All language subtitles for house.of.david.s01e07.1080p.web.h264-successfulcrab.fa

af Afrikaans
ak Akan
sq Albanian
am Amharic
ar Arabic
hy Armenian
az Azerbaijani
eu Basque
be Belarusian
bem Bemba
bn Bengali
bh Bihari
bs Bosnian
br Breton
bg Bulgarian Download
km Cambodian
ca Catalan
ceb Cebuano
chr Cherokee
ny Chichewa
zh-CN Chinese (Simplified)
zh-TW Chinese (Traditional)
co Corsican
hr Croatian
cs Czech
da Danish
en English
eo Esperanto
et Estonian
ee Ewe
fo Faroese
tl Filipino
fi Finnish
fr French
fy Frisian
gaa Ga
gl Galician
ka Georgian
de German
el Greek
gn Guarani
gu Gujarati
ht Haitian Creole
ha Hausa
haw Hawaiian
iw Hebrew
hi Hindi
hmn Hmong
hu Hungarian
is Icelandic
ig Igbo
id Indonesian Download
ia Interlingua
ga Irish
it Italian
ja Japanese
jw Javanese
kn Kannada
kk Kazakh
rw Kinyarwanda
rn Kirundi
kg Kongo
ko Korean
kri Krio (Sierra Leone)
ku Kurdish
ckb Kurdish (Soranî)
ky Kyrgyz
lo Laothian
la Latin
lv Latvian
ln Lingala
lt Lithuanian
loz Lozi
lg Luganda
ach Luo
lb Luxembourgish
mk Macedonian
mg Malagasy
ms Malay
ml Malayalam
mt Maltese
mi Maori
mr Marathi
mfe Mauritian Creole
mo Moldavian
mn Mongolian
my Myanmar (Burmese)
sr-ME Montenegrin
ne Nepali
pcm Nigerian Pidgin
nso Northern Sotho
no Norwegian
nn Norwegian (Nynorsk)
oc Occitan
or Oriya
om Oromo
ps Pashto
fa Persian
pl Polish
pt-BR Portuguese (Brazil)
pt Portuguese (Portugal)
pa Punjabi
qu Quechua
ro Romanian
rm Romansh
nyn Runyakitara
ru Russian
sm Samoan
gd Scots Gaelic
sr Serbian
sh Serbo-Croatian
st Sesotho
tn Setswana
crs Seychellois Creole
sn Shona
sd Sindhi
si Sinhalese Download
sk Slovak
sl Slovenian
so Somali
es Spanish
es-419 Spanish (Latin American)
su Sundanese
sw Swahili
sv Swedish
tg Tajik
ta Tamil
tt Tatar
te Telugu
th Thai
ti Tigrinya
to Tonga
lua Tshiluba
tum Tumbuka
tr Turkish
tk Turkmen
tw Twi
ug Uighur
uk Ukrainian
ur Urdu
uz Uzbek
vi Vietnamese
cy Welsh
wo Wolof
xh Xhosa
yi Yiddish
yo Yoruba
zu Zulu

Original subtitles

‫«آنچه در خاندان داوود گذشت»

‫هفته‌ها گذشته. می‌ترسیدم نیای.

‫با هم می‌تونیم انتقام بگیریم.

‫یه شرط داره. تخت سلطنتت.

‫بذار آزادی رو بهت نشون بدم.

‫آینده‌ام دست خودم نیست که تصمیم بگیرم.

‫- جایی می‌ری؟ ‫- اینجا کاری از دستم برنمیاد.

‫سلام از طرف خاندان شائول.

‫جالوت!

‫نه! نه!

‫بذار من با پادشاهشون بجنگم.

‫فلسطینی‌ها جمع شدن.

‫همون کاری رو می‌کنیم ‫که همیشه کردیم. می‌جنگیم!

‫- پدر، خواهش می‌کنم. ‫- نتنئیل.

‫می‌دونی پادشاه همه ‫مردای توانا رو فراخونده.

‫من توانا نیستم. من جنگجو نیستم.

‫پدر، من اولین نفری هستم که می‌میره.

‫- برادرات پیشت هستن. ‫- چه خبره؟

‫پدر داره همه‌مون رو می‌فرسته جنگ.

‫- جنگ؟ چه جنگی؟ ‫- فلسطینی‌ها.

‫علیه ما بسیج شدن.

‫پدر، این دیوونگیه. من نمی‌رم.

‫- من جاش می‌رم. منو بفرست. ‫- اون جای منو می‌گیره.

‫- اونو بفرست. ‫- اون نمی‌تونه بره.

‫چرا نه؟ شما گفتی هر مردی.

‫- اون هنوز مرد نشده. ‫- منم نشدم.

‫- اگه جنگی هست، من می‌جنگم. ‫- هر چی من می‌گم بگین چشم.

‫برید پیش پادشاه.

‫- داوود باید پیش من بمونه. ‫- نتنئیل، بیا.

