Afrikaans
Akan
Albanian
Amharic
Armenian
Azerbaijani
Basque
Belarusian
Bemba
Bengali
Bihari
Bosnian
Breton
Cambodian
Catalan
Cebuano
Cherokee
Chichewa
Chinese (Simplified)
Chinese (Traditional)
Corsican
Croatian
Czech
Danish
Dutch
Esperanto
Estonian
Ewe
Faroese
Filipino
Finnish
Frisian
Ga
Galician
Georgian
German
Guarani
Gujarati
Haitian Creole
Hausa
Hawaiian
Hindi
Hmong
Hungarian
Icelandic
Igbo
Indonesian
Interlingua
Irish
Italian
Japanese
Javanese
Kannada
Kazakh
Kinyarwanda
Kirundi
Kongo
Korean
Krio (Sierra Leone)
Kurdish
Kurdish (Soranî)
Kyrgyz
Laothian
Latin
Latvian
Lingala
Lithuanian
Lozi
Luganda
Luo
Luxembourgish
Macedonian
Malagasy
Malay
Malayalam
Maltese
Maori
Marathi
Mauritian Creole
Moldavian
Mongolian
Myanmar (Burmese)
Montenegrin
Nepali
Nigerian Pidgin
Northern Sotho
Norwegian
Norwegian (Nynorsk)
Occitan
Oriya
Oromo
Pashto
Persian
Portuguese (Brazil)
Portuguese (Portugal)
Punjabi
Quechua
Romansh
Runyakitara
Russian
Samoan
Scots Gaelic
Serbian
Serbo-Croatian
Sesotho
Setswana
Seychellois Creole
Shona
Sindhi
Sinhalese
Slovak
Slovenian
Somali
Spanish
Spanish (Latin American)
Sundanese
Swahili
Swedish
Tajik
Tamil
Tatar
Telugu
Thai
Tigrinya
Tonga
Tshiluba
Tumbuka
Turkish
Turkmen
Twi
Uighur
Ukrainian
Urdu
Uzbek
Vietnamese
Welsh
Wolof
Xhosa
Yiddish
Yoruba
Zulu
کانالی برای عاشقان سینما :Cinephilia https://t.me/Video_Archives
مترجم: اشکان هیدی
به لطف و حمایت احمد قدسی منش
- گزارشگر: خب، آقای لیمونوف - ادی: لیمونوف
گزارشگر: آها، بله آقای لیمونوف، اِم، دوباره شروع میکنم
- گزارشگر: اِم، خب، آقای لیمونوف - ادی: لیمونوف
گزارشگر: لیمونوف. وقتی آماده شد، به دوربین نگاه کنید
و وقتی گفتم اکشن شروع کنید به صحبت کردن
ادی: به فرانسوی حرف بزنم؟
گزارشگر: بله، به فرانسوی خوبه
و، اکشن!
من یه کمونیستم.
مستقل
گزارشگر: نام خانوادگی: لیمونوف نام: ادوارد
معروف به ادیچکا یا ادی-بیبی
متولد جایی در روسیه سال ۴۴
محل سکونت شناخته شده در دهه ۵۰ و ۶۰، خارکف
شهر صنعتی بزرگ اوکراین، و مسکو
شغلها: دانشجو، خلافکار
کارگر، شاعر
در دهه ۷۰ به نیویورک مهاجرت کرد
شغلها: ظرفشور، پیشخدمت، شاعر
آخرین محل سکونت شناخته شده: خیابان تورن، پاریس
ادی، نویسنده بودن تو پاریس سخته؟
یه نویسنده روس و مهاجر؟
نویسنده بودن همه جا سخته
مهاجر بودن سخته؟
خب، همون یه قلم هم برای من کافیه
اوم، نویسندهها باید از کشورشون بیرون انداخته بشن
از وطنشون، آره!
باید رونده بشن. بفرما بیرون!
این نظر منه
دو تا تصویر از نویسنده روس وجود داره
مخالف رژیم و طرفدار شوروی
من...
...یه چیز جدیدی بودم، یه نوع جدید نویسنده
نه رسمی نه مخالف
اگه مخالفتی نیست،
چرا برنمیگردی به اتحاد جماهیر شوروی؟
ادی: تصورش هم تو مخیله بعضیا نمیگنجه
که جاهای دیگهای هم برای من هست
واسه من، مسئله این نیست که اینجا زندگی کنم یا اونجا
اینا چرت و پرته.
برگرفته از کتاب خودنگارهای از یک یاغی در جوانی
من خودِ گذشتهام. گذشتهای که نمیتواند به زمان حال اندرز دهد. | ادی
هتل اوکراینا سال 1989
شب خوش
استالین: ... به قلمرو نیاز است.
چرا باید برای مستعمرات آنها با انگلیس، آمریکا و فرانسه بجنگیم؟
شما می توانید اتحاد جماهیر شوروی را به مستعمره خود تبدیل کنید!
حومههای پررونق جمهوری یا حتی اوکراین را.
مرد: کشور ما کاملاً تغییر کرده،
به لطف سیاستهای پرسترویکا و گلاسنوست (پروسترویکا: اصلاحات اقتصادی در ۱۹۸۵ | گلاسنوست: سیاست فضای باز میخائیل گورباچف)
و حالا، بالاخره، میتونیم
بعضی افراد رو به روسیه برگردونیم، مثل مهمان امروزمان.
در غرب، اون تبدیل به یه نویسنده معروف شد
و خیلی عالیه که حالا میتونه برگرده
به کشور خودش، جایی که رمانش،
ما یه دوران عالی داشتیم جزو پرفروشترینهاست
این همون چیزی بود که بهتون میگفتم
میخوام از نویسنده بپرسم:
شخصی که خودش رو مخالف مینامید،
قصد دارید از کاگب دفاع کنید؟
من هیچوقت خودم رو مخالف ننامیدم
من فقط آدمی بودم که با قانون جزا مشکل داشت
یادمه، وقتی هنوز تو مسکو زندگی میکرد
همدیگه رو میشناختیم،
...ولی مهم نیست
مهم اینه که من یه شاعر جوون رو یادمه،
با موهای بلند، پر از الهام و با استعداد
و چیزی که الان میبینم، قصد توهین ندارم، یه بوروکراته،
یه منشی کومسومول (نهاد سیاسی جوانان در اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی)
و این قلبم رو میشکنه
قلبش برام مهم نیست
امروز در کرملین، در سالن جلسات شورای عالی...
من ادی هستم و برگشتم به اتحاد جماهیر شوروی.
ادی: این کشور خیلی جالبتر شده
در مقایسه با زندگی دلسوزانه غرب.
با فروپاشی امپراتوری، کشور غرق در هرج و مرج شده.
مردم حس میکنن که به درد هیچی نمیخورن.
ولی برای من، برعکسه.
در حالی که بقیه به یه زندگی کسلکننده و معمولی راضی هستن،
من راههای زیادی رو امتحان کردم،
در حالی که منتظر بزنگاه خودم بودم.
لحظهی قهرمان شدن.
و وقتی اون لحظه برسه، بهتره توی وطن باشی.
باید به اندازه کافی تو روسیه زندگی کنی،
تا شاهد حرکت کامل پاندول زمان باشی
تا صدای تیغهش رو بشنوی که پایین میاد،
تا حس کنی بخشی از تاریخی.
نه، ولی ادامه بده.
اشتباه میکنی.
ادی: آه، وطن مهربان و مادرانهام.
تو رو برای همیشه نفرین میکنم.
برای اونایی که توش زندگی میکنن و اونایی که رفتن،
برای جوونها، برای برهنهها و دیوونهها.
با یه هیولا چیکار میکنی؟
با یه سمندر مثل من که تو یه نهر سبزرنگ زندگی میکنه.
به عنوان یه موجود ناقص به دنیا اومده و بزرگ شده،
تو یه شهری دریایی، پر از تاریکی.
من تو خارکف زندگی میکنم، یه شهر تو اوکراین.
در واقع، من یه شاعرم، ولی اینجا هیچکس نمیدونه.
برای اونا، من فقط یه حیوون باربرم،
که به درد رسیدن به یه عدد میخوره.
اتحاد جماهیر شوروی با اعداد پیش میره،
در عوض، من از یکنواختی زندگی برنامهریزی شده متنفرم.
چیزی که نمیفهمم اینه:
یکی با استعداد من، تو این کارخونه لعنتی چیکار میکنه؟
ولی این زندگی تو خارکفه،
یا تو یه دعوا چاقو میخوری یا از بیحوصلگی خودتو با مشروب میکشی،
راه دیگهای نیست.
قوانین میهن، شکوفایی بچههاش رو سخت میکنه.
ادی: ولی خدمات جبران میشه،
من برای کمکهایی که دادی ممنون خواهم بود،
و به افتخارت یه مشعل روشن میکنم،
هر روسی شعلهش رو تحسین میکنه،
و میفهمه چه قصدی داری،
کلاهش رو برمیداره و برای وطن گریه میکنه.
تولیا.
داشتم فکر میکردم، اگه ادی بره مسکو.
با همچین شعری، موفق میشه؟
ببین، این سبک آوانگارده، به درد انتشار رسمی نمیخوره.
میدونی، برای موفقیت تو مسکو، باید روحیه مناسبش رو داشته باشی.
شعر قشنگیه. واقعاً قشنگه.
باید بری مسکو، ادی.
بروسیلوفسکی: هوم، مسکو به زودی منفجر میشه.
ولی چرا همه شیفته مسکو هستن؟
اینجا محیط عالیای برای نوشتن، نقاشی کردن،
مهمونی رفتن و بحث کردنه.
زندگی اینجا تو خارکف خوبه.
از همه اون تظاهرها دوره
و از شلوغی پوچ و دیوانهوار پایتخت.
یه زندگی خوب اینجا ساخته میشه.
همینجا.
میدونی، تقریباً بهت حسودیم میشه.
حرف از زندگی شد، بذار آخرین شعرم رو برات بخونم.
بروسیلوفسکی: اوهوم. آره.
شاعر: یکم تشویق لازم دارم.
