Afrikaans
Akan
Albanian
Amharic
Arabic
Armenian
Azerbaijani
Basque
Belarusian
Bemba
Bengali
Bihari
Bosnian
Breton
Cambodian
Catalan
Cebuano
Cherokee
Chichewa
Chinese (Simplified)
Chinese (Traditional)
Corsican
Croatian
Czech
Danish
Dutch
Esperanto
Estonian
Ewe
Faroese
Filipino
Finnish
Frisian
Ga
Galician
Georgian
German
Greek
Guarani
Gujarati
Haitian Creole
Hausa
Hawaiian
Hindi
Hmong
Hungarian
Icelandic
Igbo
Indonesian
Interlingua
Irish
Italian
Japanese
Javanese
Kannada
Kazakh
Kinyarwanda
Kirundi
Kongo
Korean
Krio (Sierra Leone)
Kurdish
Kurdish (Soranî)
Kyrgyz
Laothian
Latin
Latvian
Lingala
Lithuanian
Lozi
Luganda
Luo
Luxembourgish
Macedonian
Malagasy
Malayalam
Maltese
Maori
Marathi
Mauritian Creole
Moldavian
Mongolian
Myanmar (Burmese)
Montenegrin
Nepali
Nigerian Pidgin
Northern Sotho
Norwegian
Norwegian (Nynorsk)
Occitan
Oriya
Oromo
Pashto
Persian
Polish
Portuguese (Portugal)
Punjabi
Quechua
Romansh
Runyakitara
Russian
Samoan
Scots Gaelic
Serbian
Serbo-Croatian
Sesotho
Setswana
Seychellois Creole
Shona
Sindhi
Sinhalese
Slovak
Slovenian
Somali
Spanish
Spanish (Latin American)
Sundanese
Swahili
Tajik
Tamil
Tatar
Telugu
Thai
Tigrinya
Tonga
Tshiluba
Tumbuka
Turkish
Turkmen
Twi
Uighur
Urdu
Uzbek
Vietnamese
Welsh
Wolof
Xhosa
Yiddish
Yoruba
Zulu
رسانه اینترنتی مووی پووی تقدیم میکند
MoviePovie.Com
سلام.
یه مقدار خون روشونه.
خب... آره.
این مال من نیست. مال...
نه، مهم نیست.
میخوام از شر این خلاص شم، تا دردسر یکی دیگه بشه.
فکر میکردم پسرهام ازش خوششون بیاد، ولی اصلاً اینطور نیست.
بدون حق پس گرفتن اسباببازی
این واقعاً اسباببازی نیست. بهش اینجوری نگو.
این یه...
در واقع نمیدونم چیه.
انگار خراب شده.
دستهاش که چوب طبل داره گیر کرده.
امیدوارم دیگه پایین نره.
باشه؟
چون اگه پایین بره...
همهمون حسابی و اساسی توی دردسر میافتیم.
فقط از طرف خودم میتونم بگم -
- ولی الان حس نمیکنم که توی دردسر باشم.
آره، لعنتی...
شعلهافکن ۳۰۰ دلار
حالا میتونی اون لبخندو پاک کنی، ای حیوان کثیف!
نمیدونم آیا همه پدرها یه نفرین به بچههاشون منتقل میکنن.
پدر من این کارو کرد.
من هال شلبورن هستم. این منم و برادر دوقِلم، بیل.
قبل از اینکه همهچیز اتفاق بیفته. بیل میتونست وانمود کنه که میخواد دست بده -
- بعد دستشو بکشه و موهاشو درست کنه.
اون سه دقیقه از من بزرگتر بود و بیشتر جفتمون رو خورد.
اون برادر بزرگم بود و از هر فرصتی استفاده میکرد تا منو اذیت کنه.
واقعاً نمیخواستم اینو بگم -
- ولی مامان ازت متنفره و میگه تقصیر تو بود که بابا رفت.
با این حال دوستش داشتم.
ولی گاهی خواب میدیدم که کاش تکفرزند بودم.
ازت متنفرم، بیل شلبورن.
مامان ما رو بهتنهایی بزرگ کرد، تا جایی که میتونست.
و هنوزم میتونم مامان رو جلوی چشمام ببینم، انگار دیروز بود.
باباتون...
باباتون رفت سیگار بخره ولی دیگه برنگشت.
پاهاشو انداخت رو کولش... و فرار کرد.
میتونستم یکی از مهماندارای هواپيماش باشم -
- ولی اون احمق هیچوقت منو با خودش نبرد بیرون.
فقط ساعتای سوئیسی و درختای بونسای میآورد خونه.
خنزرپنزر و یادگاریهایی که فقط توی کمد جا میگیرن.
و یه روز همه این آشغالها میرسه به شما، پسرای عزیزم.
مامان فکر میکرد اینا آشغالن.
ولی کمد بابا به من و بیل یه دید از اینکه اون کی بود داد.
اونجاست.
لباس قدیمی تنش.
این دیگه از کجا اومده؟ پاریس؟
روش نوشته "میمون ارگزن".
"مثل زندگی." - منظورت "زنده" نیست، احمق؟
نه.
چه کوفتیه؟
بده به من.
بیا.
بکشش بالا ببین چی میشه!
اگه بکشمش بالا چیزی میشه؟ - نکن، بیل. مال باباست.
