All language subtitles for Cold.Pursuit.2019.720p.HC.HDRip.x264-MkvCage.ws

af Afrikaans
ak Akan
sq Albanian
am Amharic
ar Arabic Download
hy Armenian
az Azerbaijani
eu Basque
be Belarusian
bem Bemba
bn Bengali
bh Bihari
bs Bosnian
br Breton
bg Bulgarian Download
km Cambodian
ca Catalan
ceb Cebuano
chr Cherokee
ny Chichewa
zh-CN Chinese (Simplified)
zh-TW Chinese (Traditional)
co Corsican
hr Croatian Download
cs Czech
da Danish
en English Download
eo Esperanto
et Estonian
ee Ewe
fo Faroese
tl Filipino
fi Finnish
fr French Download
fy Frisian
gaa Ga
gl Galician
ka Georgian
de German
el Greek
gn Guarani
gu Gujarati
ht Haitian Creole
ha Hausa
haw Hawaiian
iw Hebrew Download
hi Hindi
hmn Hmong
hu Hungarian
is Icelandic
ig Igbo
id Indonesian Download
ia Interlingua
ga Irish
it Italian Download
ja Japanese
jw Javanese
kn Kannada
kk Kazakh
rw Kinyarwanda
rn Kirundi
kg Kongo
ko Korean Download
kri Krio (Sierra Leone)
ku Kurdish
ckb Kurdish (Soranî)
ky Kyrgyz
lo Laothian
la Latin
lv Latvian
ln Lingala
lt Lithuanian
loz Lozi
lg Luganda
ach Luo
lb Luxembourgish
mk Macedonian
mg Malagasy
ml Malayalam
mt Maltese
mi Maori
mr Marathi
mfe Mauritian Creole
mo Moldavian
mn Mongolian
my Myanmar (Burmese)
sr-ME Montenegrin
ne Nepali
pcm Nigerian Pidgin
nso Northern Sotho
no Norwegian
nn Norwegian (Nynorsk)
oc Occitan
or Oriya
om Oromo
ps Pashto
fa Persian
pl Polish
pt-BR Portuguese (Brazil)
pt Portuguese (Portugal) Download
pa Punjabi
qu Quechua
ro Romanian Download
rm Romansh
nyn Runyakitara
ru Russian
sm Samoan
gd Scots Gaelic
sr Serbian Download
sh Serbo-Croatian
st Sesotho
tn Setswana
crs Seychellois Creole
sn Shona
sd Sindhi
si Sinhalese Download
sk Slovak
sl Slovenian
so Somali
es Spanish Download
es-419 Spanish (Latin American)
su Sundanese
sw Swahili
sv Swedish Download
tg Tajik
ta Tamil
tt Tatar
te Telugu
th Thai
ti Tigrinya
to Tonga
lua Tshiluba
tum Tumbuka
tr Turkish
tk Turkmen
tw Twi
ug Uighur
uk Ukrainian
ur Urdu
uz Uzbek
vi Vietnamese
cy Welsh
wo Wolof
xh Xhosa
yi Yiddish
yo Yoruba
zu Zulu

Original subtitles

ما را در تلگرام دنبال کنید @cinamaart

سینما آرت مرجع دانلود زیرنویس فارسی www.cinamaart.com

‫سلام مامان.

‫سلام! این غریبه رو از کجا پیدا کردی؟

‫توی راه پیداش کردم.

‫اشکالی نداره اگه ماشینتون رو بردارم؟ ‫واقعا باید برم سر کار.

‫- حتما ‫- واقعا؟

‫نمی‌خوای وایسی و بهمون توی تموم کردن آخرین ‫تیکه گوشت گوزن این خورش کمک کنی؟

‫از خدامه، باید برم. ‫ممنونم، بابایی

‫یه دونه خوبش رو بردار.

‫چطور بود؟

‫آره، خیلی بد نبود.

‫هی...

‫امشب یه چند کلمه با هم حرف داریم.

‫چقدر؟

‫خب...

‫«لینکلن» برای سخنرانی «گتیزبرگ» 282 تا کلمه ‫استفاده کرد

‫پس 100 تا کافیه؟

‫بیخیال، اونا فقط میخوان ازت تشکر کنن

‫قرار نیست که صف جوخه‌ی آتیش باشه

‫مثل برق و باد تموم میشه

زیرنویس از میلاد طاهرخانی « M.i.l.a.d »

‫این جدیده؟

‫نه

‫فقط هلش بده اینجا

‫من که سخنران نیستم

‫ولی واقعا مطمئنم که از شهروند نمونه‌ی شهر «کیهوی» ‫واقعا مفتخر هستم

‫اگرچه، اگر... اگر به عهده‌ی من می‌بود

‫این رو به فردی مهم‌تر میدادم

‫من...

‫من فقط کسی هستم که راه تمدن...

‫را در بیابانی برهوت برای انسان‌ها باز میگذارم

‫وقتی که...

‫وقتی که شما یک مسیر مشخص را هر روز رانندگی می‌کنید

‫واقعا آسونه که کم کم به این موضوع فکر کنید که ‫جاده رو انتخاب نمی‌کنید

‫من سعی می‌کنم این کار رو نکنم. ‫میدونید...

‫من خوش شانس بودم

‫یک مسیر خوب رو زود انتخاب کردم...

و توی همون مسیر موندم

‫هی، پسر. روزت چطور بود؟

‫آروم باش

‫«کایل» «کایل»!

‫خفه شو!

‫- کمک! ‫- خفه شو

‫دست‌هاش رو بگیر!

‫- کمربندش رو بگیر ‫- گرفتم

‫بکشش پایین

‫کمک!

‫لعنت!

‫- چه خبره؟ ‫- من نمی‌خوام برم.

‫هی، میدونم که باهوشی ولی، نه اونقدرا

‫آه، هی

‫- نمی‌خواد بیاد ‫- آه، لعنتی

‫بزار حدس بزنم، این جریان مربوط به «تیم» هستش، آره؟

‫توی کلاس «رایان» یه قلدر هستش

‫«تیم» دیروز صورتش رو مالونده به خاک

‫میدونی قلدر چیه؟

‫فرصتیه برای ثابت کردن غیرت خودت!

‫حالا کسی دلش نمی‌خواد این فرصت‌ها رو توی زندگی ‫از دست بده.

‫- اون خیلی از من بزرگتره ‫- آره حتی بهتر هم هست

‫داری میگی که باید بزنمش؟

‫آره، برای شروع

‫- خیلی فکر خوبی نیست ‫- اوه آره؟ چرا نه؟

‫بخاطر این‌که به درجه‌ی احمقیت اون میرسم.

‫گوش کن... بیا اینجا، بیا اینجا.

‫من برای تولدت «ارباب حشرات» رو گرفتم.

‫شرط میبندم هنوز شروع به خوندش هم نکردی.

‫خب، این خیلی بده.

‫همه‌ی جوابهایی که توی زندگیت نیاز داری، ‫توی اون کتاب هست

‫بیا، وقت رفتنه.

‫دیشب بدجور ترکوندی، پسر!

‫- هیچ کس دیوونه‌تر از تو نیست، رفیق ‫- کی میدونست که میتونی برقصی!

‫- آه، خوش گذشت، ها؟ ‫- الان بهت میگم چیکار کنیم، دوباره این کار رو میکنیم

‫آره!

‫خوب به نظر میای. واست صبحونه می‌خرم

‫خدای من! «گریس»

‫پسرته؟

‫اون بر اثر اوردوز هروئین مرده.

‫عذر می‌خوام.

‫«کایل» معتاد نبود.

‫ببخشید ولی همه‌ی والدین همین حرف رو میزنن.

‫ولی اون... اون یه معتاد نبود.

‫چیـ...چیکار میخواید بکنید؟

‫من اونو در اختیار پلیس مبارزه با مواد مخدر میذارم

‫ما پسرمون رو نمیشناختیم.

‫«کایل» یه معتاد نبود.

‫گوش نمیکنی چی میگم!

‫او من را برای رستگاری در راه راست با نام خود ‫هدایت کرد.

