All language subtitles for tf244

af Afrikaans
ak Akan
sq Albanian
am Amharic
ar Arabic
hy Armenian
az Azerbaijani
eu Basque
be Belarusian
bem Bemba
bn Bengali
bh Bihari
bs Bosnian
br Breton
bg Bulgarian
km Cambodian
ca Catalan
ceb Cebuano
chr Cherokee
ny Chichewa
zh-CN Chinese (Simplified)
zh-TW Chinese (Traditional)
co Corsican
hr Croatian
cs Czech
da Danish
nl Dutch
en English Download
eo Esperanto
et Estonian
ee Ewe
fo Faroese
tl Filipino
fi Finnish
fr French
fy Frisian
gaa Ga
gl Galician
ka Georgian
de German
el Greek
gn Guarani
gu Gujarati
ht Haitian Creole
ha Hausa
haw Hawaiian
iw Hebrew
hi Hindi
hmn Hmong
hu Hungarian
is Icelandic
ig Igbo
id Indonesian
ia Interlingua
ga Irish
it Italian
ja Japanese
jw Javanese
kn Kannada
kk Kazakh
rw Kinyarwanda
rn Kirundi
kg Kongo
ko Korean
kri Krio (Sierra Leone)
ku Kurdish
ckb Kurdish (Soranî)
ky Kyrgyz
lo Laothian
la Latin
lv Latvian
ln Lingala
lt Lithuanian
loz Lozi
lg Luganda
ach Luo
lb Luxembourgish
mk Macedonian
mg Malagasy
ms Malay
ml Malayalam
mt Maltese
mi Maori
mr Marathi
mfe Mauritian Creole
mo Moldavian
mn Mongolian
my Myanmar (Burmese)
sr-ME Montenegrin
ne Nepali
pcm Nigerian Pidgin
nso Northern Sotho
no Norwegian
nn Norwegian (Nynorsk)
oc Occitan
or Oriya
om Oromo
ps Pashto
fa Persian
pl Polish
pt-BR Portuguese (Brazil)
pt Portuguese (Portugal)
pa Punjabi
qu Quechua
ro Romanian
rm Romansh
nyn Runyakitara
ru Russian
sm Samoan
gd Scots Gaelic
sr Serbian
sh Serbo-Croatian
st Sesotho
tn Setswana
crs Seychellois Creole
sn Shona
sd Sindhi
si Sinhalese
sk Slovak
sl Slovenian
so Somali
es Spanish
es-419 Spanish (Latin American)
su Sundanese
sw Swahili
sv Swedish
tg Tajik
ta Tamil
tt Tatar
te Telugu
th Thai
ti Tigrinya
to Tonga
lua Tshiluba
tum Tumbuka
tr Turkish
tk Turkmen
tw Twi
ug Uighur
uk Ukrainian
ur Urdu
uz Uzbek
vi Vietnamese
cy Welsh
wo Wolof
xh Xhosa
yi Yiddish
yo Yoruba
zu Zulu

Original subtitles

ارائه‌شده توسط سینما دریمینگ ‫@CinemDreaming

‫[سه دوست]

‫لیون مکان اصلی این داستان است.

‫وقایع در اینجا رخ می‌دهند.

‫یه سری وقایع

‫و اینجا.

‫همچنین اینجا.

‫اینجا هم رخ می‌دهند.

‫همچنین اینجا.

‫همچنین اینجا.

‫همچنین اینجا.

‫این آقا رو می‌بینید؟

‫اون من نیستم.

‫اصلا من نیستم.

‫اسمش توماسه.

‫خبر نداره که...

‫در این داستان شخص مهمیه. ‫البته شخصیت اصلی نیست.

‫درواقع شخصیت اصلی همین نزدیکیه.

‫یه لحظه صبر کنید.

‫ایناهاش.

‫یعنی...

‫ایشونه.

‫ببینید چطور خودشون رو معرفی می‌کنن.

‫اسمش رو بهش می‌گه.

‫جوآن بلیر.

‫اون هم می‌گه توماس دوال.

‫می‌گه که انگلیسی درس می‌ده.

‫می‌تونم همین‌جا...

‫وایستم و به صورتش خیره بمونم.

‫ولی به زودی کلاس‌ها شروع می‌شن. ‫باز هم ایشون رو می‌بینیم.

‫این هم...

‫یکی از دوستان صمیمی جوآنه.

‫تاریخ و جغرافیا درس می‌ده.

‫اسمش آلیسه.

‫امروز توماس با خیلی‌ها آشنا ‫می‌شه چون که جدیده.

‫اومده که جایگزین من بشه.

‫ممکنه متوجه شده باشید که یه سری ‫ از ملاقات باهاش خیلی خوشحالن...

‫مثلا این معلم فرانسوی که کتاب ‫ تحسین‌برانگیزی نوشته.

‫داره وارد کلاس من می‌شه.

‫یعنی کلاس سابقم.

‫پشت میز سابقم می‌شینه.

‫چه خاطراتی زنده شد!

‫باید اعتراف کنم که دلم واسه ‫شاگردهام تنگ شده.

‫واقعا عاشق شغلم بودم و بچه‌ها ‫هم من رو دوست داشتن.

‫البته اون داستانش جداست. ‫یعنی واسه شما جداست.

‫از نظر من این داستان قبل‌تر شروع شد.

‫حدود یه سال قبل.

‫کمی بیشتر از یه سال.

‫گاهی‌اوقات تشخیص شروع یه داستان سخته.

‫اصلا شروع وقایع کجاست؟

‫فکر نمی‌کنم بهترین انتخاب این باشه.

‫ولی همین لحظه رو انتخاب می‌کنم.

‫سلام!

‫شرمنده، من عجله دارم.

‫وقتی میام می‌ری؟

‫ملاقات مهمی دارم.

‫کاریه؟

‫- نه. ‫- با آقای ایکس.

‫- آقای ایکس؟ ‫- لقبش شده.

‫اسمش آدرینه.

‫- فردا قراره شام بخوریم دیگه؟ ‫- فردا نمی‌تونم!

‫- اصلا دیگه وقتت خالی نیست. ‫- ببخشید، من...

‫دوباره آقای ایکسه؟

‫دوباره؟ انقدر زیاد که نمی‌بینمش.

‫تازه اصلا تصمیمش با من نیست.

‫ممکنه یه مدتی نبینمش، واسه همین...

‫من می‌رم دیگه. می‌بینمتون!

‫- می‌بوسمتون. ‫- خوش بگذره!

‫ممنون.

‫در مورد اون یارو متاهله خیلی ‫ بااحتیاط رفتار می‌کنه، نه؟

‫سعی می‌کنم قضاوت نکنم.

‫تو هم این روزها عجیبی.

‫واقعا؟

‫به نظر خسته میای.

‫انگار حواست پرته.

‫ویکتور گفت خصوصی تدریس می‌کنی. ‫درسته؟

‫راجع به این‌جور چیزها حرف می‌زنین؟

‫پیدا کردن داوطلب سخت شده.

‫چطور از پسش برمیای؟

‫همین که کل روز دانش‌آموزها ‫ رو می‌بینی خسته نمی‌شی؟

‫مسئله تدریس نیست. اخیرا نخوابیدم.

‫یه مدتی می‌شه بی‌خوابی دارم.

‫سرت زیادی شلوغ نیست؟

‫جوآن...

‫چی شده؟

‫می‌تونی به من بگی.

‫قضیه جدیه؟

‫می‌ترسم در موردم فکر بد کنی.

‫و حس می‌کنم اگه بگمش دیگه جدی می‌شه.

‫تصمیمش با خودته.

‫شاید اگه حرف بزنی حالت بهتر بشه.

‫دیگه عاشق نیستم.

‫عاشق ویکتور؟

‫چی شده؟ کاری کرده؟

‫نه، اصلا. خیلی خوبه.

‫با کسی آشنا شدی؟

‫نه. اگه اینطوری بود آسون بود.

‫دلیل خوبی واسه کارم داشتم.

‫شاید واسه همین خیلی سخته.

‫نمی‌دونم چی شده.

‫تغییرات رو درک نمی‌کنم.

‫انگار که یهویی یه چیزی...

‫درونم ناپدید شده.

‫احساس شرم دارم.

‫ما با هم بچه داریم. ‫نباید چنین حسی داشته باشم.

‫باید راضی باشم.

‫ولی نیستم.

‫آره خب، عشق بالا و پایین داره.

‫به مرور زمان اشتیاق زوج‌ها کم می‌شه. ‫طبیعیه.

‫بعد تبدیل به یه چیز دیگه می‌شه.

‫اون دائما بهم می‌گه که عاشقمه. ‫مشخصه که راست می‌گه.

‫شاید چون زیاد می‌گه تو به شک می‌افتی.

‫اصلا حسی نسبت بهش داری؟

‫معلومه که دارم. ‫خیلی بهش علاقه دارم.

‫آره، خیلی.

‫واسه همین خوابم نمی‌بره.

‫احساس حیله‌گر بودن دارم. ‫انگار باید دائما تظاهر کنم.

‫حالا مگه این مشکله؟

‫معلومه هست. نمی‌تونم دائما دروغ بگم.

‫ولی اگه دروغ نگم اون اذیت می‌شه...

‫و باید ترکش کنم.

‫نینا خیلی سنش واسه این چیزها کمه.

‫و واسه ویکتور هم منصفانه نیست.

‫جوآن...

‫نمی‌تونی بخاطر کمبود علاقه ‫کسی رو ترک کنی که.

‫خب چرا!

‫راستش من هم اصلا عاشق اریک نبودم.

‫منظورت چیه؟

‫واضحه دیگه.

‫واسم عزیز هست، ولی نمی‌شه ‫ اسمش رو عشق گذاشت.

‫قبل اریک دو بار عمیقا عاشق بودم.

‫ولی عاشق اریک نیستم.

‫و عاشق بودن زیبا بود.

‫ولی اکثرا وحشتناک بود.

‫وای، خیلی وحشتناک بود!

‫دائما می‌ترسیدم که بهم عشق ورزیده نشه.

‫خیلی برام شدید بود.

‫مستقل بودم.

‫دائما حسادت می‌کردم، ‫ گوشیم رو می‌گرفتم دستم.

‫دائما جدا می‌شدیم و ‫دوباره برمی‌گشتیم به هم.

‫مثل شکنجه بود!

‫دیگه خسته شدم.

‫حس می‌کردم سرنوشتم اینه ‫که این الگو رو تا ابد تکرار کنم...

‫تا این‌که با اریک آشنا شدم.

‫و یه گونه جدید از رابطه رو کشف کردم.

‫خیلی خیالم راحت شد.

‫اریک هم چنین احساسی داره؟

‫شما خیلی بی‌نقص به نظر می‌رسید.

‫نه، اریک خیلی عاشق منه.

‫دائما بهم می‌گه.

‫فکر می‌کنه من هم به همون اندازه عاشقشم.

‫آبجو می‌خوری؟

‫آره.

‫نمی‌ترسید که اختلاف نظر داشته باشید؟ ‫با ویکتور خیلی رابطه سالم به نظر نمی‌رسه.

‫سالم به نظر نمی‌رسه؟

‫احیانا زیاده‌روی نمی‌کنی؟

‫عشق هماهنگ کم پیش میاد. ‫البته به جز اوایل رابطه.

‫من دوست دارم ملایم باشه و تظاهر کنم.

‫ناسالم نیست!

‫دائما واسه شخص مقابل تلاش می‌کنی.

‫شلوار کوچولوی من، دوستت دارم

‫تو بامزه‌ترین شلوارم هستی

‫وقتی بسته‌بندیت کردم که بریم...

‫تبدیل به سوغاتی شدی...

‫وقتی پیر بشم و موهام مثل برف سفید بشه.

‫آقایی که می‌بینید که به ‫ جوآن نگاه می‌کنه، ویکتوره.

‫و ویکتور من هستم.

‫یعنی چند وقت پیش من بودم.

‫البته خیلی به من توجه نکنید. ‫شخصی که اهمیت داره...

‫یعنی واقعا خیلی مهمه...

‫اونه.

‫اونه که باید تماشا بشه.

‫کاش از اولش بلد بودم.

‫می‌دیدم که چقدر سخت تلاش می‌کنه.