‫- بیا. ‫- دستتو ازم بکش.

‫پدر. پدر.

‫پدر، داری منو می‌فرستی به کام مرگ.

‫واسه پادشاهی که ازش متنفری.

‫نتنئیل، بیا. بیا، بیا، بیا.

‫می‌فرستمت کنار برادرات بجنگی. هوم؟

‫برای خدا و برای اسرائیل.

‫فهمیدی؟

‫بله.

‫برو.

‫بسه دیگه، داداش. داری ‫خودتو خجالت‌زده می‌کنی.

‫چرا؟

‫- نکن. ‫- یه جواب بهم بده.

‫امروز نه، داوود.

‫نه وقتی که تازه همه ‫پسرام رو فرستادم جنگ.

‫منم پسرتم.

‫منظورم این نبود.

‫- من لایق... ‫- چی فکر می‌کنی

‫لایقشی، داوود؟

‫چی حقته؟

‫صداقت.

‫برای یه بارم که شده.

‫حقمه بدونم چرا منو تو ‫این تپه‌ها نگه می‌داری.

‫بارها بهت گفتم.

‫ژرفا، ژرفا را صدا می‌زند.

‫- مگه اون اینو نگفت؟ ‫- ژرفا، ژرفا را صدا می‌زند.

‫از ته دلم می‌دونم هیچ‌وقت ‫حقیقت رو بهم نگفتی.

‫نه. خواهش می‌کنم.

‫خواهش می‌کنم.

‫- برو به گوسفندا برس، داوود. ‫- نه.

«امپایر بست تی‌وی با افتخار تقدیم میکند» ..:::EmpireBestTV.Com:::.

‫بذار برم!

«امپایر بست تی‌وی در شبکه‌های اجتماعی» @EmpireBestTV

‫«خاندان داود» ‫«قسمت هفتم: داود علیه جالوت بخش اول»

‫ترجمه و زیرنویس از: ‫Ali_Master

‫[دره ایلاه] ‫[نبرد فلسطینی‌ها]

‫روزی که مدت‌ها آرزوشو داشتم.

‫چه آرزویی؟

‫متحد شدن نیروهامون.

‫خواهیم دید.

‫[دره ایلاه] ‫[اردوگاه اسرائیلی‌ها]

‫سی سال.

‫سی ساله که به این مردم خدمت کردم.

‫رهبریشون کردم.

‫براشون جنگیدم.

‫خسته شدم.

‫چی تو فکرته، شائول؟

‫دارم حساب و کتاب می‌کنم.

‫ آه.

‫داری غر می‌زنی.

‫مگه حق ندارم؟

‫نه، راحت باش.

‫هر چقدر می‌خوای.

‫فقط دعا می‌کنم زود تمومش ‫کنی قبل از اینکه دشمنامون برسن.

‫این دفعه تعدادشون خیلی زیاده.

‫چی شد اون روزایی که ‫قبل جنگ بهم روحیه می‌دادی؟

‫خب، فکر کنم منم خسته شدم.

‫بهم بگو، ابنیر.

‫بهم بگو من کی‌ام.

‫تو شائول فاتحی.

‫اولین پادشاه اسرائیل، ‫متحدکننده قبایل.

‫نه.

‫بهم بگو من کی‌ام.

‫برای تو.

‫پادشاه من.

‫تو مردم ما رو از ترس به اطمینان رسوندی.

‫هر چقدرم شرایط سخت ‫بود، هیچ‌وقت تردید نکردی.

‫منو از زندگی‌ای که نمی‌تونستم ‫ازش فرار کنم نجات دادی.

‫بهم هدف دادی.

‫اگه تو بخوای، بدون پشیمونی می‌میرم.

‫برای من چنین شخصی هستی، پادشاه من.

‫و چرا من به پادشاهی تدهین شدم؟

‫برای همین لحظه.

‫این چطور بود؟

‫خوب بود.

‫ خوشحالم که پیشمی، رفیق قدیمی.

‫همیشه، پادشاه من.

‫تا الان بیش از ۱۵۰۰۰۰ فلسطینی.

‫و هر روز بیشتر میان.

‫فلسطینی‌ها سه برابر ما هستن.

‫به نظر عادلانه نمیاد، نه؟

‫من عدالت نخواستم.

‫به ازای هر یک نفر از ما، ‫ده نفر از اونا رو می‌کشیم.

‫و من شخصاً از این کار لذت زیادی می‌برم.

‫عه، نه.

‫بلند شو.

‫شمشیر خوبیه.

‫اجازه هست؟

‫ام... پدرم ۲۰ سال پیش ‫اینو از یه فلسطینی گرفت.

‫تو اولین پیروزی‌های پدرتون.

‫بله، یادمه.

‫اسمت چیه؟

‫الیعازر.

‫- پسر آشر از خاندان شم... ‫- شمعون.

‫بله.

‫راست و درست.

