Afrikaans
Akan
Albanian
Amharic
Arabic
Armenian
Azerbaijani
Basque
Belarusian
Bemba
Bengali
Bihari
Bosnian
Breton
Bulgarian
Cambodian
Catalan
Cebuano
Cherokee
Chichewa
Chinese (Simplified)
Chinese (Traditional)
Corsican
Croatian
Czech
Danish
Dutch
English
Esperanto
Estonian
Ewe
Faroese
Filipino
Finnish
Frisian
Ga
Galician
Georgian
German
Greek
Guarani
Gujarati
Haitian Creole
Hausa
Hawaiian
Hebrew
Hindi
Hmong
Hungarian
Icelandic
Igbo
Indonesian
Interlingua
Irish
Italian
Japanese
Javanese
Kannada
Kazakh
Kinyarwanda
Kirundi
Kongo
Korean
Krio (Sierra Leone)
Kurdish
Kurdish (Soranî)
Kyrgyz
Laothian
Latin
Latvian
Lingala
Lithuanian
Lozi
Luganda
Luo
Luxembourgish
Macedonian
Malagasy
Malay
Malayalam
Maltese
Maori
Marathi
Mauritian Creole
Moldavian
Mongolian
Myanmar (Burmese)
Montenegrin
Nepali
Nigerian Pidgin
Northern Sotho
Norwegian
Norwegian (Nynorsk)
Occitan
Oriya
Oromo
Pashto
Persian
Polish
Portuguese (Brazil)
Punjabi
Quechua
Romanian
Romansh
Runyakitara
Russian
Samoan
Scots Gaelic
Serbian
Serbo-Croatian
Sesotho
Setswana
Seychellois Creole
Shona
Sindhi
Sinhalese
Slovak
Slovenian
Somali
Spanish
Spanish (Latin American)
Sundanese
Swahili
Swedish
Tajik
Tamil
Tatar
Telugu
Thai
Tigrinya
Tonga
Tshiluba
Tumbuka
Turkish
Turkmen
Twi
Uighur
Ukrainian
Urdu
Uzbek
Vietnamese
Welsh
Wolof
Xhosa
Yiddish
Yoruba
Zulu
@FrancoFilms francofilmz@gmail.com
پسرم،
من فقط مادرتم.
اما تو، قهرمان من،
تنها عشق من،
همه چیز منی.
و هر کاری که انجام بدم
تا وقتی بمیرم،
برای تو خواهد بود.
هیش...
[زن جدید]
مترجم: اشکان هیدی
:فیلمی از لِئا تودوروف
کوکو، گلهای رز شکفته میشن
کوکو، شاخهها سبز میشن
کوکو، بهار اومده
کوکو
خورشید قشنگ میدرخشه
کوکو، و چشمهای دخترا
کوکو، همینطور میدرخشن
چیکار میکنین، چیکار میکنین
هنوز خوابین؟
بیدار شین، بیدار شین
دنیا عوض شده
کوکو
زود درو برام باز کنین
کوکو، قلبم شما رو دعوت میکنه
کوکو
باید عاشق هم بشیم
- فوقالعادهس. - ممنون.
اجرای خوبی داشتی؟
- آره، دستهگلا همینجوری سرازیر میشدن.
نیلوفرها رو کی داده؟
یه نظامی.
- ژنرال؟ - فکر کنم سرهنگ بود.
یه جنگ کم داره تا درجهش بره بالاتر.
ارکیده کار کیه؟
- یه جوون، خیلی خوشگل، با لپای سرخ.
هنوز با مامانش زندگی میکنه، ولی حاضره همه چیو ول کنه واست.
ممکنه کم کم عاشقم بشه و...
بعدش که بهم رسید، کتکم بزنه.
آره.
یا خودش یا مامانش.
ولی یه پیشنهاد وسوسهانگیزتر هم که هست.
رزها؟
- شاهزاده ایتالیایی. یه لباس واست فرستاده.
اصرار داره که امشب حتماً ببیندت.
بازم؟
این دفعه چی میخواد؟
آه، میخواد منو تصاحب کنه!
پولشو داره.
ما هم که نیازشو داریم.
لیلی، شوالیهت داره میاد.
بریم؟
شب بخیر، شاهزاده من.
آماده حمله!
دوشس آخرش زیر میز افتاد.
- بازم؟ - آره.
بعدش رفتیم اصطبل.
مطمئن بودم که هدیه خداحافظیش اینه.
یه اسب؟
- میخواست بهم شیر مادیان قرقیزیشو بچشونه.
اَه!
- در عوضش، بهترین اسب نرشو خواستم.
بد نیست.
و منو دعوت کرد رم.
لندن یا برلین که نیست.
- خانوم. - چی میخوای؟
ایوون کوریر اینجاست؟
- اینجا ایوون نداریم. - من رسیدگی میکنم.
برو!
تنهامون بذار.
- بیا. - ممنون آقا.
- پیدا کردن ردت کار سختی نبود.