‫کاش کمتر حماقت می‌کردم.

‫ولی دیگه وقت سکوته.

‫ساکت می‌شم.

‫بیا...

‫این مال توئه.

‫چطوری؟

‫مادرجون!

‫- خوبی؟ ‫- آره، ببخشید دیر کردم.

‫ببخشید.

‫چه بوی خوبی می‌دی!

‫عطریه که واسم خریدی.

‫- خوشم اومد. ‫- من هم.

‫- سفارش ندادید که ما بیاییم؟ ‫- معلومه.

‫چه قشنگ.

‫ربکا نمیاد؟

‫نه، رفته پیش آقای ایکس.

‫آقای ایکس؟

‫آره، طرف زن داره.

‫می‌خواد رابطه مخفی بمونه.

‫ما هم کنجکاو و مخفی هستیم!

‫ظاهرا طرف سرش شلوغه.

‫و حس می‌کنم دختره هم راحت نیست. ‫یا حتی خجالت می‌کشه.

‫- از چی؟ ‫- نمی‌دونم.

‫اصلا دیگه حرفی نمی‌زنه. ‫یه خبرهایی هست.

‫شاید طرف خیلی زشته.

‫یا خیلی خنگه.

‫یا هر دوش. خیلی زشت و خنگ.

‫مثل یه گوجه فرنگی زشت که پا داره.

‫چی می‌خوری؟

‫ژامبون ژاپنی و پنیر خوبه.

«مترجم: «تارخ علی‌خانی ‫ تلگرام: aManOfWar@

‫آلیس؟

‫من...

‫چیه؟ چیزی می‌خوای بگی؟

‫یه لیوان آب می‌خوای بذارم کنار تختت؟

‫آره، حتما. ممنون عزیزم.

‫وای، چقدر خوشگلی!

‫کل شب داشتم نگاهت می‌کردم.

‫به نظر حواست پرت بود.

‫بوی خوبی می‌دی.

‫ببخشید. خسته‌ام.

‫باشه...

‫هر بار که لمست می‌کنم همین رو می‌گی.

‫نمی‌دونم چه فکری باید بکنم، ولی...

‫می‌دونم، شرمنده. ‫ولی واقعا خسته‌ام.

‫بهت می‌گم دیگه جوآن...

‫خیلی از خودت کار می‌کشی.

‫تازه عشق‌بازی مزایایی داره که اثبات شدن.

‫آرومت می‌کنه، خوابت رو بهتر می‌کنه.

‫بهت لذت می‌ده، لذت هم انرژیت ‫ رو بیشتر می‌کنه.

‫من هم دارم کم‌کم نگران می‌شم.

‫باید نگران بشم؟

‫دیگه...

‫- نه. ‫- دیگه من رو نمی‌خوای؟

‫خسته‌ام. اخیرا خوب نخوابیدم.

‫واقعا باید بخوابم.

‫به نظر حواست پرته.

‫حتی انگار یکم ازم دوری می‌کنی.

‫چند ماهی شده.

‫- واقعا؟ ‫- آره.

‫چند ماه شده و الان داری بهم می‌گی؟

‫سعی می‌کنم باهات حرف بزنم.

‫ولی دائما سرت شلوغه.

‫در دسترس نیستی.

‫به نظرم خوبه که حرف بزنیم.

‫مطمئن نیستم.

‫چرا که نه؟ ما که همیشه در کنار هم بودیم.

‫حتی وقتی شرایط خوب نبوده.

‫باید حرف‌هات رو بزنی.

‫گمون نمی‌کنم خوشت بیاد بشنوی.

‫اشتباه می‌کنی.

‫خوشم نمیاد که حرف‌هات رو نزنی.

‫جوآن، چی می‌خوای دقیقا؟

‫تا کی می‌تونی تظاهر کنی؟

‫باید بشنوم!

‫نمی‌شه همین‌طوری ولم کنی که.

‫لطفا.

‫گوش کن جوآن...

‫من دیگه عاشق نیستم.

‫از کِی؟

‫نمی‌دونم. یادآوریش سخته.

‫قبلا اطمینان نداشتم.

‫و الان داری؟

‫با کسی آشنا شدی؟ بخاطر اینه؟

‫این‌جور اتفاقات پیش میان. ‫درک می‌‌کنم.

‫نه، با کسی آشنا نشدم.

‫من ناامیدت کردم؟

‫نه.

‫از نظرم تو بی‌نقصی.

‫امکان نداره. حتما یه کاری کردم دیگه.

‫نمی‌شه یهویی عشقت تموم بشه که.

‫تو کاری نکردی.

‫شرمنده، من...

‫انقدر عذرخواهی نکن.

‫بیا اینجا.

‫چه کاری از دستم برمیاد؟

‫نمی‌دونم!

‫می‌دونی جوآن...

‫عشق و اشتیاق چیزیه که ‫ زوج‌ها باید روش کار کنن.

‫جدی می‌گم.

‫باید یه راهی پیدا کنیم...

‫که تازگی رو دوباره به وجود بیاریم.

‫داری دوره سختی رو می‌گذرونی جوآن.

‫نینا هنوز کم‌سنه، ‫همین رابطه ما رو عوض کرده.

‫مهمه دیگه!

‫و تدریس هم طاقت‌فرساست.

‫من هم انتظارم ازت بالاست. ‫مشخصه.

‫مطمئن نیستم ویکتور.

‫هست دیگه.

‫دائما بهت می‌گم دوستت دارم، ‫چون حقیقته، واقعا دارم!

‫حتما همین...

‫تو رو به شک می‌اندازه.

‫می‌اندازه دیگه؟

‫آره، درسته. شاید.

‫احساس گناه دارم که به ‫ اندازه تو احساسات ندارم.

‫طبیعیه دیگه.

‫سعی می‌کنم یکم فاصله بگیرم.

‫کمتر آویزونت باشم.

‫سعیم رو می‌کنم. ولی مطمئن نیستم که بتونم.

‫ولی قول می‌دم سعی کنم. ‫واقعا می‌گم.

‫درسته. شاید من اغراق می‌کنم.

‫من الان حالت طبیعی ندارم. ‫خیلی کم‌خوابی دارم.

‫می‌رم یه مدت توی هال بخوابم.

‫توی هال؟

‫به نینا چی بگیم؟

‫که باید تنها بخوابم چون که...

‫چون...

‫می‌گیم که بابایی خروپف می‌کنه.

‫ممنون!

‫مصاحبه چطور پیش رفت؟

‫بد. ولی گمونم عیبی نداره.

‫راستش خوشحالم. شغل جالبی نبود.

‫هفته دیگه یه مصاحبه بهتر دارم.

‫توی راه داشتم فکر می‌کردم که توی ‫جامعه دائما چقدر مصاحبه می‌شیم.

‫دائما ارزیابی می‌شیم. درجه بندی می‌کنیم ‫ و یا درجه‌ بندی می‌شیم.

‫حتی وقتی با کسی آشنا می‌شیم.

‫از سر کنجکاوی توی یه ‫برنامه دوست‌یابی ثبت نام کردم.

‫و انگار داشتم دنبال کار می‌گشتم.

‫سوال‌هاشون یکی بود!

‫- برنامه دوست‌یابی ثبت‌نام کردی؟ ‫- آره، که ببینم چطوریه.

‫خسته شدم انقدر منتظر تو موندم. ‫واسه همین امتحانش کردم.

‫و با یه آقای خوبی آشنا شدم.

‫از یکی از عکس‌هاش خوشم اومد. ‫قرار ملاقات گذاشتیم.

‫و کی بود دقیقا؟

‫دیشب.

‫ربکا؟

‫آنتونان؟

‫آره، خودمم.

‫ببخشید.

‫اصلا نشناختمت.

‫امروز موهام رو کوتاه کردم. ‫شاید دلیلش اینه.

‫توی حسابت نوشته بودی که از سفر خوشت میاد.

‫من هم همین‌طور. خوشحالم که اتفاق نظر داریم.

‫درواقع تازه از ایسلند برگشتم. حرف نداشت.

‫راستش هول‌هولکی پرش کردم.

‫دیدم همه نوشتن که از سفر خوششون میاد، ‫واسه همین من هم نوشتم.

‫مشخصا کسی دوست نداره خونه بمونه.

‫- تا حالا ایسلند رفتی؟ ‫- نه.

‫گمونم ازش خوشت بیاد.

‫گمون نکنم. از پرواز خوشم نمیاد.

‫دوست ندارم خیلی دور بشم. ‫به نظرم اطرافمون زیبایی هست.

‫- اینجا هم آتشفشان غیرفعال داریم! ‫- در این مورد موافق نیستم.

‫سفر خوبی بود، آتشفشان‌ها ‫ هم همشون غیرفعال نبودن.

‫دوست داشتم برم یه جای دور.

‫آدم با دور شدن هم می‌تونه فرار کنه دیگه؟

‫اسمش رو گذاشتم سیر و سیاهت.

‫می‌خواستی باهاش بخوابی؟

‫اصلا ازش خوشم نیومد. ‫بهت اطمینان می‌دم.

‫از هیچیش هوشم نیومد...

‫نه صورتش، نه موهاش.

‫اصلا!

‫باورم نمی‌شه یه برنامه ‫انقدر گول‌زننده باشه.

‫انگار قرارمون بخاطر تکنولوژی بود.

‫ممکن بود با کسی آشنا بشی که ازش خوشت میاد.

‫نمی‌دونم.

‫فرض کنیم ازش خوشت می‌اومد.

‫باهاش می‌خوابیدی؟

‫احتمالا. که چی؟

‫که چی؟

‫تو هم با آلیس می‌خوابی.

‫اون فرق داره.

‫کسی که بعد من بیاد خیانت‌کردنه.

‫موضوع نظم و ظواهره.

‫اگه کسی جز آلیس باشه خیانته.

‫می‌بینم که حسادت می‌کنی!

‫دوست دارم همین الان بهت خیانت کنم.

‫که اهمیت بدی و حسادت کنی.

‫خوب می‌شه!

‫می‌دونی، اگه می‌تونستم ‫فورا آلیس رو ترک می‌کردم...

‫ولی ظاهرا نمی‌تونم.

‫بهش وابسته‌ام.

‫جلوم رو می‌گیره.

‫نمی‌تونم بهش بگم که می‌خوام ترکش کنم.

‫چاره‌ای ندارم. ببخشید.

‫درک می‌کنم.

‫من هم نمی‌خوام که ناراحتش کنی.

‫خب چطوری بود؟

‫چهره‌اش رو یادم نیست. ‫موهاش قهوه‌ای یا روشن بود.

‫فقط کشش دوطرفه بینمون رو یادمه.

‫آروم و جادویی بود.

‫هم رو بوسیدیم و شماره‌اش رو بهم داد.

‫یادته؟

‫یادداشتش کردم.

‫عمرا!

‫باورم نمی‌شه!

‫شاید شماره یه آشنا باشه.

‫نه، مخاطبینم رو بررسی کردم.

‫بهش زنگ بزن!

‫واسه چی؟ مزاحم تلفنی بشیم؟

‫دیگه نوجوان نیستیم که.

‫بهشون تدریس می‌کنی!

‫دستت رو بکش آقا!

‫خجالت بکش.

‫ممکنه شماره یه مرد باشه.

‫اگه شماره واقعی باشه از لحاظ آماری ‫ پنجاه درصد احتمال داره که مرد باشه.

‫تا زنگ نزنی مطمئن نمی‌شی. ‫فکر کن مرد رویاهات باشه.

‫رویایی ندارم و نمی‌خوام هم خیانت کنم.

‫اصلا کنجکاو نیستی؟ امتحان کن!

‫با این و اون بودم و بهش علاقه‌ای ندارم.

‫حتی برعکسش.

‫چطوری توضیح بدم؟

‫یکم شبیه صخره‌نوردیه.

‫یه سری دوستش دارن. ‫من سرگیجه می‌گیرم.

‫ترسش من رو روانی می‌کنه.

‫حرفم اینه که...

‫اخلاقی نیست. درکشون می‌کنم.

‫ولی مناسب من نیست. ‫من خودم رو می‌شناسم.

‫تو چی جوآن؟ نظر تو چیه؟

‫من؟ نمی‌دونم.