ستاره عزیزم، فرار نکن،
الان وقت خوشحال بودنه.
- نذار از مرز رد بشم... - هی، ادی!
الو؟ الو؟
از طرز چشم تنگ کردنت خوشم میاد.
- هوم. - انگار داری معما حل میکنی.
من فقط نزدیکبینم.
- دربارهش چی فکر میکنی؟ - فقط چرت و پرت میگه.
اگه انقدر خارکف رو دوست داره، چرا میذاره میره؟
زن: آنا، زود بیا.
همراه با بادِ تلخِ اندوه
و هر نفسی زهرآگین شده از نبودِ فهم و درایت.
و شکاری را برای به دام انداختن برمیگزیند...
آه! آفرین!
اینا بعضی از شعرهای منن.
بده یکی بخونتشون.
باشه.
- همه رو دستی کپی کردی؟ - من؟ نه، نه.
- طرفدارهام! اونا کپی کردن. - آفرین به تو.
آنا: وای، چه خوب میرقصی!
- حالت چطوره؟ - عالی، حالم عالیه.
مشروب بیشتری لازمه. غذای بیشتر، موسیقی بیشتر.
واسه اولین بار، بالاخره این کشور یه انتخاب درست و حسابی داره.
نکتهش اینه که ما هرگز روی صلح رو نمیبینیم؛ تا وقتی دور دست سرمایهدارها
و امپریالیستها باشه...
آنا: ساوینکو.
ساوینکو.
باید طولی میبریدیشون.
نه از عرض.
آره. الان میدونم.
به خاطر یه زن این کارو کردی؟
اونم دلیلش بود.
تو تیمارستان بستریت کردن؟
آره.
مادرم راپورتمو داد.
گفت به خاطر خودم اینکارو کرده.
ببین، اگه واقعاً میخوای اینکارو بکنی.
مثل یه مرد انجامش بده.
باید از طناب استفاده کنی.
یا تفنگ.
منم تو بخش روانپزشکی بودم؛ جای بدی نبود.
آدمهای جالبی اونجا دیدم.
هوم.
مثل هماتاقیم.
با اره خودشو تیکه تیکه کرد،
درحالی که به پاهام خیره شده بود.
ساوینکو.
- ساوینکو. - هوم.
ساوینکو.
تو به یه اسم مستعار نیاز داری.
داشتم فکر میکردم به لیمونوف.
- مثل لیمو؟ - اوهوم.
مثل لیمونکا .
به معنی نارنجک.
عجب لاتی هستی!
یه لات جوون!
نه.
آنا: مواظب باش، داریم میریم تو دیوار.
ادی: من کارخونه رو ول کردم و آنا رو ترک کردم.
هر دوشون مزاحم شعرهام بودن.
رفتم مسکو، دنبال شهرت و ثروت.
میدونم که آدم بدی هستم، و خیلی بهش افتخار میکنم.
ولی از همه اون آدمهای بیخاصیت مسکو بهترم.
کارگرهای کارخونه تو خارکف آدمهای ساده و صادقی بودن.
بوی تنباکو، ودکا و عرق میدادن.
ولی این آدما هیچ بویی ندارن.
استادهای از خود راضی و شاعرهای چاپلوس،
رام و به ظاهر یاغی.
توی داچاهاشون جمع میشن،
خونههای دوم پولدارنشینشون بیرون مسکو،
جایی که شعرهاشونو میخونن، و همدیگه رو تحسین میکنن.
دروغگوهای بیاستعداد، محتاج توجه.
خودنماها. یه جوری راه میرن انگار میخوان بگن 'ما به سرمنزل مقصود رسیدیم!'
میگن اونا چهرههای این نسل هستن. عمراً.
من چهرهی این نسلم! من.
ادی!
خوشحالم که میبینمت.
ادی: دستمو دراز میکنم، تا جایی که میتونم، سعی میکنم پیدا کنم...
...بین دو آینه،
خال روی پوستمو، که مدتها نوازشش کردم.
آخرین تیکه از وجودم،
بالاخره، دوباره پیداش کردم.
نظرت چیه؟
ادی: چرا به بقیه فکر کنم؟ خالی از معنیست...
یه چهرهی فراموش شده، یه دست پس کشیده.
تو همهی بیاهمیتیشون میبینم که محو میشن.
هر اتفاقی که بیفته،
من تنها میمونم.
یِوتوشنکو: به نظر من، عالی بود، نبود؟
بیاین یه استراحت کوتاه کنیم. هوم؟
آخمادولینا: یه پایان مبارک.
چه پیروزی بزرگی خواهد بود،
چه باعث شد که بدود تا فاصله رو فتح کند؟
اینجاست اون مرد، حالا نگاهش کن و تو غبار زمان ببینش،
از چهرهی زیباش، پایداری زیبا رو.
در گذشته، بیابون مصر اونو به بردگی گرفته بود،
یه روندهی زیتونیپوست، که با سرعت سرسامآور میدوید،
و اینکه میمُرد،
اگه قبول نمیکرد که تا پیروزی بدود،
- این ذات سرنوشته. - اسمش چیه؟
لنا.
فراموشش کن، به شما نمیرسه.
آخمادولینا: اما اون زندهست و پرشور.
احساساتی که منقبض میشن،
حرکت طلایی همهی عضلات بدنش،
کاملترین حرکتِ انسانیت رو در بر میگیرن.
آه، بدو، فراری! بدو، بدو برادر!
بدو، انسان!
با پایداریت از آرزومندترین هدف عبور خواهی کرد.
راسته که خودتو تو آینه برانداز کردی؟
آره.
دقیقاً میفهمم منظورت چیه.
منم همینطور.
فکرشو بکن اگه میتونستیم همدیگه رو کامل ببینیم.
نه فقط تیکه تیکه.
360 درجه.
آه عزیزم!
ساپگیر: لنا! کجایی عزیزم؟
یِوتوشنکو داره شروع میکنه!
النا: دارم میام!
شلوار جینت بد نیست.
آره، خودم با دستای خودم دوختمش.
بیا اینجا!
دقیقاً کپی رنگلر اصله.
هیس! آفرین عزیزم! آفرین!
اگه بخوای میتونم برات یه دونه درست کنم.
عالی میشه.
خوبه! آروم باش عزیزم!
من تقریباً سایز 12 میپوشم.
ولی بعد از اولین شستشو یه کم جمع میشه.
اوهوم.
- گفتم آروم باش! - باید اندازههات رو بگیرم.
- آره، حتماً! - اوهوم!
این عینکت خیلی بامزهست!
- لنا؟ همه چی خوبه؟ - اوهوم!
یه صدایی شنیدم.
یِوتوشنکو: ...اگه تقلب کنی، عواقبش سنگینه.
و حتی بدتر میشه وقتی مثل یه اسب شیهه میکشی،
افسارت دست رئیست، اون کلاهبردار،
که میبرتت قدم بزنی.
تو چهل سالگی، مرد خاکستری شروع میکنه به رنگ کردن،
و اگه نمیتونی یه اسب کهر باشی...
صبر کن، کجا داری میری؟
- فردا باید زود بیدار شم! - یِوتوشنکو: عه.
شعرتون واقعاً... زیباست.
یِوتوشنکو: مثل همیشه.
خب، بذارید ادامه بدیم.
تو چهل سالگی، مرد خاکستری شروع میکنه به رنگ کردن،
و اگه نمیتونی یه اسب کهر باشی، خاکستری باش، ولی خال خال.
مردی که چهل سالشه، تا حالا باید فهمیده باشه.
که دنیا قطعاً یه بازار معامله نیست.
خب چطوری میخوای اندازه بگیری؟
اوم... تو...
متر خیاطی داری؟
به نظرت من متر دارم؟
اوم، باشه، پس باید با دست اندازه بگیریم.
بیا شروع کنیم.
باشه، خیله خب.
اول قدت رو باید اندازه بگیرم.
یک، دو، سه...
چهار، پنج، شش...
هفت.
هفت و نیم.
- و حالا، اندازه داخل پا - اوهوم؟
موافقی.
بهتره اگه...
- شاید بهتره تو... - آه، حتماً!
بهتر شد؟
اوهوم.
- ادی؟ - النا.
- میدونی ساعت چنده؟ - شلوار جینت!
ممنون بابت شلوار، ادی! صبح بیا!
دوست پسرم تازه برگشته. لطفاً برو.
- چه مرگته! - باید با النا حرف بزنم!
ما عاشق همیم!
ما قسمت همدیگهایم برای همیشه.
خواهش میکنم، خواهش میکنم، برو کنار!
لعنتی. کثافت.
کثافت. آه!
ادی: النا زندگی مرفهش رو به خاطر ادی بیپول ول کرد.
اون همه چیزش رو واسه من به باد داد.
برای یه آدم بیخونمان و بیپول.
یه کار دیوونهوار، از نظر آدمای معمولی.
من عاشق این دیوونگیام. هیچی دیگه برام مهم نیست.
منطق برام مهم نیست، فقط لذت مهمه!
من و النا برای لذت زندگی میکنیم، تو روی همه،
گور بابای هر چی آدم محاسبهگره.
ما هیچوقت بابت چیزی چرتکه نمیندازیم.
النا: من آمادهام.
عکاس: النا، همینجوری ثابت بمون. آفرین.
یه چاقو.
چاقو یه سلاح زنونهست: سریع مثل برق و خائنانه.
ما مجبوریم بکشیم تا تبدیل نشیم به یه مشت گوشت فرسوده.
مجبوریم خلاقیتها رو بکشیم، مجبوریم ایدهها رو بکشیم،
و روح های دیگران رو.
هیچ قافیه یا منطقی توش نیست.
چرا همچین چیزی میگه؟
نه موسیقی داره، نه تصویرسازی قوی.
مثلاً زمین مثل یه پرتقال آبی رنگه؟ (منظورش شعرِ شاعر پُل اِلوار است)
- این جور چیزا؟ - آره، همین جور چیزا.
من به سبک خودم مینویسم.
در نهایت، این تصمیم خودته،
ولی داره با این کار ریسک بزرگی میکنه.