‫خاندان آشر مدت‌هاست ‫که به ما خدمت می‌کنه.

‫افتخار می‌کنم که کنارت می‌جنگم.

‫الیعازر؟

‫هوم؟

‫از چی باید بترسیم؟

‫خدا با ماست.

‫سموئیل میاد؟

‫تا مثل همیشه جنگ رو تبرک کنه.

‫اگه خدا بخواد.

‫الان به اون بچه امید الکی دادی؟

‫بهتر از اینه که هیچ امیدی نداشته باشه.

‫شجاع باشید، برادرا.

‫شجاع باشید.

‫کی می‌تونه جلوی ما وایسه؟

‫کی؟

‫پادشاه من.

‫مثل همیشه، اومدیم که بجنگیم.

‫من، و ۲۵۰۰۰ نفر از قبیله یهودا.

‫همه چیز فراموش نشده، پادشاه من.

‫اما امروز، ما یکپارچه می‌جنگیم.

‫- ما یکپارچه می‌جنگیم. ‫- یکپارچه.

‫برادرا!

‫پادشاه رو بنگرید!

‫خدایا، برای نعمت‌های ‫فراوانت شکرگزاریم.

‫برای این خانه.

‫برای غذامون.

‫برای این خانواده.

‫خداوندا، برای همه چیزی ‫که بهمون می‌دی ممنونیم.

‫کمکمون کن فروتن بمونیم، تو هر ‫کاری که می‌کنیم تو رو ستایش کنیم.

‫و هر روز زندگیمون بهت اعتماد کنیم.

‫آمین.

‫خدای عزیز، ما فرزندان تو هستیم.

‫ازت راهنمایی و قدرت می‌خوایم، ‫و اینکه همیشه با ما باشی.

‫- آمین. ‫- آمین.

‫- سموئیل. ‫- سلام، داوود.

‫فکر می‌کردم تو میدون جنگ باشی.

‫هوم. می‌تونم همینو درباره تو بگم، نه؟

‫و با این حال، اینجاییم، ‫در سپیده‌دم یه روز جدید.

‫- آه؟ ‫- هوم.

‫منو پیش پدرت ببر.

‫باشه، اون...

‫تو خونه‌ست.

‫خوشحالم می‌بینمت.

‫منم از دیدنت خوشحالم.

‫وقتی بشینم بیشتر ‫خوشحال می‌شم که می‌بینمت.

‫عذر... می‌خوام، بزرگوار.

‫چیز زیادی ندارم تعارف کنم.

‫بهترین چیزایی که داشتم رو ‫برای ارتش پادشاه فرستادم.

‫واقعاً؟

‫هوم.

‫این میوه درخت رو برای ‫تغذیه‌مون مبارک گردان

‫همونطور که خودمون رو ‫با اون وقف هدفت می‌کنیم.

‫هوم.

‫درخت زیتون...

‫تو زمستون شاخه‌هاش بهمون گرما می‌ده،

‫تو تابستون، سایه و روغن زیتون.

‫اوه، این خود زندگیه.

‫می‌بینی، هر چیزی یه هدفی داره.

‫- سموئیل. ‫- داوود.

‫اوه.

‫می‌خوام برم بجنگم.

‫به پدرم گفتم...

‫می‌دونستی که یه درخت ‫زیتون تو قله نوب هست،

‫بیرون خونه من، که میگن ‫هزار سال عمر داره؟

‫دوست دارم فکر کنم که ‫یوشع زیرش استراحت کرده

‫وقتی داشته وارد سرزمین ‫مقدس می‌شده، آره.

‫می‌دونی، زنم، هیلا،

‫از روغن زیتون برای مرتب ‫کردن موهاش استفاده می‌کنه.

‫و بذار بهت بگم، همین کارو به منم یاد داد.

‫نظرتون چیه؟

‫خوب شده؟

‫پیشگوی مقدس، اگه اجازه ‫بدید، چرا اینجا اومدید؟

‫خوشحالم که می‌پرسی، پسر عوبید.

‫اومدم کاری رو که دفعه قبل که ‫پیشت بودم گفتم انجام می‌دم، تموم کنم.

‫اومدم قربانی کنم.

‫تا گناهان این خانه رو جبران کنم.

‫هوم.

‫تا رستگارشون کنم.

‫- آخیش از جَت رهبریشون می‌کنه. ‫- هوم.

‫به نظر عصبانیه.

‫بعد از کاری که تو میدون جنگ با پدرش کردی،

‫نمی‌تونم سرزنشش کنم. ‫منم همینطور می‌شدم.

‫تو با استراتژی رهبری ‫می‌کردی، نه با احساسات.

‫اَشکِلون متحد شده.

‫اَشدود و یورزا.

‫حتی پرچم خودشونم نصب نکردن.

‫ترسوها.

‫و عِقرون چی؟

‫به نظر میاد هر پنج ‫سرزمین رو متحد نکرده.

‫این نشونه خوبیه.