‫در مورد رابطه و صخره‌نوردی و سرگیجه...

‫ملایمت و آرامش حرف می‌زنین...

‫در مورد عشق نیست.

‫یه رابطه که به قصد سرگرمی شروع شه ‫ هم ممکنه منجر به عشق بشه.

‫تو دنبال عشق می‌گردی.

‫از نظر من عشق یه چیز بدیهیه.

‫یه چیزیه که آشکاره.

‫آره.

‫چیزی که در مقابلش چاره‌ای نداری.

‫احساس این که...

‫سرنوشت داره وارد عمل می‌شه.

‫می‌دونم، یه سری کار داره.

‫پدرم می‌تونه بهم پول قرض بده، ‫مامانت هم گفت کمکمون می‌کنه.

‫و به عنوان کارمند دولتی راحت ‫ می‌تونیم وام بگیریم.

‫خوب نیست؟

‫- نمی‌دونم. ‫- آینده رو نمی‌بینی.

‫ولی وقتی درست بشه می‌بینی راحت بود.

‫واسه من ترسناک نیست.

‫و یه پروژه‌ست دیگه.

‫جای نینا اینجا خیلی بهتره.

‫دیدی اتاقش چقدره؟

‫بیا ببین جوآن! باغ داره.

‫شانس آوردیم اینجا رو پیدا کردیم.

‫ما اولین نفری هستیم ازش بازدید کرده.

‫کسی قبل ما ندیدتش.

‫و این...

‫این هم اتاق ما می‌شه.

‫البته تو دفتر خودت رو داری.

‫گربه زبونت رو خورده؟

‫یکم شوکه شدم.

‫همینه دیگه. غافلگیری همینه.

‫خوشت اومد یا نه؟

‫نمی‌دونم چی بگم.

‫- غافلگیرت کردم؟ ‫- آره.

‫باید زود تصمیم بگیریم.

‫احتمالا می‌تونم دو یا سه روز ‫دیگه وقت بگیرم.

‫خیلی یهویی نیست.

‫نظرت چیه؟ بگو.

‫می‌دونم زمان خیلی خوبی نیست.

‫هنوز نیاز به استراحت داری، ‫ولی خب...

‫خوبه که آینده‌نگری کنیم.

‫شیوه‌ای واسه شروع مجدده. ‫از اول.

‫نمی‌دونم چی بگم.

‫مطمئن نیستم فکر خوبی باشه.

‫خونه رو دوست نداری؟

‫یا...

‫چنین کاری رو دوست نداری؟

‫لازم نیست الان جواب بدی.

‫اگه می‌خوای فکر کنی.

‫روش فکر کن. نمی‌خوام روت فشار بیارم.

‫گمون نکنم چنین چیزی بخوام.

‫همون‌‌طور که گفتم، قبل جواب دادن فکر کن.

‫و اگه چنین چیزی نخواستی.

‫شاید بخاطر اینه که...

‫شاید اطمینان نداری.

‫و نمی‌دونم، شاید یه روزی.

‫شاید یه روزی خواستی. از کجا معلوم؟

‫ویکتور؟

‫نمی‌خوام امیدوار باشی.

‫من با امید مشکلی ندارم.

‫راحت نیستم که بهت امید الکی بدم.

‫- نکن. ‫- متاسفم.

‫کاری که خواستی رو کردم. ‫سه ماه جدا خوابیدیم.

‫روت فشاری نیاوردم.

‫حتی جلوی خودم رو گرفتم ‫ و بهت ابراز علاقه نکردم...

‫با وجود این‌که مایل بودم بکنم.

‫همش بخاطر این‌که تو احساس ‫سرکوب شدن نداشته باشی...

‫که راحت‌ باشی و دوباره به خودت بیای.

‫و حالا می‌گی همه اون شب‌هایی که ‫ بی‌خوابی کشیدم فایده نداشته؟

‫می‌دونم که تلاشت رو کردی.

‫البته که متوجه شدم. من هم تلاش کردم.

‫سعی کردم خودم رو قانع کنم ‫که گذراست. که می‌گذره.

‫ولی می‌بینم که دارم تو رو اذیت می‌کنم.

‫هر چی بیشتر از احساسم بهت می‌گم ‫ بیشتر تو اذیت می‌شی.

‫کاش اوضاع درست می‌شد، ‫ولی نمی‌تونم تظاهر کنم که شده.

‫ولی تو داری بخاطر من تظاهر می‌کنی ‫و اذیت می‌شی.

‫- بدون من خیلی حالت بهتره. ‫- نه، درست نیست! اصلا.

‫من نمی‌تونم زندگیم رو بدون تو تصور کنم.

‫بدون تو زندگی با عقل جور در نمیاد. ‫اصلا زندگی نیست.

‫نینا رو داری.

‫زن‌های دیگه هم هستن. ‫ممکنه زود یه نفر دیگه رو پیدا کنی.

‫یا اصلا کسی رو پیدا نکنم!

‫یه سری بعد جدا شدن اصلا ‫دیگه میلی به زندگی ندارن.

‫جدی می‌گی جوآن؟

‫واقعا می‌خوای ترکم کنی؟

‫ویکتور!

‫ولم کن!

‫ولم کن! نه، الان نمی‌تونم.

‫خیلی فشار رومه!

‫نزدیکم نیا. برو!

‫آخرین فرصت رو بهت می‌دم. ‫همین الان، همین‌جا.

‫بگو می‌خوای اوضاع رو درست کنیم، ‫ وگرنه من می‌رم.

‫می‌تونیم حرف بزنیم ویکتور. ‫لازم نیست انقدر سخت بگیری.

‫تعجبی نداره. حتما شک کردی.

‫کجا می‌ری؟

‫نمی‌دونم. بعدا تصمیم می‌گیرم.

‫چند ثانیه وقت داری...

‫که تصمیمت رو بگیری.

‫وقتت تموم شد.

‫باشه.

‫جوآن...

‫حداقل می‌تونی سعی کنی جلوم رو بگیری.

‫سعیت رو بکن.

‫نباید این حرف رو بزنم، ولی من آماده‌ام.

‫آماده‌ای؟

‫آره. تصمیم گرفتم امشب باهاش حرف بزنم.

‫امشب؟ مطمئنی؟

‫آره، به نظر نگرانی.

‫نه صرفا...

‫دارم به اون فکر می‌کنم.

‫آره، من هم می‌‌کنم.

‫و فکر می‌کنم که...

‫هر چی بیشتر صبر کنم، سخت‌تر می‌شه.

‫باید خودخواهی رو کنار بذارم...

‫و قبول کنم که ازم متنفر می‌شه.

‫همینه دیگه.

‫باید شهامت داشته باشم.

‫ولی اریک اون شب با آلیس حرف نزد.

‫بخاطر من. چیزی نگفت.

‫کلاس نهمی‌ها بیست دقیقه‌ست ‫ که منتظر ویکتورن.

‫توی راهه؟

‫حتما هست دیگه.

‫- با هم نیومدین؟ ‫- امروز نه.

‫مریضه؟

‫فکر نکنم. بهش زنگ زدی؟

‫جواب نمی‌ده. گفتم شاید تو خبر داشته باشی.

‫آقای آرزویان نیستن. ‫برید اتاق مطالعه شماره 204.

‫ویکتور نیومده؟

‫هنوز خبری نشده؟

‫چندین بار باهاش تماس گرفتم.

‫سلام. جوآن. آلیس.

‫جوآن، همراهم میای؟

‫- جوآن بلیر؟ ‫- خودم هستم.

‫شما شریک زندگی آقای ویکتور آرزویان هستید؟

‫بله.

‫بشینید لطفا.

‫بله. گمونم مشخصه.

‫این آقای پلیس اومده که بگه من فوت کردم.

‫البته به این شکل بیانش نمی‌کنه.

‫اول بهش می‌گه که من شب تصادف کردم.

‫یه تصادف شدید.

‫که نتونستن من رو احیا کنن. ‫و کالبدشکافی داره انجام می‌شه.

‫و این که متاسف هستند.

‫من هم متاسفم.

‫عجب احمقی بودم.

‫خوشحال می‌شدم که به جوآن بگم...

‫چقدر متاسف هستم.

‫باید بگم که تصورم از مرگم یه چیز دیگه بود.

‫البته فرض می‌کردم که ناراحت بشن ‫ و دلشون برام تنگ بشه.

‫و واقعا هم همین شد.

‫البته اون‌طوری که فکر می‌کردم ‫ هم رضایت‌بخش نبود.

‫نه، خوشم نیومد.

‫یعنی مورد عشق قرار گرفتن حس خوبی داشت.

‫و مهمه که آدم واسه عزیزانش سوگواری کنه.

‫ولی می‌خواستم بهشون بگم که گریه نکنن.

‫که دیگه حالم خوبه.

‫برخلاف تصور همه...

‫جوآن خیلی زود برگشت سرکارش.

‫سلام جوآن.

‫خوبی؟ قوی باش.

‫ممنون.

‫فکر می‌کرد مقصر مرگ من اونه...

‫و احتمالا فکر می‌کرد که لیاقت این محبتی ‫که دیگران بهش می‌کنند رو نداره.

‫دلسوزی مردم براش یا ‫ دلسوزی خودش واسه خودش...

‫احساس بی‌صداقتی و بی‌احترامی نسبت ‫به من رو واسش داشت.

‫- خوشحال شدم دیدمت. چیزی خواستی بگو. ‫- ممنون.

‫سلام.

‫سلام خانم.

‫احساس می‌کرد لیاقت این ‫رفتارهای خوب رو نداره.

‫چون احساس می‌کرد نینا رو ‫ از پدرش محروم کرده...

‫سعی کرد توجه‌ای که من ‫بهش می‌کردم رو جایگزین کنه.

‫من و نینا اکثرا با هم سینما می‌رفتیم.

‫جوآن خیلی اهل فیلم دیدن نبود.

‫ولی شروع کرد به سینما رفتن...

‫و ازش خوشش اومد.

‫ نمی‌خواست ‫ کسی براش دلسوزی کنه.

‫اما برخلاف این تحسین دوستانش رو جلب کرد.

‫تحسینی که به آلیس و ربکا ‫ اطمینان خاطر می‌داد...

‫و در این حال باعث ناراحتیشون می‌شد.

‫چون که زندگی خودشون در مقابل ‫زندگی جوآن تحسین‌برانگیز نبود.

‫بله. مرگ من سلسله عواقبی به ‫همراه داشت که تصور نمی‌کردم.

‫الو؟

‫بله؟

‫شما به من زنگ زدید.

‫بله. واسه این‌که راهی برای صرفه‌جویی در ‫ مصرف انرژی کسب و کارتون پیشنهاد بدم.

‫اشتباه گرفتید. من کسب و کاری ندارم.

‫شماره من رو از کجا آوردید؟

‫من تماس‌های تبلیغاتیم رو مسدود کردم.

‫توی خوابم بهم رسید.

‫جانم؟

‫بله، من چیزی واسه ارائه ندارم. ‫یعنی از لحاظ تبلیغاتی.

‫درواقع اصلا چیزی واسه ارائه ندارم.

‫چندین باری خواب شما رو دیدم.

‫ببخشید، یعنی چندین بار توی ‫خوابم شماره تلفن شما رو دیدم.

‫یه دوستم پیشنهاد کرد که باهاتون تماس بگیرم.

‫من رو سرکار گذاشتید؟

‫نه، صرفا می‌خواستم ببینم ‫ صاحب این شماره تلفن کیه.

‫واقعا ببخشید که مزاحم شدم.

‫خواهش می‌کنم، درک می‌کنم.

‫احتمالا اگه من هم بودم ‫همین‌ کار رو می‌کردم.

‫آیا این هم از اثرات مرگ من بود؟

‫اریک و ربکا جرئت نکردن که مدتی هم رو ببینن.

‫زندگی به نحوی شکننده شده بود.

‫واسه همین سعی کردن از ‫ زمانشون با هم لذت ببرن...

‫انگار که اگر همه‌چیز ناگهان متوقف می‌شد...

‫چیزی واسه خودشون باقی مونده باشه.

‫یه پیشنهاد کاری دریافت کردم.

‫عالیه!

‫خیلی خوشحال به نظر نمیای.

‫آخه باید نقل مکان کنم.