- بابا، اینا که چیز خاصی نیست. - مسئله این نیست.
مردم دربارهت حرف میزنن ساوینکو، داری کلی جلب توجه میکنی.
خیلی زیاد.
لیمونوف.
چه اسم مستعار مسخرهای! چقدر نچسبه!
خب آره.
دقیقاً جرم من چیه؟
پخش نشریات زیرزمینی.
عضو اتحادیه نویسندگان نیستی، درسته؟
این یه جرم جناییه.
ادی: متوجهم.
و دقیقاً، شما از من چی میخواین؟
- به محض اینکه تموم کردی، یه نگاهی بهش بنداز. - باشه.
البته راههایی هست که بشه این مشکل رو حل کرد.
و اونا چی هستن؟
تو ارتباطات زیادی داری.
تو محفلهای خاص: هنرمندا، نویسندهها.
اغلب میری داچاهاشون.
آهان، پس میخواین من جاسوستون بشم؟
هر اسمی بخوای میتونی روش بذاری.
ولی حقیقت اینه که انتخاب زیادی نداری، ساوینکو.
یا قبول میکنی همکاری کنی، یا میری زندان.
من جواب میخوام، ساوینکو.
نظرت درباره تبعید چیه؟
- تبعید؟ - از اتحاد جماهیر شوروی.
- یعنی...؟ - هوم؟
مثل برودسکی. (یوسیف برودسکی شاعر روس که به سیبری تبعید شد.)
من کمتر از اون انگلِ مفتخور نیستم.
اگه تونستین یه پیرمرد خرفت رو
مثل...
..سولژنیتسین،
یا اون هنرمند بیمصرف برودسکی رو بیرون کنین،
باید منو با اولین قطاری که میره بفرستین برم.
به جای اینکه میهن کمونیستیمون رو خراب کنم،
میتونم به جاش جامعه سرمایهداریشون رو به گه بکشم.
مطمئن باشین یه جوری بهمش میریزم،
که این سیرک مسخره رو برگردونم به عصر حجر.
آروم باش! آروم باش! آروم باش، ساوینکو!
اینجوری فایده نداره.
و چرا نداره؟
اول از همه، باید معروف بشی.
ولی همین الان گفتی خیلی معروفم.
منظورم معروف شدن تو غربه.
آه، بله، البته.
خب، من -- میشم.
نه! لعنتی، خراب شد.
خب، پس بیا اینجا.
آره.
وای، ماشـــاالله!
گوینده: و حالا توصیههای خرید.
بیاین به این دختر و خیلیهای دیگه مثل اون کمک کنیم
که بالاخره روی پاهاش وایسه.
ما با محصول جدید فرششوییمون کمکتون میکنیم.
ادی: ما از دست کاگب و اون زندگی خستهکننده فرار کردیم،
معمولی و بیروح.
بالاخره با کارهام به اندازه کافی معروف شدم،
که مجبورشون کنم بندازنم بیرون.
بیا همینجوری بمونیم برای همیشه، جوون و خوشگل.
برای همیشه خوشحال میمونیم، همیشه خندون،
دیوونهوار عاشق همدیگه!
زندگی جدیدمون به عنوان آدمای آزاد داره شروع میشه!
نگاه کن!
هی، اونو دیدی؟
- این چطوره؟ - نمیدونم.
مرد، اینجا دیوونهکنندهست!
وایسا.
اوه، نگاه کن!
عشق بورزید؛ به جنگ، نه بگویید!
من میتونم هر چی تو بخوای باشم!
امضا برای آزادی انسان!
بیایید حصارها را خراب کنیم!
زود باش، بده به من!
چرا یک برادر، برادرش را میکشد؟
آره، نگاه کن، دیوونهکنندهست!
همه چی بیمعنیه!
گلوله را با گلوله پاسخ نده!
بیایید حصارها را خراب کنیم!
به خودمان بازگردیم.
بیایید سلاحهایمان را زمین بگذاریم تا بتوانیم بمانیم.
چرا همه ما با هم برابر هستیم؟
به قلب نشانه بگیر.
خیلی زیبایی.
شاید چون دیوانه ام.
... و فضا را برای سوء تفاهمهای بسیاری باز می گذارد.
اون نویسنده مورد علاقهته.
هر کسی امروز به سرعت متوجه می شود...
دو قدرت جهانی
ادی: سولژنیتسین نویسنده و برنده جایزه نوبل.
ظاهراً ضد شوروی هست ولی در اصل خودش یه شورویی تمام عیاره.
چی؟
ادی: حقشه که خودشو تو یه سطل پر از کثافت غرق کنه،
به خاطر توصیف کسل کنندهاش از دنیایی که توش هیچ خوشی نیست.
بهتره علف بکشی، الکل بخوری،
کوکائین بکشی، هروئین بزنی، هر کوفتی که میخوای.
بهتره بمیری تا اینکه مثل تو باشی، سولژنیتسین.
دروغ بگو، شکنجه کن، ویلاها رو غارت کن،
از پنجره به همه شلیک کن.
تا جایی که میتونی از زندگی لذت ببر و با بهترین زنها بخواب.
النا: وای، تو دیوونهای!
تو فوقالعادهای! تو خیلی زیبایی!
میتونی بیشتر انجامش بدی عزیزم؟ حالا بیا اینجا. بیا.
عالیه!
چونهات رو بالا بگیر! چونهات رو بالا بگیر.
آره، همینطوری.
خوبه عزیزم! آره، همینطوری!
آره، همینطوری!
یکی دیگه!
زیباست!
آره، آره، همینطوری!
همینطور ادامه بده.
بیشتر!
خوبه، آفرین.
اینجا رو ببین. آره. اینو نگاه کن. آره، اینطوری. عالیه.
ادامه بده! همینطور خوب پیش برو!
ادی: میخوام باهات بیام. میشینم یه گوشه.
ساکت.
بریم موزه بگردیم، یا هر چیز دیگهای.
- بهت روحیه میدم. - یا میتونی بری خرید.
- قول میدم حسودی نکنم. - احمق.
- خواهش میکنم. - بهتره بری گم شی.
کارمند: تا یه هفته دیگه چک رو با پست دریافت میکنی.
کارمند ۲: نمیتونم بیشتر از این انجام بدم.
نفر بعدی!
- یه بار دیگه تلاش کن. مرد: باشه، ممنون.
ادی: الان کمک هزینه رفاهی میگیرم. ماهی ۲۷۸ دلار.
از پول مالیاتدهندههای آمریکایی زندگی میکنم.
اونا پول میدن و من هیچ غلطی نمیکنم.
صبح از رختخواب گرمتون میاین بیرون
و میرید بردهوار کار میکنید.
من از برده بودن متنفرم.
یه کت و شلوار سفید گرون قیمت دارم و همهتون رو گول میزنم.
معلومه که لیاقت من خیلی بیشتر از یه یارانه مزخرفه،
ولی اینجا با قهرمانهای روس چیکار میشه کرد،
وقتی آدمهایی مثل دالی و وارهول اینجان؟
کی اهمیت میده که من یکی از بزرگترین شاعرهای زنده روسیهام؟
کی اهمیت میده چقدر به خودم میپیچم و خودمو تیکه پاره میکنم،
و سرنوشت قهرمانانهام رو نادیده میگیرم؟
اینجا پر از آدمهای پولداره،
سر هر چهارراه یه بار هست،
در حالی که ادبیات داره خار میشه،
تبدیل شده به سرگرمی استادها تو مهمونیها.
من این چرت و پرتا رو واسه چی میخوام؟
معلم: خدمات درمانی.
خب ادوارد، میتونی به ما بگی.
تو کشور شما چه کسی خدمات درمانی ارائه میده؟
- ادی: دولت. - دولت.
معلم: پس وقتی مریض میشی کجا میری...؟
- میرم پلیکلینیک. - کلینیک.
- پلیکلینیک! - و چقدر پرداخت میکنی؟
- هیچی. - هیچی؟
- اوهوم. - واو.
تحصیلات چی؟ کی هزینه تحصیل رو میده؟
دولت.
پس واسه چی اومدی اینجا؟
حزب کارگران سوسیالیست
حزب تروتسکیستهای آمریکاییه.
یه انقلاب جهانی لازمه!
- انقلاب جهانی؟ آره. - موافقم.
- اعلامیه؟ بفرمایید. - نه، نمیخوام.
منم هستم.
من طرف سرخها، سیاهها، همجنسگراها، عربها، پورتوریکوییها هستم،
و طرف کسایی هستم که چیزی برای از دست دادن ندارن.
بیا تظاهرات حمایت از فلسطین. ولی...
بهت هشدار میدم، ممکنه درگیری پیش بیاد.
آه... عالیه.
بریم.
نه، اینجوری نیست.
پس چجوریه؟
اینجا، منظورم اینه.
همه به نوبت حرف میزنن، درباره قطعنامهها رای میدیم...
اوهوم. بعدش چی؟
و بعد - میریم دوباره تظاهرات میکنیم.
گور بابات.
گور بابات!
نمیفهمم. چه انتظاری داشتی؟
میخوام - میخوام همه یه تکونی به خودشون بدن، یه زنگ خطری باشه براشون
برن اسلحه پیدا کنن و به یه سازمان دولتی حمله کنن یا...
..یه هواپیما رو بدزدن یا یکی رو بکشن.
نمیدونم لعنتی! یه کاری بکنن!
بیا، اینو بگیر.
ادی: ناامیدی. بیصبری. خشم.
اینه چیزی که اینجا حس میکنی.
این بوتیکها، هتلها،
رستورانهای پر زرق و برق و لاکچری،
چه فایدهای دارن وقتی ما مهاجرها شانسی برای رفتن به اونجا نداریم؟
شما توی بهشت مصرفگرایی هستین که همه چی توش هست، ولی شما ازش محروم شدین!
نابرابری توی اتحاد جماهیر شوروی هم وجود داره،
اما اونجا خوب پنهانش میکنن.
اینجا نابرابری اقتصادی رو به رخ میکشن،
حتی کسی سوالی دربارش نمیپرسه.