بابا مرده، احمق -
- و من وارث اولشم، پس از نظر قانونی همهچیز مال منه.
کار نمیکنه که.
نباید بیای تو اتاق.
سر صندلی جلو دعوا نکنید.
چی بدتر از قرار کور؟ ترجیح میدم قورباغه ببوسم.
بعد از مسواک زدن نباید نوشابه بخورید.
و آتش روشن نکنید یا بازی کامپیوتری نکنید.
گفتم بهشون، ولی هر کاری دلشون بخواد میکنن.
مرسی که مواظبشونی، آنی. نصفهشب خونهام.
امشب فقط یه قانون داریم، پسرا.
دست به چیزی که میتونه آتیش بگیره نزنید.
سعیمو میکنم، ولی... خب، من مردما.
شوخی نکن، بیل.
لعنتی!
فکر میکردی این اتفاق رابطه من و بیل رو قویتر کنه.
ولی یه اتفاق غمانگیز براش کافی نبود.
سرش چطور بهش وصل شده؟
به این فکر نکن.
خب، لعنتی...
آره... باید با آنی ویلکز خداحافظی کنیم.
اون بهطور اتفاقی جونشو از دست داد...
یا بگیم یه حادثه بود؟ چون هیچچیز اتفاقی نیست.
خدا نقشهای داره؟ شاید.
احتمالاً.
مثل شیر یا خط زدنه.
ولی آنی به سکه نیازی نداره، چون سرش...
جدا شده از... اینو جدا نگه میداریم.
ولی چرا اون؟
چرا آنی؟
چرا تو نه؟ یا تو؟
همهچیز یه معنی داره.
هر چی هست، همونه.
هر چی هست، همونه.
- کلام خدا. - آمین.
همهچیز با تصادفه یا شاید هیچچیز تصادفی نیست.
به هر حال فرقی نمیکنه.
مساله "اگه" یا "چطور" نیست.
فقط "کی".
همه میمیرن.
این جریان زندگیه.
من میمیرم.
و شما دو تا... میمیرید.
همه دوستاتون و والدینشون، حیوانات خونگیشون و بقیه...
بعضیامون آروم میخوابیم.
و بعضیا... با درد میمیرن.
یه مرگ خشن.
با طناب لباس بسته شده و با دهن چسبزده فریاد میزنن.
خب، بیخیال.
حالا بیاید برقصیم.
با اینکه تو مراسم خاکسپاری بودیم، هیچوقت اینقدر خوشحال نبودم.
جالبه که چطور یهو همهچیز عوض میشه.
برادرت میگه باباتون مامانتونو ول کرد، پسر.
رفت پاریس چون تو همیشه گریه میکردی.
فکر نمیکنی برای مامانت حیف باشه؟ نمیکنی؟
پس مامانته که خونهتون شلوار میپوشه؟
میشه گفت آره.
ولی تو هم که شلوار پوشیدی.
و نمیشه دو نفر تو خونه شلوار بپوشن.
پس انگار یه مشکل شلواری داری، پسر.
دارم ساندویچ درست میکنم، عزیزم.
حالا حالم چطوره؟ خیلی خوبم.
عاشق اینم که هر روز پسرهامو لوس کنم.
- مامان! - بله؟
چرا میمون بابا رو گذاشتی تو اتاق ما؟
از وقتی اون جوراب سفت رو پیدا کردم، اونجا نرفتم.
خب آره...
تو با سر پرستار بچه کاری نداشتی، نه؟
سلام! ازش خوشت اومده، نه؟
نه.
اگه بگی میخوای باهاش ازدواج کنی، میتونی داشته باشیش.
نمیخوام. - بگو: "میخوام خانم میمون بشم."
میخوام خانم میمون بشم.
حالا باید بگی...
"میخوام موززشو بمکم." - نه، بیل.
اگه نگی، بقیه جفتمونو میخورم، نازک.
میخوام موززشو بمکم.
خوبه. پس معامله شد. میمون مال توئه.
احمق.
وقتی ۱۲ تا ۱۵ سالته، آلتت یه زندگی خودشو داره -
- و به تماس فیزیکی و احساسات شدیدتر واکنش نشون میده.
خانم تورنس! هال شلبورن زیر میز داره میمونو میزنه.
دارم کیک میپزم، عزیزم. - من که نمیخوام.
هی، هی!
صدات مثل کارگر بندر شده.
خب...
تقصیر توئه که بیل این کارو کرد.
میدونی کیو میگم، نه؟
اون احمقی که باهاش یه اتاقو شریکم. همون بیل!
و میدونی چیه؟
کاش بیل مرده بود.
خونهای، مامان؟
غذا هست؟
مامان؟
مامان؟
شروع نکردی غذا درست کنی؟
چه کوفتیه...
مامان!
دکترا گفتن مامان بهخاطر یه چیزی به اسم آنوریسم بومرنگ مرد.
من تنها کسی بودم که میدونست واقعاً چی شده.
اونا گفتن این فقط یه نفر از ۴۴ میلیون نفر رو میگیره.
ممکن بود بگن: "بالاخره یکی باید گرفتارش بشه."
اینجوریه که وقتی میکشیش بالا، چوبای طبلشو بلند میکنه -
- و وقتی قربانیشو انتخاب کرد، شروع میکنه به زدن.
