Afrikaans
Akan
Albanian
Amharic
Arabic
Armenian
Azerbaijani
Basque
Belarusian
Bemba
Bengali
Bihari
Bosnian
Breton
Bulgarian
Cambodian
Catalan
Cebuano
Cherokee
Chichewa
Chinese (Simplified)
Chinese (Traditional)
Corsican
Croatian
Czech
Danish
Dutch
English
Esperanto
Estonian
Ewe
Faroese
Filipino
Finnish
French
Frisian
Ga
Galician
Georgian
German
Greek
Guarani
Gujarati
Haitian Creole
Hausa
Hawaiian
Hebrew
Hindi
Hmong
Hungarian
Icelandic
Igbo
Indonesian
Interlingua
Irish
Italian
Japanese
Javanese
Kannada
Kazakh
Kinyarwanda
Kirundi
Kongo
Korean
Krio (Sierra Leone)
Kurdish
Kurdish (Soranî)
Kyrgyz
Laothian
Latin
Latvian
Lingala
Lithuanian
Lozi
Luganda
Luo
Luxembourgish
Macedonian
Malagasy
Malay
Malayalam
Maltese
Maori
Marathi
Mauritian Creole
Moldavian
Mongolian
Myanmar (Burmese)
Montenegrin
Nepali
Nigerian Pidgin
Northern Sotho
Norwegian
Norwegian (Nynorsk)
Occitan
Oriya
Oromo
Pashto
Persian
Polish
Portuguese (Brazil)
Punjabi
Quechua
Romanian
Romansh
Runyakitara
Russian
Samoan
Scots Gaelic
Serbian
Serbo-Croatian
Sesotho
Setswana
Seychellois Creole
Shona
Sindhi
Sinhalese
Slovak
Slovenian
Somali
Spanish
Spanish (Latin American)
Sundanese
Swahili
Swedish
Tajik
Tamil
Tatar
Telugu
Thai
Tigrinya
Tonga
Tshiluba
Tumbuka
Turkish
Turkmen
Twi
Uighur
Ukrainian
Urdu
Uzbek
Vietnamese
Welsh
Wolof
Xhosa
Yiddish
Yoruba
Zulu
کانالی برای عاشقان سینما :Cinephilia https://t.me/Video_Archives
مترجم : دانیال افشار
به لطف و حمایت @cinemakoochik کانال تلگرامی سینماکوچیک
هایائو میازاکی تأثیر عمیقی روی دنیای انیمیشن گذاشته که تا همیشه موندگاره.
بیش از ۵۰ ساله که کارگردان ژاپنی، هایائو میازاکی،
با فیلمهاش دنیا رو مسحور خودش کرده.
اون یازده تا فیلم بلند ساخته،
دوازده فیلم کوتاه و کلی مانگا هم کار کرده.
آثارش میلیونها کودک و بزرگسال فیلمبین رو در سرتاسر دنیا جذب کرده.
میازاکی خالقِ «شاهزاده مونونوکه»
«شهر اشباح»
«قلعه متحرک هاول»
«باد برمیخیزد»
و «همسایهام توتورو» ست.
کدوم انیماتور دیگهای میتونه اینکارو بکنه؟
هیچکس واقعاً!
فقط میازاکی تواناییش رو داره.
تقریباً هر فریمی از فیلمهای میازاکی رو که به یاد میارم،
یه جور جنب و جوش پرشور
و سرزندگی توی خودش داره.
بهنظرم واسه همینه که میتونه
چنین آثار خارقالعادهای رو خلق کنه.
این شاهکارها باعث شدند که اون شهرت بینالمللی کسب کنه.
خیلیها براش احترام زیادی قائلن.
هم موفقه و هم مسحورکننده.
و به خاطر همینها، معتبرترین جوایز سینمایی رو دریافت کرده.
«شهر اشباح»، ساختهی هایائو میازاکی.
شخصیتهایی که خلق کرده، تبدیل به شخصیتهایی کالت شدهاند.
فکر میکنم توتورو در جهان محبوبه.
اونم بهواسطهی قدرت طراحیهای میازاکی.
زندهاند، تاثیرگذارند.
میازاکی یکی از مؤسسان استودیو انیمیشنسازی «جیبلی» هم هست...
که تولیداتش اول دل طرفداران ژاپنی رو برد...
و بعد کمکم توی تمام دنیا پخش شد.
تو این فیلمها احترام زیادی به طبیعت و همهی چیزها دیده میشه،
و خب، واقعاً فیلمهای زیباییاند.
این فیلمهایی که حالا دیگه جزو کلاسیکهای سینما محسوب میشن،
توسط هنرمندی ساخته شدند که زندگی و کارش
از میانِ توفانهای قرن بیستم رد شده.
همسرم میگه من مرد خیلی خوششانسی هستم.
خوششانسم چون تونستم بخشی از آخرین دورهای باشم
که هنوز میشد فیلمها رو
با مداد و کاغذ ساخت.
و از این بابت هم خوششانسم
که کشورم در طول این پنجاه سالی که من کار فیلمسازی میکنم
درگیر هیچ جنگی نبوده.
آگاهی از جهان، عمیقاً در میازاکی ریشه داره...
اونقدر که نمیتونه خودش رو ازش جدا کنه.
چون فیلمهاش در واقع قصهی بشریتی رو میگه...
که همیشه درگیر جنگ و میل به سلطه بوده،
و در کشاکش با مصرفگرایی افسارگسیختهست
و در معرض طبیعتی غیر قابل کنترله.
بشریتی که برای نسلهای بعدی،
چشماندازی ویرانشده از بحران اقلیمی به جا میذاره.
بشریتی که انگار نفرینشدهست و از نظر میازاکی دیگه راه نجاتی نداره.
ما همه عضوی از یه شبکهی عظیم و پیچیدهی ارتباطات طبیعیایم،
و اگه اینو جدی نگیریم و بهش توجه نکنیم...
اونوقت دیگه تو بد دردسری میافتیم.
قرن 21م دورانی پر از بیثباتیه،
آیندهمون خیلی روشن نیست.
تاریخ همیشه خودش را با یه سری تغییرات تکرار کرده.
انسانها دائم یک سری اشتباهات رو تکرار کردند
تا اینکه دیگه ابعادش جهانی شده.
میازاکی همیشه درگیر این کشمکش عمیقِ درونی بوده
بین تاریکی و روشنایی.
نیرویی محرک برای یک میل خلاقهی همیشگی و تازهشونده.
از طریق هنر شگفتانگیز انیمیشن...
رویاهاش، که از پیوند با دنیای طبیعت ساخته شده بودند،
جان گرفتند.
تبدیل شدند به منبعی بیپایان از شادی و امید.
این پادزهر جادویی باعث میشه بتونه بر تاریکیهاش غلبه کنه
و باعث میشه بتونه با زندگی آشتی کنه.
آثاری که در عین حال، رابطهی ما با موجودات زنده رو به چالش میکشن.
باید بفهمیم چطور میخوایم از این سیاره مراقبت کنیم،
و فکر میکنم تماشای یه فیلم از میازاکی میتونه کمکمون کنه که اینو بفهمیم.
میازاکی یک چنین استعدادی رو داره.
اون داره میگه: نمیتونی جا بزنی.
نمیتونی کنار بکشی.
نباید فراموش کنیم
که توسط طبیعته که انسانها دارن
به زندهبودنشون ادامه میدن.
میازاکی روح طبیعت
در ساختمونی در حومهی توکیو که استودیوی جیبلی رو تو خودش جا داده،
میازاکی پشت میز کوچیکش بدون خستگی طراحی میکنه،
با سرعتی معادل چند ثانیه انیمیشن در روز.
از خاطرات خودش الهام میگیره،
یعنی همون مادهی خامی که دستش رو هدایت میکنه.
میره سراغ رویاها و فانتزیهاش،
کابوسها و آسیبهای روحیاش.
یک منبع شخصیِ عمیق که از کودکی در وجودش ریشه داره.
هیائو میازاکی سال ۱۹۴۱ در ژاپن به دنیا اومد.
اولین خاطراتش تا همیشه مربوط میشن به اون بمبارانهای بیامان.
۱۲ جولای ۱۹۴۵.
وقتی چهار سالم بود،
یه حملهی هوایی شبانه به اوتسونومیا رو تجربه کردم.
