Afrikaans
Akan
Albanian
Armenian
Azerbaijani
Basque
Belarusian
Bemba
Bihari
Bosnian
Breton
Bulgarian
Cambodian
Catalan
Cebuano
Cherokee
Chichewa
Chinese (Simplified)
Chinese (Traditional)
Corsican
Croatian
Czech
Danish
Dutch
Esperanto
Estonian
Ewe
Faroese
Filipino
Finnish
French
Frisian
Ga
Galician
Georgian
German
Guarani
Gujarati
Haitian Creole
Hausa
Hawaiian
Hebrew
Hindi
Hmong
Hungarian
Icelandic
Igbo
Interlingua
Irish
Italian
Japanese
Javanese
Kannada
Kazakh
Kinyarwanda
Kirundi
Kongo
Korean
Krio (Sierra Leone)
Kurdish
Kurdish (Soranî)
Kyrgyz
Laothian
Latin
Latvian
Lingala
Lithuanian
Lozi
Luganda
Luo
Luxembourgish
Macedonian
Malagasy
Malay
Maltese
Maori
Marathi
Mauritian Creole
Moldavian
Mongolian
Myanmar (Burmese)
Montenegrin
Nepali
Nigerian Pidgin
Northern Sotho
Norwegian
Norwegian (Nynorsk)
Occitan
Oriya
Oromo
Pashto
Persian
Polish
Portuguese (Brazil)
Portuguese (Portugal)
Punjabi
Quechua
Romanian
Romansh
Runyakitara
Russian
Samoan
Scots Gaelic
Serbian
Serbo-Croatian
Sesotho
Setswana
Seychellois Creole
Shona
Sindhi
Sinhalese
Slovak
Slovenian
Somali
Spanish (Latin American)
Sundanese
Swahili
Swedish
Tajik
Tamil
Tatar
Telugu
Thai
Tigrinya
Tonga
Tshiluba
Tumbuka
Turkish
Turkmen
Twi
Uighur
Ukrainian
Urdu
Uzbek
Vietnamese
Welsh
Wolof
Xhosa
Yiddish
Yoruba
Zulu
آنچه گذشت...
هفتهها گذشته. ترسیدم که دیگه نیای
با هم میتونیم انتقام بگیریم
به یه شرط. تاج و تختت
بذار آزادی رو بهت نشون بدم
آیندهم مال خودم نیست که براش تصمیم بگیرم
- جایی میری؟ - دیگه اینجا به درد نمیخورم
خاندان شائول سلام رسوند
جالوت!
نه! نه!
بذار با پادشاهشون بجنگم
فلسطیها دور هم جمع شدن
کاری رو میکنیم که همیشه کردیم. میجنگیم!
ارائه شده توسط وبسایت فیلمکیو .:: FilmKio.Com ::.
جهت اطلاع از جدیدترین آدرس سایت فیلمکیو را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید @FilmKio
:کانال زیرنویسهای فیلمکیو @SubKio
دانلود فیلموسریال بدون سانسور، با زیرنویس چسبیده و پخش آنلاین .:: FilmKio.Com ::.
- پدر، لطفا - ناتاناییل
میدونی که پادشاه گفته هر مرد توانایی باید بره
توانا نیستم. جنگجو نیستم
پدر، اولین نفری که میمیره منم
- برادرهات کنارت هستن - جریان چیه؟
پدر داره همه ما رو میفرسته جنگ
- جنگ؟ کدوم جنگ؟ - با فلسطیها
علیه ما نیرو جمع کردن
پدر، این دیوونگیه. من نمیرم
- من به جاش میرم. منو بفرست - اون به جای من میره
- بفرستش - نمیتونه بره
چرا نمیتونه؟ گفتی هر مردی
- هنوز مرد نشده - منم نشدم
- اگه جنگ شده، حاضرم بجنگم - هر کاری میگم بکن
به سمت پادشاه برو
- داوود باید پیش من بمونه - ناتاناییل، زود باش دیگه
- بیا - دستتو بکش
پدر، پدر
پدر، داری منو به گور میفرستی
اونم برای پادشاهی که ازش متنفری
ناتاناییل، بیا. بیا، بیا دیگه
دارم میفرستمت تا کنار برادرهات بجنگی
برای خدا، برای اسراییل
فهمیدی؟
بله
برو
کافیه، برادر. آبروی خودتو میبری
چرا؟
- چیزی نگو - یه جواب بهم بده
امروز نه، داوود
نه در روزی که تمام پسرهامو فرستادم جنگ
منم پسرتم
منظورم این نبود
- حق دارم... - پیش خودت...