خودش تصمیم میگیره کیو بکشه و کی این اتفاق بیفته. بدون توضیح.
خواستهها رو قبول نمیکنه.
همونطور که رو جعبهش نوشته: "مثل زندگی."
- جوون، باید... - خفه شو!
مامان.
بیدار شو، مامان.
مامان!
خیلی باحاله، مامان.
مامان!
بیدار شو.
ادامه بده.
خاله ایدا و عمو چیپ...
بچه نمیخواستن.
نه. ما همیشه ترجیح دادیم یه زندگی داشته باشیم -
- که بتونیم بشینیم تا خودمون بخوایم بلند شیم.
ضمناً ما سوینگریم، ولی... آره، آره.
باید بدونید... که ما برای شما تمام سعیمونو میکنیم.
فقط ممکنه... یه کم افتضاح باشه.
چه کوفتیه...؟
انداختمش دور و مطمئن شدم که کامیون زباله ببرتش.
و فکر کردم که دیگه این فصل تموم شده.
ولی من و بیل عوض شده بودیم.
مثل دوقلوها شبیه هم بودیم، ولی، خب، میدونید چی میگم.
خاله ایدا و عمو چیپ با من و بیل به مین نقلمکان کردن -
- و امیدوار بودم همهچیز بهتر بشه.
کاسکو، مین شهری که همه بومیان
کتشو درنمیاری، بیل؟
اگه درش بیارم، باید برای مراسم بعدی دوباره بپوشمش.
اگه درش نیارم، دیگه نیازی به پوشیدنش نیست.
اینجوری دیگه مراسم خاکسپاری پیش نمیاد.
شب بخیر، هر دوتون.
چرا لعنتی اینو با خودت آوردی؟ - من که تکهتکهش کردم.
این یه میمون شروره، بیل. یه میمون قاتل نفرینشده.
فکر میکنی آنی پرستارو کشته؟
شاید. احتمالاً. نمیدونم.
میخواستم باهاش ازدواج کنم. - میدونم، بیل.
نمیخوای ببینیم کس دیگهای که میشناسیم میمیره؟
نه. اگه یکی از ما رو بکشه چی؟
اونوقت وقتی مردی، وانمود میکنم ناراحتم.
آره. منم همینطور.
فکر میکنی اون که میکشیش بالا رو میکشه؟ - من از کجا بدونم؟
فکر میکنی مامان کشیدش بالا؟
امتحانش میکنم.
نکن، بیل.
یه حادثه شکار بود، ولی از نوع عجیبش.
چیپ تو کیسهخوابش تو طبیعت بود که ۶۷ اسب وحشی لگدکوبش کردن.
مردهشور گفت جنازهش شبیه تارت گیلاس لهشده بود.
برام مهم نیست چیپ مرده، چون فکر میکنم یه احمق بود.
بدتر اینه که خوشحالم اون من نبودم.
این کار باید هر جور شده انجام بشه -
- که دست کسی که ازش لذت ببره نیفته.
مثل نازیها، روسها، ایرانیا و اینجور آدما.
میدونستیم نمیتونیم نابودش کنیم، ولی میخواستیم بیخطرش کنیم...
از شرش خلاص شیم...
و این لعنتی رو غیبش بزنه.
و برای یه مدت طولانی انگار موفق شده بودیم.
۲۵ سال بعد
از وقتی میمونو انداختیم تو چاه، دیگه ندیدمش -
- ولی فکر کنم скоро برگرده.
الان این شکلیم.
دیگه با بیل حرف نمیزنم، و این خوبه چون اون یه احمق بود.
دوست ندارم و خانوادمو هم نمیبینم -
- چون اگه میمون برگرده، فقط یه نفر که بهم نزدیکه رو میکشه.
البته گفتنش از انجامش آسونتره که با خانوادم ارتباط نداشته باشم.
مادرت برام مهم نیست!
سلام، دوِین.
بیا تو.
نه، باید زود برم. باید برم پسرمو بیارم.
پسرداری؟ چه بد، رفیق. اون با تو زندگی میکنه؟
نه، نمیکنه.
سالي یه بار میبینمش و میریم هورور هِوِن.
قراره بریم سرسرهسواری. - سالي یه بار؟ چه بد.
حتماً زنت خیلی سختگیره، نه؟
نه، خودم گفتم سالي یه بار ببینمش.
تأثیر خوبی روش ندارم.
- من یه بدشانسی متحرکم. - واقعاً؟
نه از اون مدل که:
"و من اسبی زردرنگ دیدم، و مردی که روش نشسته بود اسمش مرگ بود."
ولی...
ولی یه چند نفر مردن.
چه بد.
جتاسکی... جدی، رفیق. چه مسخره.
"با احترام، هال ..."
(پدر)
حس کن چطور قدرت والدینی از تو به من منتقل میشه.
پیتی بیشتر و بیشتر سراغتو میگیره. ما از این ناراحتیم.
از من...؟ چرا این کارو میکنه؟ - چون تو باباشی.
تو مدرسه شجرهنامه درست میکنن، و تو اتفاقاً یکی از شاخههاشی.
ببین...
من خیلی پیتی رو دوست دارم.
واقعاً خیلی دوستش دارم.