قایم نشده بودم.
عوض شدی.
پای چشمات گود افتاده.
مامان مرده.
- تا پاریس اومدی که اینو بهم بگی؟
یه نامه کافی بود.
- ارثت یادت رفته. باید از شرش خلاص شیم.
فکر کردی بعد مرگ مامان ما ازش مراقبت میکنیم؟
پیش خواستگارات حسابی میترکونه.
- هفته بعد برگردین. خداحافظ.
لیلی.
بیا تو.
خیاط اینجا بود.
- تا دو روز دیگه، همه میفهمن.
تا یه هفته دیگه، تو روزنامهها میاد.
شهرستان؟
- نهایتاً یه هفته وقت اضافه گیرتون میاد.
آره.
چمدونهاتونو آماده میکنم.
- واسه دختر کوچولو.
پسر دخترخالم اونجا بود.
چی گفتی؟
پسر دخترخالم.
مثل این دختر کوچولو.
یه کم عقبمونده.
- سلام خانم.
چه کمکی از دستم برمیاد؟
- منتظر دکترم. برید صداش کنید.
- ماریا مونتسوری، پزشک.
چه کمکی ازم برمیاد؟
واسه بچهس.
شما بچههای اینجوری رو قبول میکنین.
چند سالشه؟
فکر کنم نه سالشه.
- دخترتونه؟ - نه.
خواهرزادمه.
هیکلش خیلی عجیبه.
- شما ازش نگهداری میکنین؟ - نه.
چی میخوره؟
نمیدونم.
بیا، راه بریم.
بیا.
از چند سالگی راه افتاد؟
نمیدونم.
فقط چند هفتهس که پیش منه.
- حرف میزنه؟
میتونین قبولش کنین؟
میتونم پول بدم. بگین چقدر.
- اینجا یه موسسه دولتیه. هیچکس پول نمیده.
فعلاً بچهی جدید نمیگیریم.
میتونیم روزانه بپذیریمش.
ولی قبل از اینکه شروع به مراقبت کنیم،
باید مطمئن بشیم که بچه میتونه
از روشهای توانبخشی ما بهره ببره.
باید دوباره بیاین
اگه میخواین براش آزمایش انجام بدیم.
اسمش چیه؟
تینا.
اسمش تیناست.
تینا؟
چه اسم قشنگی. خوش اومدی تینا.
تینا، صدامو میشنوی؟
جوزپه مونتسانو،
همکارم و مدیر مشترک موسسه.
- خوشبختم. - سلام.
- خانم کوریر، از فرانسه اومدن، و تینای کوچولو.
منتظرمونن. باید بریم.
خداحافظ تینا.
خدانگهدار.
ولی...
دوشنبه، ساعت ۸.
دکتر مونتسانو.
افتخار دادین که تشریف آوردین.
لطف میکنین برامون توضیح بدین
چطوری حموم کردن باعث درمان عقبموندگی میشه؟
شما نشون دادید که بین حواس عمومی و حواس اخلاقی
ارتباط خیلی نزدیکی وجود داره.
مجرمها، فاحشهها
حساسیت لمسی و دردشون خیلی کمه.
میبینیم که واسه عقبموندهها هم همینطوره.
پس از نظریه من حمایت میکنین.
مجرمها، فاحشهها، و در نتیجه عقبموندهها
همه یه جور هستن و یه مشکل دارن.
که نژاد کشورمون رو تهدید میکنن.
نه اگه درمانشون کنیم.
حموم کردن باعث میشه حساسیت پوست بیشتر بشه،
بافتهای عضلانی رو تقویت میکنه.
عوض کردن آب گرم و سرد
یه روش قوی واسه جلب توجه اوناس.
اینجوری، آمادهشون میکنیم که آموزش ببینن.
- این بچههای بیچاره قبل از هر چیز مریض نیستن؟
واقعاً جاشون تو یه موسسهی آموزشیه؟
الان دیگه ثابت شده
که بچههای عقبمونده هم میتونن یاد بگیرن.
با دونستن این، غیرانسانیه
که بذاریمشون پیش دیوونهها.
- باید از نظر اقتصادی واقعبین باشیم.
نگهداری از عقبموندهها تو آسایشگاهها خیلی گرونه.
روشهایی که ما اینجا به کار میبریم، جزو مدرنترین روشهای دنیاست،
بهشون اجازه میده که یاد بگیرن بخونن، بنویسن، حساب کنن
و همینطور کار کنن
و در نتیجه واسه جامعه مفید باشن.
به همین خاطره
که مدیریت این موسسه رو به شما سپردیم.
ولی...
کی به نتیجه میرسین؟
- تا چند ماه دیگه، بچههای موسسه میتونن تو همون امتحانی شرکت کنن
که بچههای معمولی میدن.
خیلی شک دارم
که با حموم کردنشون به این هدف برسین.
ما اینجا خواهیم بود
تا امتحان کنیم
میمونهای باهوشتون رو،
خانم مونتسوری.