‫داخل دیژونه.

‫اونجا خانواده دارم.

‫حتی یکی از دوستان نزدیک بچگیم اونجاست.

‫و شنیدم شهر خوبیه.

‫پیشنهاد رو قبول کردی؟

‫هنوز نه.

‫چرا؟

‫منتظر بودم که با تو حرف بزنم.

‫که ببینم نظرت چیه.

‫مطمئن نیستم که نظر من مهم باشه.

‫خیلی وقته دنبال چنین چیزی بودی.

‫اگه قبول کنم مشکلی نداری؟

‫آخرهفته‌ها وقتم خالیه، ولی...

‫وقت تو نیست، نه؟

‫تا کی انتظار دارن جواب بدی؟

‫مطمئن نیستم، ولی...

‫فردا یا پس‌فردا.

‫انقدر اخم نکن. قبول نمی‌کنم.

‫نمی‌ترسی ما رو با هم ببینن؟

‫واسم مهم نیست.

‫سلام.

‫من رو می‌شناسی؟

‫آره، توی مدرسه هم رو دیدیم.

‫- اینجا زندگی می‌کنی؟ ‫- آره.

‫من دارم میام طبقه پنجم زندگی کنم.

‫باید زودی یه جایی رو پیدا می‌کردم. ‫جاهای زیادی رو ندیدم.

‫- تازه اومدین لیون؟ ‫- آره.

‫خب، بیایید برگردیم اول.

‫خب راستش حالا که اینجاییم، ‫ نیازی نیست برگردیم عقب.

‫می‌تونستم با چیزی به جز ‫ رسیدن توماس شروع کنم.

‫ولی همین مناسب به نظر می‌اومد.

‫می‌دونم سخت به نظر میاد که...

‫برید سراغ یه شاهکار کلاسیک.

‫مخصوصا اگه 446 صفحه باشه.

‫ناهار بخوریم؟

‫دارم با تلفن حرف می‌زنم. ‫یه ده دقیقه دیگه تموم می‌شه.

‫من خیلی وقت ندارم. ‫بعدا ببینمت؟

‫باشه، خوبه. می‌بینمت!

‫ببخشید، دوستم می‌خواست با هم ناهار بخوریم.

‫می‌تونیم بعدا حرف بزنیم.

‫نه، رفت دیگه!

‫و من هم یه ساندویچ خریدم دیگه...

‫خوبه. پس با هم ناهار می‌خوریم.

‫بگو روزت چطوری بود.

‫اول بگو ناهار چی می‌خوری.

‫بیرون می‌خوری یا خونه؟

‫می‌رم توی کلاس بخورم که حرف بزنیم.

‫یکم خوراک که مونده بود رو می‌خورم.

‫توی استودیوم جلوی یه ‫دسته گل کوچیک نشستم که...

‫دیروز چیدمش چون من رو یاد تو می‌انداخت.

‫چطوری عشقم؟

‫تو چی عزیز دلم؟

‫کسی خونه هست؟

‫توماس؟

‫اینجا!

‫این رو پیدا کردم. کافیه؟

‫عالیه.

‫ممنون. می‌شه تا فردا دستم باشه؟

‫آره. لازمش ندارم.

‫خیلی ممنون.

‫بچه داری؟

‫یه دختر هشت ساله. ‫بچه تو چند سالشه؟

‫اون هم تقریبا هشت سالشه.

‫عالیه! شاید با هم دوست شدن.

‫واسه اون اومدم لیون.

‫آره. مامانش سه سال پیش اومد اینجا.

‫من هم می‌خواستم بیشتر ببینمش. ‫قصد حضانت مشترک داشتیم.

‫امیدوارم عادت کنه.

‫باید برم و اتاقش رو حاضر کنم.

‫حتما خیلی وقته ندیدیش.

‫سعی کردم توی زندگیش حضور داشته باشم.

‫ولی از رفت و آمد خسته شدم.

‫و چهار سالی هم می‌شه که جدا شدیم. ‫اون ترکم کرد.

‫واسه عشق اولش. ‫ ظاهرا هم رو فراموش نکرده بودن.

‫متاسفم.

‫اشکالی نداره. ازش گذر کردم.

‫الان با هم کنار میاییم...

‫و خوشحاله که وقت بیشتری داره که تنها باشه.

‫آره، خوبه.

‫تو هم با پدر دخترت زندگی می‌کنی؟ ‫اگه دوست نداری جواب نده.

‫نه، اون رفته.

‫یعنی جدا شدین؟

‫نه، فوت شده.

‫همون معلمی بود که تو ‫توی مدرسه جایگزینش شدی.

‫ببخشید. خبر داشتم، ولی نمی‌دونستم که...

‫اشکالی نداره.

‫شنیدم کتاب می‌نویسی و...

‫یکم معروفی.

‫خب، یک کتابی نوشتم و خوش شانس بودم.

‫احتمالا بخاطر عنوانش بود.

‫عنوانش چی بود؟

‫«پیچیدگی خوش‌شانس»

‫گمونم ملت عنوان‌های ‫ پر زرق و برق رو دوست دارن.

‫پرواز کردم!

‫رفتم طبقه سه.

‫من هم پرواز کردم! ‫رفتم طبقه چهار!

‫انگار از بچگی هم رو می‌شناختن.

‫نوشیدنی می‌خوای؟

‫حتما.

‫کتابت رو شروع کردم.

‫حوصله‌ات سر نرفت؟

‫نه، خوندنش راحته.

‫عنوانش خوشایند نبود، ‫ولی لذت‌بخشه.

‫و محتواش؟

‫محتواش...

‫مطمئن نیستم که مثل تو مشتاق باشم.

‫من مشتاقم؟

‫تو ظاهرا از مصیبت‌های زندگی ‫به سادگی گذر می‌کنی.

‫و عنوانش هم هست دیگه.

‫«پیچیدگی خوش‌شانس» اینطوریه ‫که انگار داری می‌گی...

‫«بی‌رحمی خو‌ش‌شانس»

‫حتما لزومی نداره که در مصیبت، مصیبت باشه، ‫یا در درد هم درد باشه.

‫نمی‌دونم.

‫می‌خوای هلوییز اینجا پیش نینا ‫ باشه که به کارهات برسی؟

‫من خیلی پیشش نیستم، ‫اگه تو کاری داری من مواظبشون هستم.

‫آره، کلی برگه هست که باید تصحیح کنم.

‫امیدوارم نظرم در مورد کتابت ‫ ناراحتت نکرده باشه.

‫نه، جالب بود و من رو به فکر فرو برد.

‫واسم سوال شد که آیا می‌نویسم ‫که احساس گناه نکنم؟

‫مگه احساس گناه می‌کنی؟

‫نه، ولی خیلی دوست دارم بکنم. ‫گمونم مثل همه آدم‌ها.

‫حالا شاید یکم بیشتر از آدم‌های معمولی.

‫احساس گناه در مورد چی؟

‫حس می‌کنم می‌تونستم بهتر باشم ‫ و یا این‌که مغرورم.

‫تا حالا چنین حسی داشتی؟

‫من احساس گناه نمی‌کنم.

‫واقعا گناهکارم.

‫منظورت چیه؟

‫روزی که پدر نینا تصادف کرد، ‫من ترکش کرده بودم.

‫و اون مست کرد.

‫خبر نداشتم.

‫متاسفم.

‫به نظرم منصفانه نیست که تو احساس گناه کنی.

‫من مستقیما مقصرم دیگه. ‫همینه.

‫ولی مست بود

‫آره، بخاطر من.

‫ببخشیدها. خودش تصمیم گرفت مشروب بخوره.

‫اگه واقعا گناهکار بودی الان زندان بودی.

‫ترک کردن آدم‌ها که جرم نیست.

‫اگه احساسم عوض نمی‌شد چی؟

‫اگه...

‫دلسرد نمی‌شدم؟

‫یا یکم بیشتر خودم رو وادار میکردم.

‫تعطیلات دیگه تموم شده. ‫وقتشه وسایلمون رو جمع کنیم...

‫و جدا بشیم.

‫قول بده که واسم نامه می‌نویسی و ‫ تابستون سال دیگه هم رو...

‫توی درخت گنده می‌بینیم.

‫می‌خوام خودم بخونمش مامانی.

‫خیلی‌خب.

‫فقط پنج دقیقه.

‫دوستت دارم.

‫از دوستم که سبزیجات گرفتم، خودش پرورش ‫می‌ده. یکم واسه امشب می‌خوای؟

‫ممنون، ولی من و نینا شام خوردیم.

‫پس فردا میام، اشکالی نداره.

‫باشه.

‫نینا چطوره؟

‫الان بردم خوابوندمش. ‫گفت که هلوییز بهترین دوستشه.

‫شانس آوردم. بخاطر دخترت حالا ‫اون هم دوست داره بیاد اونجا.

‫عالیه!

‫و خواستم بگم که...

‫ببخشید اگه بی‌ادبی کردم.

‫بی‌ادبی؟ یادم نیست.

‫کردم دیگه. در مورد پدر دخترت بد حرف زدم.

‫حق با تو بود.

‫خوبه که چنین حرف‌هایی رو بشنوم.

‫پس حالم بهتره.

‫امیدوارم با مسائل شخصیم اذیتت نکرده باشم.

‫نه، فرصتی شد که نظرم رو بگم ‫ و مخاطبم رو جذب کنم.

‫حق هم داری. حرف‌هات من رو جذب می‌کنن!

‫ممنون که تشویقم می‌کنی.

‫پس زودی می‌بینمت دیگه؟

‫آره، می‌بینمت.

‫شب خوبی داشته باشی.

‫یه سری از دوست‌هام مزرعه و حیوانات دارن. ‫واسه قدم زدن خوبه...

‫می‌تونیم آخرهفته بعدی با دخترها بریم.

‫همین آخرهفته؟

‫- نمی‌دونم... ‫- تو رو خدا مامانی! می‌خوام برم!

‫می‌خوایم بریم!

‫یه لحظه صبر کن.

‫خوبی؟

‫- آره، تو چی؟ ‫- آره.

‫اریک خونه نیست؟

‫نه، استودیو بود.

‫اوضاع بینتون چطوره؟

‫چرا می‌پرسی؟

‫نمی‌دونم. که ببینم اوضاع چطوره.

‫باشه.

‫از اونجایی که می‌خواستی باهام حرف بزنی. ‫گفتم...

‫نقاشی چیه؟

‫شبیه آثار استفان لوآره!

‫معلومه! شوخی می‌کنی؟

‫از کجا می‌شناسیش؟

‫معروفه. من هم هنر تدریس می‌کنم.

‫توی اینترنت بگردی می‌بینی.

‫گشتم.

‫خوشگل هم هست.

‫واقعا کپی خیلی خوبیه.

‫از کجا آوردیش؟

‫به اریک گفتم که...

‫یه دانش‌آموز سابقم که رفته ‫ هنرستان بهم دادش.

‫ولی راستش مال خود استفان لوآره.

‫امکان نداره. خیلی گرونه.

‫قسم می‌خورم. اصله.

‫پولش رو از کجا آوردی؟

‫نخریدمش. هدیه بود.

‫کی بهت دادش؟

‫همونی که کشیدش.

‫استفان لوآر؟

‫الان گفتی نمی‌شناسیش که.

‫گفتم نمی‌دونستم که معروفه. ‫می‌دونستم که نقاشه.

‫همون مردی بود که توی رویام ‫ شماره‌اش رو داد بهم.

‫و فکر کنم عاشقم شده.

‫عجیبه، نه

‫به جوآن نگفتم و به تو گفتم. ‫چون تو این‌جور چیزها رو درک می‌کنی.

‫حتما...

‫مگه نگفتی اگه تو بودی زنگ می‌زدی؟

‫آره. معلومه!

‫پس کمکم کن یه کاری بکنم.

‫صبر کن. وای...

‫پشت تلفن حرف زدید؟

‫آره. دائما. نویسنده هم هست.

‫و تو هم نسبت بهش حسی داری؟

‫آره، گمونم...

‫خوشم میاد که باهاش حرف بزنم.

‫یه جورهایی می‌خوام ببینمش.

‫اون هم می‌خواد که هم رو ببینیم.

‫آهان. متوجه‌ام.