آسمون به روشنی آسمون روز بود.
واقعا خونهی ما بود که الان سوخت و نابود شد؟
اساساً تا اواخر جنگ،
تقریباً همهی شهرهای بزرگ ژاپن، به جز کیوتو،
شدیداً بمببارون شده بودن.
یعنی واقعاً ویرون شده بودن.
چهار سالش بود که بدترین بمببارونها اتفاق افتادن،
و خونوادهش از توکیو به حومه نقل مکان کرده بودن.
ولی بعد بمببارونها به همون شهر کوچیک، اوتسونومیا، هم رسیدن.
اونا تونستن به معنای واقعی کلمه از دل شعلهها فرار کنن.
میگه یادشه که خیابونشون داشته تو آتیش میسوخته.
چند هفته بعد از بمباران خونهی خانوادهی میازاکی در اوتسونومیا،
ایالات متحده دو بمب اتمی روی ژاپن انداخت...
و باعث مرگ نزدیک به ۲۵۰ هزار نفر شد،
و توانایی جدید و وحشتناک بشر رو نشون داد
که میتونه منجر به نابودی کامل بشه.
میازاکی تو کشوری ویرانشده بزرگ شد.
این باعث شد هم از ژاپنیها و ارتششون،
که مقصر این وضعیت بودن متنفر بشه،
ولی بهشدت هم جذب ماشینهای جنگی بشه،
از جمله بمبافکن زیرو،
هواپیمای نظامیای که ارتباط نزدیکی با تاریخ خانوادگیش داشت.
پدر و عموی میازاکی صاحب یه کارخونه بودن
که قطعات هواپیمای میتسوبیشی زیرو رو میساخت.
این هواپیماها واقعاً فوقالعاده بودن.
ماشینهایی بودن که با دقت عجیبی ساخته شده بودن،
ولی همونطور که ژاپن داشت توی جنگ شکست میخورد، اینا هم تبدیل شدن به نوعی تابوت،
چون با همین هواپیماها بود که عملیات کامیکازه انجام میدادن.
برای همین میازاکی نسبت به خونوادهی خودش یک حس عذاب وجدان عمیق داره،
چون از یک ماشین جنگی پول در میآوردن،
اونم یک ماشین جنگی خیلی وحشتناک.
ولی درعینحال زیبایی و نبوغ طراحی
هواپیماهای زیروی میتسوبیشی رو هم تحسین میکنه.
واقعاً هواپیماهای فوقالعادهای بودن، واسه همین...
میازاکی همیشه خواهان اینه که از زوایای مختلف به مسائل نگاه کنه.
براش هیچچیز صرفاً سیاه یا سفید نیست، اون پیچیدهست.
سالهای نوجوانی میازاکی با یک ضربهی روحی دیگه هم همراه بود،
بیماری مادرش.
اون به عفونت نخاعیای دچار شد که عاملش باکتری سل بود.
میازاکی بهمدت نه سال با پدر و برادرش زندگی کرد،
و مدام این ترس باهاش بود که مادرش، که معمولاً در بیمارستان بستری بود،
قربانی این بیماری وحشتناک بشه.
می، حال مامان خیلی خوب نیست.
شنبه نمیتونه بیاد.
نه!
کاری از دست ما بر نمیاد، خودش باید خیلی مواظب باشه.
نه!
زود میاد خونه.
نه!
مامان اگه الان از خونه بره بیرون ممکنه بمیره!
نه!
احمق!
خستهام کردی!
کودکیتون چطور روی کارتون تاثیر گذاشت؟
در کودکی خیلی در ابراز کردن خودم خوب نبودم.
نسبت به کودکیام خیلی افسوس میخورم.
نمیدونستم چی باید بگم.
خیلی پیشقدم نمیشدم.
شاید شخصیتم این شکلیه.
شاید نمیتونستم از کودکیام نهایت لذت رو ببرم.
فکر میکنم اینجوری باشه.
"وقتی به سن نوجوانی رسیدم،
فهمیدم که نباید راضی به این باشم که فقط یک پسر خوب باشم...
بلکه باید با چشمهای خودم به چیزها نگاه کنم.
این باعث شد پشت کنم به اون معصومیت دوران کودکیام،
و ترکیب شد با دورهی تاریکی از درس خواندن برای آزمون ورودی،
شروع کردم به کشیدن مانگاهایی تاریخی و نیهیلیستی."
"همون موقع بود که یک انیمیشن دیدم،
افسونگر مار سفید.
انگار پرده از جلوی چشمهام کنار رفت."
میازاکی بعد از تماشای «افسونگر مار سفید» تصمیم گرفت انیمیشن کار کنه.
اولین کارِ استودیوی «توئی انیمیشن» بود در سال 1958.
اکتبر اکران شد، وقتی که اون سال آخر دبیرستان بود.
رفت سینما تا از فشار امتحانها فرار کنه.
و روی پرده با ماری مواجه شد
که تبدیل میشد به یک زنِ جوان جنگجو.
یک قصهی کهن چینیه که روایت دلدادگی یک مار به یک پسر جوونه.
و بعدتر تبدیل به انسان میشه تا بتونه این عشق رو زندگی کنه.
و میازاکی عاشقِ این قهرمانِ زن شد.
میازاکی در هفدهسالگی به کشف و شهودی رسید.
علاقهاش به مانگا حالا با علاقهی دیگه هم همراه شده بود:
علاقه به فیلمهای انیمیشنی.
یک هنر جادویی که میتونست خشمِ نیروهای طبیعت رو نشون بده،
و همینطور لطافت احساسات انسانی رو.
هنری که میتونست باعث حیرت بشه،
و یاسی که هنوز در اعماق دلش وجود داشت رو دور کنه.
"طی ۱۵ سال بعدش...
کل کارم حول یک هدف میچرخید...
تماشای انیمیشنهای خوب و پیشی گرفتن از اونها."
توکیو، چهارده سال بعد.
دو پاندای غولپیکر، کنگکنگ و لنگلنگ،
تازه از چین رسیده بودن
بهعنوان نشونهای از آشتی و دوستی بین دو کشور،
بعد از فجایع بزرگی که ژاپن توی جنگ به بار آورده بود.
این تبِ پاندا، باعث شد که دو جوون:
انیماتور هایائو میازاکی،
و کارگردان ایسائو تاکاهاتا،
تصمیم بگیرن با هم یه فیلم انیمیشن بسازن.
ببخشید مزاحمتون شدم، چه خونهی قشنگی دارین.
ها؟
پسرم پانی پیش شماست؟
ایوای، اینجاست که!
پس شما بابای پاندا کوچولوئین! بفرمائین تو.
نوشیدنی میل دارین؟
بخاطر من از کارتون عقب نمونین.
وقتی «پاندا! برو، پاندا!» اکران شد،
میازاکی پدر دو بچه بود.
گورو، پسر بزرگترش که حالا خودش کارگردانه، اون موقع پنج سال داشت.
«پاندا! برو، پاندا!» فیلمیه که هرچی یه بچه بخواد رو توی خودش داره.
پریدن روی میز شام، رفتار بد داشتن سر میز،
آنچه در خونه تحمیل میشه، در فیلم نادیده گرفته میشه.
همهچیز مجازه.
حتی با قایق میرن به شهر، که واسه بچهها خیلی باحاله.
از لحاظ مسئولیت خلاقه
«پاندا! برو، پاندا!» اولین فیلمیه که میازاکی توش نقش مهمی داره.
این فیلمیه که از همون اول بچهها رو تشویق میکنه به آزادی،
استقلال و کشف دنیای اطرافشون.
همهجا پرِ آبه!
«پاندا! برو، پاندا!» یکی از اولین همکاریهای میازاکی و تاکاهاتا بود
که ده سال قبلتر در اتحادیهی کارگری استودیوی انیمیشن توئی همدیگه رو دیده بودن.
در اونجا تاکاهاتا که از میازاکی بزرگتر بود، نائبرئیس اتحادیه
و میازاکی دبیر بود.
«توئی انیمیشن» در اصل جایی بود
که بهترین انیماتورهای ژاپن توش جمع بودن، میازاکی تنها نبود.
هایائو میازاکی در دپارتمان انیمیشن کار میکرد،
ولی ایسائو تاکاهاتا در دپارتمان کارگردانی حضور داشت.
