016 به افغانستان اعزام شدم

...و به این خاطر اینجام که

به خاطر یه اتفاق نیست

به خاطر یه نفره

اسمش زوئی بود

.: ترجمه از حسین فلاح و آرمان اسدی :. ‫.:: Arman333 & Hossein_Hidden ::.

این فیلم برگرفته از داستان دو هم‌خدمتی بود

از یک جنگ زنده ماندن و مبارزه را به خودکشی باختن

،یه جور محافظ عجیبه

،با اینکه هیچ کاری نمیکنه

ولی باعث میشه از درون حس راحتی کنم

به کشورت خدمت کردی؟ - بله، خیلی افتخار میکنم -

...میدونی

در دو دهه پس از 11 سپتامبر

بیش از 127 هزار نفر از سربازان آمریکایی به خاطر خودکشی فوت شدند

این 18 برابرِ تعداد کشته‌ها در عراق و افغانستان بوده است

حدوداً 7 تا از 10 خودکشی سربازان با استفاده از اسلحه بوده است

اما در سال 2019 خودکشی سربازان شروع به کاهش کرد

سازمان‌های هدفمند مرتبط با سربازان دسترسی بهتر به سلامت روانی

و سیاست‌های هوشمندانه‌تر، معیارهای اصلی این کاهش بودند

شما هم میتوانید کمک کنید این فیلم را با شخصی به اشتراک بگذارید

از یکی از سازمان‌های خیریه و به شدت مؤثر سربازان حمایت کنید

ارائه شده توسط وبسایت دیجی موویز .:: DigiMoviez.Com ::.

جهت اطلاع از جدیدترین آدرس سایت دیجی موویز را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید @DigiMoviez

Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.