وقتی با هم رو کاناپه نشسته بودیم... من قدرتو گرفتم.
بهت اجازه ندادم این کارو بکنی. - دیگه مهم نیست.
تد تصمیم گرفته پیتی رو بهفرزندی بپذیره، و وقتی این کار انجام بشه -
- دیگه دلیلی نداره تو و پیتی همو ببینید.
نمیتونی این کارو بکنی. اون نمیتونه این کارو بکنه.
بهعنوان یه متخصص برجسته تو زمینهم... فکر کنم بتونم؟
حالا تو و پیتی باید با هم باشید.
این هفته رو صرف کن که یه چندتا خاطره خوب بسازی و رابطهتو قشنگ تموم کنی.
مثل وقتی که یه دم اضافی رو جدا میکنن.
این چیزی نیست که تو آرزوشو داری؟ - نه، نیست.
دوست دارم با پیتی باشم، ولی...
اضافی؟
یه چیزی که زیادیه و دیگه لازم نیست.
- میدونم یعنی چی. - معلومه.
من قدرتو دارم، پس... - تو یکی از بوتههات شاشیدم.
فکر کنم باید بیخیال شیم. - بیخیال چی؟
بیخیال همهچیز. و اینجا منظورم خایههای کوچیکتم هست.
- خا... - عزیزم...
- پیتی... سلام. - سلام، دوست من.
درباره چی حرف میزنید؟
اموال متوفی فروخته میشود
چرا این تو رو یاد بابات میندازه؟
بهخاطر اون لبخند چربش یا موهای پشت و دستاش؟
تا حالا فکر کردی که اون الان کجاست؟ بابات رو میگم...
فکر کردن بهش فایده نداره، عزیزم.
ولی اگه جواب بخوای، گمونم یا پای میز پوکره...
یا زیر یه فاحشه.
حالا دیگه چندشت شد، مامان.
خب، بیوشامپ؟ میخوای یه پک بزنی؟
هنوزم میخوای میمونو به اون دیوونه که هیچوقت بیرون نمیاد بفروشی؟
تا حالا دیدیش؟ انگار یه منحرف احمقه.
برادر و خواهر داری؟
این برای شجرهنامهست؟
چطور حدس زدی؟
باشه.
خب، پس... برادر یا خواهر...
- آره یا نه؟ - نه.
- نه به هر دو؟ - آره، هیچکدوم.
تکفرزند. مثل خودم.
اسم مامانت چیه؟
لوئیس.
اسم مامان من... لوئیس بود.
خب...
دیر شده. نمیخوای برات یه چیزی برای خوردن پیدا کنیم؟
فقط اگه فکر میکنی باید زنده بمونم.
باشه.
لعنتی باشه...
چه کوفتیه...؟
شماره ناشناس
الو؟
سلام، احمق.
بیل.
مگه فقط من بهت نمیگم احمق؟
شمارمو از کجا آوردی؟
پنج سال ازت خبر نداشتم و ده سال ندیدمت.
نه سال و یازده سال، ولی بیخیال.
شمارتو از پلیس گرفتم. - از پلیس...؟
یه چیزی شده.
- خاله ایدا مرده. - اوه، لعنتی!
ولی خب، یه کم پیر شده بود. یا مریض بود؟
نه، انگار دوباره جان گرفته بود.
خونه رو برای فروش گذاشته بود و داشت وسایلشو مرتب میکرد.
اون پلیس جوون مهربونی که باهاش حرف زدم، گفت این یه "حادثه غمانگیز" بود.
باشه. حالا چی؟
همه وسایل باید توسط نزدیکترین خویشاوندش بررسی شه.
اون تویی.
راستی، من این هفته پیتی رو دارم. - فقط یه هفته پسرتو داری؟
- ضعیف. - چی میخوای، بیل؟
برو ببین اونجا خونه ایدا نیست. - اون تو چاهه.
میتونه خودشو جابهجا کنه.
پیتی رو ببر و نشونش بده که واقعاً میتونی شجاع باشی.
یه بابا به پسرش که نمیشناسه چی میگه؟ "میخوای بریم یه دوری بزنیم"؟
چرا باید اونجا پیش ایدا باشه؟ - چون میخواد خانوادمونو بکشه.
نمیخوام بمیرم، و پیتی هم نباید بمیره.
اگه پیداش کنم چی کار کنم؟ از هواپیما بندازمش پایین؟
نه. کاری کن که هیچکس نتونه بکشش بالا.
نمیخوای پیتی... - دیگه اسم پیتی رو نیار.
میمون باید نابود شه. - خودت این کارو بکن، بیل.
تو کوچکتری.
بیل... بیل؟
لعنتی!
لعنتی!
اون یه پا بود که اومد اونجا؟
باشه...
پیتی؟ بیدار شو. باید بریم.
ساعت چنده؟
باید بریم. یه چیزی بیرون اتفاق افتاده.
نه، "یه چیزی" نه... یه زن بود که...
باید بریم. بیا.
نصفهشبه. مستی؟ - کاش بودم.
ولی مواد نمیزنم. بیا دیگه. - میخوام بخوابم.
باید از اینجا خیلی سریع بریم!
واقعاً متأسفم برای این، پیتی -
- ولی خاله ایدا مرده، و من باید کلی چیزو درست کنم.