اتحادیه عملاً یه جمع برای بحث و تبادل نظر بود
برای بهبود شرایط کار.
البته که بحث و جدلهایی در مورد افزایش حقوق هم بود،
جنبشهایی بود برای احقاق مزایای دوران بارداری و زایمان
و اونا مخالف پهلوگیری زیردریاییهای هستهای در بنادر بودن.
میازاکی و تاکاهاتا، از جوانهای مبارز دههی شصت بودن،
که تصمیمات نسل قبل، که باعث جنگ شده بودن رو زیر سؤال میبردن،
و رویای دنیای دیگهای رو در سر داشتن، با ارزشهای مارکسیستی و صلحطلبانه.
اوایل، میازاکی واقعاً تاکاهاتا رو میپرستید.
تاکاهاتا سنش بیشتر بود، براش حکم یه استاد رو داشت.
میازاکی مدتها تنها مخاطبش رو تاکاهاتا میدونست...
توی ذهنِ خودش.
همیشه به این فکر میکرد که نظر تاکاهاتا در مورد کارهاش چیه.
این باعث یه جور رقابت سالم بینشون شده بود،
یه رقابت سازنده.
واقعیت اینه که بدون تاکاهاتا، میازاکیای هم در کار نبود.
رابطهشون بر پایهی الگوبرداری و تأثیر متقابل،
رقابت و یک دوستی محکم بود،
که در نهایت باعث شد هر دو تبدیل بشن به بزرگترین استادهای انیمیشن ژاپن.
میازاکی نزدیک ده سال بهعنوان انیماتور توی سریالهای تلویزیونی کار میکرد.
بعد کمکم تونست از زیر سایهی تاکاهاتا بیرون بیاد.
اولین پروژهی کارگردانی فیلم بلندش رو گرفت
تا یک مانگای موفق رو به به یک فیلم سینمایی تبدیل کنه.
«قلعهی کاگلیوسترو»
میازاکی امروز دیگه کاملاً شناخته شدهست
و همه احتمالاً با فیلم «قلعهی کاگلیوسترو» آشنا هستن،
فیلمیه که امروزه طرفدرها رو سرِ کیف میاره.
همه میگن این فیلم جزو شاهکارهای میازاکی محسوب میشه.
این فیلم نشون داد که میازاکی یک اعجوبه واقعی توی انیمیشنه،
توانمند در خلق صحنههای اکشن نفسگیر و همزمان هزلآمیز
چیزی که تا اون موقع هیچکس به اون شکل نساخته بود.
سفت بچسب!
حقیقت اینه که وقتی فیلم اکران شد...
هیچکس ندیدش.
فیلمه چند میلیون ین ضرر داده بود.
این باعث شد برچست فیلمسازی بهش بخوره که...
نمیتونه فیلمِ موفق بسازه.
تو این کار شانس دومی داده نمیشه.
بعد از شکستاش در عرصهی سینما،
میازاکی دوباره به تلویزیون برگشت.
و حتی قبول کرد که بره لسآنجلس
تا یه بار دیگه بهعنوان کارگردان انیمیشن کار کنه.
این پروژه یه همکاری مشترک ژاپنی-آمریکایی بود،
با حضور بهترین انیماتورهای دیزنی و یه تیم کامل از ژاپن،
از جمله ایسائو تاکاهاتا و هایائو میازاکی.
پروژه اقتباسی بود از کمیک معروف یعنی «نیمو کوچولو».
مشکل این بود که از همون روز اول، همکاری به مشکل خورد.
پیشنهادهای میازاکی رد میشد
و اون نمیتونست ایدههاش رو مطرح کنه.
هر شب، تنها و دور از خونه،
میازاکی به کار روی پروژههای شخصیاش ادامه میداد.
تو همین دوره بود که شروع کرد به کشیدن طرحهایی که
نشوندهندهی عمیقترین آرزوها و رؤیاهاش بودن،
رؤیاهایی که از دوران کودکی همراهش بودن.
داستانهایی دربارهی پیوند جهان طبیعت و انسانیت.
که هیچ سرمایهگذاری حاضر نبود روی اونها پول بذاره.
میازاکی چهل سالهست و به نظر میاد حیات کاریاش بعنوان یک کارگردان،
که تازه شروع شده بود، برای همیشه به پایان رسیده.
هیچکس علاقهای به رؤیاهاش از جنگلها نداشت.
«یه جنگل باستانی رو توی خواب دیدم.
جایی که نه بتن هست، نه آسفالت،
نه مغازهی سوغاتیفروشی، نه مشروب.
اگه یه درخت با پیچک خفه میشد،
اگه یه حشره پیدا میشد یا اگه حیوانی زخمی شده بود،
آدمها حق نداشتن دخالت کنن.
اگه انسانها هزاران سال دوام بیارن،
این جنگل تبدیل میشه به گنجینهی دنیا.
باید در حاشیهی این جنگل، یه ستون سنگی طبیعی بنا کنیم.
روش حک کنیم که این جنگل نمایانگر خاستگاههای بشریته.
ما همه از دل جنگل زاده شدیم.»
میازاکی وقتی به ژاپن برگشت، دوباره با توشیو سوزوکی ملاقات کرد،
یه ویراستار توی مجلهی Animage
که از همون اول، به کارهای میازاکی علاقهمند بود.
کمکم من تبدیل شدم به محرم اسرار میازاکی.
و یه روز، ازم خواست توصیههایی بهش بکنم در رابطه با موضوعات مختلف.
"خب، آقای سوزوکی، حالا دیگه باید چیکار کنم؟"
پرسیدم: "میخوای چیکار بکنی؟"
جواب داد: "یه کاری هست که با تمام وجود میخوام انجامش بدم."
گفتن: "چیه اون کار؟"
"انیمیشن رو بذارم کنار."
واقعاً اینو گفت.
منم بلافاصله جواب دادم: "چرا مانگا کار نمیکنی؟"
گفت: "مانگا؟" گفتم: "آره، مانگا."
مانگا؛ کمیکاستریپی که بهصورت سریالی منتشر میشد،
بالاخره به میازاکی این فرصت رو میداد که
از طریق طراحی، آزادی خلاقانهی کامل داشته باشه.
بهش گفتم،
"بیا یه کار عظیم حماسی رو امتحان کنیم که خیلی با دنیای روزمرهمون فاصله داشته باشه."
"یه داستان خارقالعاده میخوام."
گفت: "متوجهم...متوجهم." و یهو گفت:
"چرا اون داستان نائوشیکا نباشه؟"
نائوشیکا...
مانگایی حول محور یک قهرمان زن، با الهام از اسطورههای یونانی،
که انتشارش ۱۲ سال طول کشید.
در طول این سالها،
نائوشیکا تبدیل شد به تجسمی از اضطرابهای میازاکی،
تاریکی درونیاش، و درعینحال اشتیاقش برای زندگی و نور.
داستان نائوشیکا توی دنیایی میگذره که غرق در آلودگیه،
دنیایی پوشیده از بیابانها و دریاهای اسیدی...
که با این وجود، جنگلهایی با طبیعتی انبوه و سمی رو در خودش جای داده.
دنیایی درگیر جنگ، جایی که شاهزادهای به نام نائوشیکا،
که حشرات و گیاهان رو هماندازهی انسانها دوست داره،
هرکاری از دستش بربیاد میکنه تا جلوی نابودی کامل رو بگیره.
دنیایی آلوده که میازاکی اون رو یکی از اولین فجایع بزرگ زیستمحیطی الهام گرفته بود،
فاجعهای که صنعت پتروشیمی رقم زده بود.
"یک اتفاق مهم باعث شد نائوشیکا رو خلق کنم.
آلودگی جیوهای که آبهای ساحلی میناماتا رو مسموم کرد.
خلیج تبدیل شد به دریای مرگِ انسانها،
که بعدش دیگه اجازهی ماهیگیری نداشتن.
ولی بعد از چند سال،
دستههای ماهیهایی که تو هیچ جای دیگهی ژاپن نبودن،
دوباره توی اون آبها ظاهر شدن...
و صخرهها پر از صدف شدن.
وقتی این خبر رو شنیدم، تنم مورمور شد."
نائوشیکا، یه مانگای صلحطلبانهی طرفدار حفظ محیط زیست،
که انتشار موفقش،
بالاخره سرمایهگذارها رو قانع کرد
که روی یه فیلم بلند سینمایی
به نویسندگی و کارگردانی میازاکی سرمایهگذاری کنن.