‫خیلی‌خب.

‫به نظرت فکر خوبیه؟

‫آره، به نظر من که هست.

‫به نظر مطمئن نیستی.

‫هستم، صرفا این که...

‫هستم دیگه.

‫نقاش خیلی بزرگیه. ‫حتما خیلی شگفت‌‌انگیزه.

‫شانس آوردی اگه ببینیش.

‫البته. خوشحال می‌شم.

‫من و ربکا یه فکری داشتیم.

‫می‌خوایم یه آخرهفته بریم تولوز.

‫که دوستم سوفی رو ببینیم.

‫خیلی وقته ندیدمش.

‫اشکالی داره یه آخرهفته تنها باشی؟

‫نه.

‫اصلا.

‫نه، دلم برات تنگ می‌شه.

‫ولی خوشحال می‌شم بری گردش.

‫دوستت دارم.

‫من هم دوستت دارم.

‫این‌طوری؟

‫رازدار خوبی هستی، نه؟

‫منظورت چیه؟

‫آلیس در مورد برنامه‌تون بهم گفت.

‫فرارتون به تولوز آخرهفته دیگه.

‫منتظر بودم که بهت بگه.

‫خیلی وقت بوده که تنها نشدیم.

‫چه حیف. یه بار هم که من تنهام تو نیستی.

‫مطمئن نیستم.

‫شاید روستا واسه من هم خوب باشه.

‫اگه بخوای می‌تونیم هم رو ببینیم.

‫مگه با آلیس نمی‌ری؟

‫قول می‌دی جایی نگی؟

‫داری نگرانم می‌کنی. چی شده؟

‫دارم واسه بار دوم به بهترین ‫ دوستم خیانت می‌کنم.

‫- قول می‌دی تکرارش نکنی؟ ‫- البته!

‫با آلیس جایی نمی‌رم.

‫من یه بهانه‌ام. داره می‌ره دیدن یه نفر.

‫چطور؟

‫کی؟

‫یه مرد.

‫یه مردی که باهاش در ارتباط بوده.

‫قصدش با این یارو چیه؟

‫نمی‌دونم.

‫نمی‌دونم! من...

‫بهش حسی داره؟

‫نمی‌دونم.

‫حتما بهت گفته دیگه.

‫نمی‌دونم. دیگه چیزی نمی‌گم.

‫یعنی... چرا واست مهمه؟

‫چیزی که مهمه اینه که ما با همیم. ‫فکر کن!

‫- عالیه! ‫- آره.

‫برو دیگه! خوب می‌شه نینا یه دوری بزنه.

‫اون ممکنه یه فکری بکنه.

‫بذار بکنه! تو که تعهدی نداری.

‫نمی‌خوام سو تفاهمی پیش بیاد.

‫مرد باهوشیه.

‫شاید صرفا دوستانه برخورد می‌کنه، ‫قصد خاصی نداره.

‫شاید ازش خوشت میاد ولی نمیتونی اعتراف کنی.

‫محکوم نیستی که مجرد باشی که.

‫در هر صورت از این توماس خوشم میاد.

‫- من هم میاد. ‫- تو اصلا ندیدیش!

‫همچنان می‌تونم نظر بدم. ‫به نظرم خیلی خوبه.

‫- حس خوبی بهش ندارم. ‫- چرا؟ چون ممکنه چیزی پیش بیاد؟

‫در مورد چی حرف می‌زنین؟

‫اصلا به فکرم هم خطور نکرد. ‫صرفا خوشم میاد باهاش حرف بزنم.

‫می‌تونه این‌طوری شروع بشه.

‫می‌دونم تو به مردها فکر نمی‌کنی...

‫ولی کنار نذارش...

‫- می‌فهمی منظورم چیه؟ ‫- معلومه می‌فهمم.

‫ممنون، ولی قصدی ندارم.

‫حتی گفتی که عشق نباید مرکز چیزی باشه.

‫کی در مورد عشق حرفی زد؟

‫ممکنه یه رابطه ساده باشه.

‫حداقل بخاطر دخترت برو.

‫خوشش میاد با مادرش و یه دختر همسنش باشه.

‫چرا شما هم نیایید؟ ما که در هر صورت توی ‫ جنگلیم. می‌تونم بگم شما هم میایین.

‫نه، ما این آخرهفته کار داریم.

‫آره، داریم می‌ریم دیدن دوستمون توی تولوز.

‫جدی؟ کی؟

‫سلام.

‫حاضری؟

‫- آره، تو چی؟ ‫- آره. من هم حاضرم.

‫بزن بریم.

‫آخرهفته خوبی داشته باشین.

‫تو اینجا می‌مونی؟

‫نه، من هم می‌رم دیدن یه سری دوستان.

‫عالیه.

‫آخر هفته خوش بگذره عشقم!

‫وای!

‫مثل بهشته!

‫- قشنگه. ‫- خیلی قشنگه!

‫با شکوهه!

‫- آره، خیلی خوبه. ‫- عین بهشته!

‫شانس آوردیم.

‫دوست دارم اینجا عشق‌بازی کنم. ‫تو چی؟

‫من هم آره.

‫واسم سواله که آلیس بهت آدرسی نداد؟

‫نه که بهم بگی. به من مربوط نیست.

‫محض احتیاط. که بدونم کجاست.

‫نگران نباش، گوشیش پیششه.

‫نگران نیستم.

‫این یارو که رفته ببینتش...

‫اسمش رو نمی‌دونم...

‫تو می‌دونی کیه؟

‫خب آره.

‫آدم درستی هست؟

‫آره، آدم خیلی خوبیه.

‫انقدر خوبه؟

‫آره آروم باش. جای بدی نیست.

‫تو از کجا مطمئنی؟

‫بهم اعتماد کن.

‫راستش من خیلی دوست داشتم جاش باشم.

‫خیلی شانس آورده.

‫ما هم شانس آوردیم.

‫همه شانس آوردن.

‫ولی اگه آلیس عاشقم نیست دنبال چیه؟

‫نمی‌دونم شاید ازت خوشش میاد.

‫دنبال یه چیز قوی‌تره. یه چیز جدی‌تر.

‫دائما می‌گه که عاشقمه.

‫شاید می‌خواد خودش رو راضی کنه.

‫شاید حس می‌کنه یه جای کار اشتباهه.

‫همراهم بیایید به اتاق بعدی...

‫تا بریم بقایای تحسین‌برانگیز ‫ دوران گالو-رومی رو ببینیم.

‫اگه دو هزار سال پیش آشنا می‌شدیم ‫ من اینجا زندگی می‌کردم.

‫و تو می‌اومدی پیشم.

‫گوشیم آنتن نداره.

‫شاید بهتر باشه برگردیم هتل محض ‫این‌که اون برگشته باشه.

‫اگه آلیس زنگ بزنه پیام هم می‌ده.

‫و بهش زنگ می‌زنی. به همین سادگی.

‫رفتی پیش دوستت دیگه. ‫دائم که پیش گوشیت نیستی.

‫مشغول کاری!

‫و من هم می‌خوام یه آخر هفته پیشت باشم.

‫اولین آخرهفته‌مون با هم.

‫آره، ببخشید.

‫- خوشحالی که پیش همیم؟ ‫- آره، خوشحالم!

‫دیگه در مورد آلیس حرف نمی‌زنم.

‫واقعا خوشحالی؟

‫آره.

‫آره، آره، آره!

‫خیلی بزرگه. چه بامزه!

‫- دخترها کجان؟ ‫- با دوستات رفتن توی باغ.

‫عالیه.

‫در هر صورت ممنون.

‫واسه چی؟

‫واسه امروز.

‫از تو هم ممنونم.

‫من که کاری نکردم!

‫تو برنامه‌ریزیش کردی.

‫اگه نمی‌اومدی ازم تشکر نمی‌کردی.

‫پس آخرهفته رو برنامه‌ریزی ‫کردی که ازت تشکر بشه.

‫دقیقا. هر کاری می‌کنم که ازم تشکر بشه.

‫ممنون.

‫- مامانی! ‫- بابایی!

‫بیا ببین!

‫بیا.

‫ممنون.

‫دوست‌هات هم میان؟

‫نه، فردا زود بیدار می‌شن.

‫- ببخشید. ‫- نه، من شرمنده‌ام.

‫خوبی؟

‫ببخشید.

‫واسه من خیلی یهوییه.

‫مشکل از تو نیست.

‫خوشم میاد که پیشت باشم.

‫خوشم میاد که باهات حرف بزنم.

‫که با بچه‌ها سرگرم باشیم.

‫امروز واقعا بهم خوش گذشت.

‫خیلی وقت بود چنین تجربه‌ای نداشتم.

‫ولی هنوز آماده...

‫چیز...

‫آماده عاشقی؟

‫آره.

‫متاسفم.

‫طبیعیه. نباش.

‫شاید به وقت بیشتری نیاز داری.

‫نمی‌دونم.

‫واقعا نمی‌دونم.

‫نمی‌خوام که دوستیمون خراب بشه.

‫اشکالی نداره. حق داریم اشتباه کنیم.

‫و تو همیشه دوستم می‌مونی.

‫فکر کن...

‫توی رابطه‌ای بودی و دختره ‫می‌خواست ترکت کنه.

‫اذیت نمی‌شدی؟

‫نه، گمونم درک می‌کردم.

‫و اگه ناراحت می‌شدم سعی می‌کردم ‫که با آرامش برخورد کنم.

‫ولی هیچ‌وقت به خودم اجازه نمی‌دادم ‫ که ازش متنفر بشم. هرگز.

‫به نظرت ممکنه؟

‫البته.

‫همه زوج‌ها باید به خاطر داشته باشن ‫ که عشق ابدی نیست.

‫یا به خودشون این آزادی رو بدن.

‫شاید...

‫از دستم عصبانی نیستی؟

‫معلومه که نه. درکت می‌کنم.

‫بابت آخرهفته ممنون.

‫ممنون؟

‫چرا از من تشکر می‌کنی؟

‫نمی‌دونم.

‫طبیعی نیست که دو تا معشوقه ‫آخر هفته با هم برن جایی؟

‫چرا انقدر مودبی؟

‫ازم تشکر نکن. لطف که نبود. ‫ما عاشق همیم.

‫ببخشید. شرمنده.

‫گمونم یکم خسته‌ام. و ناراحتم که جدا می‌شیم.

‫نه، راست می‌گی. بد بیانش کردم.

‫- ببخشید. ‫- من هم خیلی بهم خوش‌ گذشت.

‫خب؟

‫خب چی؟

‫خب چطور بود؟

‫- اون پایین؟ ‫- آره دیگه!

‫ببین، خیلی...

‫بی‌نقص بود!

‫دقیقا همون‌طور که فکرش رو می‌کردی.

‫فکر خاصی نمی‌کردم.

‫کردی. گفتی خوب پیش می‌ره و اون محشره.

‫درسته. و خب؟

‫عالی بود؟

‫آره.

‫آره. بود.

‫و درست می‌گفتی. اول یکم فشار روم بود.

‫ولی زودی آروم شدم.

‫از نقاشی‌هاش حرف زد؟

‫یکم. و کلی هم در مورد بچه‌ها حرف زد.

‫- بچه داره؟ ‫- سه تا بچه بزرگ.

‫مکالمه عجیبی واسه شروعه.

‫نه، به نظر من نیست.

‫عجیبه که انقدر زود در مورد ‫این مسائل شخصی حرف بزنی.

‫بد نبود.

‫فقط حرف زدین؟

‫نه، واسم آشپزی هم کرد.

‫خیلی خوشمزه بود.

‫دیگه پیش نرفت؟

‫یه اتاق واسم آماده کرد، ‫ولی توی اتاق خودش خوابیدم.

‫پس محشر بود؟

‫آره، حرف نداشت. واقعا حرف نداشت.

‫بی‌نقص بود.

‫یک‌شنبه خیلی زود گذشت، ‫و یهویی...

‫سوار قطار شدم و اومدم.

‫می‌گی عالی بوده، ولی چهره‌‌ات ‫ ناراحت به نظر می‌رسه.

‫ناراحتی که برگشتی خونه؟

‫می‌تونی باز هم ببینیش. ‫باز هم بهانه برات جور می‌کنم.