‫چند نفرن؟

‫بیش از ۲۰۰۰۰۰ نفر، با اسب و ‫ارابه بیشتر از اونی که بشه سریع شمرد.

‫این قبلاً هم جلومونو نگرفته.

‫باید وقتی تعدادمون بیشتره حمله کنیم.

‫کِی تو جنگ با عبرانی‌ها ‫تعداد بیشتر مهم بوده؟

‫اول باید روحیه‌شونو بگیریم.

‫آروم، آروم، آروم.

‫خدای آسمان.

‫خدایان زمین.

‫پادشاهتون کجاست؟

‫بفرستینش بیاد باهام روبرو بشه

‫تا تیکه تیکه‌ش کنم و اونو با ‫خدایانتون خوراک کلاغ‌ها کنم.

‫اون فقط یه مرده، پدر.

‫و من این سرزمین‌ها رو با خون پس می‌گیرم.

‫- واقعاً؟ ‫- پادشاهتونو بفرستید.

‫یا یکی قوی‌تر از اون، اگه ‫همچین کسی تو اسرائیل وجود داره.

‫من خدایانمو فرا می‌خونم.

‫بذارید قهرمانتون خداشو فرا بخونه

‫تا خونمون سرنوشت مردممونو تعیین کنه.

‫و اونوقت می‌بینیم کدوم یکی برتره.

‫و برنده، بازنده رو تا ‫دم مرگ برده‌ش می‌کنه.

‫همونطور که امروز اینجا وایسادم، ‫اسرائیل رو به مبارزه می‌طلبم.

‫خداتونو به مبارزه می‌طلبم.

‫قهرمانتونو بفرستید.

‫پدر، به خودت بیا.

‫اوه، نه.

‫از روم بردارش.

‫نه!

‫پدر!

‫لعنت بهت، شیطان.

‫- پدر. باید بلند شی. ‫- از من دور شو!

‫پدر، به سربازات نگاه ‫کن. تو پادشاهشونی.

‫ببریدش به چادرش.

‫- تو تاریکی و ترس می‌میریم! ‫- همین الان!

‫از من دور شید! از من دور شید.

‫یکی رو پیدا کنید که ‫حاضر باشه باهاش بجنگه!

‫دخترمو بهش می‌دم که باهاش ازدواج کنه!

‫بدهی‌هاشونو پاک می‌کنم. هر چی. برید!

‫برید!

‫سموئیل، چرا منتظریم؟

‫یه جنگ در جریانه.

‫باید برم.

‫من آماده‌ام.

‫مادرت بود که بهت یاد داد بنوازی، درسته؟

‫هوم. دلت براش تنگ شده؟

‫فکر کنم زنی هدفمند بود.

‫تو این دنیا چیزای کمی ‫قدرتمندتر از اون هستن.

‫مادر خودم، اونقدر با حرارت

‫تو معبد دعا می‌کرد که ‫کاهن‌ها فکر می‌کردن مسته.

‫ولی نه، این هدفمندی ‫عمیق بود، وفاداری بود.

‫و دلیل اینه که من الان اینجام.

‫تأثیر یه مادر از یه پادشاه بیشتره،

‫از هزار تا پادشاه.

‫خیلی زیباست.

‫وقتی به دنیا اومدم اینو ‫برام دوخت و بعد پیچیدش...

‫...دورم وقتی فرستاده شدم ‫تا بین کاهن‌ها زندگی کنم.

‫- دو سالم بود. ‫- هوم.

‫اینو می‌پوشم تا یادش رو گرامی بدارم.

‫فکر کردم کهنه به نظر میاد.

‫ تو...

‫آره...

‫هوم.

‫می‌تونم یه چیزی بهت بگم؟

‫هر چی می‌خوای.

‫من چیزایی می‌بینم.

‫هان؟

‫یا خواب‌هایی.

‫رؤیاهایی.

‫ولی خیلی واقعی به نظر میان.

‫هوم.

‫انگار که...

‫- انگار که... ‫- انگار که کاملاً جای دیگه‌ای هستی.

‫- آره. ‫- هوم.

‫جاییه که هیچ‌وقت نبودم.

‫ولی حس می‌کنم خونمه.

‫آه.

‫آرامشی فراتر از درک.

‫برام بگو.

‫یه جویبار زیر کوه‌ها می‌بینم.

‫و خیلی زیباست.

‫هیچ‌وقت چیزی شبیهش ندیده بودم.

‫و یه جنگجو.

‫شمشیرش رو کشیده.

‫این چه جاییه؟

‫از جویبار محافظت می‌کنه.

‫آه.

‫اینو می‌شناسم. نوشته شده.

‫یوشع هستش.

‫آره.

‫شب قبل از نبرد بزرگ اریحا،

‫یوشع با ...یه شخصیت، یه ‫جنگجو با شمشیر کشیده روبرو شد.

‫اون کی بود؟

‫آه.