- میتونم یه چیزی ازت بپرسم؟ - ترجیحاً نه.
مامانت واقعاً چطور مرد؟ - باید تو شجرهنامه باشه؟
معمولاً فقط اسم و تاریخ مینویسن، نه دلیلشو.
خالت بعد مرگ مامانت بزرگت کرد؟
آره... آره، همینطور بود.
منو ببر خونهش و بذار بهت کمک کنم با...
نباید بیای، پیتی. خیلی غمانگیزه.
قراره بریم پارک تفریحی، نه اینکه دنبال...
تاریکی و مرگ باشیم.
میدونم قراره بهفرزندی پذیرفته شم.
پس یا همینجا با من خداحافظی کن...
یا بذار با هم
آخرین وقتمونو... با هم بگذرونیم.
لوئیس چی کار میکرد؟
اینجا تنهایی چی کار میکنی، هال؟ یا نمیخوام جوابشو بدونم؟
- فقط فکر میکنم. - آهان...
به چی؟ - دقیق نمیدونم. آینده.
نصیحتی داری؟
خب...
یادت باشه دندوناتو مسواک بزنی.
غذای سالم بخور.
و زندگی رو همونطور که میاد بپذیر. نباید عجله کنی.
ولی بهترین نصیحتی که میتونم بهت بدم...
اینه که همه نزدیکاتو نکشی.
پیتی؟
پیتی.
پیتی؟
پیتی؟
لعنتی باشه...
اینجا میتونی چتربازی کنی. یا توش خوبی یا افتضاحی.
و این تو اولین پرش خودشو نشون میده.
خیلی باحال بود. قشنگ گفتی.
واقعاً؟ تو هم خیلی باحالی، هال.
اونجا میتونی ازدواج هم بکنی.
نمیتونی تو ماشین صبر کنی تا من این کارو درست کنم؟
عمراً. میخوام اتاقتو ببینم. مثل تو فیلما.
- نه، پیتی. - چرا؟
چون... چون من میگم.
باشه. ولی باید برم دستشویی.
نمیتونستی تو متل این کارو بکنی؟ - چیزای زیادی دربارهم نمیدونی.
مثلاً فقط تو یه خونه واقعی میتونم مدفوع کنم.
واقعاً؟
اگه راست باشه، خیلی بده، هال.
لعنتی باشه!
سلام. ببخشید.
- شیشه اذیت میکنه... - آره، باشه.
باربارا. تو باید هال شلبورن باشی. بیل، برادرت، گفت که داری میای.
آهان... آره. سلام، باربارا.
برادرت بیل یه چیز دیگهست، نه؟ - آره...
- بیل، برادرت. - آره، یه چیز دیگهست.
آره. اونجا کیه؟
- این پسرم پیتیه. - سلام.
نه مرسی، باربارا. پسری تو سن من خونه نمیخره.
ولی نمیدونستم یه عمو دارم، پس مرسی بابت اون.
این ادامه زیرنویس به فارسی ترجمه شده و در فرمت SRT با حفظ تعداد خطوط اصلی (401 تا 753) ارائه شده است. ترجمه به زبان محاورهای و طبیعی فارسی انجام شده است.
``` دیروز از هال پرسیدم که آیا برادر یا خواهری داره -
- ولی دربارهش دروغ گفت.
با این حال اشکالی نداره، چون فقط تا چند روز دیگه بابام محسوب میشه.
چون قراره جاشو با یه متخصص درجهیک عوض کنن.
باشه.
کارت ویزیت ندارم. اونجا میبینمت.
- به عمت نزدیک بودی؟ - آره، خیلی.
مگه بیشتر از اینا نداشت؟
یه روز بعد از مرگش، اموالشو فروختن و حراج کردن.
یه عالمه آدم اومدن و بیشتر از ۱۰۰ دلار گیرشون اومد.
این مال یکشنبه بود -
- چون از دوشنبه اینجا یه کم بههمریخته شده.
اول عمت مرد...
و صبح سهشنبه نوبت میچ مکدونالد بود.
چهارشنبه نوبت برت برگرسون بود.
بعدش نوبت نانسی ریزولی شد.
توی مین که کبرا نیست، هست؟
چرا، یه دونه بود.
از دوشنبه هر روز حداقل یه نفر توی کاسکو... پوف! غیبش زده.
بعضی روزا دو، سه، چهار یا حتی پنج نفر از آدمای کاسکو -
- پوف، پوف، پوف غیبشون زده!
گرفتم چی میگی.
بریم اون کمد دیگه رو ببینیم؟ اونجاست.
بیا دنبالم. پوف!
دوقلو هستید؟
میدونی مامانم چی میگفت اگه یه هواپیما سقوط میکرد -
- یا یه اتوبوس مدرسه توی رودخونه میافتاد و کلی آدم میمردن؟
میگفت: "خدا انگار یه دست پر و حسابی جمع کرده، نه؟"
عجیبه. یادم نمیاد اینو قفل کرده باشم.
بین وسایل عمت که فروخته شد، یه میمون که میشد بالاش کشید هم بود؟
فکر نکنم.
یه یادگاری عزیز از بچگیت بود؟
اولین عروسک کوچولویی که پر از شیطنت و بازیگوشی بود؟
نه، اصلاً، ولی مرسی.