- اگه من تونستم با وجود زن بودن دکتر بشم،
برای این بچه های عقب افتاده هم امیدی هست.
ماریا.
گفتم الانه که از عصبانیت منفجر بشه.
- تو دانشگاه یه جهنمی برام درست کرده بود، حقشه!
بدهی دارید؟
- از کجا فهمیدید؟
- من عادت دارم نشونه ثروت باشم.
- زن فرانسوی یه کالای لوکسه که بهش افتخار میکنن.
و زن ایتالیایی چی؟
یه وسیله خونگی معمولی.
راستی، از آپارتمانتون راضی هستید؟
خیلی.
دعوتم میکنید؟
امشب نه.
- دو هفته س اینجایید ولی در آپارتمانتون همش بسته س.
نکنه جنازه تو آپارتمان قایم کردید؟
چند تا.
بهتره زیاد اصرار نکنید.
وگرنه بعدی شمایید.
چه مهمونی قشنگی!
لیلی، دوست عزیزم!
بتسی؟
تو آسمونا دنبالت میگشتم.
تو، رُم؟
خوشحالم که شما رو اینجا میبینم.
حسابی میدرخشی.
- باورم نمیشه، دیشب خوابتونو دیدم.
- جدی؟ - چی شما رو به اینجا کشونده؟
یه سرفه بد. رطوبت پاریس.
دکترا بهم آفتاب تجویز کردن.
- و شما؟ - من یه ساله اینجام.
تو این شهر کلی کار هست.
بهداشت،
بیسوادی.
- و فقر. - چه جالب.
ببخشید، همراهم منتظرمه.
بازم همدیگه رو میبینیم.
بیا، ماتئو.
منو نگاه کن.
ماتئو، منو نگاه کن.
اون وسیله رو بده به من، سِرِنا.
به وسیله نگاه کن، ماتئو.
حواستو بده به وسیله.
نگاه کن. به وسیله نگاه کن.
با هر دو دست،
باز و بسته کن.
دستاتو رو وسیله ببند.
ببند.
بجنب.
آفرین!
- آفرین! - آفرین، ماتئو.
- اراده استاده که باید غلبه کنه،
نه برعکسش.
دکتر!
- میخوام دختر فرانسوی کوچولو رو معاینه کنم.
تو همراهیم کن.
پاهاتو بذار عقب.
تینا.
سرتو صاف کن. آفرین، خوبه.
میخوایم اندازه بگیریم...
قدتو.
بیا.
یه کم صاف وایسا. آها، همینطوری.
با من میای؟
منو نگاه کن.
هی، تینا!
- سی و هفت.
- سی و هفت.
عروسکو میگیری، تینا؟
- بیا، پاتو بلند کن.
آماده ای؟
یه کم دیگه تموم میشه!
یه بار دیگه امتحان کنیم؟
میری بیرون؟
میدونم، سخته.
پیانوتون کوک نیست.
- تست ها رو تموم کردیم. - خب؟
- تشخیص علت همیشه سخته،
مخصوصاً تو این سن.
ولی بهش توجه نشده، مراقبت نشده،
و هر چیزی که لازمه تا مشکلاتش کمتر بشه.
عقب افتادهها خوب نمیشن.
- پس ببریدش. - نه.
اینجا واسش خوبه.
- میتونیم روزها نگهش داریم.
براش مفیده.
- و کجا بخوابه؟ من باید برگردم پاریس.
- تو پاریس مراقبت های مشابهی پیدا میکنید.
- دکتر بورنویل هست... - غیرممکنه.
- اگه جایی خالی بشه، بهتون خبر میدم.
خواهش میکنم.
- اینجا یه موسسه آموزشیه،
نه یتیم خونه.
سلام.
ماریو، نگاه کن. مامان و بابا اینجان.
حالت چطوره؟
خوبه. سعی میکنه بلند شه.
سیب میخوای؟
نه پوستشو، خود سیبو.
ماریو.
ببین.
یه دوستی از پاریس برام فرستاده بود.
"لیلی دالانژی".
این خانم کوریره.
تو رم چیکار میکنه؟
حتماً داره بچه رو مخفی میکنه.
یه فکری به ذهنم رسید
که میخواستم باهات در موردش حرف بزنم.
میشنوم.
چطوره ماریو رو بیاری پیش خودت؟
چرا؟
ماریو همونجایی که هست خیلی خوبه.
- اینجوری میتونم بیشتر برم ببینمش،
آخه مزرعه خیلی دوره.
ماریا، خودت میدونی که...
این غیرممکنه.
چرا؟
کارمو از دست میدم،
آبروم میره.
- هیشکی جرأت نمیکنه، تو یه مردی.
ماریا، من دوستت دارم
و هر کاری واست میکنم.
ولی ازم نخواه
همچین بیآبرویی رو به مادرم تحمیل کنم.
- میتونی بگی برادرزادهته.
بس کن، ماریا.