‫و یوشع از جنگجو پرسید،

‫«تو طرف مایی

‫یا طرف دشمنان ما؟»

‫و جنگجو جواب داد، «هیچ کدوم.

‫به عنوان فرمانده لشکریان ‫خداوند، الان اومدم.»

‫می‌بینی، چیزی که مردم فراموش ‫می‌کنن، می‌پرسن، «آیا خدا طرف ماست؟

‫آیا خدا با ماست؟»

‫ولی سؤالی که باید بپرسن اینه،

‫«آیا ما با خدا هستیم؟»

‫و بعد یوشع ازش پرسید، «از ‫خدمتکارانت می‌خوای چیکار کنن؟»

‫و این سؤال درستیه که باید پرسید.

‫و جنگجو جواب داد،

‫«کفش‌هات رو از پات دربیار،

‫چون روی زمین مقدس ایستادی.»

‫و یوشع این کارو کرد و ‫به رو افتاد و عبادت کرد.

‫و شاید به همین دلیله

‫که دیوارهای اریحا جلوش فرو ریخت.

‫ولی، چرا این رؤیاها رو به من نشون می‌ده؟

‫خب، چون

‫تو نقشی برای بازی کردن ‫تو این طرح بزرگ داری.

‫چطور می‌تونم وقتی تو یه ‫مزرعه گیر افتادم این کارو بکنم؟

‫داوود، طوری حرف می‌زنی ‫انگار امروز دیروزه. هان؟

‫انگار یکی هستن.

‫گوش کن، برای هر چیزی، یه فصلی هست

‫و زمانی برای هر... ‫هدفی زیر آسمون.

‫پس کِی نوبت من می‌شه؟

‫سؤال زیاد می‌پرسی.

‫یه آهنگ دیگه برام بزن.

‫اگه اشکالی نداره.

‫باشه.

‫امروز دوباره این ‫پیشنهاد رو بهتون می‌دم...

‫یه مرد انتخاب کنید.

‫بفرستینش پایین پیش من.

‫اگه منو شکست بده، ‫ما برده‌های شما می‌شیم!

‫ولی اگه به دست من بمیره، ‫شما برده‌های ما می‌شید!

‫خب؟

‫فردا می‌بینمتون.

‫چند روز باید این کارو بکنیم؟

‫هیچ قهرمانی تو اسرائیل نیست؟

‫روز به روز، من اسرائیل ‫رو به مبارزه می‌طلبم!

‫چرا باید این کارو بکنن؟

‫سرم درد می‌کنه.

‫به همین دلیل.

‫نُه روز گذشته و هنوز کسی ‫نیست که باهام روبرو بشه!

‫مگه شما بنده‌های خداتون نیستید؟

‫بیاید و با من بجنگید!

‫من انتقامم رو می‌گیرم.

‫ملکه من.

‫خبر از میدون جنگ.

‫- چی؟ چی شده؟ ‫- خبر از ابنیر.

‫«فلسطینی‌ها ارتش‌هاشون ‫رو علیه ما متحد کردن.

‫حدود ۲۵۰۰۰۰ نفر.»

‫چی؟

‫و یه غول دارن.

‫یه غول؟

‫چطور؟

‫مادر؟

‫چی نوشته؟

‫پدر دوباره تو تاریکی گرفتار شده.

‫بدتر از قبل.

‫باید چیکار کنیم؟

‫دیگه کاری از دستمون برنمیاد.

‫همیشه... همیشه یه کاری هست.

‫حداقلش اینه که دعا کنیم.

‫به کی؟

‫می‌دونی به کی.

‫نفسم رو هدر نمی‌دم.

‫مادر... هَشِم قبلاً به ‫فریادمون رسیده، اون...

‫دوباره جواب می‌ده.

‫نمی‌خوام دیگه این اسم رو جلوی من بشنوم.

‫هیچ‌وقت.

‫خسته‌ام ازش.

‫نه، ما... ما باید...

‫باید یه کاری بکنیم.

‫میخال؟

‫می‌رم پدر رو ببینم.

‫تو میدون جنگ؟ عقلت رو از دست دادی؟

‫- بهم نیاز داره. ‫- من بهت نیاز دارم!

‫میخال، برادرامون رفتن، ‫مادرمون ناامید شده.

‫فقط ما موندیم.

‫پس با من بیا.

‫احمق نباش.

‫ما چیکار می‌تونیم بکنیم؟

‫اگه پدر حالش خوب باشه، اون...

‫رهبریشون می‌کنه.

‫مثل همیشه دشمنامون رو شکست می‌ده.

‫و فکر می‌کنی می‌تونی برش گردونی؟

«زیرنویس پارسی اختصاصی و‌بـسـایـت ا‌مـپـایـر‌بـسـت‌تـی‌و‌ی»

‫می‌دونی ایلاه کدوم طرفه؟

‫شماله.

‫- شمال؟ ‫- به سمت شمال می‌رم و پیداش می‌کنم.