من همیشه این ایده رو داشتم که بر اساس این مانگا فیلم بسازیم.
فکر کردم میره واسه چاپ مجدد ولی اصلاً فروش نکرد،
فهمیدم به اون آسونی که امید داشتم باشه نیست.
من معمولاً آدم دروغگویی نیستم،
ولی وقتی فهمیدم چی شده، یه وقفه پیش اومد...
و گفتم که پونصد هزار نسخه ازش فروش رفته.
بزرگترین دروغ زندگیم رو گفتم.
ولی همه خوشحال بودن و موفقیت تضمین شده بود.
داستان از این قرار بود.
«نائوشیکا از دره باد»
یک سکانس افتتاحیهی فوقالعاده داره،
جایی که قهرمان جوان یعنی نائوشیکا،
فرود میاد و وارد یه جنگل پرخطر و عجیبغریب میشه،
جایی که حشرات غولپیکر و پوشش گیاهی عجیبی داره.
ردپای اوهمو!
هنوز تازهاند.
و این همون پیامیه که میازاکی سعی داره منتقل کنه،
در مورد نیازی که برای تعامل انسان با طبیعت وجود داره.
مسئله فقط سلطهی انسان بر طبیعت نیست،
بلکه اینه که انسان با طبیعت همکاری کنه،
با طبیعت تعاملی توام با احترام داشته باشه
و با یه جور عشق هوشمندانه،
یه جور آگاهی نسبت به اینکه همهی ما
بخشی از این جهان عظیم ارتباطات طبیعی هستیم.
فیلیپ دسکولا مردمشناس
توی فرهنگ ژاپن، چیزی به اسم مفهوم جداگانهی طبیعت اصلاً تعریف نشده.
این به این معنیه که طبیعت بعنوان یک کلِ بیرونی و جدای از انسانها
وجود خارجی نداره.
اونچه واقعاً وجود داره، مجموعهی خیلی بزرگی از عناصر دنیاست
چه جاندار، چه بیجان، چه آلی، چه معدنی
که ما خودمون بخشی از اونها هستیم،
زندگیمون تا حد زیادی به اونها وابستهست،
اگه میکروبیوم بدن رو در نظر بگیریم، بدن خودمون هم از همونها ساخته شده.
ولی با این حال، این مجموعه تبدیل به یه کل بیرونی و جدا نمیشه.
موفقیت «نائوشیکا» همه رو هیجانزده کرد.
خیلیها نسبت به این پروژه شوق و اشتیاق داشتن.
«نائوشیکا» در بهار ۱۹۸۴، تونست نزدیک به ۹۰۰ هزار تماشاگر ژاپنی رو جذب کنه.
همهچی از اینجا شروع شد.
تصمیم گرفتیم یه استودیو راهاندازی کنیم.
بعد از اون، میازاکی، تاکاهاتا و سوزوکی
تصمیم گرفتن یه استودیوی انیمیشن تأسیس کنند:
استودیو جیبلی.
اسم جیبلی همینجوری به ذهنم رسید. اسم یه هواپیماست.
میازاکی که از بچگی عاشق هواپیماها بوده،
پیشنهاد داد اسم یه هواپیمای نظامی دههی ۱۹۳۰ رو روی استودیو بذارن:
کاپرونی ۳۰۹ جیبلی.
هدف استودیو این بود که میازاکی و تاکاهاتا بالاخره بتونن فیلمهایی بسازن
که در حد بلندپروازیهاشون باشه.
یه استودیوی منحصربهفرد که از سال ۲۰۰۱،
بخشی ازش توی موزهای در توکیو هم در دسترس مردمه.
این موزه پروژهای بود طراحی شده توسط خود میازاکی،
که معماریشو پسرش، گورو، طراحی و اجرا کرد.
:این اون موزهایه که من دوست دارم بسازم.
نوزهای که توش اگه کسی دنبال خوش گذروندنه، میتونه خوش بگذرونه.
اگه کسی دنبال فکر کردنه، میتونه به فکر فرو بره،
و اگه کسی دنبال احساس کردنه، میتونه احساس کنه.
یه موزه که وقتی ازش بیرون میای، نسبت به وقتی که واردش شدی، احساس ارزشمندتر شدن کنی.
راستش جیبلی،
کمپانیای نیست که برای خودش یه چشمانداز مشخص تعیین کرده باشه
و بعد سخت کار کنه تا به اون هدف برسه.
چیزها خودبهخود پیش میان.
اصلاً شاید این شیوهی ژاپنی انجام دادن کارها باشه.
از اوایل دههی ۲۰۰۰،
جیبلی همچنان تجربههایی ارائه میکنه
که دنیای فیلمهاش رو گسترش میدن،
تا جایی که یه پارک جیبلی نزدیک شهر ناگویا هم راهاندازی شد.
تمام اون فضاهای داخلی، تا حد زیادی توی فضای باز هم ادامه پیدا میکنن...
توی یه پارکی که توسط گورو میازاکی طراحی شده.
بهمدت تقریباً ده سال بعد از تموم کردن دانشگاه،
روی نقشهکشی و طراحی پارکها کار کردم.
خودِ پارک تقریباً سه برابر
پارکِ دیزنیلندِ توکیوست.
ولی بیشترش جنگله،
بیشتر از نصفاش جنگله.
یه جایی هم هست که خونهی ساتسوکی و می از فیلم «توتورو» توش ساخته شده.
توی یه درهست در کوهستان،
و یه برکهی کوچیک هم اونجاست.
جای شگفتانگیزیه، هیچچیز دیگهای رو دور و برش نمیبینین.
اگه پارک رو در نظر بگیرین،
میبینین یک روز در سال هم نیست که شکلاش ثابت باشه.
بنابراین، تجربهاش متفاوته.
حتی اگه برین به یک جنگل ثابت،
اون جنگل توی تابستون یه چیزه و توی زمستون کلاً یه چیز دیگهست.
و یه روز آفتابیاش با یه روز بارونیاش کاملاً تفاوت داره.
یه چیز طبیعی توی بدنت میکنی و این دست خودت نیست.
فکر میکنم این حس یادآور اون احساسیه که وقتی طبیعت رو
در فیلمی از جیبلی میبینی دچارش میشی.
ماجرای جیبلی از سال ۱۹۸۵ شروع میشه،
وقتی میازاکی، تاکاهاتا و سوزوکی
با هم ساخت اولین فیلم استودیو رو شروع کردن.
این اولین باری بود که تونستم یه داستان ارژینال بنویسم.
داستانیه که بیست سال تصورش کردم، از زمانی که بعنوان انیماتور کار خودمو شروع کردم.
آثارم از ایدههایی میان
که وقتی بچه بودم روی هم تلنبار کردم.
«قلعهای در آسمان» یه ماجراجوییه
که توش دو بچه دنبال یه شهر پرندهی مرموز میگردن.
یه قلعه که توی دلش یه گنج مخفی شده؛
درختی عظیم و خیرهکننده که بهنظر میرسه یه درخت کافوره.
تو این دوره، میازاکی مجذوب دنیای گیاهها
و درختهای کافور شده بود.
درختهایی که بومی آسیا هستن و گاهی حتی جنبهی مقدس دارن،
مثل اون درختی که توی معبد شینتوی ناگویا هست،
که نزدیک به ۱۳۰۰ سال عمر داره.
این درخت که نمونهی اصیل درختِ ژاپنیه،
الهامبخش فیلم بعدی میازاکی میشه...
یه پروژهی شخصی و درونی که سالها رویاش رو در ذهن میپرورونده.
فیلمی که ریشه در واقعیت دوران کودکیاش در حومهی شهر داره،
بدون ربات یا هیولا،
بدون کشتی پرنده یا دزد دریایی،
بدون انفجار یا شخصیت منفی.
فیلمی با محوریت یک روحِ ساکن در جنگل.
که توی یه درخت کافور غولپیکر زندگی میکنه.
توی اون صحنهای که واسه اولین بار برای یه لحظه توتورو کوچولو رو میبینیم،
وقتی میفهمه مِی متوجهاش شده، فرار میکنه.
بعد مِی توتورویی که حالا بزرگتر شده رو میبینه.
توتورو!