فکر میکنی چه حقی داری، داوود؟
چه حقی داری؟
صداقت
برای یه بارم شده
حق دارم بدونم چرا منو روی این تپهها نگه میداری
و بارها بهت گفتم
ژرفا، با ژرفا سخن میگوید
- حرف مادر همین نبود؟ - ژرفا، با ژرفا سخن میگوید
از ژرفای وجودم میدونم که هرگز حقیقت رو بهم نگفتی
نه، لطفا
لطفا
- مراقب گوسفندها باش، داوود - نه
بذار برم!
«خاندان داوود»
[دره ایلاه] [نبرد با فلسطیها]
« مترجم: داوود آجرلو» Highbury
روزی که مدتها خوابشو میدیدم رسیده
چه خوابی؟
نیروهامون متحد بشن
حالا ببینیم چی میشه
[دره ایلاه] [اردوگاه اسراییلیها]
سی سال
سی سال به این مردم خدمت کردم
رهبریشون کردم
براشون جنگیدم
فرسوده شدم
چی ذهنت رو مشغول کرده، شائول؟
دارم با خودم حساب و کتاب میکنم
آه
داری گله و شکایت میکنی
حق ندارم؟
نه، خیلی هم حق داری
کاملا حق داری
فقط دعا میکنم زودتر انجامش بدی قبل از اینکه دشمنانمون برسن
این بار تعدادشون خیلی زیاده
روزهایی که منو قبل از نبرد سرحال میکردی چی شد؟
خب، فکر کنم منم فرسوده شد
بهم بگو، ابنیر
بهم بگو کی هستم
تو شائول فاتح هستی
اولین سلسله پادشاهان اسراییل، متحد کننده قبایل
نه
بهم بگو کی هستم
برای تو
پادشاه من
شما مردم ما رو از ترس به قطعیت و اطمینان رسوندین
مهم نبوده چقدر سخت شده، هرگز سر خم نکردین
منو از یه زندگی نجات دادین که نمیتونستم ازش فرار کنم
بهم هدف دادین
اگه شما اراده کنین بدون هیچ پشیمونی حاضرم بمیرم
شما برای من این هستین، پادشاه من
و چرا من به عنوان پادشاه برگزیده شدم؟
برای همین لحظه
چطور بود؟
خوبه
خوشحالم پیش منی، دوست قدیمی
همیشه، پادشاه من
بیش از 150 هزار فلسطی تا حالا جمع شدن
و هر روز بیشتر هم میشن
تعداد فلسطیها سه برابر ماست
به نظر نمیاد منصفانه باشه، نه؟
من جنگ منصفانه نخواستم
به ازای هر سربازمون ده نفر از اونا رو میکشیم
و من یکی که ازش خیلی لذت میبرم
وای نه
بلند شو
شمشیر خوبیه
اجازه هست؟
پدرم بیست سال قبل از یه فلسطی گرفتش
در اولین پیروزیها پدرتون
بله، یادمه
اسمت چیه؟
الیازار
- پسر اشر از خاندان... - سیمون
بله
صاف و محکم
خاندان اشر مدتهاست به ما خدمت کرده
باعث افتخاره که کنارت بجنگم
الیازار؟
ها؟
چی داریم که ازش بترسیم؟
خدا با ماست
سموئیل میاد؟
تا مثل همیشه برای جنگ آرزوی پیروزی کنه
اگه خدا بخواد
الان به اون بچه امید واهی دادی؟
بهتر از اصلا امید نداشتنه
شجاع باشین، برادرها
شجاع باشین
کی میتونه در مقابل ما بایسته؟
کی؟
پادشاه من
مثل همیشه، برای جنگ اومدیم
خودم و 25 هزار نفر از قبیله یهودا
همه چی فراموش نشده، پادشاه من
ولی امروز، به عنوان متحد میجنگیم
- به عنوان متحد میجنگیم - متحد
برادرها!