‫موضوع این نیست ربکا.

‫یه اتفاقی اتفاد که انتظارش رو نداشتم.

‫چی؟

‫توی ایستگاه یادم افتاد که به اریک زنگ نزدم.

‫گفته بودیم که به هم زنگ می‌زنیم.

‫زنگ زدم و رفت روی پیغام‌گیر.

‫جای پیام گذاشتن...

‫زنگ زدم به گوشی دوستش.

‫و یه خانمی جواب داد.

‫گفتم «ببخشید، خیال کردم ‫ شماره برونو رو گرفتم»

‫اون هم گفت درست گرفتم.

‫ولی داشت شنا می‌کرد. با هم لب ساحل بودن.

‫گفتم «ساحل؟»

‫گفت که رفتن جزایر قناری.

‫مات و مبهوت مونده بودم.

‫ازم خواست کارم رو بهش بگم. ‫یه اسمی از خودم درآوردم.

‫گفتم «لولا هستم و دوباره تماس می‌گیرم.»

‫متوجه نمی‌شم.

‫اگه اریک دروغ گفته یعنی ‫ اون هم داره خیانت می‌کنه.

‫پس رفته دیدن یه نفر دیگه.

‫مطمئن نیستم.

‫با کی می‌خواد خیانت کنه؟

‫اریک رو خوب نمی‌شناسم.

‫راستش...

‫نمی‌دونم چطور چنین چیزی رخ داد.

‫باز هم می‌گم، بین زوج‌ها پیش میاد.

‫مثلا ببین، خودت هم همین‌ کار رو کردی.

‫درسته.

‫درست می‌گی. ولی اون باز هم...

‫نمی‌دونم. انگار خیلی عاشقم بود.

‫شاید خوبه که همزمان واسه ‫هر دوتون این اتفاق رخ بده.

‫با هم مساوی شدین. ‫نیاز نیست احساس گناه کنی.

‫باید به عنوان خبر خوب ببینیش.

‫که با آرامش و صداقت در مورد ‫ رابطه جدیدت پیش بری.

‫متوجه هستی؟

‫دوستت سوفی خوب بود؟

‫آره، خیلی خوب بود.

‫خوشحال شدم پسرش رو دیدم.

‫برونو چی؟

‫برونو هم خب... ‫خوب شد که هم رو دیدیم.

‫سلام رسوند.

‫بیا.

‫نه، ممنون عزیزم.

‫به نظر خوشمزه میاد، ولی گرسنه نیستم.

‫زیاد خوردی؟

‫آره، خیلی.

‫- خوشحالی برگشتی توی تخت خودت می‌خوابی؟ ‫- چه جور هم.

‫کل آخرهفته نتونستم بخوابم.

‫من هم همین‌طور.

‫عادت ندارم جای دیگه بخوابم.

‫گمونم الان خوب بخوابم.

‫من هم همین‌طور.

‫- شب بخیر عزیزم. ‫- شب بخیر خوشگلم.

‫عروسی کنین! عروسی کنین!

‫خواهش می‌کنم!

‫بسه دخترها!

‫با لباست خیلی خوشگل می‌شی

‫- می‌رقصیم و می‌رقصیم. ‫- تا ساعت چهار صبح.

‫لباس‌های خوشگل دارم.

‫پیتزا اومد.

‫عروسی کنین! عروسی کنین!

‫بسه دیگه دخترها. ‫خنده دار نیست.

‫تو رو خدا بابایی، عروسی کنین.

‫دستتون رو بشورید وگرنه از پیتزا خبری نیست.

‫منصفانه نیست.

‫قضیه ازدواج چیه؟

‫تصمیم گرفتن خواهر بشن دیگه.

‫آهان، که این‌طور.

‫نظر تو چیه؟

‫چی؟

‫قاشق و چنگال بیارم یا با دست بخوریم؟

‫دستمال بیارم؟

‫هر طور دوست داری.

‫دستمال میارم.

‫ببین الان واسم چی فرستاده.

‫واقعا روانیته.

‫گمونم.

‫نمی‌تونم آویزون کنم. ممکنه اریک شک کنه.

‫اگه دوست داریش بگیرش.

‫- عمرا. ‫- لطفا بگیر.

‫این مثل یه نامه عاشقانه‌ست.

‫البته دوست دارم یکی توی خونه داشته باشم.

‫واسه چی گفتی که اگه اریک بفهمه...

‫خیلی ناراحت می‌شه؟

‫خب مشخص می‌شه دیگه، مگه نه؟

‫آره خب...

‫شاید درست می‌گی.

‫می‌ترسم سریع‌تر بفهمه.

‫اگه اریک داره خیانت می‌کنه ‫ شاید فورا ترکم کنه.

‫و نمی‌خوای که بکنه؟

‫آخه خیلی یهوییه.

‫من به اریک وابسته‌ام. ‫باهاش خوشحالم.

‫قضیه استفان پیچیده‌ست. ‫خیلی دور زندگی می‌کنه.

‫مطمئن نیستم.

‫آخه وقتی بحث عشق باشه ‫ که دیگه فاصله مهم نیست.

‫من توی عشق خوب نیستم.

‫نمی‌دونم چرا. ولی واسه من جواب نمی‌ده.

‫یعنی به محض این‌که عاشق می‌شم.

‫بدبخت می‌شم. همین.

‫می‌تونم بی‌احتیاطی کنم. ‫می‌ترسم.

‫از همه‌چیز می‌ترسم. از غیاب، خداحافظی...

‫از این که دوست داشته نشم، ‫تازه باعث حسادتم هم می‌شه.

‫اذیتم می‌کنه و بدخلق می‌شم.

‫الان حوصله‌اش رو ندارم.

‫یکم چای می‌خوای؟

‫سلام!

‫چطوری؟

‫سلام!

‫نقاشی‌هات کجان؟

‫نقاشی‌ها؟ یه نقاشیه.

‫نمایش گروهیه. چهل نفریم.

‫واسه همین اجازه دادن یه کار بیارم.

‫این یکیه.

‫یکم زیادی بالاست، ولی...

‫قشنگه.

‫- بالا خوب به نظر می‌رسه. ‫- بد نیست.

‫سلام!

‫سلام.

‫عصربخیر.

‫ببخشید دیر کردیم. باید می‌رفتم ایستگاه.

‫مارتین هستش، دوست قدیمیم ‫که داره میاد اینجا زندگی کنه.

‫سلام.

‫آبجو می‌خوای؟ من دو تا دارم.

‫- حتما. ‫- ممنون.

‫چرا این روزها نمی‌بینمت؟

‫درست می‌گی. خیلی سرم شلوغه.

‫ببخشید.

‫کل هفته بهم زنگ نزدی.

‫هفته پیش هم بهت زنگ زدم و سرت شلوغ بود.

‫می‌خواستم زنگ بزنم.

‫ببخشید. آخه خیلی کار دارم.

‫همین؟

‫اعتراف می‌کنم که خیلی راحت نیست...

‫سرم شلوغه.

‫سرت با خیانت آلیس شلوغه؟

‫آره.

‫آره. ببخشید.

‫اعصابم رو به هم ریخته.

‫از چیزی که فکر می‌کردم تاثیرش شدیدتر بود.

‫- تصمیم نگرفتی کجا زندگی کنی؟ ‫- هنوز نه.

‫توماس گفت از اورلئانز رفتی.

‫دنبال یه تغییر بودم. اما نمی‌دونستم چی.

‫گفتم فرصت واسم تصمیم بگیره.

‫یه فرصت کاری پیش اومد و توماس اینجا بود. ‫گفتم یه دوستی اینجا دارم.

‫توی کدوم محله دنبال خونه‌ای؟

‫هنوز نمی‌دونم.

‫اصلا شهر رو نمی‌شناسم. ‫تازه اومدم اینجا.

‫اگه کمکی نیاز داشتی بگو.

‫ممکنه بگم.

‫چون هیچی نمی‌دونم

‫تو هم معلمی؟

‫آره، معلم موسقیم.

‫ولی صرفا واسه این که خرجم در بیاد.

‫دیگه چیکار می‌کنی؟

‫توی کار موسیقیم.

‫- چه سازی می‌زنی؟ ‫- هیچی.

‫موسیقی می‌نویسم.

‫پس سازنده‌ای.

‫چه باحال.

‫بابت غذا ممنون.

‫بابت اومدنت ممنون.

‫بابت موسیقی ممنون.

‫بابت تعریفاتت ممنون.

‫شب بخیر.

‫شب بخیر.

‫اینجا چیکار می‌کنی؟

‫خوابیدنت رو تماشا می‌کردم.

‫خیلی وقته اینجایی؟

‫همین اطراف بودم.

‫ویکتور...

‫واقعا متاسفم.

‫نباید باشی.

‫کاش می‌دونستی من چقدر شرمنده‌ام.

‫من خیلی اذیتت کردم!

‫حقیقت نداره.

‫همش تقصیر منه.

‫خودم حماقت کردم.

‫ولی الان نگران توئم.

‫- جدی؟ ‫- آره.

‫الان دیگه همه‌چیز رو می‌بینم.

‫زندگی من رو تماشا می‌کنی؟

‫آره، و می‌بینم که خیلی نگرانی.

‫نگرانی فایده نداره.

‫می‌ترسم که تصمیمات اشتباه بگیرم ‫ و باعث اذیت بیشتری بشم.

‫هیچ‌کس نمی‌تونه همه تصمیماتش رو درست بگیره.

‫هیچ‌کس.

‫از من بپرس دیگه.

‫گاهی‌اوقات حس می‌کنم داری تماشام می‌کنی.

‫درسته. اکثرا تماشات می‌کنم.

‫اگه با یه مرد دیگه وارد رابطه ‫ بشم عصبانی می‌شی؟

‫نه.

‫اصلا حسادت نمی‌کنم.

‫اگه خوشحال باشی من هم خوشحالم.

‫حتی با یه مرد دیگه.

‫پس دیگه دوستم نداری؟

‫همچنان دوستت دارم. ‫ولی به یه شیوه دیگه.

‫این‌طوری قشنگ‌تره...

‫عمیق‌تره.

‫اتفاقی که با اون تصادف واسم رخ داد...

‫مثل یه روانکاوی ناگهانی بود. متوجه هستی؟

‫انگار که ناگهان کامل شدم.

‫قبلا مالکانه برخورد می‌کردم.

‫تو رو به هر قیمتی که شده ‫واسه خودم می‌خواستم.

‫می‌خواستم یا واسه من باشی...

‫یا هیچ‌کس.

‫دیگه نمی‌تونم داشته باشمت...

‫ولی می‌تونم ببینمت.

‫اگه فقط می‌دونستی...

‫که چقدر همچنان عاشق خیره شدن بهت هستم.

‫اگه می‌دونستی...

‫چقدر دوست دارم خوشحالیت رو ببینم.

‫من هم معمولا بهت فکر می‌کنم ویکتور.

‫اون روز داشتم به این فکر می‌کردم که...

‫با هم رفته بودیم انگلیس. خنده‌ام گرفته بود!

‫دنده‌ام شکسته بود و لهجه‌ انگلیسیت ‫ من رو می‌خندوند.

‫خیلی من رو خندوندی...

‫و در عین حال درد هم داشت.

‫یادته؟

‫چون به هتل گفتم واسم مسیج اومده؟

‫و شماره تلفن ماساژور بهم دادن.

‫و می‌گفتن ماساژ؟ ‫و من هم می‌گفتم آره، مسیج.

‫بیا نزدیک‌تر.

‫به همین زودی می‌ری؟

‫از خودت نگفتی.

‫خوبم.

‫نگران من نباش. خوبم.

‫دلم برات تنگ شده.

‫نینا هم دلش برات تنگ شده.

‫بهش بگو دوستش دارم.

‫و خیلی خیلی دلم براش تنگ شده.

‫به اون هم خیلی فکر می‌کنم.

‫شانس آوردید، شما اولین کسی ‫ هستید که ازش بازدید می‌کنه.

‫یه نگاهی بندازید.

‫من برم کلیدها رو برگردونم دفتر.

‫اگه اشکالی نداشته باشه، ‫زود برمی‌گردم، خب؟

‫در هر صورت یه نگاهی بندازید. ‫واسه زوجی مثل شما خوبه.