‫آره، گرچه من از دره‌ی سایه‌ی مرگ عبور می‌کنم،

‫از هیچ شیطانی نخواهم هراسید چرا که تو با من هستی

‫سر من را با روغن متبرک کن

‫و روزی من بسیار زیاد است

‫قطعا خیر و رحمت مرا دنبال خواهد کرد

‫در تمامی روزهای زندگی‌ام.

‫و من در خانه‌ی خدا برای همیشه سکنی خواهم گزید

‫همم؟

‫«نلز»؟

‫«دانته»؟

‫«دانته»؟

‫متأسفم، «نلز»

‫من واقعا متاسفم

‫قرار نبود اینطوری کارم تموم شه.

‫میدونم که کوکایین کی و کجا میرسه

‫«کایل» هیچی درمورد این نمیدونست. ‫این حقیقت‌ـه

‫فقط یک کیسه بود

‫فقط یک کیسه!

‫ولی آدمایی مثل اون، همیشه متوجه میشن.

‫یه لحظه صبر کن، یه لحظه صبر کن، چجور آدمایی؟

‫منظورت چجور آدمایی بود؟

‫پولی همراهت داری؟

‫- اگه بهت بگم، اونها بهم صدمه میزنن! ‫- چجور آدمایی؟

‫- لطفا! لطفا! ‫- منظورت چجور آدمایی بود؟

‫«اسپیدو»، ‫یه نفر هست به اسم «اسپیدو»

‫- «اسپیدو»؟ ‫- اون تنها کسیه که من میشناسم!

‫فقط بهم بگو که اون یارو رو از کجا می‌تونم پیدا کنم

‫و بعدش گورت رو از اینجا گم کن!

‫کجاست؟

‫پس تو «اسپیدو» هستی؟

‫زدی تو خال، بیست امتیاز!

‫«دانته» سلام رسوند.

‫من هیچ «دانته»ای نمیشناسم.

‫بله که میشناسی

‫اون با پسر من توی فرودگاه «کیهو» کار می‌کرد...«کایل»

‫اون رو هم میشناسی.

‫«کایل»؟

‫اوه، آره. ‫«کایل» پسر توئه؟

‫آره، آره، من، آه... ‫نه، نمیشناسمش. متاسفم.

‫من آدم‌های مختلفی رو میشناسم. چند نفر به اسم کایل می‌شناسم

‫بهم بگو که چه اتفاقی افتاد.

‫بهم بگو.

‫خیلی خب ، بابا بزرگ. ‫در از اون طرفه، خیلی خب؟

‫من نمیدونم از کدوم سوراخی اومدی بیرون، ولی گمونم دیگه ‫وقتشه که برگردی تو همون سوراخ.

‫و بهم اعتماد کن، این کار، بهترین کاری هستش که ‫میتونی بکنی.

‫خیلی خب؟

‫تلفن من دستته؟

‫هر اتفاقی افتاده بهم بگو.

‫من...

‫فقط داشتم دستورات رو اجرا می‌کردم.

‫از کی دستور میگرفتی؟

‫کی؟!

‫-«لیمبو» ‫- ها؟

‫- «لیمبو»؟ ‫- «لیمبو»؟

‫«لیمبو».

‫«لیمبو».

‫«لیمبو»...

‫اینه؟ این «لیمبو»؟

‫شکی نیست که «دان ریوز» حداقل جزو سه مربی برتر بود

‫و از اونجایی که داریم در استادیوم «مایل-های» خاطرات ‫را مرور می‌کنیم،

‫سوال امشب برای اهالی «دنور» این است.

‫بزرگترین بازیکن خط حمله فوتبال آمریکایی، ‫«الوی» بوده یا «منینگ»؟

‫با شماره‌ی 5552395 تماس بگیرید

‫«الوی»

‫نمی‌خوای بپرسی که کجا بودم؟

‫آه، «اسپیدو» گم و گور شده

‫«اسپیدو» کیه؟

‫یکی از کارمندهای من، ولی شما اونو نمیشناسیدش

‫بخاطر این‌که ما توی راه مدرسه درباره‌ی کار ‫صحبت نمی‌کنیم، مگه نه؟

‫کی اینا رو بسته بندی کرد؟

‫- فکر نمی‌کردم که یه بار مهمون کردنش، بکشتش. ‫- شربت ذرت با شهد زیاد

‫لسیتین

‫جوش شیرین؟

‫تنها چیزی که توی اینا نیست، سم موش‌‌ـه.

‫می‌خوام بدونی که...

من هیچ دستی توی این قضیه نداشتم

‫میگم که همش رو قانونی کنیم

‫شیشه، اکس، تریاک

‫شعار من میشه یک تریاک فروشی در هر فروشگاه.

‫به مردم اون چیزی رو که می‌خوان بده. حسابی ازشون ‫مالیات بگیر، بعدش درآمدمون دو برابر میشه.

‫- نظرت درمورد این چیه؟ ‫- نه ممنونم.

‫می‌خوام که بتونم فرق آدم بدا با آدم خوبا رو از هم تشخیص بدم اونجوری می‌فهمم که به کی باید شلیک کنم

‫«نلز کاکسمن»

‫شهروند نمونه‌ی سال

‫خوش به حالش.

‫فامیلیش واقعا همینه، «کاکسمن»

‫معنیش میشه «مردی که هنر اصلیش جنده بازیه»

‫عالیه.

‫اینا رو میبینی؟

‫اوه، اوه، هی...

‫فقط علف‌ـه.

‫آره، ‫خریدنش قانونی‌ـه، مصرفش هم توی خونه قانونیه

‫یه نفس بگیر. ‫بیخیال، یه نفس بکش.

‫یه اصولی وجود داره که تو باید باهاش کنار بیای،

‫اگر که می‌خوای توی نیروی پلیس «کیهوی» دووم بیاری ‫و پیشرفت کنی.

‫بهش میگن «پلیس جامعه محور»

‫که در اون ما ارزش‌های جامعه‌مون رو در آغوش می‌گیریم ‫و اون‌ها رو اجرا می‌کنیم.

‫ارزش‌های اونا که به ما انگشت وسطشون رو نشون میده؟

‫ما الان توی شهری که توش اسکی میکنن هستیم. ‫ملت میان اینجا تا اسکی کنن، سکس کنن و نعشه کنن.

‫پس بیخیال شو.

‫بیا، می‌خوای اون روی سگت رو نشون‌شون بدی؟

‫فاصله خیلی زیاد نیست

‫اون آدامس رو بنداز بره

‫خب، چیکار میتونم براتون بکنم، رییس؟

‫آه، من...

‫الان برمیگردم پیشتون.

‫- باورم نمیشه این اتفاق داره میوفته. ‫- یه ثانیه به من فرصت بدید.

‫این پشت چه خبره؟

‫وای!

‫واقعا خیره کننده‌ست

‫هممم... آره، باورم نمیشه

‫از جزئیات روی بند خوشم میاد. حالتش خوبه.

‫- خیلی برازنده‌ست مگه نه؟ ‫- آره

‫نه، من قطعا عاشقشم. فکر میکنم این خودشه.

‫- فکر کنم الان گریه‌ام بگیره. ‫- خیلی احمقانه‌ست

‫واقعا خیلی قشنگ به نظر...

‫برای توری پولی ازتون نمی‌گیرم

‫وای

‫- مبارکه ‫- بابت همه چیز ازتون ممنونم.

‫احساس عجیبی دارم

‫خیلی خب. ‫چطور می‌تونم کمکتون کنم، رییس؟

‫من...من دنبال یه کت شلوار می‌گردم

‫حله. عروسی کِیه؟

‫عروسی نیست. همسر...

‫من و همسرم، ‫داریم عهدهای ازدواجمون رو دوباره می‌بندیم

‫هنوز هم با قدرت پیش می‌رید، ها؟

‫منم دوست دارم همین رو بشنوم.

‫- نظرتون چیه که اندازه‌تون رو بگیریم، ها؟ ‫- حتما!

‫تو پسر من رو کشتی

‫کی بهت گفت این کار رو بکنی؟

‫کی؟

‫«سانتا». «سانتا»

‫- «سانتا»؟ ‫- همین اسم صداش می‌کنن.

‫کجا می‌تونم این «سانتا» رو پیدا کنم؟

‫یه فردوگاه کوچیک توی «کیهوی» هستش.

‫کوکایین بار میزنه و با پول بر میگرده.