باید فقط لبخند بزنیم و بگیم همه چی خوبه؟
ولی به خاطر کی داریم دروغ میگیم؟
به خاطر پرستیژ آمریکا؟
برای زنده نگه داشتن افسانه غرب؟
ترور لازمه.
جنازههای آویزون از تیر چراغ برق لازمه.
چیزی که نیاز داریم... انقلابه!
برای آزادی ما و شما
شب خوبی داشتی؟
برو بخواب ادی. حالم خوش نیست.
چی زدی مگه؟
اوم. شامپاین.
کوکتل.
کوکائین. البته ببخشیدا.
برای چی معذرت میخوای؟
منو برای شام دعوت کردن.
نمیتونستم نه بگم.
اگه میخوام کار کنم، باید در دسترس باشم.
پس همینجوری وایستاده بودم، لبخند میزدم و سر تکون میدادم.
برو بخواب ادیچکا.
نه، بیا یکم حرف بزنیم.
الان؟ درباره چی؟
درباره خودمون، درسته؟
من به ندرت میبینمت.
ما با هم نمیخوابیم.
خواهش میکنم ادی، میشه فردا درباره این حرف بزنیم؟ سرم داره منفجر میشه.
بیا بگو دیگه؟ چه خبره؟
هیچی! لعنتی، تا پامو میذارم تو خونه شروع میکنی به بازجویی.
تو جاسوس کاگبه هستی؟
تو خانوادگی اینجوریه، هان؟
معذرت میخوام، لنوچکا.
ببخشید. من فقط میخوام...
..فقط میخوام حقیقتو بهم بگی.
قسم میخورم عصبانی نشم. من بهت نیاز دارم.
همین که با هم باشیم برام کافیه،
میتونم همه چیزو قبول کنم.
حتی اگه با یه مرد دیگه بودی، قبول میکنم.
میتونی هر کاری دوست داری بکنی.
ولی من میشم پشتیبانت.
میتونی بزرگترین هرزه منهتن باشی، برام مهم نیست.
من مراقبتم.
همیشه ازت محافظت میکنم، باشه؟
برات لباسهای قشنگ میخرم.
بهترین عطرها رو. هوم؟
خب.
..با کسی بودی؟
- آره. - اوهوم.
کی؟
یه عکاس.
میخواد یه سری عکس با گریس جونز و من بگیره.
- مثل دو تا لزبین، یکی سفید و یکی سیاه. - اسمش چیه؟
ژان-پیر.
بلژیکیه.
باهات خوابید؟
اوهوم.
چجوری؟
- منظورت از چجوری چیه؟ - چطوری باهات خوابید؟
از کدوم سوراخها؟
همهشون.
و من یه دیلدو کردم تو کونش.
دیلدو چیه؟
یه آلت مصنوعی...
..که میلرزه.
فهمیدم.
نه!
- ولم کن. - هرزه!
تو یه جنده کثیفی!
آتشنشانها بلافاصله به محل حادثه رسیدن،
اما نتونستن زوج رو نجات بدن،
و آتیش به آپارتمانهای مجاور هم سرایت کرد.
دومین حادثه مربوط به زنیه که بهش حمله شد...
ادی: ژان پیر!
حرومزاده.
تو با زن من خوابیدی!
مرد: به پلیس زنگ بزنید.
- هی. - میخوای بدونی چطوری ازدواج کردیم؟
- ژان پیر! - چی از جونم میخوای؟
واقعاً فکر میکنی من احمقم؟
ما توی یه کلیسای لعنتی ازدواج کردیم!
هی، بچهها!
با سی تا شمایل مقدس کوفتی
- و صد تا شمع لعنتی! - بسه!
- حرومزاده! - اسم من برایانه!
- بی-آر-آی-ای-ان. - مرد، اگه نری، به پلیس زنگ میزنم!
- دیوونه شدی! - دیگه بسه! چه خبرته!
- حالت خوبه؟ - آره.
برایان؟
برایان.
نمیتونی قسر در بری!
سلام.
ادی هستم.
- میشه یه قلپ بزنم؟ - رفیق...
...گمشو.
گفتم گمشو.
اسمت چیه؟
چه مرگته؟
آه! آه! آه! آه! آه!
من تو رو میخوام!
بیا عشقبازی کنیم.
من تو رو میخوام.
منو بکن.
لعنتی!
- عجب چیزیه! - خفه شو!
ممکنه صدامونو بشنون.
کریس: عزیزم.
کوچولوی من.
اسم من ادیه.
هیچکس رو ندارم که ازم مراقبت کنه.
تو...
..از من مراقبت میکنی؟
- آره عزیزم، مراقبتم. - واقعاً؟
قول میدی که هیچوقت ترکم نکنی؟
هیچوقت ترکت نمیکنم.
- و هیچوقت بهم خیانت نمیکنی؟ - نه عزیزم.
اگه بهم خیانت کنی...
..میکشمت!
هی. لعنتی.
- میکشمت! - صبر کن عزیزم! آروم باش! آروم!
آروم.
آروم باش.
ساکت.
ساکت.
ادی: خودتو تمیز کن، ادی.
موهات پر از شنه، تو گوشات،
تو چکمههات، همه جا.
خودتو بتکون و برو!
تو یه جندهای که بعد از شیفت شب داره میاد خونه.
الان آزادم.
نمیدونم این آزادی رو واسه چی میخوام، ولی آزادم.
میتونم حسش کنم.
و این حس، ادی، باعث میشه بخوای برقصی.
نیویورک رو نگاه کن! لعنتی، ادی داره میرقصه!
حدس بزن چی شده؟ تازه کردنم!
مرد: خفه شو، احمق! ساعت پنج صبحه!
کی بهترینه! من بهترینم.
کی بهترینه؟ من بهترینم!
مرد: میخوایم بخوابیم، گمشو! مرد۲: بس کن، مخمون رو خوردی.
- ادی: منتظر کی هستی؟ - مطمئناً منتظر تو نیستم.
- مزاحم نشو. - چه خبره، تمومی نداره.
الان چند روزه که نیومدن جمعشون کنن.
منهتن کثیفه، خیلی کثیفه.
فقط یه بوی گنده.
توضیح بده.
ادی: مطمئناً، وقتی رمانم رو بخونن،
همه دنیا به پام میفتن.
فقط باید برای کسایی که این بهشون بستگی داره توضیح بدم.
ولی همشون خیلی روی خودشون تمرکز کردن،
وقتی برای ادیِ نابغه ندارن.
شکوه دنیا خوابیده مثل یه فاحشه خسته،
کسی که عجله ای برای راضی کردن من نداره.
به چی زل زدین، عوضیا! گمشین!
شماکوف: احتمالاً برودسکی از کتابت خوشش نمیاد.
پس رو نقد کتابت زیاد حساب نکن.
ادی: شماکوف، یادت باشه که من رقیبی ندارم. تقصیر من نیست.
نه اینجا و نه تو اتحاد جماهیر شوروی به استعداد من نیازی ندارن.
برودسکی و نظرش برن به درک.
شماکوف: درسته، یوسف نابغهست، ولی متعلق به مکتب قدیمیه.
گوش دادن و خوندن شعرهاش مثل گوش دادن به موسیقی کلاسیکه،
مثل پروکوفیف یا مثلاً بریتن.
ولی خوندن کتاب تو مثل خوندن آثار بیتنیکهاست یا...
...مثل گوش دادن به لو رید و آهنگ قدم زدن در سمت وحشی .
این ادیکای تو یه پسر شیطون و بدجنسه.
میدونم، کتاب فوقالعادهست.
من لایق شهرتم، فقط باید چاپش کنم.
مونولوگ کامل یه بازنده کامل.
- من بازنده نیستم. - نه، ولی شخصیت اصلی داستانت هست.
من بازنده نیستم.
من خوب میدونم تو ذهن یه بازنده چی میگذره.
اونقدر ناامیده که یه تفنگ برمیداره و به جمعیت شلیک میکنه،
و اگه من بتونم اینو توصیف کنم، پس بازنده نیستم.
تو یه بازندهای!
یه مهاجر دگرباش.
هیچکس تو رو نمیخواد، تنهایی مثل یه سگ و ناامید.
چه امیدی داری؟
یا موفق میشم مشهور بشم، یا به قتل میرسم.
همیشه سفید میپوشی.
یه پرتو نور تو این پادشاهی تاریکی.
تو درخشانی.
اگه یه میلیون دلار از آسمون برات بباره چیکار میکنی؟
اسلحه میخرم
و تو هر کشوری شورش به پا میکنم.
آه، من ترجیح میدم خوش بگذرونم،
میخوام بدرخشم،
میخوام دور و برم پر از چیزای قشنگ باشه و...
برو بابا. فقر قشنگه.
من همیشه فقیر بودم و این قشنگه.
من همه چیو دوست دارم، آشغالای تو خیابون قشنگن،
انقلاب قشنگه.
آه، ادی.
زن: مواظب باشین، شیطان هر گوشه کمین کرده!
بچههاتونو نجات بدین
یه چیزی درست نیست.
واضحه که یه چیزی تو این شهر درست نیست.
- شاید آخرالزمان رسیده باشه؟ - آره!
خوبه!
نیویورک؟ آره؟ به درک.
میبینی، هر چی بدتر، بیشتر خوشم میاد.
تو کتابت خیلی رکی. همش واقعیته؟
من فقط میتونم چیزایی رو بنویسم که برام اتفاق میفته.
نظرات برودسکی ناراحتت کرد؟
برام مهم نیست.
خب، باریشنیکوف ذوقزده شده بود.
وقتی بهش گفتن من کی هستم، باریشنیکوف گفت:
آه، اون فقط یه روس دیگهست.
عاشق این جوابم. آره! درسته، من فقط یه روس دیگهام.
شماکوف: ادی، تو فوقالعادهای، تو زیبایی.
- نه، نه، نه، نه. - پس، همش واقعی نیست.
این چیزی نیست که من میخوام، حداقل الان نه.
ببخشید. ادی.
متأسفم.
ادی.