‫اجاره‌اش خوبه.

‫بسیارخب، می‌بینمتون.

‫خوشت اومد؟

‫آره.

‫به نظرت بگیرمش؟

‫ازت خوشم میاد.

‫به نظرت احمقانه‌ست که چنین حرفی بزنم؟

‫کاش می‌دونستی وقتی پیشت ‫ دراز می‌کشم چقدر خوشحالم.

‫خب.

‫من خوش‌شانسم.

‫نه.

‫منم که خوش‌شانسم.

‫اگه می‌دونستی.

‫زنگ نزدم، ولی یهویی تصمیم گرفتم.

‫می‌ترسیدم نظرم عوض بشه.

‫- خوبی؟ ‫- آره.

‫دیگه نمی‌تونم با این‌ها زندگی کنم.

‫انگار خود استفان پیشمونه. ‫باید از شرشون خلاص بشم.

‫ارزششون خیلی زیاده! ‫می‌شه باهاشون خونه خرید.

‫آره، ولی نمی‌تونم نگهشون دارم.

‫و نمی‌تونم بفروشمشون. ‫هدیه‌ان دیگه.

‫استفان می‌خواد دوباره من رو ببینه.

‫دائما پیام می‌ده و زنگ می‌زنه.

‫اولش قبول کردم، ولی الان...

‫دوست ندارم که برم.

‫نمی‌خوام خیانتم رو ادامه بدم.

‫واقعا؟

‫اصلا پشیمون نیستم. حق با تو بود.

‫و باید اعتراف کنم...

‫که واقعا باهاش بهم خوش می‌گذره.

‫و ممکن بود که عاشقش بشم...

‫حتی داشتم عاشقش می‌شدم.

‫ولی جالبی ماجرا اینه که...

‫در حقیقت عاشق اریک شدم.

‫آخه می‌دونی، من اریک رو می‌پسندیدم، ‫ولی عاشقش نبودم.

‫این قضیه واسم لازم بود...

‫که متوجه بشم که چقدر بهش وابسته‌ام.

‫شاید فکر کنی روانی شدم. ‫خیال می‌کردم دوستش ندارم.

‫ولی حالا که عاشقشم...

‫با ترس زندگی می‌کنم.

‫با ترس؟

‫از ترس این‌که می‌خواد ترکم کنه، ‫ولی جرئتش رو نداره.

‫که تظاهر می‌کنه که عاشقمه. ‫مثل من که سال‌ها تظاهر می‌کردم.

‫تازه...

‫نمی‌دونم در مورد خیانتش چه واکنشی نشون بدم.

‫اذیتم می‌کنه. نمی‌دونم چیکار کنم.

‫فکر نمی‌کنم در حال خیانت باشه.

‫- واقعا؟ ‫- نه.

‫از کجا می‌دونی؟

‫راستش اون روز حرف زدیم.

‫در مورد تو حرف زدیم.

‫گفت خیلی خوش‌شانسه که تو رو داره.

‫بچه‌ها داشتن همون نزدیکی بازی می‌کردن.

‫و گفت که ‫«شاید آلیس هم راضی بشه که بچه‌دار بشیم.»

‫همین رو گفت؟

‫خیلی تحت‌تاثیر قرار گرفته بود.

‫خیلی صادقانه گفت، خیلی...

‫ولی نگو من گفتم. ‫به من اعتماد کرده بود.

‫آره، حتما.

‫باور کن.

‫واقعا خیلی عاشقته.

‫یعنی آلیس، خیلی عاشقه.

‫ممنونم.

‫دوستت دارم. ‫واقعا لازم بود چنین چیزی رو بشنوم.

‫به من مربوط نیست. من هم دوستت دارم.

‫شرمنده. من فقط در مورد خودم حرف می‌زنم.

‫داستان معشوقه تو چطور پیش می‌ره؟

‫تموم شد.

‫چیزی نمونده.

‫دیگه هم رو نمی‌بینیم.

‫اصلا!

‫واقعا؟ چرا؟

‫- راستش... ‫- بخاطر زنش؟

‫نه فقط...

‫بخاطر خودش.

‫سردرگم بود.

‫واقعا...

‫زندگی همینه دیگه.

‫مهم نیست.

‫نباید قاطی چنین چیزی می‌شدیم.

‫خب، چطور بود؟

‫نمایشگاه کتاب؟ ‫حس می‌کردم جام اونجا نیست.

‫حس می‌کردم یه مورچه پیش بقیه مورچه‌هام. ‫پر نویسنده بود.

‫تو چی؟ آپارتمانی دیدی؟

‫یکی هم پیدا کردم.

‫- واقعا؟ چه خوب. ‫- البته به لطف جوآن.

‫- کمکت کرد؟ ‫- بیشتر از کمک.

‫عالیه، نه؟

‫واقعا حرف نداره.

‫با هم صمیمی‌این؟

‫خیلی خوب با هم کنار میاییم.

‫واقعا. دخترهامون هم دوستن.

‫- جدی؟ ‫- آره، دوستش دارم. آره.

‫حس می‌کنم عاشقشم.

‫می‌دونی که نزدیک بود با هم باشیم دیگه؟

‫نه.

‫حتی هم رو بوسیدیم ولی...

‫شریک قبلیش متاسفانه فوت کرده بود.

‫آمادگیش رو نداشت که با کسی باشه.

‫دلیلش رو نمی‌دونم.

‫ولی به نظرم یه روزی راضی می‌شه.

‫یعنی امیدوارم. من صبورم.

‫ممکنه خواسته عجیبی باشه، ولی...

‫می‌خوای تمومش کنیم؟

‫با کسی آشنا شدی؟

‫جدیده...

‫ولی چون چیز خوبیه...

‫گفتم اوضاع بینمون رو روشن کنم.

‫ناراحت نیستی؟

‫نه. یکم شوکه شدم، ولی درک می‌کنم.

‫اخیرا خیلی در دسترس نبودم.

‫تو ناراحت نشدی؟

‫یکم شوکه شدم ولی...

‫یعنی قطعا روم تاثیر داره.

‫خب پس از الان بابتش عذرخواهی می‌کنم.

‫می‌دونستم این‌طوری می‌شه. ‫خودم رو آماده کرده بودم.

‫این‌طوری حس بهتری دارم.

‫من باید برم.

‫می‌خواستم یه چیزی در مورد آلیس بهت بگم.

‫امروز بعدازظهر دیدمش.

‫خب؟

‫شنبه قراره بره پیش معشوقه‌اش.

‫جدا؟

‫ولی دوست نداره بره.

‫- دوست نداره که چی؟ ‫- که ببینتش.

‫- مطمئنی؟ ‫- می‌خواد بهش بگه که بینشون تمومه.

‫جدی؟ مطمئنی؟

‫آره. مطمئنم.

‫خب دیگه. من واقعا دیرم شده.

‫صبر کن!

‫می‌دونی، راستش واقعا روم تاثیر داره.

‫واقعا واقعا متاسفم.

‫متاسفم.

‫شب بخیر عشقم.

‫شب بخیر فرشته‌ی من.

‫شب بخیر عزیز دلم.

‫شب بخیر عزیزم.

‫نگهشون نداشت؟

‫متاسفم.

‫انتظار چنین چیزی نداشتم...

‫یعنی حتی اگه حس می‌کردم ‫اخیرا کمتر توجه می‌کنه...

‫ولی وقتی یه چیزی رو حس کنی، ‫ناخودآگاه امیدوار می‌شی، طبیعیه.

‫حتی اگه امیدی هم نباشه ‫ گاهی‌اوقات یه امیدی پیدا می‌کنی.

‫این‌طور که... مشخص نیست دیگه.

‫ولی در این مورد...

‫برنامه‌ای نداشتم.

‫صرفا خوشحال بودم که دوباره می‌بینمش.

‫خیلی خوب با هم کنار می‌اومدیم.

‫لطف کردی اومدی.

‫ممنون از تو.

‫نه که ناامیدش کرده باشی، ‫اتفاقا برعکس.

‫ولی...

‫آلیس خواست عکس‌ها رو بیارم ‫ و به جاش حرف بزنم.

‫ولی...

‫کل مسیر به این فکر کردم که چی بگم...

‫که کمی دلداریت بدم.

‫نمی‌دونم.

‫متاسفم.

‫نباش.

‫مسیر طولانی‌ای اومدی. من میزبان خوبی نیستم. ‫نوشیدنی میل داری؟

‫حتما.

‫پس من هم یکی می‌خورم.

‫چطوری با هم آشنا شدین؟

‫داستانش طولانیه.

‫برام تعریف کن. بدم نمیاد بشنومش.

‫بعد گرفتن مدرک هنرم وارد تاریخ هنر شدم. ‫همچنین عاشق نقاشی کردن بودم.

‫دوست داشتم که برم مدرسه هنر، ‫ولی اعتماد به نفسش رو نداشتم.

‫الان چی؟ الان چیکار می‌کنی؟

‫خیلی کارها!

‫مثلا همچنان نقاشی می‌کشم.

‫و هنر تدریس می‌کنم. نقاشی.

‫در موردت با شاگردهام حرف زدم.

‫البته وقتی که شاگرد دارم. ‫چون الان مشغول تدریس نیستم.

‫در هر صورت افتخار بزرگیه که اینجا باشم.

‫واقعا آثارتون رو دوست دارم.

‫لطف داری.

‫این یکی موردعلاقمه.

‫و اون یکی.

‫آخه همشون رو دوست دارم.

‫خیلی خوش شانسم که اینجام.

‫این یکی هم خیلی خوشگله.

‫راستش یکم بهم برخورد که ‫ آلیس هدایام رو پس فرستاد.

‫درک می‌کنم‌. ‫خیلی دوستشون داشت.

‫مطمئن نیستم.

‫حس می‌کردم که به نقاشی علاقه‌ای نداره.

‫ببخشید، شما نباید به قطار برگشت برسید؟

‫چرا، ولی راستش.

‫بلیت برگشت نگرفتم. ‫نمی‌دونستم کی برمی‌گردم.

‫- ولی می‌رم. ‫- صبر کن.

‫خانواده منتظرتن؟

‫نه.

‫اتاق خوبه؟

‫یه سرویس کوچیک.

‫چند تا حوله.

‫ممنون.

‫شب بخیر ربکا.

‫شب بخیر.

‫یادم رفت.

‫چی؟

‫ممنون که اومدی.

‫فردا می‌بینمت.

‫باشه.

‫صبح بخیر.

‫صبح بخیر ربکا، خوب خوابیدی؟

‫خیلی خوب.

‫- قهوه؟ ‫- آره لطفا.

‫- شب خوبی داشتیم! ‫- قطعا.

‫جرئت نداشتم بیدارت کنم.

‫باید واسه ناهار برم پیش ‫یه دوستم که اومده یه سری بزنه.

‫یکم مسیرش طولانیه. ‫اشکالی نداره که برسونمت ایستگاه؟

‫نه.

‫یه نقاشی ناقابل واسه تو. ‫در مورد آثارم کلی چیز خوب گفتی.

‫یه سوغاتی از شبی که داشتیم.

‫و می‌شه این نامه رو بدی به آلیس؟

‫می‌رم سوییچ ماشین رو بیارم.

‫باشه.

‫پیتزا، پیتزا، پیتزا!

‫بریم پیتزا بخوریم؟

‫نه، دیر شده.

‫فردا مدرسه دارین.

‫نه دیگه!

‫یه وقت دیگه بچه‌ها. ‫جوآن راست می‌گه، فردا مدرسه دارین.

‫ببخشید، نینا کتش رو اینجا جا گذاشت؟

‫آره، اینجاست.

‫- بیا. ‫- مرسی.

‫یه نوشیدنی می‌خوای؟

‫نه ببخشید، کلی کار دارم.

‫- همه چیز مرتبه؟ ‫- آره، حتما.

‫اخیرا رفتارت عجیب شده. ‫انگار ذهنت مشغوله.

‫جدا؟

‫آره.

‫بخاطر اینه که...

‫این که...

‫یه اتفاقی رخ داد...

‫که واقعا انتظارش رو نداشتم.

‫انقدر سریع رخ داد که جرئت نکردم ‫ در موردش با تو حرف بزنم.

‫خیلی غافلگیر شده بودم.