‫چه شکلیه؟

‫شبیه بابانوئل‌ـه.

‫نه، بیخیال، لطفا! نیازی نیست این کار رو بکنی. ‫بیخیال، لطفا.

‫«الوی» یا «منینگ»؟

‫چی؟

‫بزرگترین بازیکن خط حمله‌ی فوتبال آمریکایی. ‫«الوی» بوده یا «منینگ»؟

‫«الوی»

‫میدونستی که «کایل» فیسبوک داشته؟

‫گروه موسیقی مورد علاقه‌اش رو میشناسی؟

‫اون فیلم‌های مورد علاقه‌اش رو پست گذاشته. ‫اینا رو میدونستی؟

‫شما دوتا توی سفرهای شکاری لعنتی‌تون ‫در مورد چی حرف زدین؟

‫شکار!

‫لعنت بهش.

‫خدا لعنتش کنه

‫لعنتی!

‫این چهارمین کیف باشگاهی بود که گم کردی

‫آره، ولی کیه که بشماره؟ مگه نه؟

‫شاید باور این برات سخت باشه،

‫ولی من چیزهای خیلی مهم‌تر از گشتن دنبال ‫کیف‌های باشگاه دارم.

‫مثلا پول در آوردن برای خریدن اون کیف‌ها.

‫الان میگم چیکار کنی...

‫چرا اینو نمیگیری،

‫و براش هرچقدر کیف باشگاهی که توی زندگیش ‫نیاز پیدا میکنه رو نمیخری؟

‫اینطور جواب میده؟

‫خیلی خب.

‫خب، این برای توئه

‫- بهم بگو که این یه شوخی‌ـه ‫- نه

‫این رژیم جدید «رایان» هستش. ‫و تو قرار هر کلمه‌اش رو رعایت کنی

‫صبحونه: گوشت گاو ارگانیک، مارچوبه، بادام هندی

‫ناهار هم همین ‫شام هم همین

‫آره، این واسه دوشنبه‌هاست. سه شنبه تغییر می‌کنه ‫مرغ، کلم بروکلی و بادوم

‫این هم برای صبحانه، ناهار و شام؟

‫می‌خوای که پسرمون یه چیز رو تو ‫سه وعده‌ بخوره؟

‫هشتاد درصد از سیستم ایمنی بدن از شکم ‫شروع میشه

‫حالا اگه داخل شکم‌ـت ساده باشه، ‫میتونی یه زندگی طولانی داشته باشی

‫یک هفته این رژیم رو بگیره، خودش رو میکشه

‫و من هم بهش کمک می‌کنم که این کار رو بکنه.

‫میدونی چیه؟ باید قدردان باشی.

‫بابام روزم رو با یه نصف لیوان گریپفروت و سه تا خط ‫کوکایین اعلا شروع میکرد

‫بهش میگفت «صبحانه‌ی قهرمانان»

‫و الان پسرت نمیتونه بدون این‌که به کندوها ‫دستبرد بزنه یه چیز شیرین بخوره

‫تبریک میگم، تو چرخه رو از بین بردی!

‫و من دارم فکر می‌کنم که...

‫ یه زمانی عاشق اون دهنت بودم

‫با وکیلم صحبت کردم.

‫یه ترتیب جدید میخوایم بدیم، ‫ده روز با من و چهار روز با تو.

‫پیشنهاد متقابل من اینه، ‫چهارده روز با من و هیچ روز با تو.

‫بزار ببینیم وکیل‌ت درمورد این چه فکری میکنه!

‫- صبح بخیر، «آیا» ‫- سلام، «موستانگ»

‫میگن که «لیمبو» غیبش زده

‫نگرانش نباش، اون از پسش بر میاد.

‫اون «موتسارت»ـه؟

‫مال باخ‌‌ـه‌. خیلی راحت میشه حدس زد که ‫این رو «باخ» زده، بخاطر اینکه اون خیلی ریاضیاتش خوبه

‫- اون همونیه که کلی بچه داره؟ ‫- آره، 20 تا

‫عجیبه که وقتی برای آهنگ ساختن هم داشته.

‫می‌خوام توی فوتبال فانتزی کمکم کنی

‫نمیتونم یه بازی هم ببرم

‫برای پول بازی میکنی؟

‫آره، معلومه که بخاطر پول بازی می‌کنم.

‫تو چهارتا از «کلیولند براونز» توی تیم‌ت داری.

‫خب، تیم شهرمه.

‫مردی که تعصب نداشته باشه، پس چی داره؟

‫نمی‌تونم کمکت کنم.

‫هی، جای کافی نیست که بخوایم جفتمون رد شیم

‫توی این فکر بودم که اگه امکانش هست دور بزنی ‫و از اون طرف بری؟

‫هیچ راهی نداره که شما برید عقب؟

‫فقط بین خودم و خودت میمونه؟

‫من، تو و برف!

‫حتما!

‫پسر، اصلا نمیدونی که داری با کی در میوفتی.

‫دارم با کی در میوفتم؟

‫تو دیگه گرد و غباری، رفیق

‫بهم بگو

‫داری وقتت رو هدر میدی

‫خسته شدی، پیر مرد؟

‫آره

‫«گریس»؟

‫«گریس»؟

‫اینجا چیکار می‌کنی؟

‫«کایل» مُرده.

‫یه نفر کشتتش

‫این موضوع چه ربطی به من داره؟

‫می‌تونم بیام داخل؟

‫بهتره کفش‌هات رو در بیاری. ‫وگرنه اون زنده زنده پوستت رو میکنه!

‫من باید به چند جا زنگ بزنم.

‫که بفهمم چه اتفاقی برای «کایل» افتاده.

‫فکر می‌کنه اونی هستی که قبلا دیدتش.

‫نگرانش نباش

‫«کایل» با یه دلقک به اسم «دانته» قاطی شده بود

‫و اونها یک کیلو کوکائین از «وایکینگ» دزدیدن.

‫- «وایکینگ» کیه؟ ‫- دلال مواد مخدر. یه دونه از اون گنده‌هاش

‫- میشناسیش؟ ‫- آره، از وقتی که یه بچه دماغو بود!

‫- پدرش «بولیت» رو میشناختم. ‫- پدر هم میشناختش؟

‫هر وقت که «بولیت» کار سختی داشت، ‫پدر کسی بود که واسش اون کار رو میکرد. بعد از پدر، من.

‫و بعدش «وایکینگ» روی کار اومد.

‫«وایکینگ» کلا یه موجود دیگه‌ست.

‫اون از آسیب رسوندن به مردم خوشش میاد.

‫«براک»، من قراره بکشمش.

‫البته که این کار رو میکنی.

‫چی باعث شده که فکر کنی می‌تونی یه آدم رو بکشی؟

‫من...

‫سه تا از آدم‌هاش رو کشته‌م.

‫با جنازه‌هاشون چیکار کردی؟

‫توی توری مرغی پیچیدمشون، ‫و انداختمشون تو گلوگاه.

‫- توری مرغی؟ ‫- آره، تا ماهی‌ها رو بندازم به جونشون.

‫اونا گوشت رو از استخوون جدا می‌کنن و می‌خورن

‫و دیگه جنازه‌هاشون باد نمی‌کنه و بو لش نمی‌گیره.

‫اونا ته آب میمونن.

‫- از کجا اینا رو یاد گرفتی؟ ‫- توی یه رمان جنایی خوندمش.

‫- اون برادر منه. ‫- برادر؟

‫به یه ورم.

‫میدونم.

‫- شاید من بهتره... ‫- خفه شو.

‫از دردسر دوری کن.

‫چه کارها که برای عشق انجام نمیدیم، ها؟

‫اون صندوق داری یه سالن ماساژ رو انجام می‌داد

‫اونا من رو فرستادن تا له و لوردش کنم. ولی درعوض...

‫«گریس» چطوره؟

‫اون ترکم کرد.

‫اون زن، زمانبدیش حرف نداره ‫این رو گفته باشم!

‫چطور می‌تونم این «وایکینگ» رو پیدا کنم؟

‫نمیتونی.

‫- تو تا بالاترین پله‌های این نرده‌بون رفتی. ‫- خواهیم دید.