‫باید این کارو بکنم.

‫باشه. بیا.

‫- چیکار می‌کنی؟ ‫- فقط کمکم کن، لطفاً.

‫اگه بمیری دیگه کسی نیست که سرگرمم کنه.

‫خب، نمی‌تونیم بذاریم این اتفاق بیفته.

‫هی. ممنون.

‫اونم پدر منه.

‫و با مادر موافق نیستم.

‫همیشه امیدی هست.

‫بیا بریم.

‫- یه قبیله کامل از ترسوها و خائن‌ها. ‫- مواظب حرف زدنت باش.

‫قصد دارید تو غارها قایم بشید در حالی ‫که برادراتون با این دشمن روبرو می‌شن؟

‫اونا با مرگ حتمی روبرو می‌شن.

‫الیاب. این چه وضعیه؟

‫قبیله زبولون تصمیم گرفته ‫جنگ و پادشاهمون رو رها کنه.

‫- چند نفر؟ ‫- همه‌شون.

‫اونا یه غول دارن.

‫ما هیچی نداریم.

‫زبولون برای خدا می‌جنگه.

‫و خدا با پادشاه ما نیست.

‫بذار همه اسرائیل بدونن که ‫زبولون تسلیم ترس خودش شده.

‫و وقتی این جنگ رو ‫بجنگیم، و وقتی پیروز بشیم،

‫پسرامون و پسرای اونا داستان ‫فرار شما رو تعریف می‌کنن.

‫اگه اینقدر مطمئنی که پیروز می‌شیم، چرا ‫خودت با غول روبرو نمی‌شی، پسر یسی؟

‫سرزنششون نمی‌کنم، که روز به ‫روز اینجا نشستن و هیچ کاری نمی‌کنن.

‫قبل از اینکه پامون به میدون ‫جنگ برسه از گرسنگی می‌میریم.

‫این استراتژی نیست.

‫- این ترسوییه. ‫- آدریل.

‫داری با شاهزاده‌ت حرف می‌زنی.

‫اوه، بله.

‫پسر یه پادشاه دیوونه، ‫وارث یه میراث رو به مرگ.

‫بسه.

‫اگه پدرت رهبری نمی‌کنه، ‫پس من رهبری می‌کنم.

‫من می‌گم بجنگیم!

‫آره! می‌جنگیم.

‫و حتی اگه نتونیم پیروز ‫بشیم، حداقل در حین تلاش می‌میریم!

‫آره!

‫برای خدا و اسرائیل!

‫برای خدا و اسرائیل!

‫آه، همینه. فرار کن، فرار کن!

‫با پدرت تو چادرت قایم شو!

‫یه کلمه دیگه بگی آخرین حرفت می‌شه.

‫کس دیگه‌ای هم حرف خیانت‌آمیزی داره؟

‫- چیکار می‌کنی؟ ‫- می‌رم با غول روبرو بشم.

‫- نه، نمی‌ری. ‫- آدریل راست می‌گه.

‫یکی باید این کارو بکنه.

‫بذار من باشم.

‫و فکر می‌کنی چه اتفاقی می‌افته، هوم؟

‫خدا تصمیم می‌گیره.

‫اون هیولا تیکه تیکه‌ت می‌کنه.

‫جلوی چشم برادرامون

‫- از وسط نصفت می‌کنه. ‫- راه دیگه‌ای نیست!

‫چرا، هست.

‫هست.

‫تا الان مادر باید فهمیده باشه که رفتیم.

‫اگه اسب‌سوار درست و ‫حسابی تو قصر مونده بود،

‫می‌فرستادشون جلومونو بگیرن، ولی...

‫یا نه.

‫فکر کنم دیگه حوصله‌م رو نداره.

‫دلت خوش باشه که چیزی رو از ‫دست دادی که هیچ‌وقت به من نداد.

‫هوم.

‫می‌ترسی؟

‫الان وقتش نیست.

‫میخالی.

‫فراموش کردنش سخته، نه؟

‫آهنگ رو می‌گی؟

‫نه.

‫داوود رو.

‫اون پدرمون رو رها کرد، من...

‫نمی‌خوام بهش فکر کنم.

‫مبارک باشی، یسی، پسر عوبید.

‫گناهان خاندانت با خون جبران شد.

‫قربانی شایسته‌ای بود.

‫چطور انتخابش کردی؟

‫- طبق قوانینمون. ‫- بهم بگو.

‫بهترین گله.

‫یکی بدون لکه یا عیب.

‫مگه این قانون موسی نیست؟

‫بله. بله، دقیقاً.

‫حالا برو.

‫باید با پدرت صحبت کنم.

‫- تو مزرعه شرقی خواهم بود. ‫- آه.

‫وقتی کارت تموم شد بیا پیشم، بزرگوار.

‫بهت یاد می‌دم چطور چوپان باشی.

‫این باید یه قربانی شکرگزاری باشه.