آمبولانس خبر کنید.
نه!
ادی.
نویسنده مشهور ادوارد لیمونوف در نیویورک کشته شد.
جهان در سوگ...
...استعداد کشته شدهاش.
- میخوای برات ببرمش؟ - ادی: نه، ممنون، خودم انجام میدم.
چیز دیگهای لازم دارین، ادوارد؟
60 گرم پارما. نازک بریده شده.
البته.
ادی: ادی مُرد! زنده باد ادی!
حالا به عنوان پیشخدمت کار میکنم،
رئیسم، ارباب و کارفرمام، میلیاردر استیونه.
استیون خوب پول میده ولی من به این موضوع نمیبالم.
طرفه اینکه، مهمترین چیز برای یه نویسنده تجربههاشه.
خوب میدونم که پیشخدمت واقعی نیستم، فقط یه متظاهرم.
یه نویسنده که نقش یه پیشخدمت رو بازی میکنه.
صبحها مینویسم، هر از گاهی دستنوشتههامو میفرستم،
و از ناشرها نامههای رد درخواست دریافت میکنم.
هویت من به عنوان نویسنده به همین خلاصه میشه.
بقیه وقتمو صرف خدمت به اربابم میکنم.
پس شاید واقعاً درسته که من یه پیشخدمتم.
یه پیشخدمت که نقش یه نویسنده رو بازی میکنه.
- سلام، ادی. - قربان.
امروز تونستی بنویسی؟
مثل همیشه دو ساعت صبح، قربان.
آه،
پربارترین بازه زمانیه.
راستی، اونا ساعت شیش میرسن.
- همه چیز تا اون موقع آماده میشه قربان. - خوبه، خوبه.
- لیموناد شما، قربان. - ممنون.
تو مِنو چی داریم؟
سبزیجات تازه و گوشت های دودی،
بعدش یه استیک فوقالعاده مرغوب و موس شکلات.
آه، عالیه. واقعاً خوبه.
ببین چی اینجا دارم.
یه هدیه از یه مشتری فرانسوی.
هوم؟
خانمها.
ببین، اطلس همون آدمیه که باید باهاش آشنا بشی.
ریچارد یه ویراستاره، از اون مهمهاش.
سولژنیتسین باهاش کار میکنه و حق چاپش تو آمریکا دست اونه.
ادی، یه پیک میخوای؟
بله قربان.
بعداً.
خب، اوم.
...گوش کن،
اتاق مهمون رو آماده میکنی؟
- بله قربان. - یِوتوشنکو ممکنه بمونه واسه خواب.
اون یکی از معروفترین شاعرهای شماست. میشناسیش؟
بله قربان.
نظرت دربارهاش چیه؟
داره همزمان با اتحاد جماهیر شوروی و غرب لاس میزنه.
با همه موافقه، ولی در واقع هیچی نمیگه.
و خوب هم اینکارو میکنه.
ادی، نویسندههای روس الان تو آمریکا خیلی طرفدار دارن.
یِوتوشنکو یکی از پرتقاضاترینهاشونه.
قربان.
آه، نگاه کن.
...عینکم کجاست؟
روی میز کنار تخت، قربان.
آه، باشه، ممنون!
مهمان: من معتقدم تارکوفسکی یه نوع سینمای جدید میسازه،
نه مثل چرت و پرتهای معمول هالیوود.
مهمان دوم: کاملاً درسته.
مهمان: اون از ساختارهای روایی خیلی غیرمعمول
و نامتعارف استفاده میکنه.
مهمان دوم: آره، ازش خوشم میاد، ولی گاهی فهمیدن فیلمهاش برام سخته.
آره، اون یه مخالف رژیمه تو این فضا...
- اسمش چی بود؟ - کراشوف.
- کراشوف. همینطور به نظر میاد. - کراشوف.
- ...انگار دارن تمام استخونهای بدنتو میشکنن. - کراشوف. کراشوف.
شام آمادهست، قربان.
- ممنون، ادی. - اوم، آقایون...
...شام آمادهست.
ادی ما چندتا استیک فوقالعاده آماده کرده.
- ممنون. - بفرمایید بشینید. - عالیه.
ادی: چه حیف و میل بیخودی. من سرنوشتم اینه که یکی دیگه باشم.
کل زندگیم جلو رومه، این که مشخصه.
ولی از آدمها خسته شدم، از این سیاره،
از رویاهای عجیب، از طلوعها، از غروبها
و از این چشمانداز نفرتانگیز پیر شدن.
اگه الان این کارو بکنی، تا ابد جوون میمونی.
تا امشب، کل دنیا صورتت رو خواهند دید.
عکست تو تمام روزنامهها چاپ میشه.
دیگه ادوارد پیشخدمت ناشناس نخواهی بود،
بلکه قهرمان این داستان میشی.
شلیک کن، ادی!
دنیایی که تمام این سالها پست زده،
فقط درباره تو حرف خواهد زد. شلیک کن ادی! بزن!
هر چی نوشتم رو چاپ میکنن، تا آخرین خطش.
و قبل از اینکه منو رو صندلی برقی بذارن،
هنوز وقت دارم که تو شکوه و افتخار غرق بشم.
شلیک کن، ادی!
اینجوری، تمام شکوه دنیا مال تو میشه.
یه شهرت آنی و خارقالعاده.
بله قربان؟
استیون: ادی، بیا پایین لطفاً. بهت نیاز داریم.
چشم قربان.
یِوتوشنکو: وای! استیون: این قلمرو منه.
- نگاه کن، جکسون پولاک. - آه.
- نقاشی اکشن. - آره.
استیون: راتکو. نقاشی لتونیایی. یِوتوشنکو: آه، لتونیاییه؟
استیون: یه چیز خفن و بزرگ. طلایی،
نمیدونم زنم کدوم گوریه. آه، نگاه کن، نگاه کن!
- ادی! یِوتوشنکو! - وای خدای من!
- ادی، داداش من! - ادی بهترینه.
اون یه پیشخدمت فوقالعادهست. - ادی اینجاست!
- غذا میخوریم؟ - نه، مینوشیم.
- ودکا میخوریم. ودکا، آره. مرسی. - بیاید بنوشیم. بیاید بنوشیم.
یِوتوشنکو: همه چیز به خاطر زمان حال انجام میشه. میدونی.
استیون: اوهوم. یِوتوشنکو: ...من شاعر بودم.
اگه واقعاً میخوای بدونی، من شاعر بودم. آره.
یه شاعر غیررسمی، زیرزمینی.
استیون: آره. اوهوم.
یِوتوشنکو: ولی حالا تموم شده. و من یکی از شما هستم.
- اونا آشغالن. من... - ادی!
- اونا همونی هستن که میخورن، غذا، اسکی... - بیا!
- اون یه شاعره. آره. - آره، اون یه شاعره.
- آره، باور کن یه شاعر واقعیه. آره. - ادی، بیا، بشین.
- و یه جمله دیگه هم یادمه... - بیا. بشین، بیا، بشین!
...یه جمله مثل.
من اونو تو چنگال ذهنم نگه میدارم
اما برای هیچکس من... - من دیگه شعر نمینویسم.
خوبه برات، ادی. گوش کن.
- ادی، بیا، نوشیدنیت! - میخوام یه چیزی بهت بگم.
- بیا، بخورش. - باید از چند نفر خواهش کنم
تا کارت چاپ بشه. ولی قول میدم براش یه قرارداد جور کنم،
قول میدم. و تو هم باید همین کارو بکنی.
آره، تو هم باید قول بدی.
- و جواب مثبته! حتماً آره! - اوه، عالیه!
یِوتوشنکو: از کولیما. هوم؟
از جهنم سفید کولیما،
ما میرفتیم به منطقه. مثل یه زندونه.
از میون... از میون یه مه یخ زده.
و من یه ته سیگار دیدم که روش رژ لب قرمز بود.
نمیدونم چرا. استفن: هوم.
یِوتوشنکو: و من از صف دویدم بیرون تا برش دارم.
- آره. که برش دارم.
من حدود چهار ساله که یه زن ندیدم... - آه، آره ادی!
- ...حدود چهار سال. - آفرین.
یِوتوشنکو: میفهمی؟ منظورمو میگیری؟ خوبه، خوبه.
یِوتوشنکو: صدامو میشنوی؟ متوجه میشی چی میگم؟
صدای دختره رو میشنوی؟ اون آهنگو اون ننوشته.
ژوز آلسکوفسکی نوشتش، وقتی تو زندان بود،
ولی این مهم نیست...
من باید برم دستشویی. ببخشید، الان برمیگردم.
- اوه! من خوبم. - مواظب باش، رفیق. هوم؟
ادی. ادی، ادی!
میدونی چطوری میخوای یه نویسنده بزرگ بشی؟
و تو -- بشین، بشین. بشین.
و تو حتماً یه نویسنده بزرگ خواهی شد.
- هوم. - به من اعتماد کن،
من هیچوقت اشتباه نمیکنم.
اول، کارات تو فرانسه چاپ میشه...
...تو فرانسه.
بعد برمیگردی روسیه و...
...یکراست میری زندان.
و من نجاتت میدم.
درست همون لحظه،
تو یه نویسنده بزرگ روس میشی.
بهش فکر کن.
دستشویی کجاست؟
هوم؟
استفن.
ادی: همشون میان. لاتها و خجالتیها.
مواد فروشها
و اونایی که تبلیغات فاحشهخونهها رو پخش میکنن.
اونا میان.
خودارضاها و عشقهای پورنوگرافی.
اونا میان.
اونایی که تنها تو موزهها پرسه میزنن
و اونایی که تنها کتابها رو ورق میزنن
تو راهروهای کتابخونههای مسیحی.
اونا میان.
اونایی که وقتشونو تو میسیز و الکساندرز تلف میکنن،
بدون یه قرون تو جیبشون.
اونا میان.
اونایی که دو ساعت تموم فقط قهوه میخورن پشت پیشخون،
و با غم به بیرون خیره میشن.
اونا میان.
بازندههای عشق، پول و کار
و اونایی که انقدر بدشانس بودن
که تو یه خانواده فقیر به دنیا اومدن.