پادشاه رو ببینید!
خدایا شکرت، به خاطر نعمات زیادت
برای این خونه
برای غذامون
برای این خونواده
خدایا شکرت، به خاطر هر چیزی که بهمون میدی
بهمون اجازه میدی فروتن بمونیم، تا هر کاری فقط به یاد تو باشیم
و به تو در هر روز زندگیمون ایمان داشته باشیم
آمین
خدای عزیزمون، ما فرزندان تو هستیم
ازت میخوایم راهنمای ما باشی، بهمون قدرت بدی و همیشه با ما باشی
- آمین - آمین
- سموئیل - سلام، داوود
فکر کردم میری نبرد
منم میتونم همینو در موردت بگم، نه؟
و با اینحال اینجاییم، در آغاز یه روز جدید
ها؟
منو ببر پیش پدرت
درسته، اون...
توی خونهس
از دیدنت خوشحالم
منم از دیدنت خوشحالم
وقتی بشینم بیشتر خوشحال میشم
عذر میخوام، فرد بزرگ
چیز زیادی برای پذیرایی ندارم
بهترین چیزهایی که داشتم رو برای ارتش پادشاه فرستادم
واقعا؟
ها
به میوه این درخت برکت بده که غذای ماست...
تا ما خودمون وقف هدف تو کنیم
ها
درخت زیتون...
در زمستون شاخههاش بهمون گرما میده...
در تابستون، سایه و روغن زیتون
خودش زندگیه
ببینین، هر چیزی یه هدفی داره
- سموئیل - داوود
اه
میخوام برم بجنگم
به پدرم گفتم...
میدونستی که یه درخت زیتون روی قله ناب هست...
بیرون خونهم، که گفته میشه هزار سالشه؟
دوست دارم فکر کنم جاشوا زیر سایهش استراحت میکرده...
وقتی که داشته وارد سرزمین مقدس میشده، آره
همسرم، هیلا رو میشناسی...
اون از روغن زیتون برای صاف کردن موهاش استفاده میکنه
و بهت بگم، به منم یاد داده همین کار رو بکنم
نظرت چیه؟
خوب شده؟
پیشگوی مقدس، اگه اجازه هست، میشه بپرسم چرا اینجایین؟
خوشحالم ازم میپرسی، پسر اوبد
اومدم کاری رو تموم کنم که دفعه آخر بهت گفتم
اومدم قربانی کنم
تا گناهان این خاندان بخشیده بشه
ها
برای رستگاریشون
آخیش از جت رهبریشون میکنه
به نظر عصبانی میاد
بعد از کاری که با پدرش در میدون نبرد کردی...
نمیتونم سرزنشش کنم. منم بودم عصبانی میشدم
باید با استراتژی حکمرانی کنی نه با احساسات
اشکلون متحد شده
اشداد و یورزا
حتی پرچم خودشونو نزدن تو زمین
بزدلها
و اکران چی؟
انگار هر پنج قلمرو رو متحد نکرده
نشونه خوبیه
چند نفرن؟
بیش از 200 هزار نفر، با اسبها و ارابههایی که سریع میتونیم بشماریمشون
تا حالا که نتونستن جلوی ما بایستن
باید تا وقتی برتری نفرات داریم حمله کنیم
تا حالا کی شده برتری نفراتمون در جنگ با عبرانیها اهمیت داشته باشه؟
باید اول روحیهشونو از بین ببریم
آروم، آروم، آروم
پناه بر خداوند
خدایان زمین
پادشاهتون کجاست؟
بفرستینش تا با من روبهرو بشه...