تو توتورویی؟
توتورویی، درسته؟
توتورو.
مِی هنوز جوونه.
هنوز به طبیعت نزدیکه.
و هنوز توسط بزرگسالها شکل نگرفته.
به همین خاطر مِی بهطور مستقیم به طبیعت وصله.
از این لحاظ به نظرم میشه گفت مِی، نماد همون ژاپنِ بدوی و دستنخوردهست،
با سادگی و صداقتش.
با این فیلم، که برای اولین بار داستانش توی کشور خودش میگذره،
میازاکی کاری میکنه که ما دوباره یک فرهنگ ژاپنی رو کشف کنیم
فرهنگی که فراموش نکردنش در امروز، بهنظر میازاکی حیاتیه.
در زبانِ ژاپنی، وقتی داریم در مورد موجودات زنده حرف میزنیم،
مهمترین فعل، شدنه.
سیبها میشن درختِ سیب.
بچهها میشن بالغ.
ژاپنیها بر این باورند که هرچیز طبیعی
با یک روح در جهان پدیدار میشه.
انیمیسم (باور به جاندار بودن همهچیز در طبیعت) بر همین اساس بوجود اومده.
به لطف جادوی انیمیشن،
میازاکی یه دنیای طبیعی، باشکوه و شگفتانگیز رو نشونمون میده.
یه دنیای خیالی که با این حال ریشه در واقعیت فرهنگی داره،
فرهنگی که توش انیمیسم،
تا همین چند وقت پیش هم خیلی زنده و پررنگ بوده.
انیمیسم در ژاپن
همون شینتوئیسمه که تو مناطق روستایی پیدا میشه.
یعنی باور به وجود روحها، «کامی»ها،
و همهی موجوداتی که
روستاییهای ژاپن هر روز باهاشون سر و کار دارن
دنیایی که فیلمهای میازاکی هم خیلی خوب نشونش میدن.
این یه جهان متعادله،
اما توش موجودات غیرانسانی انگار مابهازای خودمون هستن.
نه چیزهایی بیجان.
اونها خودِ دیگر ما هستن.
شریکهایی هستن که باهاشون مذاکره میکنیم،
گاهی باهاشون اختلاف پیدا میکنیم،
اما باید به شکلی جدی گرفته بشن و بهشون احترام گذاشته بشه.
خبردار!
ممنون که مراقب مِی هستی و از این به بعد از ما محافظت میکنی.
ممنون که مراقب ما هستی!
- هرکی آخر بشه تخممرغِ گندیدهست! - ای نامرد!
نباید فراموش کنیم
که انسانها هم دارن به واسطهی طبیعت به حیاتشون ادامه میدن.
ولی وقتی به این فکر میکنیم که طبیعت چیه،
میتونه یه جنگل باشه یا یه سنگ.
بهنظرم خیلی مهمه که اینو بفهمیم
که هرکدوم از این چیزها گرانقدر و همزمان وحشتناک هم هستن.
هرچند که من خیلی تردید دارم
که ژاپنیهای این دوران هم چنین حسی داشته باشن.
چون حساسیت آدمها نسبت به چیزها خیلی بر میگرده به محل زندگیشون.
اینکه آدم توی شهر زندگی میکنه فرق داره با زندگی در مناطق روستایی
که چیزی جز طبیعت دور و بر خودت نمیبینی.
گاهی اوقات برام جداً سوال میشه که چی از این انیمیسم مونده،
انیمیسمی که عمیقاً در روح ژاپنیها ریشه داشت،
جداً برام سواله.
با «توتورو»، میازاکی موجودی خیالی خلق کرد
که کمکم به یک شخصیت کالت تبدیل شد.
یک منبع شادکامی برای بشریتی که
که روزبهروز از انیمیسم
و دنیای زنده فاصله میگیرن.
این همون چیزیه که فیلیپ دسکولای مردمشناس بهش میگه طبیعتگرایی یا ناتورالیسم.
یکی از پیامدهای ناتورالیسم
اینه که موجودات غیرانسانی رو بیرون از ما در نظر میگیره.
یعنی ما، با استفاده از تعبیر دکارت،
«صاحبان و فرمانروایان طبیعت» هستیم.
یعنی انگار قدرتی خداگونه داریم که بتونیم در هر چیزی
در دنیای موسوم به دنیای طبیعت طبیعت، تغییر شکل ایجاد کنیم
و به نفع خودمون ازش استفاده کنیم و سود ببریم.
این نگاه، موجودات غیرانسانی رو تبدیل میکنه به منابع.
بهنظرم یه ارتباط مستقیم وجود داره بین ناتورالیسم
و شکلگیری و توسعهی سرمایهداری
و فاجعهی زیستمحیطیای
که هر روز داره با صدای بلندتری خودش رو نشون میده.
توکیو، سال ۱۹۹۰.
معجزهی اقتصادی ژاپن به اوج خودش رسیده.
میازاکی و استودیو جیبلی تونستن خودشون رو
توی بازار ژاپن حسابی جا بندازن.
اونم بهویژه به خاطر پخش دوبارهی فیلمهاشون از تلویزیون.
تو این دوره، انگار همه دارن خوش میگذروندن،
جز میازاکی.
میازاکی داشت پشت به پشت فیلم میساخت،
سالی یه فیلم بلند.
یه روز میازاکی گفت:
"دیگه از فیلم بلند خسته شدم،
بذار یکبار هم که شده کاری که میخوام رو انجام بدم."
گفت میخواد یه فیلم کوتاه بسازه.
چیزی که شد «پورکو روسو».
میازاکی ازم خواست یه نگاهی بندازم.
من صادقانه گفتم نظرم چیه.
"اصلاً نمیفهمم
چرا این کاراکتر خوکه؟"
«پورکو روسو» در اصل یه فیلم کوتاه بود
که ماجراجوییهای یه خلبان سابق جنگ رو روایت میکرد،
که حالا تو دههی ۱۹۲۰ تو ساحل آدریاتیک، جایزهبگیره.
دیر شد!
دخترها و طلاها رو بردن!
بدو پورکو، بگیرشون!
اینوری رفتن!
فیلم، یه خوک خلبان رو نشون میده،
که یادآور طراحیهایی که توشون میازاکی خودش رو به شکل یه خوک نشون میده.
پرچمِ خوکدار،
خوک آموزگار،
خوکِ مستبد،
یا یه خوک غمگین.
خوکِ بیقرار،
خوکِ خوارکننده،
متفکر،
یا رئیسمآب.
خوک پیرِ متفکر،
یا حتی تو واقعیت، خونهی خوکی.
کارگاه میازاکی اسمش بوتایاست،
یعنی «خونهی خوک».
این اسم همزمان بهمعنای کارگاهه و جایی که یه خوک توش زندگی میکنه.
واسه همینه که یه خوک هم جلوی ورودیاش گذاشتن.
میازاکی با پورکو روسو نوعی خودِ دیگر برای خودش خلق میکند.
قهرمانی آزاد و تنها، سوار بر یک هواپیمای دریایی سرخِ پرزرقوبرق.
مشکل این بود که درست وسط ساخت فیلم،
حباب اقتصادی آسیا ترکید...
اتحاد جماهیر شوروی فروپاشید...
و در اروپا، جنگ یوگسلاوی شروع شد...
با بمببارون شهر دوبرُوْنیک، کنار سواحل آدریاتیک...
دقیقاً همونجایی که داستان «پورکو روسو» اتفاق میافته.
واقعیت، یهدفعه وارد فیلم میشه،
و میازاکی رو برمیگردونه به زمان حال.
دیگه نمیشد «پورکو روسو» فقط یه فیلم کوتاه باحال و سبک باشه.
داستان پیچیدهتر میشه،
و فیلم کمکم تبدیل میشه به فیلم بلندی که اندوهگین و سرخوردهست.
که حالوهوای ذهن اون روزهای میازاکی رو بازتاب میده.
تاثیر گرفتن از وضعیت سیاسی
و وضعیت اقتصادی طبیعیه.
وقتی من «پورکو روسو» رو شروع کردم
که داستانش در دریای آدریاتیک اتفاق میافته،
جنگ بین یوگسلاوی و کرواسی آغاز شد.
تاثیر خیلی زیادی روی فیلم گذاشت.
بهطور کلی دههی نود دوران شدیداً سختی برای میازاکی بود
از لحاظ دیدگاهش به دنیا.