اونا میان.
اونایی که از همه چی خسته شدن،
کارمندای بانک و منشیها،
که زندگیشونو با کارای بیپایان و بیمعنی حروم کردن
اونا میان.
معدنچیهایی که دیگه نمیتونن معدنو تحمل کنن،
کارگرایی که از کارخونشون متنفرن.
اونا میان.
بیخانمانها و ولگردایی که دیگه خانوادههاشونو تحمل نمیکنن.
اونا میان.
سربازا از پادگانها، دانشجوها از دانشگاهها.
اونا میان.
شجاعها و قویها از همه قشرای جامعه.
اونا میان که متمایز بشن و دنبال شهرت بگردن.
همه اونجا خواهند بود.
اونا سلاح به دست میگیرن و به این نظم پایان میدن،
یه بار برای همیشه.
ایتان: ...و گارد انقلابی شکست خورده پیروز میشه.
یکی پس از دیگری، شهر به شهر
همه چی با یه انفجار بزرگ تو شهر نیویورک شروع میشه
آمریکا آزاد میشه و من، اِدی، این راهپیمایی رو رهبری میکنم
همه منو میشناسن و دوستم دارن
به نظر من، شخصیت خاص خودشو داره.
یه ایدهی مشخصی پشتشه و اممم...
...یه قهرمان، درسته؟ آره.
آره، ولی یه چیزی کم داره.
راننده تاکسی رو دیدی تا حالا؟
نه، ندیدم.
یه فیلمه، کتابت منو یاد اون میندازه.
باید ببینیش. میتونه برای پیشبرد داستان بهت ایده بده،
- چون کتابت خیلی داستان نداره. - باشه، حتماً نگاش میکنم.
تانیا براون کی میاد؟ بهش نیاز داریم.
این عالیه.
- میگم صبح بیاد. - بگو زود بیاد.
من این جور چیزا رو رو میزم میخوام. محشره.
- باشه. - سیگار داری؟ من فقط اینا رو دارم.
مرد: من اینا رو دارم، سیانورشون کمه.
- ایتان: چی؟ - مرد: سیانور.
- ایتان: واقعاً همچین چیزی هست؟ - مرد: آره.
ایتان: نمیدونستم. فندک داری؟
- مرد: نه. - ایتان: باشه، آره.
سیانور کم. همه چیزو سر هم میکنن.
راننده تاکسی. رابرت دنیرو، درسته؟
خب، دنیرو یه راننده تاکسیه که میخواد...
...میخواد با یه کلت 45 مگنوم همه آشغالای جامعه رو از بین ببره.
در عوض، قهرمان تو میخواد که آشغالا کنترل همه چیو به دست بگیرن
تا تمدنو نابود کنن.
به نظرم تفاوت بزرگی هست.
آره.
امم.
میدونی مشکل چیه؟
مشکل شخصیت اصلی داستانته.
اسمش چی بود؟
- اِدی. - آره، درسته. اِدی.
اِدی.
اِدی.
...اِدی هیچوقت تغییر نمیکنه. میفهمی؟
تنها چیزی که میخواد اینه که به همه و همه چیز گند بزنه.
میدونی، به زنا، به مردا، به خودش، و...
...میخواد همه چیزو نابود کنه.
ولی تو، ادوارد،
تو توی یه خونه قشنگ زندگی میکنی. تو یه محله خیلی مرفهنشین.
الان یه کار راحت داری.
تو آخرین حلقه جامعه بورژوازی نیستی،
چون به یه نحوی، داری ازش سود میبری.
عوضی.
به این فکر کردی که شخصیت اصلیت رو...
...وفادارتر کنی...
...به این جامعه؟
به تمدن؟ هوم؟
آرومتر، راضیتر.
آشغال عوضی.
خلاصه،
نباید دیر یا زود تغییر کنه؟
جایگاهشو تو جامعه پیدا کنه؟ رشد کنه؟
نمیدونم، بتونه خودشو نجات بده!
معتاد.
ببخشید؟ چی گفتی؟
آره، میفهمم.
میفهمم. روش کار میکنم.
عالیه!
ببخشید. الو؟
جیم! جیم! یه هفتهست دارم دنبالت میگردم!
حالت چطوره؟ کجایی؟
آه، البته.
- اوه! لعنتی! - مواظب باش.
- بعدش بریم بسکتبال؟ - نمیتونم.
به پسرم قول دادم ببرمش خونه دوستش.
حالت خوب نیست؟
یه کم.
بریم یه قدمی بزنیم؟
بریم بلومینگدیلز؟ یه چیز خوشگل برات میخرم. هر چی که بخوای.
- پول داری؟ - آره. معلومه.
الان پیشخدمتم، پولدار شدم.
- چرا به جاش نمیریم ناهار؟ - حتماً.
اِلِنا: وقتی خفهم کردی، خیلی هیجانانگیز بود.
ولی فهمیدم که، اگه دوباره اتفاق میافتاد،
تا آخرش میرفتی.
برای همین ولت کردم.
اِدی: حق با توئه، همینکارو میکردم.
تا تهش میرفتم.
الان با کسی هستی؟
یه دختر چطوری میتونه تو این شهر دووم بیاره؟
حیف که آقا، یه عوضی تمام عیاره.
همه خرجهاشو یادداشت میکنه.
اون صد دلار میده به من که برم خرید
و همه چیز رو توی یه دفترچه کوفتی یادداشت میکن.
باورت میشه؟
مثل این. بهش گفتم:
بهتره هر بار ساک زدن رو زیر عنوان 'بدهکار' بنویسی.
خیلی خوشش میاد وقتی موهامو میبافم و مثل دختر مدرسهایها لباس میپوشم.
و بعد میکنه تو حلقم.
لنوچکا...
من یه نویسنده شکست خوردهام
و تو یه مدل شکست خورده.
النا: همینم برام کافیه که از این شهر فرار کنم!
دارم میرم مادرید.
شاید اونجا کار پیدا کنم.
ادی: گوش کن، لنا...
لنوچکا، بیا همه چیز رو ول کنیم.
بیا به خودمون یه فرصت دوباره بدیم.
من یه نقشه آماده دارم.
تنها چیزی که تو زندگی واقعاً مهمه، عشقه.
اینکه این شانس رو داشته باشی که...
روی یکی حساب کنی، و تو میتونی روی من حساب کنی.
من قویام و همیشه پشتت هستم.
نمیتونیم برگردیم خونه،
ولی میتونیم از این شهر کثیف بریم
و بریم یه جای آروم.
آره، من... من یه کار پیدا میکنم
تو... تگزاس یا هر جای دیگهای، هر کاری.
تو یه پمپ بنزین کار میکنم...
و یه خانواده تشکیل میدیم.
تو سوپ درست میکنی،
من برات تعریف میکنم که سر کار چی شده،
و شبها تو بغل هم میخوابیم و بهت میگم که تا ابد دوستت دارم.
و در نهایت.
من چشمهای تو رو میبندم...
و تو چشمهای منو میبندی.
همین قدر سادهست.
آه، ادیکا، تو خیلی شیرینی! واقعاً.
ولی همش چرت و پرته.
این من نیستم و خودتم میدونی.
تو هم همینطور.
تو برای قهرمان شدن به دنیا اومدی، ادیکا. نباید اینو فراموش کنی.
این سرنوشت توئه.
غیر از پیشخدمت بودن!
کارلوس.
النا: اینم بلیط مادرید من.
برام آرزوی موفقیت کن.
ممنون بابت همه چیز، ادی.
واموس!
بریم!
اینم صورتحساب. چیز دیگهای میل دارید؟
ادی: یکی دیگه. برای من دوبل بریز.
ادی: زندگی من بیارزشه.
تو خیابونهای خالی نیویورک پرسه میزنم، و از عصبانیت دندونهامو به هم میسابم.
گور بابای دنیات. اینجا جایی برای من نیست.
پس چی به سرم میاد؟ کی میدونه. یه رازه.
خلاصه اینکه، من کسیام که حاضره هر کاری بکنه.
و تو منتظری که من یه چیزی بهت بدم.
میدونم همینطوره. تو منتظری.
پس من یه کار قهرمانانه انجام میدم.
مرگ بیارزش من.
غیر از تلاش کردن.
اون چیزی که میخوای رو بهت میدم.
حمله به ریگان
ادی: ادی تو پاریس زندگی میکنه!
من زیبام مثل یه ارکیده تو برف.
تو فرانسه من همون آدمی هستم که تو آمریکا بودم.
این مکانها هستن که به من میان، نه برعکس.
کشورها تغییر میکنن،
ولی قهرمان همون قهرمانه.
تو پاریس، ۱۷ تا کتاب چاپ کردم، بیشتر از سولژنیتسین.
الان معروفم. زنده باد ادی.
خب،
آقای لیمونوف ، این درسته که...
لیمونوف.
لیمونوف. عذر میخوام،
من فرانسویام.
- پس. - ادی: میدونم.
کارگردان: لطفاً دوباره شروع کنید.
درسته که اون فقط میتونه درباره یه موضوع بنویسه؟
یعنی درباره خودش؟
دقیقاً فهمیده.
اوم، من این... این... کتابچه رو انداختم بیرون،
که یه پولی در بیارم.
ولی راستش. من هیچوقت...
خودمو یه نویسنده واقعی در نظر نگرفتم و...
هیچوقت نمیخوام مثل یکی از اون...
بزرگان بشم که تو شصت سالگی نشان لژیون دونور میگیرن.
توی ویلاشون تو ساحل فرانسه از سرطان پروستات میمیرن
و دفن میشن...
...تو قبرستون پرلاشز
من خودمو یه آدم فعال میدونم، میدونی؟
من یه کارگر سخت کوشم
تمام عمرم با دستای خودم کار کردم و...
...برای من، چیزای جالبتری تو زندگی هست نسبت به...
- ...نوشتن - البته
قبلاً تو مسکو برای امرار معاش شلوار جین میدوخت
من خیاط بودم، فلزکار بودم، پاستا درست میکردم
پیشخدمت بودم، دزد بودم، همه کار کردم
همیشه تو زندگیم کار کردم و میدونم که کار کردن...