باشه.
این اون نبود.
میتونی کلید درستشو پیدا کنی؟
نگران این نباش، عزیزم.
واقعاً اینو گفتم؟
مواظب باش! ولی خب، تو خوشگلی.
بیا بریم پایین و... - انگار روش حذف کردن جواب داد.
نه!
همهچیز روبراهه؟
آره، آره.
لعنتی!
و تو درست کنارش وایستاده بودی؟ - آره، همینطور بود.
- میدونستی توی خونه اسلحه هست؟ - نه.
باید توی شهر بمونید تا ما یه سری چیزا رو بررسی کنیم.
من به پسرم قول دادم ببرمش "هورور هیون".
سفر به "هورور هیون" رو کنسل کردیم، چون این مهمتره.
بچه باهوشی.
یه متل پیدا کنید. با این کثافتکاری نمیشه اینجا شب بمونید.
دیدیدش؟ انگار رستوران "اسپاگتی سیتیه".
برو بیرون تو ماشین منتظر باش.
آره، آره. تو همیشه همین کارو باهام میکنی.
منو بیرون نگه میداری.
حالا جنازه رو دارن میبرن بیرون.
- الو؟ - میتونم با هال شلبورن حرف بزنم؟
- بیل؟ - خدا رو شکر.
پیتی چی؟ اونم اونجاست؟ - هیچمون چیزیمون نشده.
ولی میمونه اینجا نیست.
وسایل خاله ایدا فروخته شده، پس ممکنه هر جایی باشه.
این خیلی بده.
خیلی از آدمای شهر به شکلای عجیب و غریب مردن.
و من نمیتونم شهر رو ترک کنم. - برو یه متل و منتظر خبرم باش.
تو کجایی، بیل؟
توی این شهر زندگی میکنی؟
این احمق...
شلبورن، شلبورن...
هیچی.
خانم میمون؟
سلام. اگه برای آگهی زنگ زدی -
- خوشحالم که بگم جستوجوم برای میمون اسباببازیم تموم شده.
مرسی که زنگ زدی. مواظب خودت باش.
همون لحظه که ازت دست کشیدم...
یه حقیقت وحشتناک برام روشن شد:
اون برادر احمقم بود که تو رو بالا کشیده و مامانمو کشته بود.
عجله کردم که برم دنبالت... ولی دیگه اونجا نبودی.
ولی یه نشونه برام گذاشتی که -
- یه روزی برمیگردی.
پس شروع کردم به انتظار کشیدن.
مدت زیادی هیچی اتفاق نیفتاد.
یه خلأ صددرصد خالی.
ولی یهو...
دوباره پیدات شد.
بالاش بکش و ببین چی میشه
سال میمون
یهو همهجا پیدات شد.
لعنتی!
مثل خورشید، ماه و ستارهها.
انگار همیشه داشتی منو نگاه میکردی...
و حالا چیزی که خوابشو دیده بودم رو تأیید کردی:
که برمیگردی و بهم کمک میکنی انتقام بگیرم.
برگشتم به جاهایی که ممکن بود باشی -
- با یه باور سادهلوحانه که میتونم پیدات کنم -
- و دوباره ببینمت.
خودمو برای برگشتنت آماده کردم.
کت قدیمیمو دوختم و درستش کردم -
- به امید اینکه بازم مراسم خاکسپاری پیش بیاد -
- و دوباره ببینم که چقدر بیرحمی.
لعنتی!
دنبالت گشتم و آخرش یه اسب زرد گندیده پیدا کردم.
و مردی که روش سوار بود اسمش مرگ بود.
خانم میمون...
و حالا بالاخره دوباره با همیم.
با یه کار آخر که تو برنامه مونده.
با حکمت بینهایتت...
شمشیر عدالت رو...
میذاری توی هوای خراب ببره...
و به هدف درستش بخوره.
خودت میدونی کیو میگم.
عجب گندی بود.
- آره؟ - من ریکیم.
چی میخوای؟ خیلی سرم شلوغه. - باشه، ولی خب...
یه چیزی به ذهنم رسیده.
میتونم میمون اسباببازی رو نگه دارم اگه پولشو بهت برگردونم؟
اون اسباببازی نیست. - منم همین حسو دارم.
ولی منو یاد بابام میندازه.
میدونم گفتنش به یه مرد دیگه یه کم عجیبه.
فکر کردن خیلی بهت فشار میاره، ریکی؟
- آره، خب... - اوم...
میدونی ۲۷ درصد از آدمای انگلیسیزبان قبل از مرگشون میگن -
- "چه کوفتیه" یا "چه کوفتیه توی جهنم"؟
عجیبه. مرگ به هر حال همهمونو میگیره.
و با این حال وقتی میاد، برامون غافلگیرکنندهست.
آره، دقیقاً.
راستی، برادرتو دیدم. شبیهته.
با یه نفره که فکر کنم پسر برادرت باشه، نه؟
اگه پیتی اونو بالا بکشه چی میشه؟
- میتونم دوباره بگیرمش یا چی؟ - نه.
من تو رو استخدام کردم میمونو پیدا کنی. نباید عاشقش بشی. گمشو!
گور بابات!
مامان، خونهای یا توی کارخانه؟
تنبل گندیده!