بیا این مشکلو
همونجوری که از اول باید حل میکردیم، حل کنیم.
باهام ازدواج کن.
باهام ازدواج کن.
- قبلاً در موردش حرف زدیم. - اوضاع فرق کرده.
واقعبین باش،
ما با هم کار میکنیم، ماریو رو داریم...
از چی میترسی؟
- وقتی مادرم جوون بود، میخواست درس بخونه.
تو درس خوندی.
ولی پدرم اجازه نداد.
اون اطاعت کرد چون مال پدرم بود.
ازدواج یه عمل عاشقانه نیست
بین دو آدم آزاد و برابر.
یه بردگیه، یه اسارته.
ماریا.
بس کن.
جوری باهام حرف میزنی انگار هیچی نمیدونم.
انگار من بابات هستم! من بابات نیستم.
میدونم.
قول میدم بهش فکر کنم.
قول میدم.
الان دیگه دیر وقته...
پدر و مادرت...
نگران میشن.
شب بخیر، بابا.
احمق!
ببین چیکار کردی.
زندگیمو خراب میکنی.
خوب وایسادی.
دوباره.
دستاتو بالا ببر، دستتو باز کن و میله رو محکم بگیر، اینجوری.
بیا.
میله رو محکم بگیر، اینجوری.
دوباره.
1، 2، 3، 4...
دوباره.
آره، همینجوری.
میله رو محکم بگیر!
محکم بگیر. دستاتو سفت کن.
دوباره.
از اول.
هنوز گشنته، عزیزم؟
از پله برو بالا!
بگیرش!
از پله برو بالا!
بگیرش!
بیا اینجا.
بیا.
آفرین، تینا.
دایره، مربع.
بپر و بچرخ.
مثل من.
آفرین، تینا.
آفرین، تینا.
آفرین، تینا.
اینجوری.
نه، نه.
تو باید انجام بدی، تینا.
مراقب باش.
مربع،
مثلث، دایره.
مربع، مثلث، دایره.
آره! آفرین، تینا!
- سلام، تینا. - بیا.
خانم دالانژی.
تینا بچهی با ارادهایه.
و پیشرفتش خیرهکنندهست.
وقت بذارین و نگاهش کنین.
منتظرم هستن.
باید بمونین.
تینا بهتون نیاز داره.
اون ایتالیایی نمیفهمه.
- نمیدونم فرانسوی رو میفهمه یا نه.
و منم بهش نیازی ندارم.
واقعاً؟
خب...
کی پر رو میشناسه؟
پر چیه؟
پر...
نرمه،
سفیده.
آشیل.
"پر".
مثل من بگو. "پر".
پر.
پر.
لوچیا.
پر.
ببینین چجوری تلفظ میکنم.
"پر".
آگوستینو.
"پر".
خیلی خوب.
بفرما، سیرو.
حالا میخوایم کلمه "پر" رو بنویسیم.
خب...
آنا.
تو با دست بنویس.
تینا، من حروف رو بهت میدم.
واسه تو میشه "پر".
"پر...
"پر".
"پر".
تینا، میام پیشت.
نشونم بده چطوری انجامش میدی.
خب، حالا میخوایم کلمه "پر" رو بنویسیم.
کمکت کنم؟
و اون یکی، اونجا.
اونجا.
خوبه.
"پر".
"پ".
و اینجا، منو نگاه کن. این "ر" هست.
خیلی خوبه!
آفرین، تینا!
- چه خبر شده؟
ببخشید.
اما...
چقدر خوشحالن!
- این موسیقی تأثیر خیلی عجیبی روشون داره!
- چطوره بعد از ساعت درس، یه کلاس رقص بذاریم؟
- منو نگاه کنید.
کارلوتا، بیا.
خانم رزا؟
یه لحظه دیگه.
آفرین!
مرسی. ماریا، با ماریو بیا.
- ببخشید.
البته.
دیگه نمیخواست.
میخواد از کوچولوی آخری تقلید کنه.
ماریو، بعدش تمومه...
کوچولو خیلی بزرگ شده!
نگاه کن، به نظر سرحاله.
آره، خیلی سرحاله.
عاشق ماریوئه، همه جا دنبالش میره.
خیلی بامزهان.
دیروز رفتم ماریو رو ببینم.
میخوام بیاد اینجا زندگی کنه. با من، با ما.
میدونی که این غیرممکنه.
چیزی که غیرممکنه،
اینه که نتونستم پسرمو به رسمیت بشناسم.
میتونیم قایمش کنیم.
"اگر میتوانی این جمله را بخوانی، بیا و مرا ببوس."
بیا.
یک،
دو،
و...
سه.
این کیه؟
- لنا. - آفرین!
یک، دو...
برو!
- این کیه؟ - آنا.
آفرین!
- ماه بعد یه امتحان بزرگ هست.
فکر میکنم بتونم تینا رو با بقیه بچهها معرفی کنم.
اون آمادهست.
- تینا. - آفرین!