‫یک نفر طبیعی‌ـه که غیبش بزنه. دو نفر؟ بعید میدونم

‫سه نفر؟ با ده تا بسته‌ی کوکائین؟

‫شاید همشون دستشون توی یه کاسه باشه.

‫فکر می‌کنی سه تا از فروشنده‌های من بر علیه‌م ‫خیانت کردن؟

‫اگه این نظرت باشه من بدترین کاراکتر توی فیلم‌های ‫راکی هستم.

‫- نه ‫- نه

‫این کار اون سرخ پوست‌های لعنتی‌ـه.

‫اینا همش تقصیر بابام ـه که باهاشون همکاری کرد.

‫ببخشید، سرخ پوست‌ها؟

‫وقتی پدر «وایکینگ»، اوایل کارش بود

‫اون یه معامله با یه سرخ پوست به اسم گاو سفید کرد.

‫اونو تأمین میکرد، ‫گاو سفید هم اونا رو میفروخت.

‫تا اینکه یه روز گاو سفید سهم بیشتری می‌خواست

‫- بنابراین اون، گاو سفید رو انداخت توی چند تا شهر مزخرف ‫- مثل «کیهوی»

‫و «کیهوی» یه خط اسکی میسازه. ‫تبدیل به یه جور معدن طلا میشه.

‫تنها چیزی که تاریخ بهمون یاد داد اینه،

‫که باید این سرخ پوست‌ها رو توی محله‌شون نگه داشت

‫اونا سرخ پوست هستن، همیشه بیشتر میخوان.

‫بخاطر اینکه فکر می‌کنن که کل آمریکا واسه‌ی اونا بوده

‫شاید توی این مورد یه جورایی حق با اونا باشه، مگه نه؟

‫گاو سفید اینو به پدرم داد...

‫روزی که با هم معامله‌شون جوش خورد.

‫آره

‫وقتشه که این رو بهش برگردونیم.

‫- چیکار می‌تونم براتون بکنم؟ ‫- می‌تونی پیشمون بشینی. داستانت رو بهمون بگی.

‫- من مشتری‌های دیگه‌ای هم دارم ‫- آره؟ چه جالب. بخاطر این‌که من فقط تو رو اینجا میبینم.

‫لطفا بگو که شیفت شب هم کار می‌کنی.

‫پنج شنبه‌ها. چرا؟

‫خیلی توی نور خورشید خوب به نظر میای، ‫باید توی تاریکی هم ببینمت.

‫تخم مرغ، گوشت خوک خشک شده، پنکیک

‫و شما؟

‫منو سورپرایز کن

‫خیلی خب.

‫وقتی که بابام مرد من 13 ساله بودم. ‫میدونی آخرین حرفش چی بود؟

‫«سعی کن که ترتیب هرچی خدمتکار که بهت سفارش ‫رو تحویل میده رو بدی»

‫این سرخ پوست‌ها یه عمر طول میکشه تا خودشون رو ‫نشون بدن.

‫راستی بهم درباره‌ی این حقه‌ی مسافرخونه بگو

‫بیست تا میشه.

‫یه حقه نیست، باشه؟

‫یه اختراع زیباست. یه اختراع که استیو جابز اگه بود ‫بهش افتخار می‌کرد.

‫- «استیو جابز»، ها؟ ‫- درسته

‫میدونی چی باعث شد اون یارو یه نابغه باشه؟ سادگی!

‫- بزار برات بگم ‫- خیلی خب

‫من 100 شب توی یه سال رو توی مسافرخونه‌ها میمونم

‫اولین کاری که هر روز می‌کنم اینه که یه علامت ‫«اتاق را تمیز کنید» روی دستگیره نصب می‌کنم.

‫وقتی خدمتکار علامت رو ببینه، ‫در رو باز می‌کنه.

‫حالا، به جزئیاتی که اینجا دارم میگم توجه کن.

‫کلی فکر پشتش بوده.

‫من اونجا روی کاورها کاملا لخت میخوابم

‫اولین بخش مهم، به چشم‌های خدمتکار نگاه می‌کنم ‫خیلی خب؟

‫اگر این کار رو نکنم قبل از این‌که این جریانات شروع بشه ‫از همون در بر می‌گرده و میره.

‫یه بیست دلاری بر میدارم ‫و میزارمش کف دستم.

‫- بومممم ‫- فقط یه بیست دلاری؟

‫خدمتکارها ساعتی 8.35 دلار در میارن و زندگی‌هاشون هم ‫با بدبختی میگذره.

‫این کاملا بخشی از کار هستش که اهمیت کمی بهش میدن

‫توپ کاملا توی زمین اون‌ـه.

‫میتونه از اون در بره بیرون، هیچ ضرر و هیچ خطایی نکنه

‫یا ... میتونه بیاد و پول رو بگیره.

‫- آمار موفقیتت چقدره؟ ‫- سی و یک درصد؟

‫صدتا مسافرخونه توی سال! خودت حساب کن

‫اون همون دستکش‌های زردی رو داره که گاو سفید ‫دستش می‌کنه

‫- این یه جور چیز سرخ پوستی‌ـه؟ ‫- فکر کنم

‫خوبه

‫اون استیو جابز لعنتی خوبه

‫یه مشکل توش میبینم. کنترل کیفیت.

‫من 20 دلار خرج میکنم ‫پس انتظار بانوی آمریکا رو ندارم.

‫ولی عمرا اگه 31 خدمتکار توی کل کشور باشه ‫که ارزش ترتیب داده شدن رو داشته باشن.

‫اگه میدونستی باورت نمیشد

‫اوه خدای من.

‫کل شب رو داشتم روش کار می‌کردم ‫هنوز هیچی ازش به دست نیاوردم.

‫و به دست نمیاری.

‫میدونی، درد...

‫ برای این افراد مثل دین میمونه.

‫میدونی، آپاچی‌ها در گذشته شکنجه شدن رو ‫نشان افتخار میدونستن.

‫آخه این چطور سیستم ارزش دهی‌ای هستش؟

‫اون یه «یوت»ـه.

‫- حالا چی؟ ‫- سرخ پوست‌های محلی از نژاد «یوت» هستن. آپاچی نیستن

‫میدونی که با یه سرخ پوست ازدواج کرده‌ام؟ ‫فکر نمیکنی که تفاوتشون رو میدونم؟

تـرجـمـه از مـیـلـاد طـاهـرخـانـی

‫این اتفاق‌ها توی «کیهوی» نمیوفته.

‫حالا که افتاده.

‫اولین کارش بود.

‫بهم گفت که «فقط یه کار، بابا»

‫«از پسش بر میام»

‫«من پسر تو هستم»

‫کجا بریم؟

‫خیلی خب، بریم خونه‌مون «دنور»

‫آقای «کاکسمن»

‫واقعا برای فقدانتون متاسفم

‫ممنون

‫هی...

‫خب...

‫- بفرمایید ‫- ممنون

‫دوست پسر سابق من توی پلیس مبارزه با مواد «دنور» ‫کار می‌کنه. امروز بهش یه زنگ زدم.

‫بخاطر اینکه دلت واسش تنگ شده بوده ‫و می‌خواستی ببینی اوضاعش چطوره.

‫خب، اون هنوز فکر می‌کنه که ما با هم شانسی داریم

‫اسمش چیه؟

‫«کرت»

‫- چند وقت شما دوتا عاشق همدیگه بودید؟ ‫- اوه خدای من. دو ماه، خیلی خب؟

‫ازش خواستم که از طرف ما سوابق پزشکی رو یه ‫نگاهی بندازه. اسم این یارو «سایمون لگرو»ـه

‫حالا، پدرش «گاو سفید»ـه.

‫اون یه مواد فروش بومی آمریکایی اهل «دنور» هستش.

‫که سی سال اینجا کوکائین معامله میکرده

‫پس حالا، گاو سفید با «وایکینگ» قلمروشون رو ‫تقسیم می‌کنن.

‫اون یه مواد فروش اهل «دنور» هستش ‫که اسم اصلیش «ترور کلکوت»ـه.

‫پس...

‫فکر می‌کنم...

‫اتفاقی که اینجا داریم جنگ بر سر قلمرو باشه

‫جنگ بر سر قلمروی مواد مخدر.