کمکم دیدگاهش شروع کرد به عوض شدن.
با اینکه «پورکو روسو» فیلم خیلی سرگرمکنندهای بود...
اما در بطناش یک پیچیدگی نهفتهست
پیچیدگیِ از جنس این احساس که باید چجور آدمی بود؟
اینکه با گذشتهات باید چجوری کنار بیای؟
با خودت باید چطور کنار بیای؟
"موقع ساخت «پورکو روسو» یه جورهایی به یه درک یا دریافت رسیدم."
"خیلی ساده بخوام بگم این میشه که فرقی نداره اوضاع چقدر خرابه،
هیچ راهی نیست جز اینکه به زندگی ادامه بدیم."
۲۰ مارس ۱۹۹۵.
فرقهی آخرالزمانی «اوم» حملهای در مترو رو صورت میده،
و در پنج تا واگن، توی ساعت شلوغی، گاز سارین پخش میکنن.
چند ماه قبلتر، زلزلهای شهر کوبه رو ویران کرده بود،
بالای شش هزار نفر کشته شدن و چهل هزار نفر زخمی،
به خاطر ساختوسازهایی که مناسب زلزله نبودن.
یه رشته فاجعه که ژاپن رو برده بود تو حالوهوای آخرالزمانی.
"بعدش این سوال مطرح میشه:
امید یعنی چی؟"
"و نتیجهای که من باید بگیرم اینه که امید شامل کار کردن میشه،
و جنگیدن کنار آدمهایی که برات مهمان."
"در واقع، الان دیگه به جایی رسیدم
که فکر میکنم زنده بودن یعنی همین."
تو همین شرایط وحشتناک بود که «شاهزاده مونونوکه» پا به عرصهی وجود گذاشت.
من شاهزاده آستیکا هستم.
از شرق دور به اینجا اومدم.
شما خدایان باستانی هستین که در جنگل مقدس زندگی میکنین؟
بریم!
«شاهزاده مونونوکه»
از آخرین انیمیشنهایی که با تکنیک دستی و روی سل ساخته شدن.
کاملاً دستی طراحی و رنگآمیزی شده بود،
و فریمبهفریم فیلمبرداری شده بود.
میازاکی، با اون کمالگرایی و وسواس همیشگیاش،
از بین ۱۴۴ هزار نقاشی
بیشتر از هشتاد هزارش رو خودش دوباره کشید.
این یکی از محیطزیستیترین فیلمهای میازاکیه،
یکی از صریحترین فیلمهاش در این زمینه.
این ایده که...
اتفاقها نه صرفاً روی یک صحنهی نمایشی،
بلکه در نوعی جهان زنده اتفاق میافته.
«شاهزاده مونونوکه» یه مثال خیلی خوب از چنین چیزیه،
اونجایی که خودِ جنگل هم یه روح داره.
صحنهی مورد علاقهی من تو کل کارهای میازاکی،
اونجاست که در «شاهزاده مونونوکه»
یه خدای گوزنمانند هست، به اسم شیشیگامی،
که یه جورایی از یه نور فسفری ساخته شده،
میدرخشه، نور میده،
و میازاکی با انیمیشن،
یه لحظهی مقدس و غیرانسانی رو ثبت کرده،
که واقعاً یه هدیهست برای همهی ما،
که میتونیم زیبایی عجیب و باورنکردنی چیزی رو ببینیم
که هیچ ربطی به انسانها نداره.
انیمههای میازاکی بر پایهی
دو سوال خیلی مهم بنا شدن.
یک سوال اینه که زندگی چیه.
زندگی چیه؟
که یه سوالِ بنیادینه.
سوال دیگه اینه که انسان چیه؟
برای جواب دادن بهش ما اول باید بدونیم
که انسانها بخشی از طبیعتاند.
انسانها تفاوتی با سایر ارگانیسمهای طبیعت ندارن،
اگه مکانیزمهای سلولی و دیانایشون رو بخوایم مدنظر قرار بدیم.
و این دقیقاً همون چیزیه که میازاکی توی این فیلم داره از ما میپرسه.
تفاوت بین انسانها و سایر ارگانیسمها در چیه؟
«شاهزاده مونونوکه» یه نقطهی عطف شخصی هم بود توی زندگی میازاکی.
تا الان، همیشه سعیام بر این بوده که
مناقشاتِ توی فیلمهام رو حل کنم.
فکر میکردم چیزی که به فیلم شکل میداد همین کار بود.
ولی الان آگاهم که این کار کمکی بهمون نمیکنه،
اینکه بخوایم مشکلات اجتماعی رو حل کنیم.
این فیلم هیچ راهحلی نداره: فقط مشکلات حلنشدنی رو مطرح میکنه.
و این واسه سوزش معدهام هم خوب نیست!
یه فیلم بلند که از دلِ ناامیدی و هرجومرج شکل گرفت.
فیلمی که میازاکی، پس از چندین ماه بنبست،
در نهایت دربارهش تصمیم خودش رو گرفت.
برای اولین بار، دیگه دنبال صلح و آشتی نمیگرده،
بلکه دنیایی زنده و بشریتی رو به تصویر میکشه
که به اتفاق هم نابود شدن، در طوفانی از خشم و ویرانی.
قبیلهی مورو طرف شما میجنگن، لرد اوکوتو کجاست؟
ممنونم!
توی «شاهزاده مونونوکه» یه قلمروی وسیع میسازه،
که توش حیوانات، هیولاها،
خدایان و ارواح و انسانها، همه در هم تلفیق شدن،
و خب باید چیکارشون کرد؟
خب، میذاره با هم بجنگن، چون منطقیه،
این کاریه که انسانها همیشه مشغولش بودن،
از همون وقتی که شروع کردن به تسلط پیدا کردن و اهلی کردن طبیعت،
و میازاکی هم به نوعی داره از این تاریکی استقبال میکنه،
و همونطور که گفتم، این یه نقطه عطفه براش.
از اینجاست که کمکم به این فکر میکنه
که شاید بشریت نمیتونه خودش رو نجات بده.
کمکم شنیدم که میگن استودیو جیبلی فیلمهایی آرامشبخش و لطیف میسازه.
یه میل مهارنشدنی دارم نسبت به اینکه این طرز فکر رو نابود کنم.
اگر به مشکلات جدیای که در حال حاضر درگیری داریم باهاشون اشاره نکنم
دیگه فیلم ساختن به چه دردی میخوره.
برام عجیبه که چطور میتونیم
وجهِ آشوبناک واقعیتمونو نادیده بگیریم
و تظاهر به این کنیم که
همهچیز قراره درست بشه.
«شاهزاده مونونوکه» تبدیل میشه به یک فیلمِ اگزیستانسیال
که برای ساختش، میازاکی از همه انتظار تعهد کامل داره.
این موقعیت بیسابقهست.
بلوف نمیزنم.
در حال حاضر بیست هزار تا سِل مونده که باید روشون کار کرد
و این تازه بدون در نظر گرفتن رنگآمیزیه.
این آخرین انیمیشنیه که با این مقیاس وسیع، داره روی فیلم سلولویدی تولید میشه.
با این فیلم، میازاکی همهی دغدغههایی که
توی این ۳۰ سال داشته رو وارد کار میکنه.
روحها، جنگلها، حیوانات غولپیکر،
جنگها، بیماریها،
توی دل یک فرهنگ کهن انیمیستی.
همهی این عناصرها به اضافهی استعداد حیرتانگیزش
در ریتم و طراحی.
من در دومین سال پروسهی تولید «شاهزاده مونونوکه»
به استودیو جیبلی پیوستم.
استودیو پر از جنبوجوش بود.
فریادهای میازاکی توی کل استودیو میپیچید.
من به خودم میگفتم: این چه اوضاعیه که خودتو گرفتارش کردی؟
اصلاً مرخصی نداشتیم.
بیوقفه تا نیمهشب کار میکردیم.
وقتی میازاکی داره فیلم میسازه همینطور که ساخت فیلم داره پیش میره
استوریبورد طراحی میکنه.
وقتی تولید رو شروع کردیم نمیدونستیم پایان فیلم چیه.
وقتی یه استوریبورد میرسید،
میفهمیدم که چه اتفاقی قراره بیافته، مثل یه مانگای دنبالهدار بود.