نوبت توئه، تینا.
یک، دو...
برو.
این کیه؟
مامان؟
- آره. - آفرین!
بیا.
خوشت میاد؟
سلام.
سلام خانم. دوشیزه.
چه کاری از دستم برمیاد؟
اون... شنل قرمز برای...
- مانتلا؟ - آره.
الان براتون میارمش.
لیلی، شمایید؟
بتسی هستم!
لیلی، واقعاً خودتونید؟
برو جلو!
صبر کنید.
لطفاً بذارید رد شم.
لیلی؟
فکر کردم اشتباه میکنم.
یه عمر گذشته.
- فکر میکردم پاریس هستید. - به زودی، امیدوارم.
این همونه.
ولی این برای دختر کوچولو بود.
خانم؟
- چه لذتی، همیشه از دیدنتون خوشحال میشم.
به امید دیدار.
- خداحافظ. - خداحافظ.
بریم.
تینا، بیا تمرین رو ادامه بدیم.
مداد رو بردار، آفرین.
تینا.
میخواستید منو ببینید؟
آره.
یه جا خالی شده.
یکی از بچهها رفته.
میتونیم تینا رو به عنوان شبانهروزی قبول کنیم.
بیاید.
باید اینجا رو امضا کنید.
اسم مادر.
اینطوری بهتره.
وقتی یک سالش شد، دکتر بهمون گفت که عقب موندهست.
رفتین؟
اولین باری که بغلش کردم خیلی خوشحال بودم.
خیلی کوچولو بود.
خیلی خوشگل.
ولی به اندازه کافی تکون نمیخورد.
به اندازه کافی شیر نمیخورد، به اندازه کافی گریه نمیکرد.
تو 12 ماهگی، هنوز نمیتونست بشینه.
شوهرم کم کم یه جور دیگه نگاهش میکرد.
بعدش چی شد؟
- خانواده شوهرم و بابام ازدواجمون رو باطل کردن.
میگفتن بچه نتیجه گناهان منه.
اینکه تقصیر شما نبود.
زنها که کار زیادی نمیکنن
ولی من همونم نتونستم انجام بدم.
که یه بچه خوشگل بیارم.
شب بخیر، تینا.
خوب بخوابی.
ماریو!
چیکار کردی؟
به غذای روی میز دست نمیزنن.
برو بیرون، ماریو. برو بیرون!
متأسفانه، نمیتونم هر دوتاشونو بغل کنم.
تازه بچههای بزرگترم هم هستن.
ماریو.
میدونی چیکار میخوایم بکنیم؟
ببین چی بهت میدم.
بیا اینجا.
با تخم مرغ،
میدونی چیکار میخوایم بکنیم؟
آره، این تخم مرغه.
فقط کافیه اینجوری بشکنیش.
آفرین، ملاقه رو بگیر.
اینجوری بازش کن.
پوستش رو برای خودت نگه دار.
اون خوردنی نیست.
هم بزن.
هم بزن.
آره، ماریو.
آفرین، ماریو!
همینجوری.
اونا نمیخوان اذیتتون کنن.
فقط میخوان از شما تقلید کنن.
آفرین، ماریو.
خانمها و آقایون،
آقایان استادان،
آقایان وزرا،
اینجا ما معلمها و مربیها رو آموزش میدیم
و با یه گروه از بچههای عقب مونده کار میکنیم،
تا روش آموزشی علمی جدیدمون رو توسعه بدیم.
بعد از یک سال آزمایش، خیلی خوشحالیم که میتونیم
نتیجه این کار رو ارائه کنیم.
ممنون.
بیاین با ریاضی شروع کنیم.
2 ضربدر 3 چند میشه؟
ازت پرسیدن 2 ضربدر 3 چند میشه.
مثل وقتیه که میری مغازه.
تو دو تا سکه دادی لوبیا خریدی.
و با یه سکه، سه تا لوبیا میخری.
چند تا لوبیا خریدی؟
شش تا.
آفرین!
این تفریق رو انجام بده:
10 منهای 3.
یک،
دو،
سه...
هفت.
آفرین!
"آلساندرو یه گلابی میخوره."
زیر فعل خط بکش.
"دیروز..."
"دیروز،
آلساندرو
خورد
یه گلابی."
این محاسبه ذهنی رو انجام بده:
3 بهعلاوه 3 ضربدر 3.
دوازده.
اون ایتالیایی حرف نمیزنه.
یه دختر کوچولوی فرانسویه.
- اسمت چیه؟
اسمت چیه؟
میخوای اسم کوچیکت رو بگی؟
انگار متوجه نمیشه.
میتونی اسمت رو روی تخته بنویسی؟
تینا.
اسم من تیناست.
بنویس.
"خرگوش در مزرعه میدود."
آره!
خوبه!
این تقسیم رو انجام بده: 6 تقسیم بر 3.
- آفرین. - خیلی ممنون.
- ببخشید!