...مزخرفه
کارگرا احمق های تاریخن
همیشه بهشون خیانت میشه و الان هم
داره دوباره اتفاق میفته
اوهوم
تو یه مقاله اخیر
به نظر میاد از ترک اتحاد جماهیر شوروی پشیمونی
همه دارن همینو تکرار میکنن
...مثل طوطی این چرندیات رو تکرار میکنن
که شوروی یه جور امپراطوری شیطانی بود
یا یه همچین چیزی
ولی برای ما، برای اونایی که اونجا زندگی کردن
برای کسایی که باهاش بزرگ شدن، عاشقش شدن
بچه دار شدن و اونجا مردن، اینطوری نبود
در نهایت، اتحاد جماهیر شوروی...
...یه... آشفته بازار بزرگ بود
ولی تو این آشفته بازار همیشه خوش میگذشت
پس برای تو
- سقوط دیوار برلین یه... - یه فاجعه بود
- فاجعه - استر: وای خدای من
- چی میگه این؟ - خب پس چی بود؟
به نظر تو یه پیروزی بود؟
معلومه، این پایان یه کابوس بود. پایان یه...
...نظام استبدادی که با استالین شروع شده بود
استالین؟
اگه استالین نبود، الان همتون داشتین آلمانی حرف میزدین
همتون. بیست میلیون روس جونشونو دادن...
- میدونیم - ...تا اروپا رو از دست نازی ها نجات بدن
- پدر منم تو اون جنگ زخمی شد - پدر منم همینطور
و به محض اینکه آلمانی ها تانک هاشونو تو آردن مستقر کردن
شماها تو شلوارتون ریدین، جیباتونو خالی کردین
شلوارتونو پایین کشیدین و نود درجه خم شدین
پس اون میلیون ها بیگناهی که استالین کشت چی؟
نمیشه املت درست کرد بدون اینکه تخم مرغ بشکنی
پل: یا عیسی مسیح. خدای من
کل آموزه های کمونیستی یه مسخره بازی بود
یه غول با پاهای گلی
که الان داره مثل یه خونۀ پوشالی فرو میریزه
یعنی شما فکر میکنید که دوران ایدئولوژی ها تموم شده؟
و ما داریم شاهد پایان تاریخ هستیم؟
میشه گفت که ما داریم بیشتر و بیشتر نزدیک میشیم
- به یه پذیرش جهانی از دموکراسی... - خواهش میکنم
...از بازار آزاد و حاکمیت قانون از قرن هفدهم
با بعضی عقب گردها
و حالا که امپراطوریش داره فرو میپاشه
روسیه هنوز فکر میکنه منحصر به فرده
شکست ناپذیره و سرنوشتش عظمته
متأسفانه روس ها چیزی نمیشناسن
جز استبداد خودکامه
و بعدش یه انقلاب خونین بود
که یه ایدئولوژی ابتدایی رو
به مرتبه یه اعتقاد کورکورانه دروغین رسوند
روسیه نیاز داره به...
تو یه هرزه کثیفی
شنیدن کلمه روسیه
از اون دهن کثیف و لعنتیت
- حالمو به هم میزنه! - اوه!
- آروم باش! نکنه مسته؟ - تاریخ نمرده!
- تاریخ دیر یا زود برمیگرده! - ولی اون یه زنه!
و یه تیپا میزنه در کون همتون! عوضیای لعنتی!
- ببین چیکار کردی - ادی: درد داره؟
- ویشی؟ ویشی؟ خوشت میاد؟ - برو گمشو. برو گمشو
چی میخوای؟ گمشو!
بئاتریس: یکی رو از حراست بفرستین!
- گمشو! - حراست!
وقتی یروفیف شنید
که میای مسکو
و سمیونوف مستهجن قراره چاپش کنه چی فکر کردی؟
من -- من هیچی فکر نکردم
چی تو این کشور دوست داری؟
- چی رو تو روسیه دوست داری؟ - مردمش رو
زن: اون گفته که هیچوقت خودشو یه مخالف نمیدونسته
خب اینکه خوبه، ولی تو...
...درباره مخالفین شوروی به طور کلی چه نظری داری؟
اونا دوست دارن مخالفتشونو به نمایش بذارن
که همه ببینن
زن: خیلی ممنون
کارگر: ادوارد ونیامینوویچ...
...من تو همون کارخونه ریختهگری کار میکنم که شما هم کار میکردین
و خب
...من و چندتا از همکارام داشتیم
کتاب شما درباره آمریکا رو میخوندیم
و میدونی، اون قسمتی هست
که توش توضیح میده... که توش میگه...
...خلاصه...
...با یه مرد بیخانمان رابطه داشته، درسته؟
خب؟ راسته؟
همش راسته.
و عالی بود.
هر مردی باید حداقل یک بار این تجربه رو داشته باشه.
- به همکارام میگم - آره، لطفاً
باشه. ممنون.
قهوه، لطفاً.
بله.
- ممنون. - بقیه پولتون.
کریر: آقای لیمونوف؟
- بله؟ - خوشحالم میبینمتون.
کریر: برای همیشه برگشته؟
ادی: برای چاپ کتاب جدیدم اینجام.
ناشر دعوتم کرده.
میتونم بشینم؟
بعضی از کتابهاشو خوندم.
خیلی خوشم اومد.
این دومین باره که اینجام.
این دوره خیلی جذابه.
اوم، میدونم مشکلات زیادی هست، ولی...
من در جایگاهی نیستم که قضاوت کنم.
روسها خوب بلدن بمیرن، ولی هنر زندگی کردن رو خیلی کم بلدن.
ولی چهرههاشون، قیافههای مردم، خیلی...
...خیلی پر از زندگی و واقعیه.
تو غرب، همه قیافههاشون مثل عروسکه.
تو غرب، همه قیافههاشون عین عروسکه.
اونجا همه چی مجازه ولی هیچی مهم نیست.
اینجا برعکسه،
هیچی مجاز نیست
ولی همه چی مهمه.
حیف میشه اگه با این تغییرات همه اینا از دست بره.
اوهوم. آره.
مثل آفریقا، حیفه اگه همه لباس مدرن بپوشن.
دیگه عکسهای عجیب غریب نمیشه گرفت.
ولی نمیشه روح این کشور رو از دست داد.
امیدوارم یه روز روسیه حسابی حالتو بگیره.
تا بفهمی چه حسی داره.
اون موقع ببینم چی میگی.
مادر: کیه؟
بابا! مامان. منم.
منم، ادی.
خونه همه چی داریم. اوهوم.
سی کیلو شکر داریم،
یه گونی پر از غلات،
و زیرزمین پر از غذاست.
هیچی لازم نداریم، میدونی؟
وقتی ما رفتیم، خونه رو کی میگیره؟
اگه بیای اینجا زندگی کنی، مسئولیت خونه با توئه.
- اوهوم. - اینجا خوبه.
ساکت و دنجه.
من فقط چند روز میمونم.
- هان؟ - فقط چند روز اینجام.
کتابمو چاپ کردن.
- آه! - کنفرانس مطبوعاتی، جلسات،
- و اینطور چیزا. کلی کار دارم. - اوهوم.
مادر: و...
...زنت چی؟
ما دوران بزرگ و باشکوهی را تجربه کردیم.
مگه زن نداری؟
بچه؟
نه، نه. هنوز نه، بچه ندارم.
هنوز نه.
تو ۴۶ سالته، ادی.
پدر: گورباچف.
اوهوم، اون نامرد این مملکت رو نابود میکنه!
همین الان یه داستانی خوندم درباره یه زن،
که دخترشو به خاطر تنبیه تو حیاط زنجیر کرده بود،
تو هوای منفی سی درجه. اوهوم.
دست و پای بچه اونقدر یخ زده بود،
که مجبور شدن قطعشون کنن.
و وقتی از بیمارستان
آوردنش خونه، اون چیزی که ازش مونده بود،
دوست پسر مادرش به اون دختر بچه ناقص تعرض کرد،
و حاملهش کرد.
و بعدش، پسرش رو هم تو سرما زنجیر کردن بیرون. اوهوم.
این همون چیزیه که ما همه این سالها براش جنگیدیم؟
به نظر دروغ میاد.
نه، راسته!
- تو روزنامه خوندم. - ادی: کدوم روزنامه؟
- کدوم روزنامه؟ بذار ببینم. - ولش کن! نه!
روزنامهها دروغ نمیگن.
مادر: بذار روشن باشه. خونه رو گرم میکنه.
تازه اینجوری حس میکنم یه روح زنده دیگه هم تو خونه هست.
اگه تو فرانسه این کارو میکردم، هزاران فرانک خرج برمیداشت.
یعنی میگی دولت اونجا اینقدر حریصه که باید پول گاز رو پرداخت کنید؟
- آره - اوه!
گورباچف و دار و دستش میخوان همین کار رو اینجا هم بکنن
نگاشون کن
اینا دیوونه شدن
و این ساخاروف دیگه کدوم خریه؟
انگار دارن دوباره استالین رو دفن میکنن
ما برای آرمانگراهای خیالپرداز اشک خواهیم ریخت
اونایی که امروز دفنشون میکنیم، چون خیلی سر و صدا کردن
ولی ما میتونیم ادامه بدیم...
این چرندیات ضد شورویه
دشمن دورمون کرده
استالین میدونست چطور اینا رو سر جاشون بشونه
سوپ میخوری؟
سه شهروند روس و یک لتونیایی
از اعضای جنبش ملی بلشویک
امروز به جرم تروریسم محکوم شدن
دادگاه ریگا تهدید اونا به
منفجر کردن برج کلیسا در لتونی رو یک عمل مجرمانه اعلام کرد
فعالین حزب ادوارد لیمونوف محکوم شدن
به ده سال زندان
طبق اونچه مشخص شده
حدود ماه نوامبر، فعالین ظاهراً تلاش کردن
که اقدامات تروریستی دیگه ای انجام بدن
اونا جنگ میخوان
بذار بیان جلو ما برای جنگ به دنیا اومدیم
این طبیعیه چیزی نیست که ازش خجالت بکشیم
جنگ مزخرفه
روسیه همه چیز است. بقیه هیچ است.