‫درست توی «کیهوی»

‫حالا می‌خوای چیکارش کنی؟

‫خب، تجربه‌ی 30 ساله‌ی من میگه ‫که این کار پلیس مبارزه با مواد «دنور»ـه.

‫این موضوع اذیتت نمی‌کنه که من همین الان یه چیزایی ‫درباره‌ی یه دلال مواد گنده ...

‫ توی پنج دقیقه پشت تلفن فهمیدم ‫و تو، توی سی سال تونستی اینا رو بفهمی؟

‫چیزی که اذیتم می‌کنه اینه که «کرت» امشب توی جاش ‫میخوابه و فکر می‌کنه که میتونه برگرده به عمق وجودت.

‫«کرت» یه پسر بزرگ‌ـه.

‫میدونستم برمیگردی

‫خیلی خب، اسم واقعی وایکینگ «ترور کلکوت»ـه.

‫اگه می‌خوای بکشیش، باید یه آدمکش اجیر کنی.

‫- یه آدمکش ؟ ‫- آره. یه قاتل

‫کسی رو میشناسی؟

‫«اسکیمو»

‫خب، این روندش چطوره؟

‫برای «اسکیمو» یه بلیط قطار میخری. ‫اون از پرواز میترسه.

‫توی ایستگاه قطار سوارش می‌کنی، ‫به یه مسافرخونه میرسونی‌ش.

‫اونجا نصف پول رو پیش میدی بهش.

‫و بعدش میری خونه.

‫- از کجا بفهمم که کارش تموم شده؟ ‫- روزنامه‌ی «دنور» رو دائما بررسی کن.

‫اونا نمیتونن خبر یه قتل رو پخش نکنن.

‫قضیه‌ی این لقب‌ها دیگه چیه؟ ‫«اسپیدو»، «وایکینگ»، «اسکیمو»

‫«اسکیمو» یه لقب گنگستری‌ـه.

‫تو یه لقب داشتی؟

‫آره. «کمک خلبان»

‫«کمک خلبان»؟

‫آره مثل فیلم «تاپ گان» که میگفت: ‫«تو میتونی کمک خلبان من باشی»

‫کمک خلبان!

‫بیخیال!

‫من سعی کردم، رفیق

‫یه آهنگ درست و حسابی، لطفا!

‫- چی می‌‌خوای گوش کنی؟ ‫- هر چیز دیگه‌ای. فقط «کانیه» نباشه

‫بهش انعام نده

‫یه همایش توی شهر داره برگزار میشه. ‫این تنها چیزی بود که گیرم اومد

‫- این فقط نصف پول‌ـه. ‫- درسته

‫پلیسی؟

‫نه

‫بخاطر این میپرسم که پلیس‌ها همیشه یکسال ‫از خیابونا عقب‌ترن.

‫ولی تو خیابونا میدونن که دو سوم اول داده میشه، ‫یک سوم وقتی که معامله تموم شد

‫ولی پلیس‌ها... هنوز فکر می‌کنن که نصف نصفه.

‫باشه. میتونیم با دو سوم هم با هم کنار بیایم.

‫قراره بدون مشکل با هم کنار بیایم.

‫آره!

‫آره! ده هزارتا! ده هزارتا عزیزم!

‫ده هزارتا!

‫اون حرکت «جت» باعث شد «براون»‌ها برن بیرون. ‫پس تعصب چی شد؟

‫بعضی وقتا تعصب هزینه داره

‫تازه، مادربزرگم اهل «بروکلین» بود

‫خب؟ پس چرا یه مقدار از سهمت رو بهش نمیدی؟

‫بله؟

‫میگه که «اسکیمو»ـه. ‫میگه یه سری اطلاعات داره که تو حاضری بابتشون پول بدی

‫بیاید بشنویم چی میگه

‫بهم نود هزارتا پیشنهاد شده تا بکشمت

‫منو بکشی؟

‫اگه میخوای دخل یکی رو بیاری باید بری پیش ‫«اسکیمو». کاملا منطقیه.

‫کی فکرش رو میکرد که گاو سفید همچین کاری بکنه!

‫گاو سفید یه سرخ پوست‌ـه. ‫سرخ پوست‌ها کار خودشون رو نمیدن دست کس دیگه.

‫- پس اگه این گاو سفید نیست پس کدوم خریه؟ ‫- منم میخوام همین رو بفروشم دیگه

‫-خب، چقدر؟ ‫- نود هزارتا

‫تو واقعا از تقارن خوشت میاد

‫واقعا تاجر خوبی هستی

‫سعی‌ـم رو میکنم

‫سعی میکنم، مفرد هستش

‫- قبوله؟ ‫- معلومه که قبوله

‫پول رو به این حساب توی جزیره‌ی «کیمن» بریز.

‫وقتی که ریخته بشه، شما اسمتون رو میگیرید.

خیلی هم عالی

‫کار کردن با حرفه‌ای‌ها رو دوست دارم.

‫الکی کارهای اضافی نمیکنن.

‫آره . خب...

‫کی میخواد من رو بکشه؟

‫اسم این یارو «کاکسمن»ـه.

‫«کاکسمن»

‫یه «کاکسمن» توی لیست حقوق پدر بود، مگه نه؟

‫اسمش چی بود؟ به خودش میگفت «کمک دینگ»...

‫«کچلی»... بال... دینگ

‫- کمک خلبان! ‫- کمک خلبان!

‫کمک خلبان!

‫کمک خلبان می‌خواد منو بکشه؟ چرا؟

‫این به من ربطی نداره پس من هم سوالی نمی‌پرسم

‫- بپرس. ‫- فکر می‌کنم معاله‌مون تموم شد

‫بله همینطوره.

‫اگه اجازه هست میشه دو تا سوال بپرسم؟

‫یه حرفه‌ای از یه حرفه‌ای دیگه

‫بفرما

‫چرا بهت میگن «اسکیمو»؟

‫برادرهای هم محلی بهم میگفتن.

‫هر کاکاسیاهی که اونقدر دیوونه باشه که توی کشور ‫برف‌خیز زندگی کنه حتما یه «اسکیمو»ـه.

‫این...تو خیلی با نمکی.

‫- سوال دوم. ‫- خیلی خب...

‫کی بهت اخلاق یاد داده؟

‫دوباره بگو؟

‫تو یه معامله کردی که منو در ازای 90 هزارتا بکشی ‫و پای حرفت نموندی.

‫بخاطر اینکه دارم پای این یکی قضیه وایمیسم.

‫آره.

‫فکر می‌کنم حرف یه مرد توی محله‌تون ارزشی نداره، نه؟

‫فکر می‌کنم اونجا هر کسی به حال خودشه.

‫میدونی، اینجا، شخصیت مهمه.

‫بدون شخصیت هیچ کاری انجام نمیشه و ...

‫بدون کار...

‫خب

‫ما کل روز چیکار کنیم؟

‫میشه لطفا از روی قالی بیاید اینطرف؟

‫به این میگین لباس اسکیمویی؟

‫دارم به ایرلند فکر میکنم

‫شایدم آلمان

‫آره؟ برای چی؟

‫- برای تعطیلاتی که با ده هزارتام میرم ‫- اوه

‫آره، یه روزی از همین روزها کتاب «گینس» پر میشه

‫پس میریم «دوبلین»

‫میخوای منو ببری «دوبلین»؟

‫آره

‫هی.

‫«موستانگ» اگه گیر افتادیم...

‫«کمک خلبان»

‫این چند وقته حالت چطور بوده؟

‫اومدیم واسه یه سواری کوچیک

‫خیلی خب، «کمک خلبان» ‫بهم درباره‌ی «اسکیمو» بگو.

‫فکر می‌کنم این روزها دیگه کاری که واسش پول میدی رو ‫واست انجام نمیدن

‫- بعضی از ماها انجام میدیم ‫- اوه جدی؟

‫خب، پس «اسپیدو» و «لیمبو» و «سانتا» چطور؟

‫اونا چطور؟

‫خیلی خب. قبل از اینکه بمیری، بهم میگی که قضیه چیه

‫تنها سوالی که باقی میمونه اینه که، ‫چقدر درد میخوای تحمل کنی؟

‫من یه سرطان بی‌صاحاب دارم، کله خر! ‫پس گوربابای تو و دردت!