از اونجایی که یک سال کنار همکار قابل تحسینم
جوزپه مونتسانو کار کردم،
اجازه میخوام نتیجهگیریهای شخصیم رو باهاتون در میون بذارم.
ما از روشهای علمی
دکتر سگن استفاده کردیم،
که از ایتارد بزرگ الهام گرفته (ژان مارک گاسپار ایتارد | پزشک فرانسوی قرن 18 و 19 میلادی | یکی از اولین متخصصان در زمینه اختلالات رشد و آموزش کودکان دارای نیازهای ویژه)
و در فرانسه توسط دکتر بورنویل تقلید شده.
اما این روشها بدون یه چاشنی مخفی هیچی نیستن.
روش آموزشی جدید
باید قبول کرد که مادر بودن یه هنر والاست
تا بشه از بخش عادی و غیرعادی جامعه.
محافظت کرد.
این یه آموزش پر از عشقه،
که زن، به عنوان نمادش
به ما اجازه داده
این بچهها رو واسه امتحان کلاس آمادگی آماده کنیم.
واسه تربیت کردنشون،
اول از همه بهشون عشق دادیم.
- اینا چیه اینجا؟
چرا وسایل موسسه رو آوردی؟
اینجا که هیچی نبود.
بالاخره باید از بچهم مراقبت کنم دیگه.
- چرا رفتی؟ داشتیم دنبالت میگشتیم!
- اون یه نمایش مسخره بود! - موفقیت بزرگی بود!
بودجهمون واسه آینده جور شد.
نمیفهمی؟
چی رو؟
- موفقیت چه فایدهای داره وقتی قیمتش این باشه؟
به زور منو میشناسه.
به یه زن دیگه میگه "مامان".
- این واسه بچههای شیرخوار عادیه. - دیگه نمیتونم تحمل کنم.
میخوام پیش پسرم باشم.
این یه خبرنگاره.
- یه خبرنگار؟ - آره.
- بچهها، لطفاً ساکت باشین!
یک، دو و سه!
- خانم مونتسوری، این تناقض رو برام توضیح بدین.
وقتی نگاهتون میکنم،
یه زن خوشگل، ظریف و دلربا میبینم.
این قدرت مردونه که به نظر میاد شما رو هدایت میکنه از کجا میاد؟
- دلم واسه زمانی تنگ شده که مردا کلاه گیس میذاشتن
و پودر میزدن تا قیافهشون رو بهتر کنن.
اون موقع کمتر از الان زشت بودن.
شاید زنونهتر بودن.
خیلی از زنها، از جمله زن خودم،
دوست دارن تو خونه بمونن و کار نکنن.
نمیخوان نقشهای مردونه گردن بگیرن.
- اگه زنها بعد از اینکه از نظر مالی مستقل شدن
شریک زندگیشون رو انتخاب میکردن،
مردا مجبور نمیشدن خودشون رو بهتر کنن؟
به خاطر قانون بازار.
بقیه که نمیتونن بچهدار شن، تنها میموندن.
- سلام، من جوزپه مونتسانو هستم، مدیر موسسه.
بیاین. میخوام اینجا رو بهتون نشون بدم.
ماریا، برمیگردی سر کارت با بچهها؟
- نه، میذارم تو مراقبشون باشی. ببخشید.
اسمش ماریوئه.
- کجاست؟
پیش یه دایه، تو روستا.
باباش؟
- اون... - جوزپهست، آره.
- چرا سه تایی با هم زندگی نمیکنین؟
باید ازدواج کنیم.
نمیخوام مال کسی بشم.
ولی جوزپه دوستت داره.
- میشه سرنوشت آدم رو
به یه احساس ناپایدار مثل عشق سپرد؟
- پس چرا بچهدار شدی؟
- اولش نفهمیدم که حاملهم.
همش داشتم کار میکردم.
مامانم بود که فهمید،
وقتی دید لباسام دیگه اندازهم نیستن.
و با جوزپه،
فکر میکردیم یه زوج مدرنیم.
اغلب میرفتیم ماریو رو تو روستا ببینیم،
ولی به زندگی خودمون تو رم ادامه میدادیم.
اما وقتی موسسه افتتاح شد،
کار خیلی زیاد شد.
دیگه نمیتونستم ببینمش.
- خب، بیارش رم.
یه آپارتمان بگیر، یه پرستار استخدام کن که مراقبش باشه.
با کدوم پول؟
با حقوقت.
- من واسه کارم اینجا حقوق نمیگیرم.
- شوخی میکنی؟ - نه.
فقط جوزپه حقوق میگیره.
تو احمقی.
تو تحصیلکردهای، بیوقفه کار میکنی،
و فقیری؟
تو احمقی.
اینو دوبار گفتی.
- من هیچ زنی رو باهوشتر از تو نمیشناسم،
و نمیتونی هیچ کدوم از چیزایی که من دارم رو واسه خودت بخری.
پول یعنی آزادی.
حق داشتن همه چیز.
حتی احترام.
همه چیز خریدنیه.