تا تیکه پارهش کنم و جسد اون و خدایان شما رو به خورد لاشخورها بدم
اونم یه آدمه، پدر
و این سرزمینها رو با خون پس بگیرم
- واقعا آدمه؟ - پادشاهتونو بفرستین
یا یکی قویتر از اون، اگه چنین کسی در اسراییل وجود داره
من خدایان خودمو فرامیخوانم
به قهرمانتون بگید خدای خودشو صدا بزنه...
تا خون ما تصمیمگیرنده سرنوشت مردممون باشه
و بعدش میبینیم کی بزرگتره
و پیروز بقیه رو تا آخرین نفسشون به بردگی میکشه
امروز اینجا ایستادم تا اسراییل رو به مبارزه بطلبم
خدای شما رو به مبارزه میطلبم
قهرمانتونو برام بفرستین
پدر، خودتو جمع و جور کن
وای نه
از تنم درش بیار
نه!
پدر!
نفرین بر تو، اهریمن
- پدر. باید بلند بشی. - ازم دور شو!
پدر، به افرادت نگاه کن. تو پادشاه اونایی
ببرینش توی چادرش
- در تاریکی و ترس میمیریم - همین الان!
ازم دور شو! ازم دور شو
یکی رو پیدا کن که بخواد باهاش بجنگه!
دخترمو برای ازدواج پیشکش میکنم!
بدهیهاشونو تسویه کنین. هر چی که باشه. برید!
برید!
سموئیل، چرا منتظریم؟
جنگ شده
باید برم
حاضرم
مادرت بهت یاد داد بنوازی، نه؟
دلتنگش شدی؟
فکر کنم زن هدفمندی بوده
چیزهای کمی در این دنیا هست که از یه زن هدفمند قویتره
مادر خودم، با چنان اشتیاقی...
در معبد دعا میکرد که روحانیون فکر میکردن مست شده
ولی نه، از روی هدف عمیق بود، از روی ایمان بود
و به همین دلیل الان اینجام
نفوذ یه مادر از یه پادشاه بیشتره...
از هزاران پادشاه بیشتره
خیلی زیباست
وقتی به دنیا اومدم اینو برام دوخت و بعدش دور من...
پیچیدش وقتی برای زندگی بین روحانیون فرستاده شدم
دو سالم بود
اینو برای زنده نگه داشتن یادش میپوشم
گفتم چرا اینقدر کهنه شده
تو...
آره...
ها
میشه یه چیزی بهت بگم؟
هر چی میخوای بگو
یه چیزهایی دیدم
ها؟
یا رویاهایی
الهامات
ولی خیلی واقعی به نظر میان
اوهوم
انگار که...
- انگار که... - انگار که به کل یه جای دیگه هستی
بله
جاییه که تا حالا هیچوقت اونجا نبودم
ولی حس میکنم خونهمه
آه
آرامشی که فراتر از درک آدمه
بهم بگو
رودی رو زیر کوهستان میبینم
و خیلی زیباست
تا حالا چنین چیزی رو ندیدم
و یه جنگجو
شمشیرش رو از غلاف دراورده
اینجا کجاست؟
از رودخونه محافظت میکنه
اه
اینو میدونم. نوشته شده
جاشواست
بله
شب قبل از نبرد بزرگ در اریحا...
جاشوا با فرد، یه جنگجو روبهرو شد که شمشیرش رو کشیده بود
کی بود؟
اه
و جاشوا از جنگجو پرسید...