‫برکت والاترین بر خاندان توست.

‫اما روحت سنگینه.

‫هیچ باری سنگین‌تر از دروغ نیست.

‫اینطور نیست، یسی؟

‫وقتی شائول پسرات رو به جنگ فراخوند

‫اونا رو فرستادی.

‫وقتی من پسرات رو خواستم تردید نکردی

‫که بیاریشون، همه رو پیشکش کنی.

‫همه به جز یکی.

‫پس چرا بهش چسبیدی، هان؟

‫از خودش محافظتش می‌کنم.

‫و از شرمساری این خانواده.

‫یسی، حقیقت رو بگو.

‫داوود من.

‫داوود جوونه، نارامه، بی‌قراره.

‫قلبش مثل یه آتیش عمیقه.

‫کله‌شقه، رام نشده.

‫بله. بله، همینطوره.

‫تو زبان خداوندی.

‫حتماً می‌دونی که داوود ‫نمی‌تونه پادشاه بشه.

‫مطمئناً اینو می‌بینی.

‫بذار بهت بگم چی می‌بینم.

‫حق با توئه.

‫حق داری از آتیش تو قلب ‫پسرت بترسی، چون خیلی داغه.

‫مثل آتیش خود خداوند.

‫و به خاطر همینه که خدا دوستش داره،

‫و شاید دقیقاً به همین دلیل انتخاب شده.

‫پس تو، یه انسان، جلوی خدا وایسادی.

‫چون پسرت رو در گناه به دنیا آوردی، هان؟

‫پسر یسی.

‫گناه یسی.

‫تدهین شده تا همه ببینن.

‫شرمه که مجبورت می‌کنه؟

‫نه، این نیست. یه چیز دیگه‌ست.

‫یه چیز عمیق‌تر.

‫و با این حال اینا حرفاییه ‫که هیچ‌وقت نگفتی.

‫بذار خدا هر چیز دیگه‌ای ازم بخواد،

‫هر چیز دیگه‌ای، همه چیزم رو می‌دم.

‫تو چیزای زیادی به خدا دادی، ‫ولی همه چیزت رو ندادی.

‫اون چیزی که از همه ارزشمندتره رو ندادی.

‫بهترین گله رو پیشکش نکردی.

‫هوم؟

‫این قربانی‌ها بزرگترین ‫قربانی‌ها هستن.

‫اینه که خدا از ما می‌خواد.

‫که چیزی رو که بیشتر ‫از همه دوست داریم بدیم.

‫اگه سعی کنی بهش بچسبی...

‫انگشتات می‌شکنن.

‫قهرمانتون رو بفرستید!

‫وگرنه همه‌تون کشته می‌شید!

‫ترسوها!

‫همه‌تون ترسویید!

‫یادته وقتی فلسطینی‌ها ‫تو میکماس جمع شدن؟

‫هیچکس شجاعت نداشت، ‫برادرا تو غارها قایم شده بودن.

‫تو شبونه حمله کردی.

‫تنها، فقط با سلاحدارت.

‫گیجشون کردی، سردرگمشون کردی.

‫هَشِم اون پیروزی رو بهمون داد.

‫آره، آره، ولی تو شروعش کردی.

‫بهمون امید دادی.

‫اینا مردای اسرائیل نیستن.

‫شکارچی‌های آشر.

‫بهترین مزدورا. قاتلای مصری.

‫شبونه حمله می‌کنی.

‫و اگه خدا باهات باشه، اون ‫غول رو تو خواب می‌کشی.

‫و تو پیش پدرم می‌مونی؟

‫می‌مونم.

‫هر کاری از دستم بربیاد می‌کنم.

‫تا آخرش.

‫بیا.

‫از خدمتکارت چی می‌خوای انجام بده؟

‫چرا؟

‫چرا منو برای کاری انتخاب ‫کردی که هیچ‌وقت انجامش نمی‌دم؟

‫ای کاش می‌فهمیدمت.

‫داوود!

‫داوود. بیا.

‫پدر، کجا داری می‌ری؟

‫من جایی نمی‌رم.

‫بیا، داوود.

‫چیزایی هست که مدت‌ها می‌خواستم بگم،

‫و یهو کلمه‌ای برای گفتنشون ندارم.

‫داوود، بیا.

‫بیا اینجا.

‫داوود.

‫لطفاً.

‫زن اولم رو از روی عقل گرفتم.

‫هوم. پیوندمون عاقلانه بود.

‫برای قبیله اون و من.

‫نسل من... آلوده بود.

‫به خاطر مادربزرگ روت؟

‫آره، اون موآبی بود.

‫ولی زنم، اون پاک بود.

‫برام پسرای قدرتمندی ‫به دنیا آورد، برادرات.

‫بعد از اینکه اون به خاک ‫برگشت با مادرت آشنا شدم.

‫اون... اون خیلی متفاوت بود.