‫میخوای بدونی که این قضیه بخاطر چیه؟

‫- بخاطر «بولیت» ‫- پدرم؟

‫آشغال دروغگو، زن من رو قاپید.

‫بابا ترتیب هر چیزی که سوراخ داشت رو میداد.

‫هی «بون». ‫قبلا در این مورد چی میگفتی؟

‫اون حتی به یه مار زنگی هم رحم نمیکرد ‫اگه کسی بود که نگهش داره.

‫- توهین نباشه ‫- نه، چیزی نیست

‫- بابا هزارتا زن داشت ‫- آره، خب، یکیش هم زن من بود

‫- این قضیه چه ربطی به من داشت؟ ‫- خون نجس اون توی رگ‌های تو جریان داره.

‫و اون پوزخند احمقانه‌ـش در تمام صورتت پیداست.

‫کوکایین من کجاست؟

‫ریختمش توی توالت!

‫- ده کیلو بود ‫- حداقل ده کیلو

‫راستش رو بخوای، فکر میکردم بیشتر باشه

‫پس، افراد من رو کشتی،

‫کوکایین من رو دزدیدی، فقط بخاطر یه زن لعنتی؟

‫بهش میگن عشق، عزیزم. ‫تو هم بهتره بعضی وقتا امتحانش کنی

‫حالا کارمون تموم شد؟

‫یا می‌خوای به صحبت کردن ادامه بدی؟

‫نه!

‫خیلی خب «کمک خلبان»

‫ببین، تو اینطور پیش میری.

‫اینطور مثل یه مرد عمل میکنی

‫بخش «کیهوی»

‫- آره، یه لحظه. «کیم» ‫- بله؟

‫پلیس مبارزه با مواد «دنور»

‫سلام، «کرت»

‫خب، اون تحقیقی که در مورد «وایکینگ» و «گاو سفید» ‫از من خواستی بکنم...

‫... همش اینجا آماده‌ست

‫تو بهترینی

‫آسون نبود

‫ممنونم. ‫میتونی ایمیلشون کنی؟

‫میتونم. یا اینکه میتونم رانندگی کنم و بیارم بزارم کف ‫دست‌های گرم‌ـت.

‫خب، البته که سه ساعت راهه و من یه جا نیاز دارم ‫که شب اونجا بخوابم.

‫خب، همیشه خونه‌ی من جا هست ‫ولی خب، جریان از این قراره...

‫... واقعا باید تمام شب رو بزارم پای اون پرونده‌ها.

‫حالا اگه همین الان برام میفرستادیشون،

‫احتمالا امشب کارم باهاشون تموم میشد.

‫و بعدش میتونستم تمام انرژیم رو برای کار دیگه‌ای بزارم

‫باشه، خیلی خب، بگیر که اومد عزیزم. بنگ!

‫درست توی صندوق ورودیت.

‫اوه، درست همینجاست

‫خب، چطور میخوایم این قضیه رو انجام بدیم؟

‫من به این فکر می‌کنم که در رو باز ‫و چراغ‌ها رو روشن بذاری

‫بهم اعتماد کنی تا...

‫یه لحظه صبر کن. چی بود؟

‫- گفتم... ‫- اوه خدای من، بهمن اومد

‫بعدا بهت زنگ میزنم.

‫اوه، هی «گیپ»

‫آره!

‫من به نظر تو شبیه یه بی‌خانمان هستم؟

‫سی سال قبل...

‫...توی یه سوراخ زیر زمین خونه‌ی کسی که بهم ‫مواد میفروخت، زندگی می‌کردم.

‫یه روز اومد سراغم و دستش رو آورد بیرون.

‫من گرفتمش.

‫و یه قرار گذاشتیم

‫قرار خوبی بود.

‫قرار عالی‌ای نبود

‫باید یه کازینو مثل داداشم می‌خریدم.

‫ولی قرار، قرار بود

‫و من بهش احترام گذاشتم

‫اون احترام...

‫...با قصابی جواب داده شد.

‫اونا تنها فرزندم رو ازم گرفتن.

‫امروز...

‫...پسرم آخرین سفرش رو به خونه می‌کنه.

‫ما میمونیم.

‫انتقاممون رو میگیریم.

‫من خون در برابر خون رو اجرا می‌کنم.

‫پسر در برابر پسر

‫سلام.

‫- لعنت بهش ‫- یادت رفت...

‫چی؟

‫- چی؟ ‫- سمینار قلدری کردن رو.

‫اوه ، خدایا

‫- همه‌ی پدر و مادرهای دیگه اونجا بودن ‫- درست میگی، سمینار قلدری کردن رو یادم رفت.

‫ولی من حق دارم که فراموش کنم، میدونی چرا؟

‫بخاطر اینکه یه چک واسه مرکز کامپیوتر جدید نوشتم

‫وقتی که یه چک مینویسی، میتونی 150 تا سمینار ‫رو نیای. این هم حساب و کتابش.

‫این یکی از ویژگی‌های کار منه.

‫تو یه تاجر نیستی، «ترور». یه مجرمی.

‫دیگه پودرهام واست خوب نیست؟ ‫بخاطر اینکه یادم میاد یه زمانی خیلی خوب بودن.

‫وقتی که همینجوری میمالوندی به بدنت.

‫ببین، اونموقع رو یادم میاد که یه ذره از پودرم...

‫...شبیه اسب وحشی‌ـت میکرد.

‫لعنت بهش

‫اون چشم‌های قشنگ قهوه‌ای‌ـت رو ببند.

‫ببین که اون خاطره‌ها توی ذهن تو هم میان یا نه؟

‫اونا یه میزبان برای «جمع کردن کمک‌های مالی» ‫هفته‌ی بعد میخواستن. من اسم تو رو نوشتم.

‫بیا.

‫سه تا از مواد فروش‌های «وایکینگ» هفته‌ی قبل ناپدید شدن

‫دوباره بهم بگو «وایکینگ» کی بود؟

‫ارباب موادفروش‌های «دنور» ‫رقیب «گاو سفید»

‫بزار یه سوال ازت بپرسم.

‫فکر میکنی که چیکار میتونیم بر علیه «وایکینگ» یا ‫«گاو سفید» بکنیم؟

‫از بین ببریمشون. شهرمون رو نجات بدیم.

‫یه مشکل کوچیک داریم که باید حل شه.

‫ما...

‫ما یه سرخپوست بی‌گناه رو از تابلوهای توی جاده آویزون کردیم

‫و حدس میزنم که «گاو سفید» از این قضیه خوشحال نیست

‫پس کسی ایده‌ای داره که چطور میتونیم اوضاع رو ‫درست کنیم؟

‫آره، شاید باید معذرت خواهی کنیم.

‫آره؟

‫یه اشتباه که نمیتونه ما رو نوکرشون کنه. ‫پس براشون یه یادداشت کوتاه میفرستیم

‫و توی این یادداشت کوتاه میخوای چی بهش بگی؟

‫نمیدونم. نظرت درباره‌ی این چیه؟ ‫بابت «تانتو» متاسفم، دیگه این اتفاق نمیوفته؟

‫نه.

‫دارم به یه چیز جذابتر فکر میکنم ‫یه چیزی که از ته قلب باشه

‫آره، سرش رو قطع کنید. ‫توی یه جعبه بذارید و بفرستیدش واسه اونا.

‫بگید که اون مقصر ـه.

‫بهشون بگید که قرار و مدارهای قدیمی‌مون ‫دوباره سر جاشه و ادامه‌ش میدیم.

‫اون لعنتی رو از من دور کن، پسر.

‫تو چه مرگته؟

‫ما چندتا از‎‎‌ بهترین مغازه‌های علف جهان رو داریم. ‫همشون هم قانونی هستن.

‫ولی نه، تو میخوای که این علف لعنتی محلی رو بکشی

‫شاید از این بیشتر خوشم میاد.

‫- سفید پوستا، پسر! ‫- آره

‫میدونی من یه موش داشتم که از اون سگ بزرگتر بود

‫بجاش باید یه ذره از این لعنتی‌ها بکشی

‫حال بهم زنه

‫مامان!

‫این هفته دست اونه، ‫هفته‌ی دیگه دست باباهه‌ست

‫میتونی تقسیم کردن بچه‌ت رو تصور کنی؟

‫لعنتی!