تو با مایی...
یا با دشمن ما؟
و جنگجو جواب داد، هیچکدوم
الان به عنوان فرمانده ارتشهای پروردگار اومدم
ببین، چیزی که آدمها یادشون میره همینه، میپرسن، خدا با ماست؟
خدا پیش ماست؟
ولی سوالی که باید بپرسن اینه...
ما با خداییم؟
و بعدش جاشوا ازش پرسید، از خدمتکارانت میخوای چی کار کنن؟
و این سوال درستیه
و جنگجو جواب داد...
کفشها رو دربیار...
چون روی زمین مقدس ایستادی
و جاشوا همین کار رو کرد و روی زمین سجده کرد و پرستش کرد
و شاید به همین دلیل...
دیوارهای اریحا در مقابل اون فروریختن
ولی، چرا این الهامات رو به من نشون میده؟
خب، چونکه...
در نقشه بزرگ خداوند نقشی داری
چطور وقتی توی یه دشت گیر افتادم؟
داوود، یه طوری حرف میزنی انگار امروز مثل دیروزه
انگار هیچ فرقی ندارن
گوش کن، برای هر چیزی یه زمانی هست...
و برای هر هدفی زیر این آسمون یه وقتی هست
پس زمان من کِی میرسه؟
زیادی سوال داری
یه آهنگ دیگه برام بزن
اگه اشکالی نداره
چشم
امروز دوباره این پیشنهاد رو بهتون میدم...
یه مرد رو انتخاب کنین
بفرستینش پیش من
و اگه منو شکست بده، ما برده شما میشیم!
ولی اگه به دست من بمیره، شما برده ما میشید!
خب؟
فردا میبینمتون
چند روز باید این کار رو بکنیم؟
هیچ قهرمانی در اسراییل نیست؟
روز به روز اسراییل رو به مبارزه میطلبم!
چرا باید این کار رو بکنن؟
سرم درد گرفت
دلیلش همینه
نه روز گذشته و هنوز هیچکس نیومده با من روبهرو بشه!
مگه شما خدمتگزار خداتون نیستین؟
بیاین و با من بجنگین!
انتقامم رو میگیرم
ملکه من
خبرهایی از نبرد رسیده
- چیه؟ چی شده؟ - خبر از ابنیر رسیده
فلسطیها ارتشهاشونو علیه ما متحد کردن
بیش از 250 هزار نفر
چی؟
و یه غول دارن
غول؟
چطور؟
مادر؟
چی نوشته؟
پدر دوباره در تاریکی به دام افتاده
بدتر از قبل
چی کار کنیم؟
کاری نمونده که انجام بدیم
همیشه یه کاری میشه کرد
حداقلش دعا میکنیم
به درگاه کی؟
خودت میدونی
ترجیح میدم نفسم رو هدر ندم
مادر، هاشم قبلا به فریاد ما رسیده، اون...
دوباره جواب میده
دوست ندارم دیگه اسمش رو وقتی هستم بشنوم
دیگه هیچوقت
ازش خسته شدم
نه، ما باید...
باید یه کاری بکنیم
میخال؟
میرم دیدن پدر
میری جنگ؟ عقلتو از دست دادی؟
- بهم نیاز داره - من بهت نیاز دارم!
میخال، برادرهامون رفتن، مادرمون تسلیم شده
فقط ما موندیم
پس باهام بیا
احمق نشو
چه کاری از دستمون برمیاد؟
اگه پدر سرحال بشه...