تو پاریس،
مردم برام هورا میکشن،
زنهای شوهردار ازم تقلید میکنن،
و مردایی که ورشکستشون میکنم عاشقم میشن.
واسه اینکه یه زن آزاد باشه،
باید پولدار باشه.
- اینجوری ساعتها بازی میکنن.
اونا بازی نمیکنن.
دارن کار میکنن.
ببین چقدر تمرکز کردن.
بزرگترشون به زودی میتونه بخونه.
- بچههای عقبافتادۀ شما هم همینطورین؟
نه، خیلی فرق داره.
بچههای موسسه نیاز دارن راهنماییشون کنیم.
ولی اینجا،
خودشون وسایل رو برمیدارن.
انگار میدونن چطوری ازشون استفاده کنن.
حیرتانگیزه.
خیلی بهتون میاد.
- دارین مسخرهم میکنین. - اصلاً.
چهرهتون رو قشنگتر نشون میده.
- دارین منو خجالت میدین.
دقیقاً همین قصد رو دارم.
یاد بگیرین خواستنی باشین.
دلبری کنین.
خودتون رو بفروشین.
- شما خیلی زیبایین، ماریا. - ممنون.
خواهش میکنم.
به لطف شما، تینا رو شناختم.
خیلی عجیبه.
نبودنش اذیتم میکنه.
اما...
بودنش هم غیرقابل تحمله.
وقتی نگاهش میکنم،
به دختر کوچولویی فکر میکنم که باید میبود.
اینقدر مغرور نباشین.
خانمها و آقایون،
منحصر به فرد...
واقعی...
تک...
مونتسوری!
سلام، خانمها و آقایون.
توی موسسه ارتوفرنیک،
با همکارم جوزپه مونتسانو،
مدیر مشترک موسسه،
ما روشهای ابداعی ایتارد رو دنبال کردیم...
نه، نه، وایسا!
این اسمها به درد کسی نمیخوره.
و این چیزای علمی،
خستهکنندهس.
بگو "من".
- نه. - چرا!
"من یه روش ابداع کردم."
یه داستان برامون تعریف کن.
یه داستانی که خودت قهرمانشی.
مردم همینو میخوان.
هدف ما زنها، مردای قدرتمندن.
سلام.
اونا معمولاً باهوشن،
چون کار نمیکنن حوصلهشون سر میره،
و انرژیشون رو صرف هدفها میکنن.
شامپاین؟
خانم؟
مثلاً میزبان ما، بتسی.
یه زن فوقالعاده.
تئوسوف،
قدرتمند.
- و شما، ماریا، چه آیندهای در انتظارتونه؟
میخوام مدرسه رو متحول کنم.
واقعاً؟
آره.
حس میکنم روشهایی که تو موسسه توسعه دادیم
فقط مختص آموزش عقبافتادهها نیست.
اصولی منطقیتر از روشهای امروزی
توش وجود داره.
ادامه بدین.
اصل بردگی
تا حالا بر آموزش و مدرسه حاکم بوده.
ولی همه شکلهای بردگی کم کم از بین میرن.
حتی بردگی جنسی زنان.
و تاریخ تمدن
تاریخ فتحهاست،
اما آزادیها هم هست.
الان وقتشه که با یه آموزش علمی، بچهها رو آزاد کنیم.
- فعلاً به یه کار با حقوق نیاز داره.
شاید شما بتونین یه کاری بکنین.
هیچ مذهبی
برتر از...
حقیقت نیست.
شادی بیشتر چه فایدهای داره...
وقتی که...
این شادی...
خودخواهانه باشه...
اگه خودمون رو فدا نکنیم
برای خیر همگانی؟
- رنگ رو خوب دنبال کنین.
- قرمز. - قرمز.
قرمز!
بتسی بهم پیشنهاد داده تو دانشگاه درس بدم،
تو دانشکده زنان.
- بتسی؟ - آره.
یه دوست. یه زن قدرتمند.
- چی میخوای درس بدی؟
انسانشناسی.
برای پول این کارو میکنی؟
باید از من میخواستی، بهت میدادم.
- ازت خواستم ماریو رو قبول کنی. قبول نکردی.
- برای همینه که به پول نیاز داری؟
آره.
سبز!
- سبز! - سبز!
به من فکر کردی؟
به اینکه درباره من چی میگن
اگه تنها با بچهمون زندگی کنی؟
- هیشکی نمیفهمه اون پسر توئه.
آبی.
وقتی درسمو شروع کردم،
اصلاً فکرشم نمیکردن یه زن بره پزشکی بخونه.
شناخت بدن
باید فقط و فقط مال مردا میموند.
کلاسی که از همه بیشتر ازش میترسیدم
و واسه بزرگهای دانشگاه بیشترین مشکلو درست میکرد،
کلاس کالبدشناسی بود.
اصلاً تو مخشون نمیرفت که یه زن
خودشو،
اونم با مردا،
جلوی یه جنازه حاضر کنه.