فکر نکنم هیچجای دیگهای چنین رویکردی داشته باشن.
واسه یاکول جا نداره.
دیروقته، باید بخوابین.
میدونم، اما برای اتفاقایی که بعدش میافته تعیینکنندهست.
میازاکی قرار نیست یه پایان خوش تحویلت بده.
و این نکته بینهایت مهمه.
پس خبری از این نیست که، مثلا،
آدمها خوش و خرم با حیوونها توی جنگل زندگی کنن،
و همه یهو، بهطور جادویی یاد بگیرن با هم حرف بزنن.
در عوض، یه پایانبندی خیلی مبهم بهمون میده.
و این پایانبندی مبهم،
بخش مهمی از میازاکی محسوب میشه
و همینطور، به دیدگاهش به انیمیسم هم مربوطه،
به اینکه توی طبیعت هیچوقت پایانِ قطعی وجود نداره.
سریع جیگو! اون جعبهات رو بیار برام.
فیلمی که بهعنوان تاریکترین اثر میازاکی باقی خواهد موند،
و با این حال، موفقیتی خارقالعاده داشت.
اگه بلیت میخواین ساعت یک برگردین.
اکران 12:20 «شاهزاده مونونوکه» بلیتش تموم شده.
با بیش از ۱۴ میلیون بلیت فروختهشده،
سالنهای سینما برای چندین ماه پر بودن.
فیلم به یک پدیده تبدیل میشه...
که حتی از مرزهای کشور هم عبور میکنه،
و نقطه عطفی تاریخی رو برای استودیو جیبلی رقم میزنه.
کمپانی دیزنی اومد سراغ جیبلی.
دعوتمون کردن که باهاشون همکاری کنیم،
بنابراین وارد بازار بینالمللی شدیم.
بهلطف دیزنی، میازاکی برای اولین بار
از پخش رسمی در آمریکا بهرهمند شد.
تماشاگران غربی هایائو میازاکی رو کشف میکنن،
کارگردان 57 سالهی انیمیشنهای ژاپنی.
هایائو میازاکی...
که تا اون موقع، بیش از هفت فیلم بلند ساخته بود.
من با اضطراب زیادی از ژاپن اومدم.
برام سوال بود که آیا از این فیلم، که براساس فرهنگ منحصربهفرد ما ساخته شده،
توسط مردم سایر کشورها هم استقبال میشه یا نه.
هرچند که، بعد از رفتن به تورنتو، لسآنجلس و نیویورک،
و وقتی فهمیدم تعداد زیادی از آدمها
تونستن درک عمیقی از فیلم داشته باشن،
اضطرابم تبدیل شد به لذت.
امیدوارم امشب از فیلم لذت ببرین.
«شاهزاده مونونوکه» با ترکیب بومگرایی، انیمیسم،
و شخصیتهایی که بین خیر و شر در نوسان هستن،
انگار که یک کشفِ تمام و کماله.
غرب ارزشهای محکمی داره، درسته؟
برای غربیها،
این فیلم یکجور کشف فرهنگی و مردمشناسانه بود.
کشف این نکته که ارزشهایی جدای از ارزشهای خودشون هم وجود داره.
برای غربیها به نوعی مایهی شگفتی بود.
شاید براشون مثل یه رمز و راز شرقی از سرزمین خورشید تابان جلوه میکرد.
با وجود این موفقیت، میازاکی،
که سه سال تولید این فیلم
و بعدش هم ماهها تور تبلیغاتی رو پشت سر گذاشته بود،
اعلام بازنشستگی کرد.
مثل یه غزال میمونه که یک شیر داره دنبالش میکنه.
ناچاره برای نجات جونش بجهه.
اونجاست که میشه یک غزال.
این روزها میگن که باید استرسمونو کم کنیم.
میگن باید در آرامش زندگی کنیم و از زندگی لذت ببریم.
ولی همیشه که نمیتونی اینجوری زندگی کنی.
گاهی اوقات مجبوری 120درصد تواناییهات رو به کار بگیری.
بدون گذروندن چنین لحظاتی،
نمیتونه به هیچی دست پیدا کنی.
دو سال بعد، به نظر میرسه که میازاکی تغییر کرده.
یه سیتروئن دالی میرونه که رنگ خاکستری ویژه و تاریخی مخصوص به خودشو داره.
یه استودیوی دیگه ساخته تا بتونه در آرامش کار کنه،
نه چندان دور از استودیو جیبلی.
بهتازگی، علاقهی زیادی به یه پروژه برای پاکسازی
رودخونهی محل زندگیش پیدا کرده.
"رود یاناسه درست از کنار خونهی من رد میشه.
بیست و پنج سال پیش، بیشتر شبیه یه جوی آلوده بود،
پُر از زالو و لارو پشههای خاکی."
وقتی توی پاکسازی رودخونه شرکت کردم،
دیدن یه خرچنگ واقعی بیشتر خوشحالم کرد
تا اون احساس پرطمطراقِ حفظِ طبیعت.
چیزی که میخوام بگم اینه که
اگه فقط از دید کلان به مشکلات نگاه کنی،
مثلاً از بالای یه کوه یا از توی هواپیما،
همهچیز واقعاً غیرقابل حل به نظر میاد.
ولی اگه بیای پایین و از نزدیک ببینی،
مثلاً یه مسیر قشنگ پنجاهمتری رو ببینی،
با خودت میگی "چه مسیر زیبایی".
و اگه هوا خوب باشه و خورشید بتابه،
ممکنه پر از انرژی بشی.
یه دوچرخه!
میدونستم! یه کم بیشتر زور بزنین!
بکشین!
بعد از چهار سال دوری، «شهر اشباح» بازگشت میازاکی رو رقم میزنه.
داستان دختری کم سن و سالی که باید توی حمام جادوگری کار کنه
تا پدر و مادرش رو نجات بده و به دنیای انسانها برگرده.
سن، سالمی؟
یه صحنهای توی حمام هست
که چیهیرو داره یه دیو گِلی غولپیکر رو میشوره،
و یهو از توی اون، کلی چیز بیرون میاد.
کلی چیزهای انسانی که جذب خودش کرده.
این به معنای واقعی کلمه گذشتهست.
این موجود پر شده از گذشته،
یه دوچرخه بیرون میاد،
کوهی از زبالهها بیرون میاد،
و در نهایت، اون موجود آزاد میشه.
با این داستان آیینی که برای کودکان ساخته شده،
میازاکی بُعدی اخلاقی و معنوی را برجسته میکنه
که همیشه در شخصیتهایش جریان داشته:
مسئولیت.
چیهیرو میافته توی موقعیتی که خودش انتخابش نکرده،
پدر و مادرش تازه تبدیل به خوک شدن،
چون مثل خود خوکها، با حرص و ولع افتادن به جون غذاها.
بریم!
بعد باید بشه بخشی از این دنیا،
و نمیدونه باید چیکار کنه،
ولی باید مسئولیتاش رو بپذیره، درسته؟
مسئولیت.
ارزشی که در جامعهای معنی پیدا میکنه که توش بزرگترها مشغول شکمچرانیاند
و بعد طعمهی یک موجود هیولاگونه و بیچهره میشن
و این وسط، آرامش و قاطعیت چیهیرو
حکم یک پادزهر رو داره.
دوست داری بچشی؟ خوشمزهست.
یه کم طلا میخوای؟
تو تنها کسی هستی که حاضرم بهش طلا بدم.
اون الگوی تاب آوریه
در برابر وسوسههای یه موجود سیریناپذیر و ترسناک.
چی میخوای؟
بگو ببینم.
اهل کجایی؟
سریع بگو چون خیلی کار دارم.
بهطریقی فیلمهای میازاکی هم همچین چیزیاند، درسته؟
انگار یه زرهی قشنگ بهت میدن
که باهاش بتونی با چیزهای وحشتناک این دنیا روبهرو بشی، درسته؟
به جای اینکه بگن "همهچی درست میشه"،
در واقع دارن میگن "گاهی چیزها درستبشو نیستن،
ولی تو میتونی با یه لباس شگفتانگیز، وارد میدون بشی."
بیا اینجا.
ولی حواست به رفتارت باشه، خب؟
با «شهر اشباح»، میازاکی به یه تعادلی میرسه.
یه آشتی بین نگاه تلخش به انسانیت
و وظیفهی همیشگیاش در قبال سرگرم کردن و تشویق کردن بچهها.