‫برعکس... همه چیزایی که ‫یاد گرفته بودم دنبالش باشم.

‫دشمن مردم ما به دنیا اومده بود.

‫ولی، روحش، گرماش، چیزی ‫که هیچ‌وقت نشناخته بودم.

‫با عجله گرفتمش.

‫غیرقانونی ازدواج کردم.

‫ولی دوستش داشتم، داوود.

‫با عشقی که نمی‌دونستم ممکنه.

‫و اونم دوستم داشت.

‫آخرین حرفای مادرت به من...

‫می‌دونم. گفت منو در امان نگه دار.

‫نه.

‫این چیزی نبود که گفت.

‫«بذار طلوع کنه.»

‫بذار طلوع کنه.

‫اینا حرفاش بود.

‫مادرت رؤیاهایی می‌دید.

‫خواب‌هایی درباره تو می‌دید.

‫درباره اینکه چی می‌شدی.

‫خواب‌های خشونت‌آمیز.

‫هم زیبا و هم ترسناک.

‫و آخرین خواسته‌ش از من...

‫این بود که تو رو به اون رؤیاها رها کنم.

‫منو ببخش، پسرم.

‫منو ببخش.

‫تو رو اینجا نگه داشتم چون ‫آخرین بخش از اونی که باقی مونده.

‫تو رو به مزرعه‌ها نمی‌فرستم ‫چون ازت خجالت می‌کشم.

‫تو رو اینجا نگه می‌دارم چون...

‫داوود، چون دوستت دارم ‫همونطور که اونو دوست داشتم.

‫منو ببخش، پسرم.

‫بیا.

‫الاغ رو با غذا و وسایل بار زدم.

‫می‌خوام اینا رو ببری.

‫کجا؟

‫به میدون جنگ.

‫پیش برادرات.

‫شب چوپان‌ها.

‫بار سنگینیه که قبل از وقتش پادشاه باشی.

‫تنهامون بذار.

‫اینجا چیکار می‌کنی؟

‫اومدم تو لحظه نیازت مشورت بدم.

‫تا بهت خدمت کنم، همونطور ‫که به پدرت خدمت کردم.

‫تو به هیچکس جز خودت خدمت نمی‌کنی، دوئگ.

‫و به هیچی اعتقاد نداری.

‫معتقدم مشکل بزرگ‌تری از اون غول داری.

‫حرف‌ها مسافت‌های زیادی رو طی ‫می‌کنن اگه با دقت کافی گوش بدی.

‫داستان‌هایی از سفر پیامبر بزرگ

‫به قبیله یهودا، به شهر بیت‌لحم.

‫می‌تونم خیلی بهت کمک کنم.

‫اگه دستور بدی، هر کسی رو که

‫برای جایگزینی پدرت ‫تدهین شده شکار و می‌کشم.

‫یه بار دیگه درباره پدرم حرف بزن.

‫فقط به یه اسم نیاز دارم.

‫آخرین تکه پازل، یوناتان.

‫وقت بازی‌های تو رو ندارم، دوئگ.

‫باشه.

‫پس برو جنگی رو بجنگ که ‫می‌دونی نمی‌تونی پیروز بشی.

‫حرفم رو به خاطر بسپار، ادومی.

‫حتی اگه تو اون میدون بمیرم،

‫قبلش زندگی رو از چشمات ‫می‌بینم که خارج می‌شه.

‫جالب می‌شه دیدنش.

‫حقیقت رو می‌دونم، پدر.

‫ولی اینم می‌دونم که پسرتم.

‫دوستت دارم و تا آخرش باهاتم.

‫حالا بخواب.

‫و اگه بیدار شدی، برام دعا کن.

‫نه.

‫نه!

‫نه.

‫نه! نه!

‫یوناتان!

‫نه!

‫خدا باهات باشه.

‫پسرم.

‫دوستت دارم.

‫منم دوستت دارم.

‫خیله خب.

‫با هم می‌ریم؟

‫من سفر خودم رو دارم.

‫یادته اولین کلماتی که بهت گفتم چی بود؟

‫گفتم، «خدا مثل انسان نمی‌بینه.

‫اون به قلب نگاه می‌کنه.»

‫و تو، تو قلب یه شیر رو داری.

‫شیرها چیکار می‌کنن؟

‫غرش می‌کنن.

«امپایر بست تی‌وی کهکشانی از فیلم و سریال» .:::EmpireBestTV.Com:::. «در شبکه‌های اجتماعی» @EmpireBestTV

‫ترجمه و زیرنویس از: ‫Ali_Master

‫طلوع کن، پسرم.

‫طلوع کن.

‫چند روز باید این کارو بکنیم؟

‫هیچ قهرمانی تو اسرائیل نیست؟

‫کسی که باهام بجنگه؟

«امپایر بست تی‌وی، حرفه ای ترین اپلیکیشن دانلود و تماشای آنلاین فیلم و سریال» .::: EBTV.App :::.

Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.