گور بابای تو. گور بابای جنگ
ادی: من گفتم اونا میان. و نگاه کن! اونا الان اینجان
جوون، عصبانی و ناامید
ما چیزی برای از دست دادن نداریم ما تشنه قدرتیم
فعلاً مخفیانه کار میکنیم
این پناهگاه تنها چیزیه که داریم
و جامون اینجا خیلی تنگه
ما یه حزب سیاسی جوونیم
که همه اون مقامات جنایتکار رو به وحشت میندازه
یه حزب با 300 اسپارتان و من رهبرشونم
من. ادی.
مرد: راستش رو بخوای من قبلش مست بودم
ادی: روسیه با ترس و اضطراب منتظر ماست
مثل یه دختر باکره تو یه خونه بمباران شده
منتظره که یه مرد قوی و خوش تیپ بیاد و اونو تصاحب کنه
پس چه اهمیتی داره اگه یکم خطرناک باشه؟
دشمنا له میشن چیزی برای ترسیدن نیست
هرچند تو افق جنگ و مرگ در کمینه
بهتره به گله بپیوندی
یا با مایی یا علیه ما
ادی: امروز ما شاهد انقلاب روسیه هستیم
حتی صرف اینکه اینجا هستم منو غرق غرور میکنه
این انقلاب قطعاً دلیل خوبی برای جشن گرفتنه
و حتی اگه امروز، به هر دلیلی یه جایی شکست بخوره
من آرومم
من از کشورم خجالت نمیکشم
اگه بگم جنگ داخلی چه پاسخی دریافت میکنم؟
موسیقی گوش نوازی برای گوشامه
یه بورژوای خوب یه بورژوای مرده است!
یه بورژوای خوب یه بورژوای مرده است!
بذارین جلوی این گندیدگی لیبرال رو بگیریم که مغزمون رو مسموم میکنه!
بذارین جلوی این گندیدگی لیبرال رو بگیریم که مغزمون رو مسموم میکنه!
مرد: سرمایه داری فقط یه مشت آشغاله!
سرمایه داری فقط یه مشت آشغاله!
ای میهن مهربان و مادرانهام!
با کلماتی ممنوعه تو را نفرین میکنم.
با کلماتی ممنوعه تو را نفرین میکنم.
برای زندگان درون تو و مردگان
از یه آدم عجیب الخلقه مثل من چی میخوای؟
از یه آدم عجیب الخلقه مثل من چی میخوای؟
متولد و بزرگ شده به شکل ناقص
در تاریکی یک دریای شهری...
ادی: اگه قلب یه شورشی رو داری
اگه قهرمانات جیم موریسون، لنین، میشیما و بادر هستن:
تبریک میگم!
تو از قبل عضو حزب ما هستی
خبرنگار: آقای لیمونوف، اعضای حزب شما کیا هستن؟
ادی: اونا جوونن و از زندگی تو یه کشور به درد نخور خسته شدن
نمیخوان دهاتی های بدبخت باشن
یا عوضی هایی که فقط به پول فکر میکنن، یا مامورای کا.گ.ب
ما این رژیم خونین رو، این رژیم کثیف رو سرنگون کردیم
که هیچوقت قبولش نداشتیم
و از حالا به بعد، بهتون قول میدم حتی اگه تو خون غرق بشیم
شرافتمون برای همیشه حفظ میشه
نوه هامون میگن: آره، اونا ریختن تو خیابونا
با اینکه مسلح نبودن جرأتشو داشتن این کارو بکنن
خبرنگار: به برج استانکینو حمله کردین؟
ادی: خواهند گفت، رفتن پایین تو خیابون که شلوغ کاری کنن
مثل سال 1945!
ادی: به من میگن افراطی، فاشیست
ولی میدونی که اصلاً اینطور نیست
کوزنتسوف: آره، میدونم
ولی حزبت هیچوقت رسماً به رسمیت شناخته نمیشه
من خودم همه چیز رو برنامه ریزی و سازماندهی کردم، منو دستگیر کنین
و بذارین بچه ها برن
اینجوری که نمیشه.
اینجا جمهوری موز نیست، قانون وجود داره.
ما 7000 عضو داریم، خیلی ساده است.
اگه رسماً ما رو به رسمیت نشناسید،
مجبور میشیم غیرقانونی عمل کنیم.
دقیقاً میخوای چی بگی؟
منظورم اینه که:
اگه جلوی روند قانونی به رسمیت شناختن ما رو بگیرید،
اون وقت مجبور میشیم
از روشهای دیگه استفاده کنیم.
پس شعارهاتون رو توضیح بده.
این نارنجک لیمونکا روی اعلامیه،
این اشاره به اسم مستعار شماست یا فراخوان به اسلحه؟
تصاویر این نوع مهمات
از نظر قانونی ممنوع نیست، و شعارهای ما فقط شعرن.
کوزنتسوف: خیلی وقت پیش بهت گفتم
که اسم مستعار وحشتناکی انتخاب کردی.
یادت نمیاد اون مکالمهمون رو؟
دیگه خیلی دیر شده برای عوض کردنش آندری سرگیویچ.
هیچوقت برای تغییر دیر نیست، ادوارد ونیامینوویچ.
پدر و مادرت آدمهای خوبی هستن،
پدرت سالها برای ما کار کرد.
چرا اینقدر از زندگیت متنفری؟
تو یه نویسندهای.
یه مهندس روح انسانها.
سیاست کثیفه. کتابهای خودت رو بنویس،
بشین و شروع کن به نوشتن، این راه رو انتخاب نکن.
باشه، آره، به نوشتن ادامه میدم.
اما.
ازت میخوام کمکم کنی، همین.
خب میخوای کمکم کنی یا نه؟
نه، نمیتونم کمکت کنم.
پس داریم وقت تلف میکنیم.
هر کاری دوست داری بکن.
ولی من نبودم که درخواست این جلسه رو دادم.
حالا.
یه پیشنهاد دیگه دارم.
چه پیشنهادی؟
دفتر رئیس جمهور داره
یه گروه کارشناس استراتژی، ژئوپلیتیک و این چیزا تشکیل میده.
دقیقاً مناسب توئه.
خب؟
این شغل عالی و مناسب توئه.
حقوق خوب،
ویلا، ماشین، دفتر کار.
مستقیماً هم با رئیس جمهور در ارتباط خواهی بود.
ارتباط مستقیم؟
کاملاً منطقی به نظر میرسه.
اگه به برنامه حزبتون فکر کنی،
تقریباً عین چیزیه که دولت میخواد.
رئیس جمهور یه حرفهایه، آدم دلسوز و صبوریه.
داره روسیه رو در مسیر درست،
با سرعت مناسب هدایت میکنه. یه سری تغییرات بزرگ.
وقتشه جدی بشی.
ادوارد ونیامینوویچ؟
ادی: وای به حال مردن در زمستان. برف میباره.
به نظر میاد امروز دیگه نمیخواد تموم بشه.
جایی برای رفتن ندارم. پدر و مادرم مُردن.
دوستام رفتن.
هیچ عزیزی تو دنیا ندارم.
همپیالهای ندارم.
مشروب خوردن رو ترک کردم.
هیچکس منتظرم نیست. هیچکس نیست.
من هم از گردش روزگار محو شدم.
من زندانی ساوینکو هستم.
منو به سیبری کشوندن، زندانیم کردن
و صدامو ازم گرفتن.
سرده.
خالیه.
برف میاد.
واقعاً!
ادی: هیچ جا پیدام نمیشه، ولی با تمام وجودم اینجام.
مُردم، ولی هیچوقت اینقدر زنده نبودم.
هیچی نیست، ولی همه چیز هست.
حالا چی میشه؟ بعد از شهرت جهانی چی در انتظارمه؟
بعد از زندان؟ بعد از همه چیزایی که برام اتفاق افتاد؟
شاید باید یه دین جدید اختراع کنم؟
یا یه جنگ جدید شروع کنم؟
مطمئناً ادی، به عنوان یه 'قهرمان واقعی'،
تو از پیری، توی رختخواب نمیمیری.
خیلی ناعادلانه میشه.
خیلی وحشتناک میشه.
- در رو باز کن. - میشه کتاب رو برام امضا کنید؟
آره، حتماً.
دلمون براش تنگ میشه، ادوارد ونیامینوویچ.
ممنون.
ببخشید ادوارد ونیامینوویچ، میشه دوباره انجامش بدیم؟
- واسه خروجش، اشتباه کردیم. - دوباره؟
- بله. - ادوارد ونیامینوویچ، یه چیز دیگه.
میشه یه میکروفن بیسیم بهش وصل کنیم؟
آره، حتماً
تو روسیه یه ضربالمثل هست که میگه:
وقتی میای مجلس رقص، باید آماده رقصیدن باشی
- آمادهای؟ - آره
بیا دوباره انجامش بدیم
حرکت
لیمونوف وارد زندان شد، توبه کرد
و از آنجا به عنوان محبوبترین چهره یاغی در میان جوانان بیرون آمد
و تصمیم گرفت که فقیر بماند و...
در سال ۲۰۱۴ روسیه بخشهایی از اوکراین را
را ضمیمه خاک خود کرد.
ادوارد و گروه ملیگرایانش این بخش را
با شادی و پایکوبی پذیرفتند و
برای جنگیدن به دونباس در کنار جداییطلبان رفتند.
ادوارد لیمونوف در تاریخ 17 مارچ درگذشت.
دو سال پس از آن، روسیه به اوکراین حمله کرد.
خارکف، شهری که در آن متولد شد، نقشی محوری در زندگی او ایفا کرد.
شهری که در آن از یک خلافکار خیابانی به یک شاعر تبدیل شد.
جایی که ادیک به ادوارد تغییر یافت و در نهایت به ادوارد لیمونوف تبدیل شد.
تهیه کننده: اردوان صفایی
Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.