رهبریشون میکنه
مثل همیشه دشمنان ما رو شکست میده
و باور داری میتونی برش گردونی؟
اصلا میدونی ایلاه کدوم طرفه؟
شماله
شمال؟ به سمت شمال میرم و پیداش میکنم
مجبورم
باشه. زود باش
- چی کار میکنی؟ - لطفا کمکم کن
اگه تو بمیری هیچکس نمیمونه که سرگرمم کنه
خب، نباید بذاریم اینطوری بشه
هی. ممنونم
اون پدر منم هست
و با مادر مخالفم
همیشه امید هست
زود باش
- یه قبیله کامل از بزدلها و خائنان - مراقب حرف زدنت باش
قصد دارین توی غارها قایم بشین تا زنهاتون با این دشمن روبهرو بشن؟
چیزی که باهاشون روبهرو میشن مرگ حتمی ـه
الیاب. چی شده؟
قبیله زبولون تصمیم گرفته نبرد و پادشاه ما رو رها کنه
- چند نفر؟ - همهشون
یه غول دارن
ما هیچی نداریم
زبولون برای خدا میجنگه
و خدا با پادشاه ما نیست
به همه اسراییل خبر بدین که زبولون مقابل ترس زانو زده
و وقتی این جنگ رو برنده بشیم...
پسران ما و پسران اونا میگن که چطور شما فرار کردین
اگه اینقدر از پیروزی مطمئنی، چرا تو با غول روبهرو نمیشی، پسر جسی؟
سرزنششون نمیکنم، روزهاست که اینجا نشستیم و کاری نمیکنیم
قبل از اینکه پا در میدان نبرد بذاریم از گشنگی میمیریم
اینکه استراتژی نیست
- این بزدلی ـه - ادریل
داری با شاهزادهت حرف میزنی
بله
پسر یه پادشاه دیوونه، وارث یه میراث در حال مرگ
کافیه
اگه پدرت رهبری نمیکنه، من میکنم
من میگم بجنگیم!
آره! میجنگیم
و حتی اگه نتونیم برنده بشیم، حداقل در تلاش برای پیروزی میمیریم!
آره!
برای خدا و اسراییل!
برای خدا و اسراییل!
همینه. فرار کن، فرار کن!
با پدرت توی چادرت قایم شو!
یه کلمه دیگه بگی میشه آخرین کلمهت!
کسی دیگه هست که حرف از خیانت بزنه؟
- چی کار میکنی؟ - میرم با غول روبهرو بشم
- نه، نمیری - ادریل راست میگه
یکی باید این کار رو بکنه
بذار من باشم
و فکر میکنی چی میشه، ها؟
خدا تصمیم میگیره
اون موجود تیکه تیکهت میکنه
از وسط نصفت میکنه...
- درست جلوی چشم همرزمهامون - هیچ راه دیگهای نیست!
چرا هست
هست
تا الان مادر حتما فهمیده رفتیم
اگه سوار درست و حسابی توی کاخ مونده باشه...
میفرسته تا جلومونو بگیره، ولی...
شایدم نه
فکر کنم دیگه طاقت منو نداره
ناراحت نباش چون چیزی رو از دست دادی که هیچوقت برای من نداشتش
ها
ترسیدی؟
الان براش وقت نداریم
میخال کوچولو
فراموش کردنش سخته، ها؟
آهنگ رو؟
نه
داوود رو
پدرمونو رها کرد، من...
نمیخوام بهش فکر کنم
در سلامت باشی، جسی، پسر اوبد
گناهان خاندانت با خون شسته شد
یه قربانی ارزشمند
چطوری انتخابش کردی؟
- طبق قوانینمون - بهم بگو
بهترین گله بود
گوسفندی که هیچ لکه یا مرضی نداشت
مگه این قانون موسی نیست؟
بله. بله، قطعا هست
حالا، برو پی کارت
باید با پدرت حرف بزنم
میرم سمت دشتهای شرقی
وقتی کارت تموم شد، بیا پیش من، بزرگ مرد
بهت یاد میدم چطور یه چوپان باشی
این باید پیشکشی برای شکرگزاری باشه
شکر اینکه خدای متعال چشم به خونهی توست
ولی چیزی روی روحت سنگینی میکنه
هیچی مثل دروغ بار سنگینی روی دوش آدم نمیذاره
درست نمیگم، جسی؟
وقتی شائول خواست پسرانت رو به جنگ بفرستی...