‫- «کیهو» ‫- سلام، «کرت» هستم.

‫سلام، «کرت»

‫تو لیاقت این اطلاعات رو نداری

‫- اطلاعات؟ ‫- اول بگو که لیافتش رو نداری

‫لیاقتش رو ندارم. ‫چی شده؟

‫یه جنازه. «دانته فرستل». اهل «کیهوی» ‫توی یکی از کوچه‌های «دنور» مرده پیدا شده

‫اوردوز کرده. ‫پس چیز جدیدیه، مگه نه؟

‫فقط یه نفر دیگه که شنبه شب اونجا میخوابه

‫و موضوع جالب اینجاست. ‫«دانته» توی فرودگاه جابجا کننده‌ست

‫فرودگاه «کیهوی»؟

‫آقای «کاکسمن»

‫چیکار میتونم واستون انجام بدم؟

‫قضیه در مورد پسرتونه.

‫- نمیدونم که شنیدید چه اتفاقی برای «دانته فرتسل» افتاده یا نه. ‫- آره. اون اوردوز کرده

‫«دانته» با پسرتون توی فرودگاه کار میکرد، درسته؟

‫- آره ‫- شما میشناختینش؟

‫نه

‫«کایل» هیچوقت بهش اشاره‌ای نکرده بود؟

‫نه

‫همین؟

‫آره فکر کنم

‫متوجه نمیشم که چرا اینجایین.

‫حقیقتش رو بگم؟

‫فکر نمی‌کنم پسرتون معتاد بوده باشه

‫و فکر نمی‌کنم که «دانته فرتسل» هم معتاد بوده باشه

‫پس، فکر می‌کنید که چه اتفاقی واسشون افتاده؟

‫نمیدونم

‫امیدوارم بودم که شما بتونید یه چیزی بهم بگید که ‫بهم کمک کنه.

‫متاسفم...

‫نمیتونم کمکتون کنم.

‫شما هم نمیتونید بهم کمک کنید. ‫یه سری کار هست که باید انجام بدم

‫متوجه هستم.

‫نوار

‫شوکر

آنتی‌بیوتیک

‫آنتی‌بیوتیک؟

‫آره، تا حالا یه بچه گازت نگرفته؟

‫کوچولوهای حروم زاده کثیف هستن. ‫تقریبا آرزو میکنی که کاش یه سگ گازت گرفته بود.

‫بله؟

‫باشه.

‫هنوز نمی‌تونیم بگیریمش

‫- چرا نه؟ ‫- دارن یه پیغام رسون میفرستن.

‫من پیغام رسون هستم.

‫ممنونم که باهام ملاقات کردید.

‫اون بخاطر گناهانش مجازات شد. ‫میخوایم که دوباره باهاتون صلح کنیم

‫خیلی خب

‫بابت هدیه ممنون.

‫متفکرانه بود

‫خیلی دل و جرأت داری که تنها اومدی اینجا.

‫ولی من در ازای یه پسر، یه پسر می‌خوام.

‫مواظب باش، پسر! ‫ممکنه بزنی به یه بچه!

‫اگه دوباره این کار رو بکنی، میکشمت

‫بله؟

‫- فردا میبینمتون ‫- هی، «رایان»

‫امروز من میرسونمت خونه.

‫ولی امروز نوبت هفته‌ی مامانمه که منو برداره.

‫آره، میدونم، ولی اون درگیر دندون پزشکی بود. ‫از من خواست تا بیام و تو رو بردارم

‫چیه؟

‫میگیریمش.

‫- پس پیغام رسون چی شد؟ ‫- بهش شلیک کردیم

‫یادم نمیاد به من چیزی در مورد دندون پزشکی ‫گفته باشه

‫آره، اون یه دندون داره که ریشه‌ش یه سری ‫مشکلات داره.

‫و پدرت گفت که می‌تونم برت دارم ‫بخاطر همین اینجا هستم.

‫- این ماشین ماس ‫- چه بلایی سر «تسلا» اومد؟

‫لعنتی!

‫کمربند!

‫- بچه‌هه کجاست؟ ‫- با یه ون فرار کرد.

‫چجور ونی؟

‫روش نوشته بود «کیهوی»

‫ما بچه رو پیدا میکنیم. ون رو پیدا می‌کنیم ‫خیلی طول نمیکشه.

‫از شر این دوتا خلاص شید، ‫قبل از اینکه شروع به بو گرفتن بکنن.

‫تلفن رو جواب بده

‫الو؟

‫نه، اون در حال حاضر نمیتونه جواب بده

‫بخاطر اینکه مُرده.

‫بیاید بریم. سه تا ماشین.

‫جنازه چی؟

‫«مینیا» از شر این خلاص شو.

‫من کار دارم. به اون سرخ پوست لعنتی بگو بکنه.

‫تو واسه‌ی پدرم کار نمیکنی، مگه نه؟

‫اونا دیگه کی بودن؟

‫نمیدونم.

‫لازم نیست نگران اونا باشی.

‫باشه

‫نمیتونن بچه‌ام رو بگیرن و زنگ نزنن.

‫این که روشش نیست

‫اون سرخ پوستای نفهم.

‫اون الکی‌های لعنتی!

‫یکی از اونا رو میگیرم و از تمام تابلوهای جاده‌ی اینجا ‫تا «یوتا» آویزونش میکنم.

‫اگه بچه‌ی یه نفر رو میگیری باید زنگ بزنی! ‫همه این رو میدونن.

‫منظورم اینه که اونا بچه‌ی من رو گرفتن.

‫پسر کوچولوم رو

‫دیوونه شدی؟! ‫این هفته‌ی منه.

‫بدون اینکه از من بپرسی، میری برش میداری؟ ‫اینقدر احمق هستی که بچه‌ی خودت رو میدزدی؟

‫بی‌صبرانه منتظر هستم تا وکیلم قرار جدید رو بنویسه. ‫حضانت کامل!

‫خوش شانس باشی دو ساعت توی ماه می‌تونی بگیریش ‫دو ساعت تحت مراقبت.

‫یه پلیس توی اتاق باهات میمونه و بازی کردنت رو نگاه میکنه

‫تا زمانیکه از دبیرستان فارغ التحصیل بشه نمیتونی بگیریش

‫یه دبیرستان عمومی! با بچه‌های عادی ‫و بدون رژیم غذایی احمقانه

‫فکر کنم دیگه این کار رو نمیکنی!

‫درسته؟

‫اون اینجا نیست.

‫- چی؟ ‫- آه...

‫آهنگ رو قطع کن

‫یه پیام اومد از یه شماره‌ی دیگه.

‫مسافرخونه سکویا. اتاق دوازده.

‫«استیو جابز، عزیزم»

‫سلام

‫یه ذره تابلوتر.

‫اوه ، لعنت بهش

‫میدونم که این دنیا چطور کار میکنه اونا زنگ میزنن و درخواست هاشون رو میگن منم چیزی که میخوان رو بهشون میدم

‫و ما «رایان» رو پس میگیریم.

‫تا 24 ساعت دیگه من به پلیس زنگ میزنم.

‫تا 24 ساعت دیگه اون خونه‌ست.

‫- بخاطر این توی جهنم میسوزی. ‫- آره

‫اونجا میبینمت.

‫به «کیهو شاتو منت کلیر» خوش اومدید.

‫- برای امشب اتاق میخوایم ‫- ببخشید ولی باید رزرو کرده باشید.

‫عذر میخوام؟

‫رزرو؟

‫واقعا؟ ‫(کلمه‌ی رزرو و کلمه‌ی سرخ پوست محلی شبیه به ‫هم هستند)

‫رزر... اوه! نه، منظورم اون نبود

‫منظورم این بود که شما باید از قبل جا بگیرید ‫تا بتونید بیاید اینجا.

‫بخاطر اینکه ما کاملا اتاقامون پره. ‫منظورم این بود.

‫میدونی که من چی شنیدم؟

‫تو به من و دوستام گفتی که باید برگردیم ‫به محله‌ی خودمون.

‫اوه، نه.

‫هیچ میدونی که چیکار میتونم باهات بکنم؟

‫بخاطر این اراجیف؟

‫شاید بهتر باشه به رییست بگی بیاد

‫یا اینکه میتونی یه بار دیگه به دفترت نگاه کنی

‫یه نگاه دیگه میکنم

‫- گرسنه‌ای؟ ‫- بله

‫تخم مرغ؟

‫باشه.