‫چی شد؟

‫از واکنشت می‌ترسم.

‫می‌ترسی؟ دلیلی نداره که بترسی.

‫متوجه نمی‌شم.

‫گفتی که می‌تونی بدون قضاوت کردن...

‫درکم کنی.

‫حتما.

‫خب...

‫یعنی...

‫اتفاقی که رخ داد اینه.

‫و حالا نقش بازی می‌کنه که مُرده.

‫کلی پیام گذاشتم.

‫متوجه نمی‌شم. زنگ می‌زنم ولی جواب نمی‌ده.

‫چی باید بگم؟

‫چیکار بکنم؟

‫نمی‌دونم.

‫به عنوان دوستم باهات حرف می‌زنم.

‫مارتین حرفی نزد؟

‫نه.

‫هیچی نگفت؟

‫واسه چی به من می‌گی؟ ‫می‌تونستی مخفیش کنی.

‫متوجه هستی چه تاثیری روی من داره؟

‫نه، نیستی.

‫ببخشید.

‫می‌گی نمی‌خوای کسی رو ناراحت کنی، ‫ولی فقط به فکر خودتی.

‫توماس توی راهه؟

‫نمی‌دونم.

‫همچنان همسایه‌اید؟

‫آره.

‫امروز با هم اومدید؟

‫امروز صبح نه.

‫تماس نگرفت و تلفن رو هم جواب نمی‌ده.

‫می‌فرستمشون سالن مطالعه.

‫آقای دوال نیومدن. برید اتاق 204.

‫چه خبر شده؟

‫خوبی جوآن؟

‫خوبی؟

‫ببخشید.

‫واقعا شرمنده. من اصلا نخوابیدم.

‫تا صبح خوابم نبرد.

‫و شارژ گوشیم هم تموم شد. ‫ببخشید.

‫دیشب خیلی احمقانه و خودخواهانه برخورد کردم.

‫از حرف‌هایی که زدم منظوری نداشتم.

‫ناراحت شده بودم. خودخواهانه برخورد کردم. ‫من رو ببخش.

‫- ببخشید. ‫- به قولی که دادم عمل نکردم.

‫هیچ قولی ندادی.

‫چرا، دادم.

‫قول دادم که ازت متنفر نشم، ‫به آرامی هضم کنم و درک کنم.

‫نتونستم.

‫نمی‌خواستم باهات وارد رابطه بشم ‫که بهت آسیب نزنم.

‫ولی...

‫شکست خوردم.

‫شاید مارتین نمی‌خواد ببینت...

‫چون من بهش گفتم که عاشقتم.

‫چنین حرفی بهش زدی؟

‫آره.

‫می‌خوای بهش زنگ بزنم؟

‫نه.

‫ببخشید.

‫شما با مارتین تماس گرفتید. ‫لطفا پیغام بگذارید.

‫منم.

‫خواستم بهت بگم...

‫که الان می‌دونم چرا جواب نمی‌دی.

‫با توماس حرف زدم...

‫و بهم چیزی رو گفت که...

‫به تو گفته بود.

‫اگه دلیلت اونه جای نگرانی نیست.

‫توماس از ما خبر داره...

‫و درک می‌کنه.

‫همین.

‫حیف می‌شه که...

‫بخاطر این دیگه هم رو نبینیم.

‫مخصوصا حالا که دیگه مشکلی نیست.

‫امیدوارم حالت خوب باشه.

‫در سال 1818 به دنیا اومد و در سال 1848 مرد.

‫تمام زندگیش رو در ‫یورک‌شایر سپری کرده بود.

‫یورک‎شر.

‫یورک‌شر.

‫یک رمان‌نویس انگلیسی ‫و همچنین نمایش‌نامه‌نویس رمانتیک بود.

‫از آن‌جایی که آثار زنان منتشر نمی‌شد ‫ وی با نام «الیس بل» فعالیت می‌کرد.

‫و اسم واقعیش تا سال 1850 منتشر نشده بود.

‫وی فرزند یکی مانده به آخر از 6 فرزند بود.

‫خواهرانش آن و شارلوت نیز نویسنده بودند.

‫وی از سن پایینی با مرگ ‫دست و پنجه نرم می‌کرد زیرا...

‫که مادرش و خواهرانش ‫ماریا و الیزابت مُرده بودند.

‫وی خواندن و نوشتن ‫رو توسط عمه‌ها و پدرش...

‫ببخشید. می‌شه تلفنم رو ‫جواب بدم؟ زود تموم می‌شه.

‫سلام. پیامت رو دریافت کردم.

‫تماس نگرفتم چون راحت نبودم.

‫یعنی بخاطر توماس.

‫واقعا نمی‌دونستم چی بگم. ولی...

‫چطوری بگم؟

‫همچنین راحت نبودم چون ‫ که حس می‌کردم تو خیلی...

‫یعنی قطعا چیزی بین ما بوده.

‫در حالی که من کمتر...

‫نمی‌دونم چطور بهت بگم.

‫من رو ببخش جوآن.

‫واقعا.

‫امیدوارم این توی دوستیمون ‫ خدشه‌ای وارد نکنه.

‫می‌بوسمت.

‫اون شب سعی کردم باهاش حرف بزنم.

‫سعی کردم پیشش ظاهر بشم. ‫ولی نمی‌تونست من رو ببینه.

‫می‌خواستم دوباره بهش بگم که نگران نباشه.

‫ولی متوجه شدم که شاید گفتنش ‫ الان برای من آسون باشه.

‫و این که...

‫زنده بودن...

‫خودش به معنی نگران شدنه.

‫به معنی ناراحت شدن.

‫به معنی سردرگم بودن.

‫خوابم نمی‌بره مامانی.

‫بیا اینجا.

‫مامانی؟

‫من عاشق شدم.

‫- جدی؟ ‫- آره.

‫- عاشق کی؟ ‫- نمی‌خوام کسی بدونه.

‫از کجا می‌دونی عاشق شدی؟

‫چون بهم حرف‌های خوبی می‌زنه.

‫چی می‌گه؟

‫میمون کوچولو...

‫میمون کوچولوی خرابکار.

‫چه بامزه.

‫- می‌خوای امشب پیش من بخوابی؟ ‫- آره.

‫خیلی‌خب.

‫- بیا. ‫- لطف کردی. ممنون.

‫قابلی نداره.

‫ربکا میلارد؟

‫بله!

‫تویی که.

‫آره، منم.

‫ببخشید، خبر نداشتم.

‫اگه خبر داشتم لغوش می‌کردم.

‫رزومه‌ات عکس نداشت.

‫ربکا... من...

‫راستش...

‫به نظرم منصفانه نیست که مردم ‫رو از قیافه‌شون قضاوت کنن.

‫اگه کارفرما بدون عکس تماس بگیره، ‫ نشانه خوبیه.

‫- ولی در این مورد... ‫- متوجه‌ام.

‫حالا می‌خوای مصاحبه بدی؟

‫رئیسم سرش شلوغه. واسه همین من رو فرستاده.

‫نه، در هر صورت سابقه خوبی ندارم.

‫با دروغ به اینجا رسیدم.

‫یه جا خونده بودم که زن‌ها وقتی...

‫نود درصد تجربیات لازم رو داشته باشن ‫جرئت ندارن درخواست بدن...

‫درحالی که مردها با کمتر از ‫ سی درصد هم درخواست می‌دن.

‫خوشحال می‌شم توی نشریه کار کنم...

‫حتی اگه تجربه لازمش رو نداشته باشم.

‫درواقع اصلا تجربه‌ای ندارم.

‫ولی نقاشی می‌کشی؟

‫آره، من...

‫داستان‌های مصور می‌کشم. ‫حالا خیلی خوب نه، ولی باز هم آره.

‫مجبور نیستی تظاهر کنی خوشت میاد. ‫دروغ نگو.

‫خیلی خوشم اومد.

‫بابت دفعه آخر تو داری عذرخواهی می‌کنی...

‫ولی من بودم که رفتارم بد بود.

‫تا حالا سر چنین قراری نرفته بودم. ‫راستش مایل نبودم که جواب بده.

‫ببین، به نظرم کارت خوبه.

‫یه نگاهی می‌اندازم و ‫با رئیسم حرف می‌زنم که...

‫جلسه بذاریم و صحبت کنیم.

‫ببین، من نمی‌خوام خیلی امیدوار بشم.

‫پس ترجیح می‌دم که...

‫حقیقت رو بهم بگی. ‫اگه امیدی نیست بهم بگو.

‫واقعا از کارت خوشم اومده.

‫اگه وقت داری بمون.

‫دوباره یه نگاهی می‌اندازم و ببیشتر می‌گم.

‫گوجه. بابایی؟

‫آره عزیزم.

‫- یکم واسه بقیه بذار. ‫- نگران نباش.

‫سلام!

‫- تنها اومدی؟ ‫- نگران نباش. می‌بینیش.

‫به نظر نگران میام؟

‫ببینیش بهتر می‌شی.

‫خب؟

‫سلام!

‫- چطوری؟ ‫- بده‌اش من.

‫گرفتمش.

‫سلام!

‫خوبی؟

‫- خب کجاست؟ ‫- بس کنین! خودم کافی نیستم مگه؟

‫واقعا میاد؟

‫سلام لئو!

‫- خوبی؟ ‫- آره، تو چی؟

‫- ممنون که اومدی. ‫- ممنون از شما.

‫جوآن، این لئوئه.

‫تازه اومده توی ایستگاه.

‫زنگ زد که بگه رئیسش خوشش اومده، ‫ولی واسه کاتالوگشون بزرگه.

‫فرداش باهام قرار ناهار گذاشت ‫ که اطلاعات لازم رو بهم بده.

‫کلی با هم حرف زدیم.

‫طرف حرف نداشت!

‫محشر بود!

‫کل بعد از ظهر رو با هم بودیم، ‫قدم زدیم، حرف زدیم، شام خوردیم.

‫طبیعتا یه نوشیدنی پیشنهاد دادم. ‫و از اون موقع جدا نشدیم.

‫توی یه اتاق کار می‌کنیم.

‫وقتی می‌ره دست‌هاش رو ‫بشوره دلم براش تنگ می‌شه.

‫به خدا دلم براش تنگ می‌شه.

‫بیا.

‫این دفعه برنامه اشتباه نمی‌کرد. ‫ما اشتباه می‌کردیم.

‫هوش مصنوعی یه سری چیزها ‫رو خیلی زودتر از ما تشخیص داد.

‫عجیبه!

‫ولی شانس آوردم.

‫شانس آوردم دخترها.

‫واقعا شانس آوردم.

‫ببخشید که جار می‌زنم، ولی...

‫- خیلی واست خوشحالیم. ‫- آره!

‫واقعا شگفت‌انگیزه.

‫آرومم می‌کنه.

‫ربکا؟ یه شخصی به اسم آنتونان جلوی دره.

‫- اریک. ‫- سلام.

‫- آلیس. ‫- عصربخیر آنتونان

‫ببین، این هم جوآنه.

‫- عصربخیر. ‫- عصربخیر آنتونان هستم.

‫خوشوقتم.

‫- عصربخیر. توماس هستم. ‫- آنتونان، خوشوتم.

‫- دلم برات تنگ شده بود. ‫- من هم.

‫فهمیدمش آلیس.

‫چی رو؟

‫چیزی که خیلی وقت پیش بهم گفتی.

‫چی بهت گفتم؟

‫این که عشق واسه همه نیست.

‫که وقتی یه شخص خوب رو پیدا می‌کنی ‫ باید در کنارش تظاهر کنی.

‫من گفتم؟

‫آره، گفتم.

‫گمونم کمی زیاده‌روی کردم.

‫نه، به نظرم درست می‌گی.

‫به نظرم الان...

‫می‌خوام امتحانش کنم.

‫آلیس، ببخشید، یخ داری؟

‫آره، صبر کن.

‫الان برمی‌گردم.

‫صبر کن.

‫یه تیکه کیک می‌خوای؟

‫حتما.

‫ممنون.

‫بریم بشینیم؟

‫حتما.

«مترجم: «تارخ علی‌خانی ‫ تلگرام: aManOfWar@

ارائه‌شده توسط سینما دریمینگ ‫@CinemDreaming

Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.