اولین کلاسو خوب یادمه.
داشتم جون میکندم،
حس میکردم بدنم داره میمیره.
ولی از دور،
یه هدف نورانی میدیدم.
درسته،
راهی که بهش میرسید سخت بود.
حتی وحشتناک.
ولی تو وجودم حس کردم
یه ایمان درونی،
یه ندای عمیق.
این شد که،
جام تلخو
تا ته سر کشیدم.
از گناه اول حوا،
به زنا این فکرو انداختن تو سرشون
که دونستن گناهه.
نه.
زنا باید خودشونو از بیحالی،
از سایهی نادونی آزاد کنن.
باید علمو مال خودشون کنن تا آزاد بشن.
زنا باید از خونه بیان بیرون،
ارزشهایی که تو خونه یاد گرفتنو به دنیا نشون بدن.
اینجوری مادر بودن میشه یه الگو واسه جامعه،
که به کل جامعه شکل میده.
زنا باید رئیس مادر بودن باشن
نه بردهش.
مادر بودن اصل اساسی خلقته.
همه چی از این سرچشمه میگیره.
و حوا...
حوا مادر نمادین آدماست
چون رازای زندگی رو میدونه،
رابطه جنسی رو،
و مرگو.
بیاین نزدیکتر.
ببخشید.
مامانم،
ترزا مونتسانو،
از کالابریا اومده بهم سر بزنه.
خوشبختم، خانم مونتسانو.
جوزپه خیلی ازتون برام گفته.
من داشتم میرفتم.
چه جذاب.
باید بیشتر بشناسیش.
- دیدی بعد کلاسم تو دانشگاه چه آشوبی به پا شد؟
آره، دیدم.
داری زیادهروی میکنی، ماریا.
دیگه نمیتونم بذارم خودخواهی و جاهطلبیت منو له کنه.
رئیس دانشگاه بعد نمایشت منو خواست.
ازم پرسید اینجا هم از جنازه استفاده میکنیم
تا جوونا رو منحرف کنیم.
چقدر اغراق میکنن.
الان وقت خوبی نیست.
باید به کارای عروسی برسم.
چی؟
دارم ازدواج میکنم.
با یه زن دیگه.
شوخی میکنی؟
- یه هفتهس اومده رم.
منتظر جواب من بود.
نمیفهمم.
- باید تصمیم بگیری با ماریو چیکار میکنی.
با ماریو؟
آره.
عروسی یه هفته دیگهس.
یا میبریش پیش خودت،
یا من قبولش میکنم
ولی دیگه نمیتونی ببینیش.
وقتشه به اندازه حرفایی که جلو مردم میزنی عمل کنی.
یه زن مدرن؟
آزاد؟
بهشون نشون بده واقعاً کی هستی:
یه مادر مجرد با یه بچه دو ساله.
ماریو!
داره غرق میشه!
داری هذیون میگی.
خیلی سنگین بود.
- سه روزه اینجایی، بیهوش.
دراز بکش.
دراز بکش.
باید استراحت کنی.
ممنون.
میتونم بهش بگم؟
البته.
بتسی یه خونه پیدا کرده.
یه خونه؟
- واسه ساختن یه مدرسه به روش مونتهسوری.
- اسمشو پیدا کردم. خیلی خوب به نظر میاد.
روش مونتهسوری.
بابا...
این فامیلی شماست.
فامیلی تو هم هست.
و معروفش میکنی.
پسرم،
به خاطر توئه که زندهم،
هر چی که اتفاق میافته، واسه خاطر توئه.
باید اینطوری باشه.
باید ولت کنم.
واسه آیندهات،
واسه اینکه خوشبخت بشی.
این همون چیزیه که من حاضرم واسش هر سختیای رو تحمل کنم.
این صلیب منه:
من میرم به جنگ
تا حقوق بچهها رو به دست بیارم.
این سرنوشته،
یک ندای مقدس.
یه روزی برمیگردم
و همه چیز رو بهت میدم،
پسرم.
خوشیها مال تو،
سختیها مال من.
مترجم: اشکان هیدی
ماریا مونتسوری به مدت 12 سال نتوانست پسرش را ببیند.
پسرش در نهایت تحت حضانت پدر قرار گرفت.
در سال 1907، او اولین خانه کودکان را تاسیس کرد.
موفقیت "روش مونتسوری" بسیار سریع و فوری بود.
وقتی ماریا دوباره ماریو را ملاقات کرد، ماریو پانزده ساله بود.
او ماریو را به همه به عنوان برادرزادۀ خود معرفی کرد.
آنها آنقدر به هم وابسته شدند که دیگر از هم جدا شدنی نبودند
او نام خانوادگی مادرش را برای خودش انتخاب کرد.
صوفیا؛ تقدیم به تو، به لطف تو.
به یاد شانا دنیس پیراینو
[ کاری از گروه ترجمه فرانکو فیلم ]
@FRANCOFILMS francofilmz@gmail.com
Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.