‫- اینجا زندگی میکنی؟ ‫- آره

‫تک و تنها؟

‫آره.

‫بچه‌ی نداری؟

‫نه

‫سبک «راک» رو دوست داری؟

‫از موسیقی کلاسیک خوشم میاد.

‫اینکه من رو آوردی خونه‌ت کار خیلی هوشمندانه‌ای نبود

‫چرا؟

‫می‌خوام با بابات صحبت کنم.

‫امشب؟

‫فردا صبح

‫یه مقدار روغنی هستن

‫گفتی که بچه‌ی نداری.

‫اون رفتش

‫برو بگیر بخواب

‫تو کجا میخوای بخوابی؟

‫توی اتاق خودم، آخر راهرو

‫- اگه فرار کنم چی؟ ‫- هیچ جا نمیتونی بری، بچه‌جون

‫اون بیرون از سرما یخ میزنی. شب خوش

‫من همیشه قبل از خواب یه داستان میخوندم

‫- من هیچ داستانی بلد نیستم ‫- هر چیزی میتونی برام بخونی. برام مهم نیست چی!

‫c130 جدید گل سرسبد برف روب‌هاست.

‫برای رام کردن طبیعت ساخته شده. ‫تا سه تُن بار میتونه حمل کنه

‫برف روب UTV برای استفاده‌ی جهانی درست شده

‫که به موتورهای مدرن قدرتمندی مجهز شده.

‫اونا به شدت موثر و قابل انعظاف هستن.

‫ظرفیت آنها چهار هزار تُن برف در ساعته.

‫و تا 100ها فوت میتونه قدرت پرتاب داشته باشه

‫آره.

‫اون ماشین عالی‌ای هستش.

‫من یکی از اینا دارم

‫فکر میکردم آدم ربا باشی.

‫نه همیشه.

‫خب، منم میتونم یه بار سوارش بشم؟

‫تو باید بخوابی

‫تاحالا چیزی از سندرم استکهلم شنیدی؟

‫صبح بخیر، رییس

‫پیداش کردی؟

‫هنوز نه. ولی میکنیم.

‫آقای «گاو سفید»

‫اینا یه سری بلیط افتخاری اسکی هستن. ‫تا آخر این هفته اعتبار دارن

‫برای شما و همه‌ی دوستانتون...

‫و فقط می‌خواستم دوباره ازت تشکر کنم که ‫انتخاب کردید که پیش ما بمونید

‫میدونیم که انتخاب‌های سرگرم کننده‌ی دیگه‌ای هم دارید.

‫ممنونم

‫- نگهبان مدرسه‌ی «رایان» ‫- نگهبان؟ چرا که نه؟

‫باعث افتخاره که من اینجا هستم. ‫یه سری چیزها شنیدم ولی...

‫- چیزی واسم داری؟ ‫- شاید

‫ونی که پسرتون سوار شد رو قبلا دیده بودم

‫و اون یارو که می‌روندش رو هم قبلا دیده بودم

‫من و خانواده‌ام بعضی وقتا میریم به پاتوق توی «کیهوی»

‫- میدونی؟ همون با کلاس ـه. «شاتو منت کلیر» ‫- اوه آره

‫خب، میدونی میریم اونجا و زنم یه مقدار نرم میشه...

‫... و توی راه برگشتنمون یه مقدار تشکر میکنه ‫منظورم رو گرفتید؟

‫- بله ‫- آره

‫تا حالا شده بتونی فرمون رو ثابت نگه داری وقتی که ‫یه نفر داره برات...

‫ون!

‫خب، همینطور که داشتم میگفتم. ‫ونی که وایستاد و کمکم کرد...

‫...همون ونی بود که پسرت سوارش شد

‫و فردی که اون شب من رو از چاله کشید بیرون...

‫... همون کسی هستش که پسرت رو سوار کرد.

‫اون یکی از اون فامیلی‌ها رو داره که آدم هیچوقت فراموش نمیکنه

‫«کاکسمن»

‫«کاکسمن»

‫آره. ما تمام شب داشتیم بهش میخندیدیم

‫- بخاطر اینکه اون داشت... ‫- اوه خدای من

‫- «کاکسمن» یه خویشاوند داشته. ‫- و اون با پلیس‌ها صحبت نکرده

‫خب...افراد من چقدر بهت پیشنهاد کردن؟

‫ده هزارتا.

‫پس ده هزارتا میدم.

‫هی! هی! اونو نگاه کنید

‫تو دیوونه‌ای، آوالانچ!

‫مطمئنی که قبلا این کار رو انجام دادی؟

‫من به دنیا اومدم تا پرواز کنم، «پسر سفید»

‫پسرت دست منه. ‫اگه میخوای زنده ببینیش، تنها بیا.

‫آره، آره. میدونم این کار چطور انجام میشه

‫خب چقدر در عوض میخوای؟

‫وقتی رسیدی اینجا درباره‌اش صحبت میکنیم ‫جاده‌ی 2210 «کوآری». «کیهوی»

‫الان تازه دارم از «دنور» میام بیرون. ‫سه ساعت طول میکشه تا خودم رو برسونم ‫(روی تابلو نوشته بود ورودی شهر «کیهوی»)

‫خدای من!

‫حروم...

‫- سلام ‫- سلام. یه روز مرخصی گرفتی؟

‫- جاده‌ی اصلی یه مقدار برف روبی نیاز داره ‫- به زودی میرم سراغش

‫برادر زاده‌ام داره از اینجا بازدید میکنه

‫حتما یه مقدار باعث آرامش خاطرت میشه که ‫همه‌ی خانواده‌ات توی شهر هستن.

‫ما دیدیم دم خونه ـت کلی ماشین بود

‫آره

‫اینجا رو نگاه کن

‫- حالا حداقل میدونیم که ترتیب یه هیپی رو میده ‫- نه

‫روی ماشین رو نگاه کن. اسم شرکت

‫- «جاده‌ی باز» ‫- شش کیلومتر با اینجا فاصله داره

‫- مرده رو بگیر ‫- بریم

‫- خیلی خوش گذشت! ‫- ازت میخوام که...

‫...همینجا بشینی.

‫و صبر کنی تا یکی بیاد دنبالت.

‫- اونا دارن میرن سمت گاراژ «جاده‌ی باز» ‫- دوباره بگو. چی؟

‫گاراژ «جاده‌ی باز»

‫توی پیچ قدیمی

‫«رایان»

‫یالا، بیا بریم داخل. یالا، حرکت کن.

‫- چرا یه تفنگ دوربین‌دار داری؟ ‫- فقط کاری رو که میگم بکن. از پله‌ها برو بالا، بجنب

‫برو داخل قفسه

‫چرا از دست من عصبانی هستی؟

‫از دستت عصبی نیستم. فقط...

‫...فقط خیلی مهمه که کاری که میگم انجام بدی

‫بچه‌ی خوبی هستی.

‫- چی؟ ‫- گفتم تکون نخور

‫آخرین «کاکسمن»

‫پسر من کجاست؟

‫حیطه‌ی کاری من میتونه خیلی خلاقانه باشه ‫ولی من آدمی هستم که قدیمی کار میکنه

‫دوست دارم که اوضاع رو ساده نگه دارم

‫پس اگه قرار باشه دوباره ازت این سوال رو بپرسم، ‫ناخن‌هات رو میکشم...

انگشت‌هات رو قطع می‌کنم ‫دست‌هات را قطع می‌کنم...

‫و دماغت رو میبرم.

‫و اون بخش در مورد دماغ...

‫واقعا از اون بخش خوشت نمیاد

‫تو لایق پسرت نیستی

‫ببریدش داخل گاراژ

‫لعنتی!

‫یه بچه داره یه برف روب رو به سمت «کیهوی» میرونه

زیرنویس از میلاد طاهرخانی « M.i.l.a.d »

‫یه پیام به...

‫آیا بده

‫به زنم بگو...

‫بهش بگو اون...

‫چیکار می‌کنی؟

‫کارم رو می‌کنم

سینما آرت مرجع دانلود زیرنویس فارسی www.cinamaart.com

Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.