ازشون دست کشیدی
وقتی پسرانت رو خواستم تردید نکردی...
تا اونا رو جلو بیاری و همهشونو پیشکش کنی
همه به جز یکی
پس چرا به اون چسبیدی؟
اونو از خودش دور میکنم
و شرم رو از این خونواده دور
جسی، راستشو بگو
داوود من
داوود جوان، پرانرژی و بیتابه
قلبش مثل یه آتش عمیقه
خودسر و محکمه
بله. بله، هست
تو سخنگوی خداوندی
تو باید بدونی داوود نمیتونه پادشاه بشه
قطعا اینو میبینی
بهت بگم چی رو میبینم؟
راست میگی
حق داری از آتش درون قلب پسرت بترسی، چون با حرارت خیلی زیادی میسوزونه
درست مثل آتش خداوند
و به خاطر همین مورد عشق و محبت خداست...
و شاید به همین دلیل برگزیده شده
پس، تو، یه مرد، در راه خدا میایستی
فقط چون پسرت رو با گناه بوجود اوردی؟
پسر جسی
گناه جسی
تدهین بشه همه میبیننش
شرم داره جلوتو میگیره؟
نه، اینطور نیست. یه چیز دیگهس
یه چیز عمیقتره
و تو این حرفها رو هرگز به زبون نیاوردی
خدا هر چیزی ازم خواسته بود...
هر چیز دیگهای، با تمام وجود میدادم
خیلی چیزها به خدا دادی، ولی همه چیزتو نه
چیزی که ارزشمندترینه رو ندادی
بهترین گله رو پیشکش نکردی
ها؟
برای همین این قربانیها بهترینن
خدا همین رو ازمون میخواد
تا چیزی که بیشتر از همه دوستش داریم رو بدیم
اگه سعی کنی بهش بچسبی...
انگشتهات میشکنه
قهرمانتونو برام بفرستین!
یا همگی کشته میشین!
بزدلها!
همهتون ترسویین!
وقتی فلسطیها در میخماش جمع شده بودن رو یادته؟
هیچ مردی شجاعت نداشت، برادرها توی غارها قایم شده بودن
شبانه حمله کردی
تنها، فقط حملکننده زرهتو بردی
گیجشون کردی، گمراهشون کردی
هاشم اون پیروزی رو بهمون داد
بله، بله، ولی تو شروعش کردی
تو بهمون امید دادی
اینا مردان اسراییل نیستن
شکارچیان اشر هستن
بهترین مزدورها. آدمکشهایی از مصر
شبانه حمله میکنی
و اگه خدا باهات باشه، اون غول رو در خواب میکشی
و تو کنار پدرم میمونی؟
آره
هر کاری بتونم میکنم
تا آخر
بیا
میخوای خدمتگزارت چی کار کنه؟
چرا؟
چرا منو برای کاری که هرگز نمیکنم انتخاب میکنی؟
ای کاش متوجه منظورت میشدم
داوود!
داوود. بیا
پدر، کجا میری؟
من جایی نمیرم
بیا، داوود
یه چیزهایی هست که خیلی وقته دلم میخواد به زبون بیارمشون...
و یهو هیچ کلمهای به ذهنم نمیاد تا بیانشون کنم
داوود، بیا
بیا اینجا
داوود
لطفا
از روی احتیاط با همسر اولم ازدواج کردم
اتحاد ما عاقلانه بود
برای قبیله اون و من
خاندان من... لکهدار شد
به خاطر مادربزرگ روث؟
بله، یه موابایت بود
ولی همسرم، خالص بود
پسران قدرتمندی برام اورد، برادرهات
مدتها بعد از مرگش با مادرت آشنا شدم
اون خیلی فرق داشت
متضاد با هر چیزی بود که بهم یاد داده بودن دنبالش باشم
به عنوان دشمن مردم ما زاده شده بود
با اینحال، روحش، گرماش، چیزی بود که هرگز تجربهش نکرده بودم
با عجله گرفتمش
غیرقانونی ازدواج کردم
ولی دوستش داشتم، داوود
با عشقی که فکرشو نمیکردم ممکن باشه
و اونم دوستم داشت
حرفهای آخر مادرت به من...