بوشامپ؟ فشنگ داری؟
چه کالیبری؟
هنوز خون باربارا روت مونده.
آره...
اتفاقی که میافته همینه.
- میتونم یه چیزی ازت بپرسم؟ - اوم... نه.
تا حالا کسی رو کشتی؟
من...
وای... مامان اینو میدونه؟
من کسی رو نکشتم. معلومه که نکشتم.
وقتی برگشتیم متل، به مامانت میگم چی شده.
احتمالاً فکر میکنه با من بودن خطرناکه، که خب، درسته.
پس تد فقط باید منو بهفرزندی قبول کنه که دیگه مجبور نباشی منو ببینی؟
تد برای تو بهتره.
گور بابات!
پیتی؟
اگه چیزی هست، من اینجام.
هر چقدر میخوای تو دستشویی بمون.
اگه خواستی باهام حرف بزنی، میشینیم با هم صحبت میکنیم.
- آره؟ - خودمم.
- اونو داری، نه؟ - شاید.
- خانم میمون...؟ - تو تویی، ولی من چیام؟
بالاش نکش. - دستاش خیلی کوتاهن.
و وقتی خودش نمیتونه این کارو بکنه، باید بهش کمک کرد. پس... نه.
لعنتی، بیل! این آدمای بیگناهن.
من...
منو بیخیال، ولی نباید به پیتی آسیبی برسه، پس بس کن.
اگه من نتونم بالاش بکشم، تو میتونی بذاری پیتی اینجا این کارو بکنه.
چرا این کارو بکنه؟ - چون اونی که این کارو میکنه نمیمیره.
از بچگیمون اینو میدونستی، هال.
چی میگی؟
کجایی؟
اگه نمیخوای به پیتی چیزی بشه -
- فقط باید اون میمونو بالا بکشه و تا ابد همین کارو ادامه بده.
اونوقت پیتی نمیمیره.
اگه بذاری پیتی رو از اینجا ببرم، من و تو میتونیم با هم یه راه پیدا کنیم.
یا پیتی یا من باید بالاش بکشیم. هر وقت تصمیم گرفتی زنگ بزن.
صبر کن، بیل.
لعنتی!
پیتی؟
پیتی؟ باید بریم. میبرمت خونه پیش مامانت.
در رو باز کن، پیتی.
پیتی؟
در رو باز کن، پیتی.
باید بریم.
آروم باش. وگرنه سکته میکنی.
البته میتونی این کارو بکنی. اونوقت از دستم خلاص میشی.
چرا لعنتی در رو باز نکردی؟ - اصلاً چرا بچهدار شدی؟
چون احمق و سادهلوح بودم.
پس من فقط یه اتفاق بودم؟ - همهچیز اتفاقیه.
قشنگ بود.
خوب بود که اینو بدونم.
منظورم اون نبود...
اینکه تو به دنیا اومدی اتفاقی بود، پیتی.
ولی اشتباه نبود.
خوشحالم که اینجا با همیم. من خیلی بهت اهمیت میدم.
برای همین ازت فاصله میگیرم. یه بار گند همراهم دارم.
چه چیزی؟ - یه چیز بد، پیتی.
یه چیز شوم. از بابام گرفتمش و نمیخوام به تو منتقلش کنم.
درباره چی حرف میزنی؟ چیه؟ - این...
صبر کن.
در رو باز کن! پلیسیم، لعنتی!
آره، آره...
خفه شو! دستا بالا! - آروم باش. آروم.
کلیدا رو بردار.
- بردارشون دیگه! - باشه، باشه. آره، آره.
میریم یه دوری بزنیم.
باشه.
رسیدیم.
- کجاییم؟ - چی؟
کجاییم؟
خونه برادرته. قصرش.
- خودت که میدونی. - نه. همو نمیبینیم.
- عجب گندی. - مرسی.
خفه شو!
تو برو داخل با عموت حرف بزن، میمونو بردار و بده به من.
کدوم میمون؟
یه جلیقه قرمز تنشه و یه طبل داره. من بهش نیاز دارم.
چه میمونی؟ - اون چیزی دربارهش نمیدونه.
یه میمون اسباببازیه؟ - نباید اینجوری صداش کنی.
شره. مثل خود شیطون. - یه میمون اسباببازی؟
میخواستم بهت بگم.
بهخاطر یه میمون اسباببازی بابای گندی بودی؟
قشنگ حرف بزن. ولی آره. برای همینه که باید در بریم.
اگه میمونو گیرم نیاری، میزنمش.
- بذار با اون برم داخل. - نه!
یه در سگها توی در پشتی هست، امیدوارم این فسقل بتونه از اونجا بره تو.
و به پلیس زنگ نزنی.
برو تو میمونو بردار. وگرنه هر دوتونو میکشم.
اون نباید بره تو. - خفه شو! راه بیفت.
هال... این دیگه خیلی گنده. - میدونم.
هر کاری میکنی، به هیچوجه میمونو بالا نکش.
آره، آره.
لعنتی!
لعنتی...
با این حال باحاله.
تو پلیس واقعی نیستی، نه؟ - نه، معلومه که نیستم.
از پلیسا متنفرم.
بابام پلیس بود. شاید هنوزم باشه.