«شهر اشباح» به موفقیتی عظیم در سرتاسر دنیا دست پیدا میکنه.
بهمدت بیست سال توی گیشهی ژاپن شکستناپذیر باقی میمونه،
و ۳۶ جایزه و ۱۹ نامزدی به دست میاره.
هم بعنوان یک فیلم هنری شناخته میشه، اونم با دریافت خرس طلایی برلین...
و هم یه اثر بهشدت سرگرمکنندهی عامهپسند،
با دریافت جایزهی اسکار بهترین انیمیشن.
«شهر اشباح» هایائو میازاکی.
مراسمی که میازاکی توش شرکت نمیکنه،
چون دقیقاً همزمانه با حملهی ارتش آمریکا به عراق.
"دنیا الان در شرایط بسیار ناراحتکنندهایست،
و به همین خاطر، متأسفم که نمیتوانم
لذت کامل دریافت این جایزه را تجربه کنم."
به نظرم فیلم ساختن کار خاص و ویژهای نیست.
احتمالاً مثل همون خونه ساختن میمونه،
یا باز کردن یه مغازه.
تلاش یک سرآشپز،
برای اینکه طعم نودلاش هرروز ثابت بمونه،
به طریقی مشابه تلاشی که برای ساخت یک فیلم لازمه.
میازاکی داره روی یه پروژهی جدید کار میکنه،
که انگار قطعهی نهایی دیدگاهش به دنیاست.
یه فیلم که مستقیماً خطاب به بچههاست،
همونهایی که همیشه بهشون امید داشته.
پونیو داره سوسوکه دنبال میکنه، مثل روحی که ولکن نیست.
یه پروژه که یادآور «افسونگر مار سفید»ـه،
فیلمی که وقتی نوجوون بود عمیقاً تحت تأثیرش قرار گرفت،
داستانی دربارهی عشقی بین انسان و غیرانسان.
خیلی تصویر کشیدم، ولی همهشون پراکندهاند.
این نقاشی، "پونیو اینجاست" این جوهر فیلم رو در خودش داره.
بالاخره ایدهی اساسی فیلم رو پیدا کردم.
میخوام تخیلام رو ده برابر وسیعتر بکنم.
این اولین تصویر فیلممونه.
«پونیو» داستان یه ماهی کوچیکه که عاشق یه پسر بچه میشه
و برای تجربهی این دوستی، به یه دختر کوچیک تبدیل میشه.
موجهای لعنتی، ولمون کنین دیگه!
این اتفاق تعادل بین دنیای آدمها و اقیانوس رو به هم میزنه.
سه سال بعد،
این فیلم با یکی از ویرانگرترین سونامیهای چند قرن اخیر همزمان میشه،
سونامیای به ناپدید شدن و از بین رفتن جان 16هزارنفر منجر میشه،
و باعث ذوب شدن رآکتور هستهای
نیروگاه فوکوشیما شد.
"این ایده که طبیعت همیشه مهربونه
و میتونه یه محیط آلودهشده توسط انسانها رو احیا کنه،
دروغ محضه."
"و اینکه باید به همچین نگاه شیرین و قشنگی به دنیا دل ببندیم،
خودش یه مشکل بزرگه."
"طبیعتی که سخاوتمنده، همون طبیعته که میتونه همزمان
وحشی و بیرحم باشه."
انسانها همیشه تلاش داشتن تا طبیعت رو کنترل کنن،
ولی همیشه رنج انتقامش رو هم کشیدن.
چیزهایی مثل فجایع طبیعی،
بیماریهای واگیردار، تغییرات اقلیمی.
چون انسانها به خاطر قدرت زبان
به موجوداتی ویژه تبدیل شدن،
طبیعت رو بعنوان چیزی در نظر گرفتن که باید خیلی خوشحال باشیم که بخشی از اونیم،
ولی در عین حال چیزی هم هست که باید مقابلاش بجنگیم.
این یه تناقض بزرگه.
به نظرم کار میازاکی سوالهایی رو
در رابطه با این منحصربهفردی وضعیت بشر مطرح میکنن.
با به تصویر کشیدن شگفتانگیزِ طبیعتی وحشتناک و ویرانگر،
میازاکی ما رو آمادهی دنیایی آشوبناک میکنه،
آشوب و هرج و مرج ناشی از بحران آب و هوایی.
یه جایی وسطهای پونیو
که پونیو و اون پسر بچهای که انگار برادرخوندهشه،
تو آشپزخونه نشستن،
و دارن یه نوشیدنی داغ میخورن تا آروم بشن،
فکر کنم مادره میگه: "بیاین با یه نوشیدنی گرم آروم شیم."
و همزمان، بیرون، طوفان بیداد میکنه.
موجهای خروشان، بادهای سهمگین،
انگار کل زیستکره داره نابود میشه، نه؟
اما توی اون آشپزخونهی کوچیک، همه چی خوب و آرومه.
این تضاد خیلی جالبه،
بهخصوص چون چیزی که بیرون داره اتفاق میافته، در سکوت داره اتفاق میافته.
پونیو، بیا اینجا!
ما اینجوری میشینیم.
دیدن این صحنه تو فیلم میازاکی، آدم رو آمادهی همچین شرایطی میکنه
و همینطور یادآوری میکنه که فقط به این خاطر که دنیا داره فرو میپاشه،
دلیل نمیشه برای پسرت و دخترت
یا دوستت یه نوشیدنی گرم و شیرین درست نکنی.
مگه ما کی در معرض انقراض نبودیم؟
این موضوع همیشه وجود داشته، درسته؟
این سکوت، یه جور کیفیت شنیداری ایجاد میکنه.
وقتی به دنیا گوش میدی،
فرق داره با وقتی که میخوای ارادهتو بهش تحمیل کنی.
و فکر میکنم این چیز خیلی عمیقیه.
انگار فیلمها یه جور ماشین زیباییاند
که بهت اجازه میدن و باعث میشن و یهجورایی تشویقت میکنن،
که یه جور خاص به دنیا توجه کنی،
که گوش بدی.
بعد، صبح روز بعد، شهر رفته زیر دریا.
با این که دنیا داره به سمت یک فاجعه پیش میره...
دریا تا دم خونهمون اومده.
میازاکی بار دیگه بچهها رو تشویق میکنه که کنجکاو،
ماجراجو و مقاوم باشن.
و بعد، موجوداتی رو میبینن،
بهخصوص ماهیهایی از دوران ماقبل تاریخ.
و هم به شکل عجیبی زیباست و هم به شکل عجیبی آرامشبخشه
و این لحظهی آخرالزمانی یه جورایی میشه بخشی از جهانی خیلی وسیعتر.
و من میگم این خیلی هم غیرواقعی نیست.
شاید لزوماً دیگه آدمها وجود نداشته باشن،
ولی همیشه یه چیزی هست.
و با میازاکی، این فرصت رو داریم که اون چیز رو ببینیم.
من تکامل پیدا کردم.
فکر کردیم با فیلمهامون داریم دنیا رو عوض میکنیم.
ولی هیچی عوض نمیشه.
هیچی عوض نمیشه.
نه، هیچی عوض نمیشه.
فیلمساز بودن یعنی همین.
بعد از «پونیو روی صخره کنار دریا» میازاکی به کارش ادامه میده.
دو فیلم بلند میسازه که به تاریخ خانوادگیش ربط دارن:
«باد برمیخیزد» و در نهایت «پسر و مرغ ماهیخوار»
همین دنیاست...
کل قدرت من از همین سنگ عظیمی که اینجاست میاد.
این سنگ بانیِ بوجود اومدن این دنیاست؟
از این خیلی نتیجهها میشه گرفت.
جهانها موجودات زندهاند، پر از کپک و حشرات.
زمان مسیر خودش رو پیدا میکنه.
من دنبال وارث خودم میگردم.
ماهیتو، میتونم بهت اعتماد کنم که ماموریتام رو ادامه بدی؟
فیلمی که به نظر میرسه پیامی پایانی باشه برای نسلهای آینده...
فیلمی که توش، میازاکی باز هم ما رو به چالش میکشه،
و میشه اون رو در عنوان ژاپنیش خلاصه کرد:
«چطور زندگی میکنی؟»
خب، تو چطور میخوای زندگی کنی؟
Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.