میدونم. گفتش منو در امان نگه داری
نه
چنین حرفی نزد
گفت بذار خودشو پیدا کنه
بذار خودشو پیدا کنه
کلماتش این بود
مادرت الهاماتی دیده بود
خوابهایی در موردت دیده بود
در مورد چیزی که بهش تبدیل میشی
رویاهایی پر از خشونت
هم زیبا و هم وحشتناک
و آخرین درخواستش از من...
این بود که آزادت کنم به اون رویاها برسی
منو ببخش، پسرم
منو ببخش
اینجا نگهت داشتم چون تو آخرین چیزی هستی که از اون مونده
چون ازت شرمندهم نمیفرستمت توی دشت و دمن
اینجا نگهت میدارم چون...
داوود، چون دوستت دارم همونقدر که مادرتو دوست داشتم
منو ببخش، پسرم
بیا
کلی غذا و آذوقه بار الاغ کردم
ازت میخوام اونا رو ببری
کجا؟
به میدان نبرد
پیش برادرانت
شب چوپانها
بار سنگینیه که قبل از فرارسیدن وقتش پادشاه بشی
تنهامون بذار
اینجا چی کار میکنی؟
در زمان نیاز بهت مشورت بدم
بهت خدمت کنم، همونطور که به پدرت خدمت کردم
تو به هیچکس به جز خودت خدمت نمیکنی، دواغ
و به هیچی باور نداری
باور دارم که مشکل بزرگتری از اون غول داری
اگه آدم با دقت گوش کنه خبرها تا دوردستها میرسه
داستانهایی که میگن پیشگوی بزرگ...
به قبیله یهودا رفته، به شهر بیتاللحم رفته
میتونم خدمات بزرگی بهت بدم
اگه دستور بدی میرم دنبال کشتن هر کسی که...
تدهین شده تا جای پدرتو بگیره
دوباره اسم پدرمو به زبون نیار
فقط یه اسم نیاز دارم
آخرین تیکه، یوناتان
برای بازیهای تو وقت ندارم، دواغ
باشه
پس برو در جنگی بجنگ که میدونی نمیتونی پیروز بشی
به حرفهام گوش کن، ادومایت
حتی اگه در میدان نبرد بمیرم...
اول کاری میکنم تا در رفتن جون تو رو ببینم
تماشاش خیلی جالب خواهد بود
حقیقت رو میدونم، پدر
ولی اینم میدونم که پسرتم
دوستت دارم و تا آخر پیشت هستم
حالا بخواب
و اگه بیدار شدی، برام دعا کن
نه
نه!
نه
نه! نه!
یوناتان!
نه!
خدا به همراهت
پسرم
دوستت دارم
منم دوستت دارم
باشه
با هم میریم؟
من باید به سفر خودم برسم
اولین سخنانی که بهت زدم رو یادته؟
گفتم، خدا چیزی که انسان میبینه رو نمیبینه
اون قلب رو میبینه
و تو، تو قلب یه شیر رو داری
شیرها چی کار میکنن؟
غرش میکنن
خودتو پیدا کن، پسرم
خودتو پیدا کن
چند روز باید این کار رو بکنیم؟
هیچ قهرمانی در اسراییل نیست؟
کسی نیست باهام بجنگه؟
« مترجم: داوود آجرلو» Highbury
دانلود فیلموسریال بدون سانسور، با زیرنویس چسبیده و پخش آنلاین .:: FilmKio.Com ::.
Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.