مامانم میگفت اون یه دزد بیعرضه بود، ولی فکر کنم اینجا میتونست چیزی گیر بیاره.
اون غیبش زد. برای همین از پلیسا بدم میاد.
فقط چون پلیسان، دلیل خوبیه که ازشون متنفر باشم.
اون اونجا چی کار میکنه؟
نور بالا رو روشن کن.
نور بالا... باشه.
چه حالبههمزن! خاموشش کن. - آره، آره. لعنتی، مرد.
با حکمت بینهایتت شمشیر عدالت رو -
- میذاری توی هوای خراب ببره و به هدف درستش بخوره.
و فقط به هدف درست.
عمو بیل؟
پیتی؟ چه سورپرایز خوبی.
- خوبی؟ - کی؟ من؟
آره. تو.
خیلی وقته کسی حالمو نپرسیده.
ولی حالا که تو پرسیدی... نه. حالم خوب نیست.
این اسباببازی مورد علاقهم وقتی بچه بودم.
باید طبل بزنه، ولی فکر کنم دستاش گیر کرده.
میخوای درستش کنی؟
مال بابابزرگت بود.
اونو از یه سفر آورده بود خونه. خلبان بود.
اسمش پیتی بود.
میدونستی؟
هال هیچی بهم نمیگه. - نه، معلومه.
این همونه که یه عالمه آدمو کشته؟
چطور ممکنه این کارو کرده باشه؟ این که فقط یه اسباببازیه.
نمیخوای امتحان کنی بالاش بکشی؟
فکر کنم فقط یه دست درست میخواد. بفرما.
ما مردای خانواده شلبورن نسلبهنسل این میمونو بالا کشیدیم.
یه سنت خانوادگیه.
ولی اگه دلت نمیخواد، خب، همین که هست.
اگه این کارو کنی چی میشه؟ - بالاش بکش و ببین چی میشه.
عقب برم؟ - نه. هیچجا نمیری.
کار میکنه؟
این کلاه پلیسی لعنتی مثل جهنم میخاره.
چی؟
لعنتی!
یه کم مواظب باش، نه؟
- آره. معلومه. - خوبه.
لعنتی!
لعنتی!
چه کوفتیه...
- کجایی، پیتی؟ - بابا.
- دوباره بالاش بکش. - نه.
میمونو بده به من.
دیگه قشنگ نمیخوام. بکن.
بکشش. برادر احمقمو بکش!
گور بابات!
لعنتی طبل بزن! بهت دستور میدم این کارو کنی.
لعنتی...
کاری که میگم بکن.
لعنتی!
چطور انقدر قویی؟
پیتی... خدا رو شکر. بیا اینجا.
آخ، لعنتی!
کار بدی کردم؟
چیه؟
خدای من!
چه کوفتی... بیل؟
دستش با چوب طبلش بالاست. - سلام، احمق.
نمیتونی یه چیز دیگه بگی؟ - تو احمقی.
لعنتی، بیل...
واقعاً میخواستی منو بکشی؟ - آره، معلومه.
این دلیل اون خونریزی بود؟
ممکن بود پسرمو بکشی. برای چی این کارو کردی؟
تو مامانمو کشتی.
و میدونم که میخواستی منم بکشی.
ولی این میمون لعنتی اون چیزی که میخوای رو انجام نمیده.
چند روز پشت سر هم با فکر تو بالاش کشیدم... ولی فایده نداشت.
ببین، بیل...
تقصیر من نبود.
تقصیر هیچکس دیگهم نبود.
ما مستحق این سرنوشت نبودیم.
فقط اتفاقی اونجا بودیم وقتی شد.
مامان؟
ببخشید، بیل، ولی باید شما رو ترک کنم.
همه باید بمیرن. زندگی همینه.
متأسفم که مامانت مرد.
گندشو درآورد.
میدونم چه حسی داری.
اون مامان منم بود.
آره...
حق با توئه.
تا حالا بهش فکر نکرده بودم.
- یه اشتباه بیگناه. - آره.
اصلش عجیب نیست. ما برادریم.
- دوقلو. - آره.
ببخشید.
کاش وقتی بچه بودیم از هم حمایت کرده بودیم.
ولی حالا اینجاییم.
نظر تو چیه، بیل؟
دوباره برادر بشیم؟
آره.
نه، من...
ببخشید.
شما دو تا با هم سفرید؟
آره.
یه جور سفر پدر و پسری، نه؟
دلم میخواست منم یه همچین سفری با یکی برم، فقط یه بار.
بیا با ما.
خدای من!
لعنتی...
بیل واقعاً یه عالمه از آدمای شهری که توش بزرگ شدیم رو کشت؟
آره.
میدونم که همه یه روزی میمیرن -
- ولی وقتی همهچیز و همه یهو بمیرن...
خب، حالا...
فکر میکنی چی کار کنیم؟
باید بفهمیم با میمونه چی کار کنیم.
نگهش میداریم.
قبول میکنیم که مال ماست و ولش نمیکنیم.
حالا میدونم چی کار باید بکنیم.
باید بریم برقصیم.
رقص؟ با بدنمون؟ این دیگه از کجا اومد؟
از مادربزرگت.
از لوئیس.
باحاله.
آره، باحاله.
MoviePovie.Com
عجب گندی بود.
Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.